بهروز شيدا، در جُستار مويهی ماهمنير و عدالتِ جهانِ رمان، به مهشيد اميرشاهی خرده میگيرد که در در حضر و در سفر، از جادهی انصاف خارج شده و "عدالت را رعایت نکرده است". افتخار آشنایی با نامبردگان اين اجازه را به من میدهد که کمی در نکته موشکافی کنم. به باور من، ارزيابی بهروز شيدا، در جانمایهی (Essence) ادبی خود دچار خطاست.
جستوجوی عدالت در رمان، شوری اخلاقی است نه نقادی ادبی؛ شاید نیز سر در آرمانگرايی سوسياليستی دارد. به عبارتی، اين همان نگاه "ملتزم" به ادبيات است که برای ادبيات، شاخصهی "تعهد" میتراشد. تعهد به آموختن، به هدايت توده، به فلان آرمان، به عدالت... چه فرق میکند! بر این عقیده، بهتر است گفت نقد بهروز شيدا به رمانهای مهشید اميرشاهی، بيش از آنکه ادبی باشد، اخلاقی و ايدئولوژيک است.
بهراستی نويسنده به چه چيز تعهد دارد؟ خود رمان چطور؟ اگر گفتهای از خود بهروز شيدا را مبنا قرار دهيم که «رمان صحنهی تجلیی اين حضور پيچیده (منظور حضور انسان) است»، پس تنها تعهد رمان خلق شخصيت/روایت/ساختار است و بس؛ شخصيتهايی که "انسان"اند، روایتی انسانی، ساختاری برای تعریف روایت/مضمون با تمام گوناگونیها و پيچيدگیهايش.
صحنهی زندگی آيا عادلانه است؟ حکمرانی عدالت بر زندگی ما انسانها تا به کجاست؟ هنوز چقدر فاصله داریم با دنيایی عادلانه؟ آيا چنین دنيایی اصولاً دستيافتنیست؟ اين دنيا را قرار است کدام انسانها بسازند؛ انسانهای کرهی خاک؛ همين انسانهای تاريخی؟ درونمايهی رمانی واقعگرايانه، نبايستی از واقعيت هستی دور باشد. ساخت دنيايی کاملاً عادلانه در رمان، دقيقاً بيرونزدن از جادهی واقعگرايی است.
از لحاظ اصول، در خلق يک رمان، "نظر" فردی نويسنده به تمامی اولويت دارد بر عدالتی که مد نظر خواننده است. چه بسا هر خوانندهای عدالتی خاص در ذهن بپرورد که با عدالت ديگری سالهای نوری فاصله داشته باشد. تفاوت برداشت خوانندگان از یک اثر، به تعداد خود خوانندگان است! خلاصه کنم: رمان، اقلیم حکومت نویسنده است، با تمام آمال و سرخوردگیهایش. شاید حتا نویسنده بپسندد که فضایی "غیر عادلانه" خلق کند!
جستوجوی عدالت در رمان، شوری اخلاقی است نه نقادی ادبی؛ شاید نیز سر در آرمانگرايی سوسياليستی دارد. به عبارتی، اين همان نگاه "ملتزم" به ادبيات است که برای ادبيات، شاخصهی "تعهد" میتراشد. تعهد به آموختن، به هدايت توده، به فلان آرمان، به عدالت... چه فرق میکند! بر این عقیده، بهتر است گفت نقد بهروز شيدا به رمانهای مهشید اميرشاهی، بيش از آنکه ادبی باشد، اخلاقی و ايدئولوژيک است.
بهراستی نويسنده به چه چيز تعهد دارد؟ خود رمان چطور؟ اگر گفتهای از خود بهروز شيدا را مبنا قرار دهيم که «رمان صحنهی تجلیی اين حضور پيچیده (منظور حضور انسان) است»، پس تنها تعهد رمان خلق شخصيت/روایت/ساختار است و بس؛ شخصيتهايی که "انسان"اند، روایتی انسانی، ساختاری برای تعریف روایت/مضمون با تمام گوناگونیها و پيچيدگیهايش.
صحنهی زندگی آيا عادلانه است؟ حکمرانی عدالت بر زندگی ما انسانها تا به کجاست؟ هنوز چقدر فاصله داریم با دنيایی عادلانه؟ آيا چنین دنيایی اصولاً دستيافتنیست؟ اين دنيا را قرار است کدام انسانها بسازند؛ انسانهای کرهی خاک؛ همين انسانهای تاريخی؟ درونمايهی رمانی واقعگرايانه، نبايستی از واقعيت هستی دور باشد. ساخت دنيايی کاملاً عادلانه در رمان، دقيقاً بيرونزدن از جادهی واقعگرايی است.
از لحاظ اصول، در خلق يک رمان، "نظر" فردی نويسنده به تمامی اولويت دارد بر عدالتی که مد نظر خواننده است. چه بسا هر خوانندهای عدالتی خاص در ذهن بپرورد که با عدالت ديگری سالهای نوری فاصله داشته باشد. تفاوت برداشت خوانندگان از یک اثر، به تعداد خود خوانندگان است! خلاصه کنم: رمان، اقلیم حکومت نویسنده است، با تمام آمال و سرخوردگیهایش. شاید حتا نویسنده بپسندد که فضایی "غیر عادلانه" خلق کند!
