پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

سالگشت ایرج عماد

شنبه‌ی گذشته، شب‌هنگام، مراسم سالگرد -یا نخستین سال‌مرگ- ایرج عماد برپا شد؛ در کتابخانه‌ی نورت‌یورک. در این مراسم، راجع‌به کارهای مثبت ایرج صحبت شد؛ همین‌طور موسیقی زنده‌ای و اغذیه و شرابی. خلاصه از فاتحه‌خوانی و خرما و حلوا و شله‌زرد خبری نبود!
یادبودِ ایرج عماد، گذشته از احترام به کسی که در فضای فرهنگی جامعه‌ی ایرانی فعال بود، فرصتی بود برای تجمع کسانی که دستی در قلم و سری در اندیشه دارند. دیدن دوستان در این زندگی پرمشغله‌ی تورنتو غنیمتی است خودش.
بدون قضاوت در محتوای گفته‌ی آن‌چه بعضی حضار در این مراسم ایراد کردند، طرز برگزاری مراسم مدرن و احترام‌آمیز بود و نشان داد ایرانی‌های اهل کتاب تورنتو، از لحاظ سطح و فرهنگ، یک سروگردن از خیلی از ملیت‌ها بالاترند.
تأسف بزرگ در این است که در قرن بیست‌ویکم، در کهن‌دیار ما نظامی حاکم است که به قرن‌ها پیش تعلق دارد و در هر نقطه‌ای از کره‌ی خاک که باشیم، داغ ننگی است بر پیشانی ما!

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

تایگر وودز و مسئله‌ی سیاهان در آمریکا

Tiger Woodsدر رسانه آمریکا یک سیاه‌پوست باید خیلی خوش‌شانس باشد که اگر به بالاها رسید، به لجن نکشندش. خوراک خبری همینطوری تهیه می شود. نمونه می‌ خواهید: از مالکوم ایکس و لوترکینگ بگیرید تا برسد به مایک تایسون، مایکل جکسون و همین آخری تایگر وودز. آدمی که در پشت این‌گونه ماجراها دنبال "توطئه" بگردد شاید به بدبینی متهم بشود، اما ندیدن رابطه بین افراد و تشابه در نحوه‌ی فروافتادن آن‌ها از اوج نیز کورچشمی‌ست. مثالی بزنم تا کمک کند به فهم مغزه‌ی حرف: قبول که عمده‌دلیل سلطه‌پذیری ملت‌های شرق، عقب‌مانده‌گی و خوی‌وخصلت تسلیم‌گرای خود آن‌هاست، اما در این بین نباید نقش سلطه‌گر را از یاد برد و او را تبرئه کرد. اگر می‌ خواهیم مسئله را درست ببینیم، بایستی نوعی توازن در ابعاد ماجرا برقرار کرد.

وضعیت تایگر وودز در ورزش گُلف -اگر بشود اسم‌اش را ورزش گذاشت-، منحصر به خود او است. تایگر وودز ورزشگار بسیار ماهر و بااستعدادی‌ست که توانست گلف را از قلمرو مشتی پیروپاتال و لژنشین بی‌خاصیت، به درون جامعه‌ بکشد و برایش مخاطب‌های مردمی فراهم کند. خوش‌تیپی او باعث شد که برای اولین بار زنان نیز به این ورزش -لااقل به تماشایش- راغب شوند. تایگر وودز گلف را از ورزشی پرهزینه، به ورزشی پرسود بدل کرد. خود او حدود سالی صد میلیون دلار درآمد دارد (داشت)، حالا حساب کنید از قِبل او، برگزارکنندگان، تبلیغات‌چی‌ها و پشتِ صحنه‌ای‌ها چقدر پول می‌سازند؟ برای ارزیابی اهمیت و مقدار تأثیر او در دنیای گلف، دانستن همین یک نکته کافی است که در هر تورنومنتی که شرکت نمی‌کرده، بازدهی مالی آن تورنومنت به نصف می‌رسیده. تایگر وودز نه یک گلف‌باز، که اسطوره‌ی گلف است.

قضایایی که برای او این‌روزها پیش آمده (بخوان آورده‌اند) -که چیزی بیش از خاله‌زنک‌بازی‌های مجلات و رسانه‌های زرد و اخلاق‌گرایی و خوراک‌دهی تبلیغاتی نوع آمریکایی نیست-، این آدم را کامل زیر ضرب گرفته و به حاشیه رانده، طوری که امروز اعلام کرده تا مدتی از این ورزش کناره می‌گیرد. این که سرنوشت گلف بدون تایگر وودز -حالا برای مدت کوتاهی حتا- چه می‌شود بماند به عهده‌ی مفسرین امر؛ حرف این است که در دنیای تبلیغات رسانه، یک موقع هست که به اوج نرسیده، با سر پرتاب می‌شوی به قعر، به‌ویژه اگر رنگین‌پوست باشی. 

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸

Garfunkel در کنسرت

Art Garfunkelامشب Art Garfunkel در Richmond Hill Center برنامه دارد. کنسرت کوچکی خواهد بود که از هشت شب شروع می‌شود و باید لااقل نیم‌ساعتی زودتر آن‌جا بود.
بلیط را -اگر هنوز مانده باشد- می‌شود از این‌جا خرید: [+]
* Art Garfunkel و Paul Simon گروهی نیویورکی بودند به اسم Simon & Garfunkel که ترانه‌های خاطره‌انگیزی ازشان به‌جا مانده؛ مخصوصاً این‌ها:
Sound of Silence - Scarborough Fair - El Condor Pasa - The Boxer - ...

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

این‌را مهربانی در فیس‌بوک گذاشته است که ظاهراً از صادرات ادبی و تا بخواهید قصار جناب شاملو است:
«هنر شهادتی است از سر صدق : نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را باز شناسد.»

من‌که نفهمیدم چه می‌گوید... هر کس فهمید، جان مادرش توضیح بدهد ما هم روشن بشویم!

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

نکته: ادبیات خشن سوسیالیستی

بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیده‌ام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیه‌نشینی پرتاب می‌کند؛ دیده‌ام چطور او را تا سال‌ها ناکار می‌کند و در افسردگی محض از پا می‌درآورد.
کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضع‌گیری، ادبیات سال‌های انقلاب (بعد از پیروزی) را خوانده‌اند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تن‌لرزه‌های‌شان حس کرده‌اند. من با انقلابیون دیروز، با آن‌ها که گیسی سپید کرده‌اند و قوز درآورده‌اند، ولی هم‌چنان در میدان جنگ‌های ممسنی به سبک دون‌کیشوت به جنگ آسیاب بادی می‌روند و در باب سینه‌سپرکردن‌های‌شان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز می‌خوانند و داستان‌سرایی می‌کنند کاری ندارم... این‌ها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانه‌ی سالمندان فاصله ندارند!

آزادی‌‌ای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ می‌کرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطی‌ست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگ‌زدن و لجن‌مال‌کردن هر پیکر و ندای مخالف، آن‌ها را به حاشیه‌ی حذف می‌راند. در دایره‌ی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایده‌ی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی این‌جاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدن‌اش خوانده‌ای... و سوسیالیسم، بستر فکری همه‌ی انقلاب‌های قرن گذشته بود.

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

Persian Empire

دیشب شبکه‌ی "تاریخ" مستندی پخش کرد در باره‌ی مهندسی جنگی و کشورداری هخامنشیان که به‌گمانم، خون غرور زیر پوست هر ایرانی می‌دواند. تکه‌هایی از فیلم را پیدا کردم که دیدن دارد، به‌ویژه برای اطلاعات تاریخی و فهم بهتر از آن‌چه بوده‌ایم:



کسی اگر کامل این مستند را گیر آورد، خبر بدهد.

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

از خاطرات انقلابِ رفقای انقلابی!

نسرین بصیبی از اشغال سفارت ایران در آلمان شرقی می‌گوید
تصمیم گرفتیم کاری جنجالی کنیم. کاری که رسانه‌‌ها به آن توجه کنند. رفتیم به شرق برلین و سفارت ایران در آلمان شرقی را برای چند ساعت اشغال کردیم. ده مرد و دو زن بودیم. از مردها پرویز دستمالچی و احمد طهماسبی را به خاطر دارم. زن دیگر، روحی بود که یک بچه‌ی کوچک داشت. سفارت در طبقه‌ی دوم خانه‌ای با ظاهری معمولی در خیابان استراوانگر قرار داشت.
ابتدا احمد طهماسبی و من زنگ در را فشار دادیم و گفتیم می‌خواهیم ازدواج کنیم. در را که باز کردند بقیه بچه‌ها که تا آن هنگام در پاگرد پله ایستاده بودند بالا آمدند و همراه ما وارد شدند. به کارمندان گفتیم، آرام باشند و اتفاقی نمی‌افتد و ما دو سه ساعتی آنجا می‌مانیم. هدف‌مان را از اشغال سفارت برایشان توضیح دادیم. ترسیده بودند و هیچ نمی‌گفتند. درگیری در کار نبود.
از سفارت به رسانه‌ها زنگ زدیم و دوستان ما در غرب هم بر اساس قرار قبلی به رسانه‌های غربی خبر دادند. چند ساعت بعد پلیس در محل حاضر شد و دست و پای ما را که بی حرکت روی زمین نشسته بودیم و از جایمان تکان نمی‌خوردیم، گرفت و از پله‌ها پائین برد. گروه بزرگی از خبرنگاران دوربین بدست، جلو در منتظر ما ایستاده بودند. ما را سوار ماشین پلیس کردند، خبرنگاران در این فاصله از ما عکس و فیلم می‌گرفتند. آن شب دوستان ما در غرب چهره‌های یکی یکی ما را که پلیس از سفارت بیرون می‌برد، در اخبار اصلی تلویزیون دیدند
.[+]
در تعجبم که این "رفقا"ی دانشجو، با این‌همه مشغولیت و گرفتاری، کی وقت می‌کرده‌اند درس بخوانند و دکترا بگیرند؟! لابد تقصیر کمک‌هزینه‌های درشت پهلوی به دانشجویان "خیلی فعال" خارج از کشور بوده که  اینها بجای درس، به تخریب مشغول بوده‌اند!

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

ترانه‌ی تبعیدی U2

کنسرت U2 در YouTube (برای YouTube) را تماشا می‌کردم، این‌طور به نظرم آمد که دیگر دوران کنسرت‌های U2 هم تمام شده است... و شده است چیزی شبیه به پینک فلوید، که هی خودش را تکرار می‌کند. از اواخر دهه‌ی هشتاد که با یوتو آشنا شدم، همیشه آرزو داشتم در کنسرت‌شان حضور داشته باشم، اما به‌گمانم تاریخ مصرف این آرزو هم دیگر گذشته است...
چیزی که برایم عجیب است، هیچ‌وقت ندیده‌ام که U2 ترانه‌ی به‌یادماندنی Acrobat را زنده اجرا کند. دلیل‌اش را واقعاً نمی‌دانم. اکروبات یکی از آن‌ ترانه‌هایی بود که این گروه را به صفحه‌ی ذهنم منگنه کرد. به نظرم، اکروبات نه‌تنها یکی از بهترین ترانه‌های یوتو از بهترین آلبوم‌شان (Achtung Baby - 1991) است؛ شاید یکی از جذاب‌ترین کارها در سبک راک آلترناتیو در بین همه‌ی گروه‌های این شیوه باشد. داشتن فقط همین یک‌ترانه در کارنامه‌ی یک گروه کافی است که برای همیشه معتبرشان کند، اما یوتو برایش حتا نماآهنگ هم نساخته است!
یوتو تقریباً در هر کنسرتی آهنگ نسبتاً بازاری I Still Haven't Found What I'm Looking For را -که کار البته بدی هم نیست، ولی تا بخواهید "همه‌پسند" است- اجرا می‌کند، اما ترانه‌هایی عمیقاً زیبا مثل Love is a Blindness یا اکروبات را جامی‌اندازد؛ شاید به‌خاطر بیش‌تر شخصی‌بودن و کم‌تر بازاری‌بودن‌شان. به هر حال دنیا، دنیای عرضه است و تقاضا!

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

درستکاری نمرده است

دو روز پیش شب‌هنگام، در پمپ بنزین Esso در خیابان یانگ بالاتر از 401، رفتم که از دستشویی استفاده کنم. ساعتِ دلبندم را درآوردم و گذاشتم به‌کناری، تا موقع شستن دست و رو، خیس نشود. نیم‌ساعت بعد، موقع رانندگی، وقت را که آمدم ببینم، با مچ لخت دستم روبرو شدم! بلافاصله برگشتم.
مستقیم رفتم سراغ پمپ بنزینی و با لحنی نگران و البته مداراگر، از ساعتم پرسیدم. مرد هندی از من نشانی خواست. توضیح دادم. لبخندی زد و با طمأنینه، ساعت طلایی‌ بندچرمی را گذاشت روی پیشخوان. ماوقع را که پرسیدم گفت: "فروشنده‌ی Tim Horton's وقتی آن‌را در دستشویی پیدا می‌کند، با این گمان که صاحب‌اش آن‌را جاگذاشته، پیش من می‌گذاردش به امانت... بد نیست که از او تشکر کنی". طبیعتاً همین قصد را هم داشتم.
پسری بود احتمالاً ترک، شايد سی‌ساله. از او یک کافی خواستم. داد. اسکناسی به او دادم و گفتم بقیه‌اش هم انعام‌ات. متعجب شد! گفتم باورم نمی‌شد کسی بتواند از یک ساعت سوئیسی قاب‌طلا بگذرد، آن‌هم با بندی چرمی که به دست همه بخورد؟! پول را قبول نکرد و گفت اگر می‌خواهی کمک کنی، به درون صندوق کودکان بی‌بضاعت بیانداز. انداختم. گفت تنها وظیفه‌اش را انجام داده نه بیش.
خانه که می‌آمدم، با حسی خوب، حسی که هم گرم بود و هم امیدوارانه، به ساعتم نگاه می‌کردم و به جای رد زمان، صورت صادقانه‌ی پسر را در آن می‌دیدم.

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

این نکته‌ای است که کاملاً با آن هم‌آوا هستم:
«پس از سا‌ل‌ها تعمق و تأمل در رسانه‌های اين‌سوی جهان، و به ويژه در مطبوعات و رسانه‌های آلمان، به اين نتيجه رسيدم که رسانه‌های غرب نقش مؤثر در دامن‌زدن به اختلاقات قومی و مذهبی در جهان و به‌ويژه در آسيا و آفريقا بازی می‌کنند...»

بحث اعتیاد در ایران و نتیجه‌گیری از آن هم بماند به‌عهده‌ی اهل سیاست و جامعه‌شناسان!

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

عکس‌های سه‌بعدی "گوگل نقشه‌ها"

عکس‌های سه‌بعدی Google Maps طوری آدم را هیجان‌زده می‌کند که نمی‌داند چه کلماتی را برای توضیح این وضع به‌کار ببرد! این عکس‌ها ظاهراً برای بخش کوچکی از جهان فعلی هستند. تورنتو که کامل تحت پوشش است. یعنی می‌شود هر جای این شهر را که خواستیم سیاحت کنیم، بدون پرداخت پول بلیط!

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

نویسنده‌ی مسئول - نویسنده‌ی ملتزم

تحلیل اخبار روز؟!

من همیشه سعی کرده‌ام نشان دهم: می‌شود وبلاگ نوشت، در عین حال، آدمی "روزمره" هم نبود. این عمده‌تمرینی است که در این وبلاگ کرده‌ام. همین اصل فراراه من بوده تا اگر چیزی منتشر می‌کنم، حتا کوتاه، در آن نکته‌ای باشد برای فکرکردن.
کار روزنامه‌نگارِ تحلیل‌گر، گذشته از خبررسانی، برانگیختن مخاطب است. من از این مشی بدورم. آتش که به جان کسی انداختی، در کم‌ترین حالت فقط خودش را سوزانده‌ای؛ اگر گُر بگیرد و زبانه بکشد که اطرافیانش هم خاکستر شده‌اند! من اما با زدن جرقه‌ای کوچک -آن‌هم در ذهن نه در دنیای عواطف- موافق‌ترم. معتقدم قدکشیدن احساسات فرد، نتیجه‌اش افتادن سایه‌ای ضخیم روی عقل اوست. انسان‌های برانگیزاننده، استادان سواری بر پهنه‌ی ناهموار موج احساسات مردم‌اند.
بایستی فکرها را تمرین داد. بایستی عامل اندیشیدن ایجاد کرد.
البته نمی‌شود نوشت و برنیانگیخت. این واقعیتی‌ست. نوشته‌ای خالی از شررهای احساس، نه موثر است و نه قابل خواندن. اما باید برای برانگیختن حد نگه داشت و سطحی قائل شد. باید مواد خام اندیشیدن بیش‌تری به متن تزریق کرد. این خودش مصداق کامل مسئول‌بودن نویسنده* است.

توضیح:
* مفهوم "نویسنده‌ی مسئول" سر تا پا با "نویسنده‌ی ملتزم" فرق دارد. نویسنده‌ی ملتزم تحت تأثیر کامل نوعی ایدئولوژی، پیرو تئوری ماکیاولی، به هر وسیله دست می‌زند تا احکام ایدئولوژی‌اش را نشر دهد و پیاده کند. "نویسنده‌ی مسئول" ولی پراگماتیست است و با دنیای روز هم‌خوان؛ نه این‌که در ایدئولوژی خاصی یخ زده باشد. او تمام مدت در حال اضافه‌کردن به دانش و سرندکردن باورهای قبلی است.