پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

آن‌ها که از رک‌گویی من و تو می‌نالند، لحظه‌ای فکر نمی‌کنند که شايد ایراد، از کم‌ظرفيتی و کم‌تحملی خودشان باشد!

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

جنگ و حکايت درمانده‌گی ما...

ايران روزهای بدی را می‌گذراند، گرچه نيمه خوش‌بين ذهن‌مان می‌خواهد بگويد حمله نظامی به ايران گزينه‌ای ‌غيرممكن و نامعقول است، اما مگر جنگِ معقولانه هم داشته‌ايم؟ گرچه دل‌مان می‌خواهد تهديدهای جامعه بين‌الملل و در راس آن آمريكا را يک بازی ديپلماتيک بدانيم، اما مگر نگفته‌اند وقتی ديپلماسی تمام شود جنگ شروع می‌شود و مگر ما طی اين سال‌ها شاهد به‌بن‌بست‌رسيدن تدريجی ديپلماسی نبوده‌ايم؟ چه كسی می‌تواند با قاطعيت بگويد جنگ و حمله نظامی به ايران رويدادی نامحتمل و غيرممكن است...[جنگ فاتح بزرگ تاريخ؟، بازگشت ابدی - (تغيير آيين نگارش از من است)]
ترس از جنگ، از خود جنگ ويران‌گرتر است. اگر جنگ در لحظه بکشد، ترس‌اش همه‌ی لحظات انسان را مرگ می‌کند. ولی آيا می‌شود از جنگ نترسید؟
اين‌ روزها، موج دلهره را می‌بينی که از بسياری مقالات سرريز کرده است؛ بحث راجع‌ به حمله‌ی احتمالی آمریکا به ايران شده است مايه‌ی خيلی از نوشته‌ها. نوشته‌ی بالا را از همين جهت نمونه آوردم.
تحليل اين موضوع کار من نيست، امّا گفتن از آن تخصص نمی‌خواهد؛ دلی هراسيده می‌خواهد که در گرو ايران است...
دردی که در اين ساعت‌ها چون موريانه به ذهن من می‌زند، درد درماندگی مردم ماست. تو گویی جاده‌ی تقدير اين ملّت را طوری کوران در خود کشیده که هيچ‌چشم قادر به دیدن فرارو نيست! توان چاره‌انديشی همگی‌مان يخ بسته است. به‌راستی مردم ايران کجای اين معادله قرار می‌گيرند؟ تا چه حد می‌توانند برای آينده‌ی خود تصميم بگيرند؟ وقتی اميد این مردم بخشکد -که حالیا از آن کورسويی بيش نمانده-، چه کار از دست‌شان می‌آید جز لرزيدن به خود و دلهره کشيدن؟
نمی‌دانم...

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

بالاخره حسابی برف آمد!

امروز سپيدی، چهره‌ی شهر را در خود کشيد. از ساعت دو نيمه‌شب تا حوالی يازده صبح، بی‌قطع "باران يخی" باريد. خلاصه اين پديده‌ی مختص به اندکی از کشورها، حسابی روده‌درازی کرد! بعدش برف آمد؛ حسابی هم آمد.
بعد از روز سخت کاری، به خانه که می‌رسی، برف‌پاروکردن در انتظارت است! وظيفه‌ای‌ست که نمی‌شود از زيرش شانه خالی کرد. برف را که نروبی، بعدی می‌آيد و می‌نشيند بر قبلی و باز بعدی... و محوطه‌ی جلوی خانه‌ات دفن می‌شود. با اين وصف، توئی که مجبوری لااقل روزی دوبار از اين مسير گذر کنی، شانس بيآوری که بی پای شکسته زمستان را به آخر برسانی.
اين را خصوصی می‌گويم، شما هم قول بدهيد به کسی نگويید: من از برف‌پاروکردن بدم نمی‌آيد. با اين وضعی که گلوبال ورمينگ پديد آورده، به‌گمانم برف‌‌‌پاروکردن را -حتا در تورنتوی کانادا- بايستی جزو تفريحات کمياب و خيلی ويژه شمرد! خلاصه فرصت را بايد روی هوا زد. فقط حيف که کسی نيست با او دمی برف‌بازی کنم. اين‌همه برف، بدون برف‌بازی؟ حتا کسی نیست با او آدم‌برفی بسازی.
...

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

به بهانه‌ی دوازدهمين سال‌مرگ بازرگان

بسیاری از نام‌ها برای ما، يادآور موضوع يا نامی ديگرند. در جريان سيال ذهن، بعضی نام‌ها با بعضی از حکايت‌ها چنان گره می‌خورند که "حکايت" -ناخودآگاه- تعريف و هويت آن نام می‌شود. روايت مهشيد اميرشاهی در رمان در حضر[1] از تظاهرات زنان بر عليه قانون حجاب اجباری[2]، نقش حک‌شده‌ی مهدی بازرگان بر ذهن من است:
در جلو کاخ نخست‌وزيری بازرگان را يک نظر می‌بينم، ولی او کسی را نمی‌بيند. برای آن‌که چشمش به نامحرم نيفتد، دستش را سپر صورت می‌کند و با قدم‌هايی تند از مقابل ما می‌گذرد. زن‌ها هو می‌کنند و به ريشش می‌خندند. امّا زهد و پارسايی آقای نخست‌وزير، شکر، بکر و باکر می‌ماند. ناموس بيدی نيست که به اين بادها بلرزد![3]
اگر بگويیم در تاريخ انقلاب، تظاهرات زنان آزاده بر ضد حجاب اجباری اسلامی[4] يکتا اعتراض شجاعانه و سياسی-حقوق بشری آن دوره بوده، بيراه نگفته‌ايم. البته از حق نبايد گذشت: در دورانی که حتا چپی‌ها و کمونيست‌ها از پاپ کاتولیک‌تر شده، جمله‌گی چادر-به-سر در تظاهرات‌های ضد "طاغوت"، دوش-به-دوش خواهران مسلمان خود شرکت می‌جستند، رفتار فردی تا بن مذهبی چون مهدی بازرگان شگفت نمی‌توانست بود. نکته امّا اين‌جاست که با چنين کارنامه‌ و طرز تفکری، مدالِ "آزاده‌گی" -که اين‌روزها با دست‌ودل‌بازی از سمت‌های مختلف به آن مرحوم اهدا می‌شود- برای گردن نحيف چون او سنگين است! خوی مرده‌پرستی و خصلت فراموشکاری ما ايرانيان البته از اين مدال‌های افتخار کم اهدا نکرده است...

توضيحات:
1- اميرشاهی، مهشيد. در حضر. چاپ سوّم. لس‌آنجلس، شرکت کتاب، 1995.
2- شانزده اسفند 57 (هشت مارس 1979)، جلوی کاخ دادگستری و نخست‌وزيری.
3- در حضر، ص 230.
4- اين امريه‌ی سراسری -که سپس در قالب قانون درآمد- به فتوای شخص آيت‌الله خمينی ابلاغ و اجرا شد.

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

نشريه‌ای جديد در تورنتو

امروز در پيشخوان مغازه‌ی ايرانی -يا درست‌ترش را گفته باشم، در کنار ورودی، روی زمين- نشریه‌ی تازه‌ای نظرم را جلب کرد. نشريه‌ی نورسيده، مثل یک ميدان مغناطيسی، سر من را به سمت خودش می‌چرخاند. فقدان نشريات جدّی در تورنتو، برای اهل خواندن، نوعی وضعيت "چشم‌انتظاری ممتد" به‌وجود آورده است، مثل کسی که در انتظار سفرکرده‌اش، تمام مدّت چشم به در دوخته است.
اسم نشريه هدی بود. خود اسم برای اهل دقّت، هزار حرف دارد برای گفتن. ورقی زدم‌اش. چند عنوان را با هم مرور می‌کنيم: "جايگاه مديريت در قرآن مجيد"، "نقدی بر شيوه‌های مدرن تربيتی"، "پرتويی از نهج‌البلاغه" و ... در فهرست هيئت تحریریه بلندبالای مجله، نامی نبود که بدون پيشوند دکتر يا مهندس باشد. يکی از مقالات به عکس نويسنده‌اش مزیّن بود، دکتری با عمامه‌ی مشکی! سر مقاله‌ی نشریه که با عنوان پرطمطراق "بردگی نوين" مهر خورده بود، هر چه گنگ بود، امّا منابع مورد استفاده در آن روشنگر منظور و مغزه‌ی نوشته و هويت نويسنده: "استاد شهید مطهری در کتاب آشنایی با قرآن - سوره اسری، آیه 36 - و اذا قيل لهم اتبعو... - ارايت الذی من اتخد..." و از اين دست.
در مجله تعداد آگهی -بر خلاف روال نشريات خارج از کشور- انگشت‌شمار بود؛ چيزی که در جای خود یک استثناست. نشريه‌ی خارج از کشور بی‌ آگهی نمی‌تواند سر پا بماند.
...
و همه‌ی اين‌ها، بغل گوش ما اتفاق می‌افتد...

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

Drafts

امشب زدم روی Drafts در قسمت Edit Posts که نوشته‌ای قديمی را -برای ويرايش و انتشار- پيدا کنم؛ اينقدر Drafts آمد که نگو! تعداد... شايد بيش از پنجاه تا. این‌ها سياه‌مشق‌های من است؟ باورم نمی‌شود! این‌همه نوشته‌ی خمیرشده که اثر و وجودشان به خاک سپرده شده...
شايد به جای نام Drafts، قرنطينه مناسب‌تر باشد؟ شايد هم آرامگاه؟ نمی‌دانم!
موضوع نوشته‌ها چندرنگ بود. بعضی به‌واسطه‌ی موضوع خود مدّت‌ها از تاریخ مصرف‌شان می‌گذشت... بعضی هم به زمان وابسته نبودند؛ بر زمان بودند. از خود پرسيدم: چرا پس نوشته‌ی قسم دوّم را تا به حال منتشر نکرده‌ام؟ از باب دودلی؟ ترس؟ ناپخته‌گی نوشته؟ هر يک البته به دليلی.
چيزی که امّا دستگيرم شد اين بود که Draft انباری وبلاگ است. وبلاگ هم انباری دارد. بعضی از اين نوشته‌ها را اصلاً برای Draftشدن نوشته‌ام. نوشته‌ام که بماند تا کود شود؛ بماند که خودم فقط بخوانم‌اش. حرفی باشد بين خودم و من... نه غير.
دايره‌ی بسته‌ای‌ست دنيای نوشتن...

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵

مدتی‌ست چگالی نقدهای اين‌ صفحه بالا رفته. انگار زياد هم بالا رفته! البته نقد هميشه لازم است، امّا اگر کار نوشتن را يکنواخت نکند. دو نقد نیمه‌کاره را نيز گذاشته‌ام فعلاً کنار... تضمينی نيست اصلاً زمانی متولّد شوند.
يکنواختی آفت کار است. نشانه‌ی گيرکردن ذهن در یک نقطه‌ی ثابت است. نشانه‌ی پرريختن ذهن است؛ ذهنی که نمی‌پرد و مثل مرغ کُرچ، دايره‌وار کِز کرده است. نوشتن اگر در خط‌ یکنواختی بيافتد، برگرداندن‌اش سخت است...
کار نويسنده اگر به اين نقطه‌ هم نرسيده باشد، بايد از رسيدن به آن همه‌لحظه بترسد. یکنواختی ترس دارد. نویسنده اگر کوچک‌گمانی به یکنواخت‌شدن کارش ببرد، مشی کار بايد عوض کند.
...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته

حسين درخشان که در تلويزيون دولتی کانادا، در تبليغ دست‌يابی جمهوری اسلامی به فن‌آوری هسته‌ای و بمب اتمی يقه می‌دراند -و به اين وسيله حيثيت ده‌ها هزار ايرانی تلاشگر و شرافتمند درون خاک کانادا را، بی‌توجه به عواقب گفتارش، به بازی می‌گيرد-، آيا وقتی در خاک اسرائيل "جولان" می‌دهد هم جرأت می‌کند از اين شِکَرها بخورد، يا پيرو رسم پسنديده خاندانش نان را به نرخ روز میل می‌فرمايد؟ اين از بابت پرسش.
و امّا درخشان اهميت‌ندادن مردم به خودش را می‌اندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقده‌ای» و مدعی می‌شود که «تمام زندگی‌ام را زیر ذره‌بین گرفته‌اند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف می‌کند! اين‌جا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بی‌عيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اين‌که مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقده‌ای» قرار می‌گيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفت‌ها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اين‌که من شخصاً کم‌تر کسی را در دنيای وبلاگ‌های فارسی می‌شناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تمام‌مدّت زندگی نه‌چندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آن‌را ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّه‌بين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگی‌ای دارد که قابل زير ذرّه‌بين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغات‌چی خوبی‌ است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...

شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل می‌کند به خائن و وطن‌فروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از رده‌ی تاریخ خارج‌؛ ديگر حساب بدترين حالت‌اش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه‌ و مدرکی گيرش نيايد، اين‌گونه دست‌وپا می‌زند. خلاصه آرام نمی‌نشيند و هر طور شده طرقّه‌ای در می‌کند. تو گويی بی‌اخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بی‌اخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يک‌درجه تخفيف، از بی‌محلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگ‌نويسی فارسی است و به اين وسيله ده‌ها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشه‌ی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصه‌ی دودشدن آبرويش را بخورد.

من گاهی فکر می‌کنم که حسین درخشان از روی قصد برای خودش تنفر می‌خرد. فکر می‌کنم او از تنفر ديگران هويت می‌گيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانه‌ی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بی‌دقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص می‌ماند. يعنی به‌واقع "از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را یاد گرفته است"! اين‌هم خودش نمونه‌ی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين‌ موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً می‌خواهد چارچوب‌ها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بی‌ملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اين‌که آن‌ها را در قالب‌هایی که فقط خودش می‌پسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پی‌اش را به ماتحت‌اش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

Global Warming

نمی‌دانم کسی‌تان مستند An Inconvenient Truth را که ال گور (Al Gore) در آن مسائل "گرم‌شدن کره‌ی زمين" را توضيح می‌دهد ديده‌ايد؟ نديده‌ايد، از دست‌اش ندهيد! در اين فيلم، با دست‌‌ِ‌‌اوّل‌ترین آمار می‌بينيد که در چند دهه‌ی گذشته، چطور کره‌ی زمين رو به گرم‌شدن -بخوان فاجعه‌ای جبران‌ناپذير- رفته. کسی اگر فقط کمی دلش برای کره‌ی خاک بسوزد، فيلم را که ببيند پشتش می‌لرزد!

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

گذشته و حس...

نمی‌دانم برای شما چگونه است، ولی برای من، نوشتن از گذشته ساده نيست. باور نمی‌کنيد اگر بگویم همين چند خط را که نوشتم چقدر خودم را خوردم!
وقتی خاطرات اجتماعی‌ام را ورق می‌زنم، سنگينی "بدها" را بر "خوب‌ها" به‌روشنی می‌بينم. اين حکايت نسل ماست. شايد بشود برای زمان کوتاهی خود را به بی‌‌خيالی زد، امّا هيچ‌وقت نمی‌توان به سهمگينی اين خاطرات خو کرد. اين سهمگينی را هنگامی بهتر حس می‌کنی که از آن محيط بيايی بيرون... و آن‌گاه به داوری بنشينی. چنين است که نغزگويی شاهرخ مسکوب می‌تواند بهترين وصف حال امسال من باشد: «رابطه‌ من با ايران رابطه‌ آدمی است که از مادرش دلخور است».*
امّا نوشته‌های وبلاگ، اکثراً لحظه‌ای هستند، نه انديشيده؛ به آنی به ذهن می‌آيند و همچين پخته-نپخته بر صفحه‌ی وبلاگ نقش می‌بندند. به همين لحاظ، سرشار از حس‌اند. همين خاصيت برانگيزنده است که به دل‌ها چنگ می‌زند و حس مشترکی را زنده می‌کند... که گاه خواننده می‌بيند با نويسنده‌ی متن یکی شده است. مقاله‌نويس و داستان‌نويس و تاريخ‌نگار، آن‌ها که به شسته‌-رفته‌نويسی و دامنه‌دارگويی عادت دارند، سخت بتوانند در قالب وبلاگ مطلب بنويسند. وبلاگ، محل "شدن" است و ابزارش نيز "حس" است، اگر بتوانی آن را انتقال بدهی. خلاصه که اگر لحظه‌ای بودن وبلاگ نبود، خاطره‌ای نيز بازگو نمی‌شد.


*مسکوب، شاهرخ. در باره سياست و فرهنگ. چاپ نخست. پاريس: خاوران، بهار 73، ص 212.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

درباره‌ی طرح نام‌نويسی وبلاگ‌داری!

من ديگر از اين‌ تيپ طرح‌های فکاهی خنده‌ام نمی‌گيرد، برای اين‌که نمونه‌هايش را در اين سال‌ها فراوان ديده‌ام. در اين‌که چنين طرحی عملی نيست حرفی نيست، ولی وقتی صحبت آزادی بيان به ميان می‌آيد، بلافاصله شاخک‌های آدم می‌زند و کنجکاو می‌شود که بداند چه نيتی پشت آن خوابيده.
من فکر می‌کنم نگاه طراحان اين طرح به سمت مستعارنويسان است و الا آدمی که با اسم خودش می‌نويسد که تکليفش مشخص است و دم دست است... و هر زمان پايش را از گليمش درازتر کند، گوشش را بی‌بروبرگرد می‌پيچند.
خوانندگان اين صفحه لابد آگاهند که من نوشته‌ای را که امضای نويسنده‌اش پای آن نباشد چندان جدّی نمی‌گيرم. اين ضرب‌المثل فارسی را نيز قبول ندارم که "ببين چه گفته، نبين کی گفته"! برای من اتفاقاً اهميت دارد که چه کسی حرف را می‌زند، چون تا به حال ديده نشده فردی تبليغ کند که ماستش ترش است! خودتان بهتر می‌دانيد که در دوره‌زمانه‌ی ما، خيلی از ضرب‌المثل‌ها ديگر کارآیی ندارند. مثلاً چه اعتباری می‌شود برای "خواستن، توانستن است" قائل شد؟ انصافاً ما هر چه را که بخواهيم می‌توانيم به‌دست بيآوريم؟ خلاصه قصدم از اين روده‌درازی اين بود که بگویم ميانه‌ی چندان خوبی با آدم مستعارنويس و مستعارزيست ندارم. امّا بحث اين است که ما بيايیم ريشه‌ای به مسئله نگاه کنيم و فلسفه‌ی "مستعارنويسی" را کشف کنيم و ببينيم که چرا يک جامعه، به اين سمت کشيده شده. کليد حل معما پاسخ به اين پرسش است: آيا در ايران می‌شود راحت نوشت و حرف زد؟ بگذاريد من داوطلب شوم و از خودم مثال بزنم که به کسی برنخورد.
من از سن کم شروع کردم به جدّی خواندن و نوشتن، امّا هيچ‌وقت خطّی از من در ايران چاپ نشد. یعنی ندادم که چاپ کنند. خب مگر عقلم کم بود عقايدم را -همین‌ها را که اين‌جا می‌خوانيد- خودم دستی‌دستی لو بدهم؟ حساب‌اش را بکنيد الآن مجيد زهری در ايران بود و می‌خواست همين حرف‌ها را بزند؛ آيا جرأت می‌کرد؟ من اين واقعيت را به آدم‌های تُنُک‌مايه‌ای که اسم خودشان را نويسنده و روزنامه‌نگار (اغلب بعد از دوّم خرداد) گذاشته‌اند و در عمرشان چهارجلد کتاب جدّی نخوانده‌اند و با مدارک دانشگاهی هرّ را از برّ تشخيص نمی‌دهند و اتفاقاً در تورنتو هم کم نيستند بارها گفته‌ام که "آدم‌هايی مثل من، در ميهن‌مان تمام مدّت زير ضرب بوديم و نفس نمی‌توانستيم بکشیم". آن کشور فقط محل جولان افرادی است که یا خودشان پيش‌نمازند، يا پشت پيش‌نماز دولا می‌شوند! جای انديشه‌ای مثل انديشه‌‌ی من نيست. در واقع امثال من یا بايد تمام عمر خون دل بخورند و در خانه‌ی خود غريب بيافتند، يا ريشه‌شان را ول کنند و بزنند بيرون. فعلاً که چرخ اين‌طوری می‌چرخد...

خب فرصتی شد کمی هم درد دل بکنيم. چرا که نه؟ وبلاگ است ديگر. جای دیگر که گوش مفت گيرمان نمی‌آید! خلاصه اين عرض اندام‌های پوشالی را به دل نگيريد. اصلاً به چيزی نگيريد. الان 27 سال است که در آن مملکت دارد طرح پشت طرح می‌آيد. اين يکی هم روش...

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

در آستانه‌ی 2007، با هزاران شادباش

درست دم سال نو، گرفتاری چنان باريدن می‌گيرد و به سر و رويت می‌ريزد که تو گويی پشت در تمام سال را به انتظار همين لحظه نشسته بوده است! خلاصه که انسان در اين روزها -بر خلاف آن‌چه انتظار دارد- از همه‌کارش می‌ماند؛ هم از وظايفی که با نوشدن سال می‌آيند، هم حتّا از کارهای روزمره‌ی خودش. اين است که نمی‌رسی به تک‌تک دوستان زنگی بزنی و شادباشی بگويی و پيمان دوستی‌ها تمديد کنی؛ وظيفه‌ای که البته بر دوش‌ات است و... کاری که بس لازم است. اميد که اين کاستی، در نوروز خودمان جبران شود.
سال نو ميلادی همگی‌تان به شادکامی! اميدوارم سال پرباری باشد برای هرآن‌کس که نام آدمی بر اوست. امید که آفتاب روشنی‌بخش نور بپاشد بر ظلمات و پهن شود و بزند هر چه يخ واپسماندگی است بشکند و آب کند و رودها جاری کند که گل‌وگياه برويد و آبادانی بزايد. ايران‌مان هم روزهای بهتری را ببيند. مردمش هم؛ در هر کجا که هستند.