پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

ارتباط "مهريه" و "نوسازی"!

شنيده‌ام که در ايران امروز، يکی از رايج‌ترین "تخلّفات قانونی"*، به اجرا گذاشتن مهریه است! يعنی ازدواج -که شايد مهم‌ترين پيمان زندگی‌ست- مسخ شده و به قالب "کاسبی" (بخوان کلاه‌برداری) درآمده است! خانواده‌ی دختری که "راهی خانه‌ی بخت است"، از ناچاری يا اپيدمی بی‌فرهنگی و بی‌اخلاقی يا...، از قصد مهر را بالا می‌گيرد که وقتی خرشان از پل گذشت، به اجرا بگذاردش و به پول نزديکش کند.
اين تنها یک مورد از شمار بی‌اخلاقی‌هايی‌ست که فرهنگ اين ملّت را رشمه‌رشمه کرده است. در دياری که فرهنگش چنين در حال نزع است، آيا می‌شود دم از "نوسازی" زد؟ به‌راستی نوسازی چه؟ اصلاً از کجا اين نوسازی را بايد آغازيد؟

*اصطلاح "تخلّف‌ قانونی" ريشخندی‌ست به رفتارهای غير اخلاقی‌ای که اين روزها به شکل فرهنگ عامه درآمده، در سطوح گونه‌گون جامعه جریان دارد. ناگفته نماند که اين رفتارها، پا در سنّت و مذهب جامعه دارند و نظام ولایت فقیه گسترشان می دهد... که مهريه‌ بخشی از عقد اسلامی در ايران است... از سوی نظام ولایی نیز تجويز و تزريق می‌شوند.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

معنی "پيشرفت" در ايران امروز!

آيا روی‌هم‌گذاشتن چند تير و تخته، و اضافه‌شدن چند ساختمان نتراشيده به مجموعه‌ی نخراشيده‌ و بی‌بنياد شهریِ تهران و ديگر شهرهای ايران، اسم‌اش "ساخت زيربنايی" است؟ نمرديم و معنی "نوسازی" و "پيشرفت" را هم فهميديم!
قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقع‌نگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساخت‌های آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم‌ کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودی‌ست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمی‌آوری، دياری که پيشينه‌ی تاريخی و پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش مصداق "شير بی‌يال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنج‌تر و ريشه‌ای‌تر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچ‌يک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.


شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

به‌گمانم آل احمد بود که گفته بود: «تنت را بفروش، امّا قلمت را هرگز»! در راستی اين حرف، حرفی نيست، امّا نکته اين‌جاست که نخست بايد ديد قلم طرف آيا اصلاً قيمتی دارد؟!

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (9)

سيروس شاملو
سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی‌ دارد. سيروس نه که از نام پدر استفاده‌ی ابزاری نمی‌کند، که خود منتقد سخت اوست. آن‌چه سيروس می‌گويد هر چند آغشته به آزرده‌گی پسری است که بی‌مهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنی‌هايی که فقط چون او می‌تواند بگويد.
نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بی‌خوانده‌شدن پژمردن! چرايی اين نادیده‌گيری را بپرسيد از روشنفکری بی‌مايه و قهرمان‌پرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده به‌نسیمی فرو می‌ريزد!
نمی‌دانم چرا تارنمای مهشيد امیرشاهی هر روز یک گوشه‌اش کج است! این‌روزها که دیگر چنان به لنگی افتاده که جز صفحه‌ی اصلی، جای ديگر قابل بازديد نيست...
دوستی که آن‌جا را می‌گرداند -با وجود تمام گرفتاری‌هایی که لابد دارد- کاش بیش‌تر به مخاطبان مهشید عنايت می‌داشت!

جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵

کدام رفتار غلط[تر] است؟

نيک‌آهنگ کوثر می‌نویسد:
دیشب که فیلم ایم کتک کاری را روی یو-تیوب دیدم، اشکم در آمد. چقدر تحقیر کننده بود. خدا ذلیل‌شان کند این جماعتی که اصل را بر مجرمیت می‌گذارند. برای‌شان هم فرقی نمی‌کند که در کجا مامور باشند.
نمی‌دانم آیا پتشین بازی اثری دارد یا نه، ولی هر چه هست باید خدمتشان رسید. کاری هم ندارم که این دانشجوی بیچاره فقط ایرانی است. ایرانی بودنش حواس ما را بیشتر جمع کرد، ولی هر دانشجوی خارجی که اندکی غیر آمریکایی بنظر برسد و البته اگر قیافه‌اش خاورمیانه‌ای باشد ممکن است به چنین بلایی مبتلا شود.[لينک مربوطه!]
گفتم به توصيه‌ی اين حضرت عمل کرده، با این کمبود محرّم و دعای کميل و ... که در بلاد فرنگ گريبان‌شان را گرفته، قطره اشکی از "آقا" گدايی کنند (!)... امّا نمی‌دانم چرا هرچه زور زدند نشد که نشد! خيلی خوب است که آدم اين استعداد را داشته باشد که هر وقت خواست (بخوانيد "لازم شد"!) اشکی برِيزد و ناله‌ای سر دهد... که اين‌جانب از اين بابت کاملاً مرخص‌ام چون  اعتقادی به این مراسم ندارم...

طبق سنّت وبلاگی -بی‌حاشيه و فهرست‌وار- می‌روم سر اصل مطلب:
1- در سريال سوزناک رفيق‌مان، بر خلاف ادعای ايشان، هر چه دقيق شدم، اثری از «کتک‌کاری» يادشده (منظور: کتک‌خوردن دانشجوی ايرانی از "گروه‌های فشار" - داخل گيومه: همان پليس آمريکا) نديدم. صد البته که اشکال نه از صداقت ايشان، که از ضعف بينایی اين‌جانب بنده بوده است!
2- من‌هم چون نیک‌آهنگ به "تحقير" بدجوری حساس‌ام و اتفاقاً مثل هم‌او، ديدن فيلم باعث شد که احساس تحقير کنم، البته نه به خاطر کتک‌خوردن "خيالی" آرتيست فيلم، که به‌خاطر رفتار عصر حجری آن فردی که اسم خودش را گذاشته دانشجو (آن‌هم در آمریکا) و فکر می‌کند که می‌تواند با عربده‌کشی، مظلوم‌نمایی و خلاصه جوسازی، خرش را از پل نه که بگذراند که اصلاً بپراند و... کارها را مثل درون وطن اسلامی‌مان راست‌وريس کند! خودمانيم‌ها: انگاری حق با دکتر سروش زبان‌بسته بود که معتقد بود دانشگاه نمی‌تواند کسی را آدم کند، واسه‌ی همين هم لابد سه سال درش را گل گرفت!
3- از فيلم نمی‌شود فهميد که حق با جوان دانشجو بوده یا پليس‌ها، به همين خاطر قضاوت در این مورد خودبه‌خود منتفی‌ست.(مگر اين‌که کسی "پيش‌زمينه‌ی ذهنی" داشته باشد، مثلاً تنفر از آمريکا به هر قيمتی... روی همين حساب، از قبل حکم صادر کند... که تکليف حکمش هم معلوم است). اصلی که امّا می‌شود بر آن پای فشرد اين است که زندگی در کشوری دموکراتيک، رفتاری دموکراتيک می‌طلبد. مقايسه‌ی پليس يک کشور مدرن غربی با انصار حزب‌الله چيزی جز کج‌سليقه‌گی گوينده‌ نيست.
4- یک جوان می‌تواند در برخورد با پليس شوکه و عصبانی شود و يا اصولاً از پليس بترسد، مثل اکثر کسانی که از جهان سوّم آمده‌اند و طعم بدطعم کتک و تحقير سربازان گمنام و بدنام امام زمان و ديگر اقمارشان در باقی کشورهای بدبخت-بيچاره را چشيده‌اند، امّا فراموش نکنيم که عاقبت مقاومت در برابر پليس در هر کشور دموکراتيکی، چيزی جز دستگيری با زور نيست و پليس را نمی‌شود به صرف برخورد طبيعی‌اش مقصّر دانست. واقعاً چرا بعضی فکر می‌کنند همکاری با پليس کاری دور از شأن است؟!
5- خلاصه که تعصّب بد است، تنفر از آن هم بدتر. گندزدايی از اين‌دو آفت گاه اين‌قدر سخت است که عمر انسان کفاف‌اش را نمی‌دهد.



  • نظر ملاحسنی: بياييد کمتر هارت و پورت کنيم
  • جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

    قضيه اورکات!

    امشب بعد از مدَت‌ها سری زدم به قهوه‌خانه‌ی اورکات. اورکات قرار بود جايی باشد مثل "کانون رفقا" که... نشد که باشد...
    نايی بود به چند جا سرک بکشم. چيزی که امّا به شگفتی‌ام واداشت اين بود که هر کس به خانه‌ام آمده را نشان می‌داد! با وجود اين قاعده‌ی ثبت غافلگيرکننده که حضرات اورکاتيون تعبيه فرموده‌اند، خب طبيعی است که هر جا من هم پا بگذارم را به صاحب‌خانه نشان بدهد؟
    این قضیه به نظرم به شکلی، امنيت بازدید‌کننده -و کلاً نفس بازديد‌کردن اينترنتی- را زير پرسش می‌برد. حساب‌اش را بکن: تو می‌خواهی در خلوت خودت –طوری که خلوت کسی را نشکنی و پری در پهنه‌ی سکوت کسی نچرخانی- پاورچين‌پاورچين از اين بام به آن بام پر بکشی و کوچه-باغ‌های مجازی را زير پا بگذاری و... به تماشای رنگ‌ها بايستی، غافل از اين‌که رد تو را همه‌جا می‌گيرند!
    امکان ردگيری اورکات، هر دليلی که پشت‌اش خوابيده باشد، ضررش به سودش می‌چربد.

    چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

    کاری شنيدنی از Stabilo

    در ميان حجم ترانه‌های جديدی که از رادیوها پخش می‌شود یا در تلويزيون می‌بينيم، کم پيش می‌آيد که کار دندانگيری باشد که بتواند به دلی چنگ بزند و نفسی حبس کند. نسل ترانه‌های امروز را شايد بشود -چون نسل ما- "نسل سوخته" نام نهاد که به‌واقع، دور از واقع نيست.
    And I, I wanted to tear down the curtains
    To let, let in some natural light
    I wake up and open one eye
    And wait for the window to crack at me, alone [+]
    Kidding Ourselves ساخته‌وپرداخته‌ی گروه جوان کانادايی Stabilo، با قطعه‌ی بالا آغاز می‌شود؛ به آرامی و پر از تپش... ترانه‌ای که در ميان هم‌نسلی‌های خود از قبيله‌ی ديگری‌ست. ويدئوی‌اش هم ديدنی‌ست، امّا خود ترانه است که شنیدن دارد، به‌ويژه اگر با هدفون و در خلوت بشنوید، ديگر تا بخواهيد حظّ‌تان چاق است و چرب!
    اين ترانه را با کيفيت بالا، برای گروهی که هر-از-گاهی برای‌شان ترانه‌ای ايميل می‌کنم خواهم فرستاد تا هر وقت ميل و شوری بود، دستی بر سرش بکشند و حالی ببرند.

    دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

    Josh Groban

    Josh Grobanجاش گربن (Josh Groban)، خواننده‌ی سوپر رمانتیک لس‌آنجلسی (با "لس‌آنجلسی" خودمان اشتباه نشود!) که صدايی اپرايی دارد، روز شنبه در راديو CHFI تورنتو، در برنامه‌ی "يک‌ساعت با چهره‌ها" گپ مفصل و جالبی داشت که برای شخص من، نکته‌ای در آن جالب‌تر از باقی نکات بود: سن خواننده! جاش صدایی دارد به‌غايت پخته که هيچ به جوان‌سالی‌اش نمی‌آيد (من فکر می‌کردم لااقل چهل را بايد داشته باشد، امّا حدوداً بيست‌وپنج‌ساله است!).
    چند لحظه پيش که برای يافتن چيزی راجع‌به جاش زدم به جاده‌خاکی اينترنت، شانسی ويدئوی ترانه‌ی زيبای You Are Loved -- Don't Give Up خورد به پُستم. بد ندیدم شما را هم در لذّت شنيدن-ديدن‌اش شريک کنم.


    Download now Josh Groban lyrics and videoclips on Lyricspy


  • درباره‌ی خواننده، به روايت ويکی‌پديا
  • : [+]
  • متن ترانه
  • : [+]

    دوستی (6)

    نشستن با جمعی که دوست‌شان داری، هم‌ را دوست دارید، قدر دارد؛ قدر يک دنيا. اين همان جمعی‌ست که "دو گفت‌وگو" در آن جريان دارد: گفت‌وگوی زبان‌ها و دل‌ها...

    I'm nobody! Who are you?
    Are you nobody, too?
    Then there's a pair of us -- don't tell!
    They'd banish us, you know.
    ...
    Emily Dickinson

    جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵

    فاصله‌ی ما

    هر زمان که بر اثر اتّفاقی، با هموطنی تازه‌آمده از ايران برخورد می‌کنم، دره‌ای را بين‌ خودمان می‌بینم که هر لحظه ژرف‌تر می‌شود. بحثِ ارزش‌گذاری طرفين نيست... امّا، همگی فرق کرده‌ايم؛ ما با هم فرق داريم. اين واقعيتی‌ست که بايستی شناخت و پذيرفت. همه‌مان در حال تغيیريم...
    گاهی با خواندن بعضی از افکار در همین اينترنت، روشن می‌بينم که تنها اشتراک بين ما فقط زبان فارسی است و بس؛ افق‌های فکری و عقايد گونه‌گون، آمال گونه‌گون، نگاه‌ها گونه‌گون، حتّا اميال و احساسات‌مان هم از جنسی ديگر است.
    دره‌ی فاصله تا کجا عريض می‌شود و چه حد ژرفا می‌گيرد را "نه تو می‌دانی و نه من"...

    امان از جنگ قدرت مجازی!

    آدم وقتی نوشته‌های شماری از وبلاگ‌ها را در چند روز اخير می‌بيند، دلبسته‌گی‌اش را به وبلاگ از دست می‌دهد هيچ، از کل نت هم بيزار می‌شود! من مانده‌ام اين اندک‌شماری که دارند با وبلاگ پول درمی‌آورند کِی دست می‌کشند از به‌گندکشيدن فضای وبلاگ‌شهر؟
    جدال‌های مجازی کی تمامی می‌گيرد "خدا" عالم است!