جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

تویوتا در آمریکا

آمدن مالک اصلی تویوتا (Akio Toyoda) به آمریکا و اعترافات و معذرت‌خواهی‌اش به‌خاطر مشکلات فنی (ترمز) تویوتا، در خود چند نکته درخور توجه دارد که اصلی‌ترین‌اش "رابطه‌ی قدرت در اقتصاد" است. واقعاً چه قدرتی جز آمریکا قادر است بزرگ‌ترین تولید‌کننده‌ی اتوموبیل امروز جهان را از دربارش بیرون بکشد و تلویحاً در اذهان عمومی محاکمه کند؟ وقتی ابرقدرتِ جهان می‌بیند چطور اوضاع اقتصادی تولیدکنندگان خودی خراب است، طبیعی است در کار آن‌ها که دارند پیشی می‌گیرند اخلال کند و برای‌شان حدوحدود بگذارد...

تویوتا نیز چون راه و رسم اقتصاد و رمز ماندگاری در صدر آن -که چیزی جز مصالحه با قدرت نیست- را می‌داند، به‌جای گردن‌افراشتن‌ها و گردن‌کلفتی‌های ایدئولوژیک و جهان‌سومی، با گردنی کج راهِ "عذرخواهی" و پرداختِ به‌موقع باج سیبیل را برمی‌گزیند تا با کم‌ترین هزینه‌ی ممکن، از مهلکه‌ای که ارباب قدرت پیش پایش گذاشته‌اند، بگریزد.
فهم امروزی اقتصادی و راندن در راسته‌ی روابط قدرت تعریفی‌ست برازنده‌ی آن‌چه تویوتا کرد.

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

تلاشی که برای تعريف فرهنگ می‌کنند!

بسياری تا به حال، به چارچوب‌تراشی برای "فرهنگ ايرانی" پرداخته‌اند؛ هر کس از ظنّ و به فراخور خود. برای اين تعريف "قالبی"، مبناهايی قائل شده‌اند: بعضی "دوران پرشکوه هخامنشی" را نگين اصيل فرهنگ ايرانی برشمرده‌اند، بعضی همين جمهوری اسلامی فعلی را... و بعضی هم دوران‌های ديگر. در تمامی اين تعاريف امّا، با ظرف مشخصی از فرهنگ روبه‌روييم که همه‌ی زوايا و ابعاد آن -به‌طور دقيق- مشخص است؛ می‌شود آن‌را در يک جلد کتاب منتشر کرد يا چون يک شی، در ترازو گذاشت و وزن کرد! اين‌گونه برخورد با فرهنگ -که جز تقليل‌گرايی حاد نيست-، در واقع چشم‌پوشيدن از پيچيدگی‌ها و گونه‌گونی‌های درونی بستری بالنده به اسم "فرهنگ" است. ضمناً لازم به گفتن است که اين نگرش‌ها، چون ديگر نگرش‌های ايدئولوژيک، غير باورمندان به طرز فکر خود را از جرگه‌ی "عضويت در فرهنگ اصيل ايرانی"‌ به حاشيه می‌رانند و حذف می‌کند.
از نظر من، با شرايط جامعه‌ی اختلاطی و بی‌طراز ايران، با آن تاریخ پرفراز و نشيب و هر کس آمده و زخمی بر جايی از پيکر اين کهنه‌ديار زده، جامعه‌ای که از يکدستی نسبی جوامع مدرن برخوردار نيست، با آن حجم سنگين مهاجر به اقصانقاط گيتی و اثرگيری اين مهاجرين از جوامع مقصد، فرهنگ ايرانی را نمی‌شود به طور مشخص تعريف کرد؛ حداکثر می‌شود شاخصه‌ها و اشتراکات اعضای آن را برشمرد.

مهم‌ترین شاخصه‌ی فرهنگ ايرانی
بدون تعارف بگويم که مهم‌ترين شاخصه‌ی هویت ايرانی، زبان فارسی است. به واقع زبان فارسی، برجسته‌ترین پيوند و عمده‌ترین پل ارتباطی اعضای پیکره هویتی ايرانی است. اين زبان که نباشد، گسيخته‌گی بر گستره ايرانی پيکر می‌اندازد. شاخصه‌های ديگری هم هست که در نوشته‌های ديگر، به آن‌ها اشاره خواهم کرد.

مثالی در تفاوت‌ها
پريروز صبح، در خيابانی در محله‌ی ما، چند غاز فربه با جوجه‌های‌شان داشتند از خيابان رد می‌شدند. مردم -که طبيعتاً در عجله‌ی رفتن به محل کار بودند- ماشين‌هاشان را در دو سمت خيابان نگه داشته بودند تا غازها و جوجه‌ها از خيابان عريض رد شوند. تا آخرین جوجه رد نشد، ماشينی از جايش جم نخورد. غازها نيز که با روحيه‌ی مردم آشنايند و با اين شرايط خو کرده‌اند، با حداکثر آرامش قدم‌آهسته می‌رفتند؛ فقط گروه موزیک ارتش کم بود که برای رژه‌شان مارشی بزند! اين وضع اجتماعی است که من در آن زندگی می‌کنم.
اخيراً در تهران طرحی به مرحله‌ی اجرا درآمده، از سوی مجری قانون يعنی نيروی انتظامی. اين طرح، نقل به مضمون، "طرح مبارزه با لات‌ولوط‌ها" نام دارد. طرفه اين‌که ريخته‌اند در خانه‌ی عدّه‌ای -که لابد گردن‌کش بوده‌اند- و کشيده‌اندشان از رختخواب بيرون و تا خورده‌اند آن‌ها را زده‌اند. به خورد و خمير کردن‌شان کفايت نکرده‌اند؛ آفتابه‌ای از گردن‌شان آويزان کرده، نوک آن را در دهان‌شان کرده‌اند، و در محله گردانده‌اندشان. اين برخورد به‌غايت خشن و مشمئز‌کننده -که نامی جز مبارزه‌ی لات‌های دولتی با لات‌های محلی نمی‌تواند داشته باشد- مقبول بسياری‌ست و از سوی خيلی از اعضای جامعه‌ به دیده‌ی تحسین نگريسته می‌شود. اين يعنی نهادينه‌شدن خشونت در فرهنگ جمعی و بازتولید خشونت توسط رژیم. اين وضع پايتخت ايران ماست؛ وضع کوره‌دهات‌ها را خود حدس بزنيد!

فاصله‌ها و گوناگونی‌ها
به خارج که آمدم، تازه به تفاوت‌های اصولی اخلاقی و نگرشی ايرانيان پی بردم. قبل از آن در ايران، مثل بقيه‌ی مردم، در حلقه‌ای زندگی می‌کردم که تا حد قابل ملاحظه‌ای خودم آن‌ها را انتخاب کرده بودم. در خارج از کشور، کسی که در خاک ايران متولد شده، از هر کجا و با هر مرام و موقعيت و سنت و طرز فکری که باشد، از تو سهم نزدیکی (هم‌وطن‌بودن) و دوستی (از نوع اجباری) می‌خواهد. اين در حالی‌ست که مثلاً منِ نوعی، در بسياری از اوقات و از خيلی جهات، با مليت‌های ديگر احساس نزدیکی بيش‌تری داشته‌ام. گاهی زبان ما یکی ست، اما بستر فکری مان فاصله دارد. البته دوستان نزدیک من اکثراً ايرانی‌اند، امّا آن‌ها را نيز خودم انتخاب کرده‌ام، نه اين‌که تحميلی در کار باشد.

تعصب مرز نمی‌شناسد
ساموئل هانتينگتون، نظريه‌پرداز سرشناس سياسی آمریکایی (دست راستی)، در کتاب Who we are خود، به تعريف هويت انسان آمریکایی دست می‌زند. نخستين شاخصه‌ای که برای آمريکايی‌بودن قائل می‌شود، باور به مسيحيت است. لازم نيست حتماً آدم خیلی دقیقی باشيم که دريابيم، هانتينگتون برای ديگر باورهای معنوی و بی‌باوران اجتماع، اصلاً حق شهروندی قائل نيست!

موضع ما در مقابل ذهنیت بنیادگرا و فناتیزم مذهبی

همین یک‌ماه پیش بود که مردی مسلمان، احتمالا پاکستانی‌تبار، در می‌سی‌ساگا -شهر کنار تورنتو- می‌زند دختر ‍پانزده‌ساله‌ی خودش را روی این حساب که روسری سر نمی‌کرده می‌کشد. بعد هم خودش زنگ می‌زند به پلیس که بله، بچه‌ام را چند لحظه پیش کشتم! لابد توقع داشته جایزه هم بهش بدهند!
این انگار جزو اولین قتل‌های ناموسی -بخوان بی‌ناموسی- در کانادا بوده. کسانی که در کانادا دل‌شان به حال تمدن انسانی و حقوق بشر می‌سوزد غوغایی کردند. جامعه‌ی مسلمانان هم چون به نفعش نبود، البته سکوت کرد!
من برای این‌جور آدم‌ها یک فرمول ساده دارم. می‌گویم کسی که به جگرگوشه‌ی خودش رحم نکند، دستش برسد، به دیگران هم رحم نخواهد کرد. در واقع آدم‌های آلوده به فناتیزم مذهبی -خصوصا از نوع اسلامی‌اش- خطرهایی متحرک برای جامعه‌ی بشری‌اند. بر این اصل، کسانی که می‌خواهند در دنیای متمدن زندگی کنند، چاره‎ای ندارند جز این‎که در مقابل این‎گونه افراد بایستند. یعنی یک‌نوع درگیری اجتناب‌ناپذیر و غیر قابل انکار بین شهروندان این‌جهانی با هیولاهای مذهبی متعلق به عهد دقیانوس وجود دارد که هیچ‌ کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. همه‌ی ما نیز به نحوی در این درگیری حضور داریم، چه بخواهیم، چه نخواهیم یا خودمان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنیم! آن‌هایی که سکوت می‌کنند البته رفیق دزد و شریک قافله‌اند.
اگر عقل را فراراه خودمان قرار بدهیم، هر کسی که با فناتیزم مذهبی به نبرد برخیزد، با ما در یک سنگر واحد قرار می‌گیرد. منظورم البته از "ما" کسانی هستند که مثل من فکر می‌کنند. این ناگزیری جهان امروز ماست.

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

سالگشت ایرج عماد

شنبه‌ی گذشته، شب‌هنگام، مراسم سالگرد -یا نخستین سال‌مرگ- ایرج عماد برپا شد؛ در کتابخانه‌ی نورت‌یورک. در این مراسم، راجع‌به کارهای مثبت ایرج صحبت شد؛ همین‌طور موسیقی زنده‌ای و اغذیه و شرابی. خلاصه از فاتحه‌خوانی و خرما و حلوا و شله‌زرد خبری نبود!
یادبودِ ایرج عماد، گذشته از احترام به کسی که در فضای فرهنگی جامعه‌ی ایرانی فعال بود، فرصتی بود برای تجمع کسانی که دستی در قلم و سری در اندیشه دارند. دیدن دوستان در این زندگی پرمشغله‌ی تورنتو غنیمتی است خودش.
بدون قضاوت در محتوای گفته‌ی آن‌چه بعضی حضار در این مراسم ایراد کردند، طرز برگزاری مراسم مدرن و احترام‌آمیز بود و نشان داد ایرانی‌های اهل کتاب تورنتو، از لحاظ سطح و فرهنگ، یک سروگردن از خیلی از ملیت‌ها بالاترند.
تأسف بزرگ در این است که در قرن بیست‌ویکم، در کهن‌دیار ما نظامی حاکم است که به قرن‌ها پیش تعلق دارد و در هر نقطه‌ای از کره‌ی خاک که باشیم، داغ ننگی است بر پیشانی ما!

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

تایگر وودز و مسئله‌ی سیاهان در آمریکا

Tiger Woodsدر رسانه آمریکا یک سیاه‌پوست باید خیلی خوش‌شانس باشد که اگر به بالاها رسید، به لجن نکشندش. خوراک خبری همینطوری تهیه می شود. نمونه می‌ خواهید: از مالکوم ایکس و لوترکینگ بگیرید تا برسد به مایک تایسون، مایکل جکسون و همین آخری تایگر وودز. آدمی که در پشت این‌گونه ماجراها دنبال "توطئه" بگردد شاید به بدبینی متهم بشود، اما ندیدن رابطه بین افراد و تشابه در نحوه‌ی فروافتادن آن‌ها از اوج نیز کورچشمی‌ست. مثالی بزنم تا کمک کند به فهم مغزه‌ی حرف: قبول که عمده‌دلیل سلطه‌پذیری ملت‌های شرق، عقب‌مانده‌گی و خوی‌وخصلت تسلیم‌گرای خود آن‌هاست، اما در این بین نباید نقش سلطه‌گر را از یاد برد و او را تبرئه کرد. اگر می‌ خواهیم مسئله را درست ببینیم، بایستی نوعی توازن در ابعاد ماجرا برقرار کرد.

وضعیت تایگر وودز در ورزش گُلف -اگر بشود اسم‌اش را ورزش گذاشت-، منحصر به خود او است. تایگر وودز ورزشگار بسیار ماهر و بااستعدادی‌ست که توانست گلف را از قلمرو مشتی پیروپاتال و لژنشین بی‌خاصیت، به درون جامعه‌ بکشد و برایش مخاطب‌های مردمی فراهم کند. خوش‌تیپی او باعث شد که برای اولین بار زنان نیز به این ورزش -لااقل به تماشایش- راغب شوند. تایگر وودز گلف را از ورزشی پرهزینه، به ورزشی پرسود بدل کرد. خود او حدود سالی صد میلیون دلار درآمد دارد (داشت)، حالا حساب کنید از قِبل او، برگزارکنندگان، تبلیغات‌چی‌ها و پشتِ صحنه‌ای‌ها چقدر پول می‌سازند؟ برای ارزیابی اهمیت و مقدار تأثیر او در دنیای گلف، دانستن همین یک نکته کافی است که در هر تورنومنتی که شرکت نمی‌کرده، بازدهی مالی آن تورنومنت به نصف می‌رسیده. تایگر وودز نه یک گلف‌باز، که اسطوره‌ی گلف است.

قضایایی که برای او این‌روزها پیش آمده (بخوان آورده‌اند) -که چیزی بیش از خاله‌زنک‌بازی‌های مجلات و رسانه‌های زرد و اخلاق‌گرایی و خوراک‌دهی تبلیغاتی نوع آمریکایی نیست-، این آدم را کامل زیر ضرب گرفته و به حاشیه رانده، طوری که امروز اعلام کرده تا مدتی از این ورزش کناره می‌گیرد. این که سرنوشت گلف بدون تایگر وودز -حالا برای مدت کوتاهی حتا- چه می‌شود بماند به عهده‌ی مفسرین امر؛ حرف این است که در دنیای تبلیغات رسانه، یک موقع هست که به اوج نرسیده، با سر پرتاب می‌شوی به قعر، به‌ویژه اگر رنگین‌پوست باشی. 

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸

Garfunkel در کنسرت

Art Garfunkelامشب Art Garfunkel در Richmond Hill Center برنامه دارد. کنسرت کوچکی خواهد بود که از هشت شب شروع می‌شود و باید لااقل نیم‌ساعتی زودتر آن‌جا بود.
بلیط را -اگر هنوز مانده باشد- می‌شود از این‌جا خرید: [+]
* Art Garfunkel و Paul Simon گروهی نیویورکی بودند به اسم Simon & Garfunkel که ترانه‌های خاطره‌انگیزی ازشان به‌جا مانده؛ مخصوصاً این‌ها:
Sound of Silence - Scarborough Fair - El Condor Pasa - The Boxer - ...

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

این‌را مهربانی در فیس‌بوک گذاشته است که ظاهراً از صادرات ادبی و تا بخواهید قصار جناب شاملو است:
«هنر شهادتی است از سر صدق : نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را باز شناسد.»

من‌که نفهمیدم چه می‌گوید... هر کس فهمید، جان مادرش توضیح بدهد ما هم روشن بشویم!

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

نکته: ادبیات خشن سوسیالیستی

بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیده‌ام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیه‌نشینی پرتاب می‌کند؛ دیده‌ام چطور او را تا سال‌ها ناکار می‌کند و در افسردگی محض از پا می‌درآورد.
کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضع‌گیری، ادبیات سال‌های انقلاب (بعد از پیروزی) را خوانده‌اند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تن‌لرزه‌های‌شان حس کرده‌اند. من با انقلابیون دیروز، با آن‌ها که گیسی سپید کرده‌اند و قوز درآورده‌اند، ولی هم‌چنان در میدان جنگ‌های ممسنی به سبک دون‌کیشوت به جنگ آسیاب بادی می‌روند و در باب سینه‌سپرکردن‌های‌شان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز می‌خوانند و داستان‌سرایی می‌کنند کاری ندارم... این‌ها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانه‌ی سالمندان فاصله ندارند!

آزادی‌‌ای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ می‌کرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطی‌ست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگ‌زدن و لجن‌مال‌کردن هر پیکر و ندای مخالف، آن‌ها را به حاشیه‌ی حذف می‌راند. در دایره‌ی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایده‌ی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی این‌جاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدن‌اش خوانده‌ای... و سوسیالیسم، بستر فکری همه‌ی انقلاب‌های قرن گذشته بود.

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

Persian Empire

دیشب شبکه‌ی "تاریخ" مستندی پخش کرد در باره‌ی مهندسی جنگی و کشورداری هخامنشیان که به‌گمانم، خون غرور زیر پوست هر ایرانی می‌دواند. تکه‌هایی از فیلم را پیدا کردم که دیدن دارد، به‌ویژه برای اطلاعات تاریخی و فهم بهتر از آن‌چه بوده‌ایم:



کسی اگر کامل این مستند را گیر آورد، خبر بدهد.

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

از خاطرات انقلابِ رفقای انقلابی!

نسرین بصیبی از اشغال سفارت ایران در آلمان شرقی می‌گوید
تصمیم گرفتیم کاری جنجالی کنیم. کاری که رسانه‌‌ها به آن توجه کنند. رفتیم به شرق برلین و سفارت ایران در آلمان شرقی را برای چند ساعت اشغال کردیم. ده مرد و دو زن بودیم. از مردها پرویز دستمالچی و احمد طهماسبی را به خاطر دارم. زن دیگر، روحی بود که یک بچه‌ی کوچک داشت. سفارت در طبقه‌ی دوم خانه‌ای با ظاهری معمولی در خیابان استراوانگر قرار داشت.
ابتدا احمد طهماسبی و من زنگ در را فشار دادیم و گفتیم می‌خواهیم ازدواج کنیم. در را که باز کردند بقیه بچه‌ها که تا آن هنگام در پاگرد پله ایستاده بودند بالا آمدند و همراه ما وارد شدند. به کارمندان گفتیم، آرام باشند و اتفاقی نمی‌افتد و ما دو سه ساعتی آنجا می‌مانیم. هدف‌مان را از اشغال سفارت برایشان توضیح دادیم. ترسیده بودند و هیچ نمی‌گفتند. درگیری در کار نبود.
از سفارت به رسانه‌ها زنگ زدیم و دوستان ما در غرب هم بر اساس قرار قبلی به رسانه‌های غربی خبر دادند. چند ساعت بعد پلیس در محل حاضر شد و دست و پای ما را که بی حرکت روی زمین نشسته بودیم و از جایمان تکان نمی‌خوردیم، گرفت و از پله‌ها پائین برد. گروه بزرگی از خبرنگاران دوربین بدست، جلو در منتظر ما ایستاده بودند. ما را سوار ماشین پلیس کردند، خبرنگاران در این فاصله از ما عکس و فیلم می‌گرفتند. آن شب دوستان ما در غرب چهره‌های یکی یکی ما را که پلیس از سفارت بیرون می‌برد، در اخبار اصلی تلویزیون دیدند
.[+]
در تعجبم که این "رفقا"ی دانشجو، با این‌همه مشغولیت و گرفتاری، کی وقت می‌کرده‌اند درس بخوانند و دکترا بگیرند؟! لابد تقصیر کمک‌هزینه‌های درشت پهلوی به دانشجویان "خیلی فعال" خارج از کشور بوده که  اینها بجای درس، به تخریب مشغول بوده‌اند!

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

ترانه‌ی تبعیدی U2

کنسرت U2 در YouTube (برای YouTube) را تماشا می‌کردم، این‌طور به نظرم آمد که دیگر دوران کنسرت‌های U2 هم تمام شده است... و شده است چیزی شبیه به پینک فلوید، که هی خودش را تکرار می‌کند. از اواخر دهه‌ی هشتاد که با یوتو آشنا شدم، همیشه آرزو داشتم در کنسرت‌شان حضور داشته باشم، اما به‌گمانم تاریخ مصرف این آرزو هم دیگر گذشته است...
چیزی که برایم عجیب است، هیچ‌وقت ندیده‌ام که U2 ترانه‌ی به‌یادماندنی Acrobat را زنده اجرا کند. دلیل‌اش را واقعاً نمی‌دانم. اکروبات یکی از آن‌ ترانه‌هایی بود که این گروه را به صفحه‌ی ذهنم منگنه کرد. به نظرم، اکروبات نه‌تنها یکی از بهترین ترانه‌های یوتو از بهترین آلبوم‌شان (Achtung Baby - 1991) است؛ شاید یکی از جذاب‌ترین کارها در سبک راک آلترناتیو در بین همه‌ی گروه‌های این شیوه باشد. داشتن فقط همین یک‌ترانه در کارنامه‌ی یک گروه کافی است که برای همیشه معتبرشان کند، اما یوتو برایش حتا نماآهنگ هم نساخته است!
یوتو تقریباً در هر کنسرتی آهنگ نسبتاً بازاری I Still Haven't Found What I'm Looking For را -که کار البته بدی هم نیست، ولی تا بخواهید "همه‌پسند" است- اجرا می‌کند، اما ترانه‌هایی عمیقاً زیبا مثل Love is a Blindness یا اکروبات را جامی‌اندازد؛ شاید به‌خاطر بیش‌تر شخصی‌بودن و کم‌تر بازاری‌بودن‌شان. به هر حال دنیا، دنیای عرضه است و تقاضا!

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

درستکاری نمرده است

دو روز پیش شب‌هنگام، در پمپ بنزین Esso در خیابان یانگ بالاتر از 401، رفتم که از دستشویی استفاده کنم. ساعتِ دلبندم را درآوردم و گذاشتم به‌کناری، تا موقع شستن دست و رو، خیس نشود. نیم‌ساعت بعد، موقع رانندگی، وقت را که آمدم ببینم، با مچ لخت دستم روبرو شدم! بلافاصله برگشتم.
مستقیم رفتم سراغ پمپ بنزینی و با لحنی نگران و البته مداراگر، از ساعتم پرسیدم. مرد هندی از من نشانی خواست. توضیح دادم. لبخندی زد و با طمأنینه، ساعت طلایی‌ بندچرمی را گذاشت روی پیشخوان. ماوقع را که پرسیدم گفت: "فروشنده‌ی Tim Horton's وقتی آن‌را در دستشویی پیدا می‌کند، با این گمان که صاحب‌اش آن‌را جاگذاشته، پیش من می‌گذاردش به امانت... بد نیست که از او تشکر کنی". طبیعتاً همین قصد را هم داشتم.
پسری بود احتمالاً ترک، شايد سی‌ساله. از او یک کافی خواستم. داد. اسکناسی به او دادم و گفتم بقیه‌اش هم انعام‌ات. متعجب شد! گفتم باورم نمی‌شد کسی بتواند از یک ساعت سوئیسی قاب‌طلا بگذرد، آن‌هم با بندی چرمی که به دست همه بخورد؟! پول را قبول نکرد و گفت اگر می‌خواهی کمک کنی، به درون صندوق کودکان بی‌بضاعت بیانداز. انداختم. گفت تنها وظیفه‌اش را انجام داده نه بیش.
خانه که می‌آمدم، با حسی خوب، حسی که هم گرم بود و هم امیدوارانه، به ساعتم نگاه می‌کردم و به جای رد زمان، صورت صادقانه‌ی پسر را در آن می‌دیدم.