محمّد جلالی چيمه -شاعر ساکن فرانسه- پاسخی نوشته است بر پريدنهای اخير رضا براهنی به فرهنگ و زبان پرافتخار پارسی. خواستم به نوشتهاش لينک بدهم که شما هم نصيبی ببريد، گفتم بهتر است در متن اصلی وبلاگ با چند خطی همراهاش کنم که بهتر در دسترس باشد.
دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۵
شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵
چقدر خوب است اگر آدم بتواند کسی را با يک-دوجملهای خوشحال کند. آدم اگر خودخواهیهايش را بگذارد کنار و مثلاً به اين فکر نکند که مهربانیاش او را سبک میکند، مسلماً در راهی افتاده که جز "بزرگی" انتهایی بر آن نيست.
فکر نکنيم که "طرف لياقت محبّت ما را ندارد"؛ محبّت کنيم که خود بزرگ شويم.
... و دوستی اينقدر بها دارد که خودخواهیمان را برايش زير پا بگذاريم...
فکر نکنيم که "طرف لياقت محبّت ما را ندارد"؛ محبّت کنيم که خود بزرگ شويم.
... و دوستی اينقدر بها دارد که خودخواهیمان را برايش زير پا بگذاريم...
نکتهسنجی
"نکتهسنجی" استعدادی است که هر کسی ندارد. گاهی میشود از خط نوشتهای روزمره -که مثلاً از وضعيت هوا شکايت دارد- چنان عبور کرد و به ژرفا رفت که خود نويسندهی مطلب را نيز به شگفتی واداشت.
ديروز همين اتفاق افتاد. پای يادداشت از دست هوا... پيامی دريافت کردم که با استفاده از عناصر همان يادداشت، به موضوع معنی تازهای بخشيده بود. با هم بخوانيماش:
ديروز همين اتفاق افتاد. پای يادداشت از دست هوا... پيامی دريافت کردم که با استفاده از عناصر همان يادداشت، به موضوع معنی تازهای بخشيده بود. با هم بخوانيماش:
...گاهی زندگی خفهات میکنه در حالیکه هوا فرهبخش ودلپذیره..ولی تو حس نمیکنی... داری خفه میشی... نفس کجاست... و دیگران از تعجب تو را بههم نشان میدهند... و میگویند: ببین دیوانه است![+]
(با کمی اصلاح از من)
جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۵
از دست هوا...
هوا بدجور ديوانه شده است! صبح طوفان میآيد، پشت سرش به يکساعت نکشيده چنان گرم میشود که عرق از سر و روی آدم راه میافتد... بعد باز باد و باران، توأمان...
جالب اينجاست که هوای نقاط مختلف تورنتو يکسان نيست و هر طرفاش ساز خودش را میزند. خلاصه که حکایتیست... بهويژه برای آنهایی که بيرون کار میکنند از نوع غمانگيزش است!
جالب اينجاست که هوای نقاط مختلف تورنتو يکسان نيست و هر طرفاش ساز خودش را میزند. خلاصه که حکایتیست... بهويژه برای آنهایی که بيرون کار میکنند از نوع غمانگيزش است!
سهشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵
انتخاب بين دو گروه ناهمگن؟
من نمیدانم تا چه حد میشود به تز ساموئل هانتينگتون (تئوريسين برخورد تمدّنها) اعتنا داشت، ولی اينگونه که مشخص است و میبينيم، با توجه به جنگی که در جهان-و نه فقط در جنوب لبنان- در جريان است، دو جبهه بيشتر وجود ندارد: همانکه هانتينگتون در کتابش متذکر میشود. اگر فرض را مثلاً بر صحت گفتهی هانتینگتون و وجود ایندو گروه ناهمگن انسانی در جهان بگيريم، شما در کدام گروه جای میگيرید: در گروه سنتیها و مذهبیها يا جبههی غرب؟ طرف کدامیک هستيد؟
به گمانم پاسخ به اين پرسش برای شماری سخت، و البته برای شماری ديگری بسيار ساده باشد!
پ.ن: اين تکه از سفر به انتهای شب سلين نيز سخت همراستا و خواندنیست: آرامشطلبهای بوگندو را چهارشقه کنید!
به گمانم پاسخ به اين پرسش برای شماری سخت، و البته برای شماری ديگری بسيار ساده باشد!
پ.ن: اين تکه از سفر به انتهای شب سلين نيز سخت همراستا و خواندنیست: آرامشطلبهای بوگندو را چهارشقه کنید!
یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵
سوژهای به اسم زيدان و حواشیاش
پيام يزدانجو در پاسخی که بر نوشتهی من نگاشته، نکاتی را يادآور شده که میتواند گفتوگومان را بسط دهد. در همين راستا، من تلاش میکنم به مواردی که آرايم زير پرسش رفته پاسخ دهم و نيز هر جا که در متن پیام ابهامی ديدم، به پرسشاش گيرم. ناگفته نگذارم که اين گفتوگو هر چند پيرامون کردهی زينالدين زيدان در زمين فوتبال است که ديگر سوژهای بيات بهحساباش بايد آورد، امّا تلاش اصلی بهانهکردن اين سوژه به قصد ارائهی ديگر نظريات و نشاندادن دونوع نگاه گوناگون به رفتارهای انتزاعی است.
خوانش و درک متن؟
میدانيم که متنها قابل تفسير و تأویلاند. به باور من، هر چه رگههای فردگرايی در جامعهای قویتر و پرخونتر باشد، متنهای توليدشده در آن رکتر و شفافتر، و لاجرم قابليت تأويلپذيری کمتری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متنها را میشود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آنها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آنگونه که نويسنده دوست دارد از متناش برداشت نکرد، به "درستنخواندن" و "نفهميدن مغزهی متن" متهم میشود. حال بايد ديد که در اينجا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او بهجاست يا نابهجا؟ نکتهی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اينگونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشتهاش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اينکه خود بداند درهای نقد را میبندد.
پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود میآورد:
«اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آنجا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کردهام، text را با توجه به context آن، نخوانده: بهگمانام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشتهی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا میگوید: «آنچه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمیکند، موضعی که نوشتهی خود او سخت پابند آن است».
من فکر میکنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقهی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همینطور خودآگاهی اصلاً پا نمیگيرد. زاويهی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.
پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی میکند، آنچه را که literary است literally میخواند، آنچه را که استعاری است لفظی میگیرد».
در اينجا دو نکته مطرح است: یکی اينکه به باور من، هر چند اساس نوشتهی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آنچه او در صددش برآمده، ارائهی دیدگاه و باور خودش آنهم با زبانی لخت بوده است، نه ارائهی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشتهای مجازی نمیگويم!
در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمیگزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرونکشیدن پيام آن است. من گمان نمیکنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئهی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.
من اينجا متوجه حرف پيام نمیشوم:
«جالب آن که، مجید در ادامهی نوشتهاش میگوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبودهام: مرجع قانونی این قضاوت را میکند و من هم اتفاقن بهعنوان شهروندی قائل به قانونمداری به آن تن میدهم: فیفا حکماش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی میدانم. اما آنچه من در متن خود به آن پرداختهام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
آیا من غير از اين گفتهام؟
در حاشيه: من و پيام هر دو میدانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او میآيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمیدهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانیمدّت، در دل یا علن...- قضاوتاش نکند.
کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
پيام وقتی دربارهی نوشتهی خود میگوید «میخواهم نشان دهم همهی ماجرا در آنچه در سطح قانون میگذرد خلاصه نمیشود» حرفش پذيرفتنیست. نيز خردهای که به متن من میگیرد درست است: «تنها در یک جامعهی سوسیالیستی میتوان انتظار سرسپاری بیچونوچرا و مهمتر از آن چشموگوشبسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعهی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمیدهد، قانونمندی و قانونمداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهمتر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشتهام متوجه شدم که میشود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او میگوید «مجید، عجولانه، مرا به چپگرایی متهم کرده»، واژهی "اتهام" را در جای درستی در جملهاش نمینشاند. گمان میکنم ما هنگامی میتوانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشهی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعهای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی میکند و واژهی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهامزنی نزول میدهد. حرف من در مورد سارت و چپیهای همدورهی او اين است که انديشهی اينها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانهی ما نمیخورد.
ديگر اينکه تقسيمبندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آنها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه میشود؟ من در اينجا به حاشیه (ارائهی تعريف چپ و راست) نمیزنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه میکنم -اوّل به خودم- که دقیقتر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
در حاشيه: آنچه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آنچه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزهکردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکنندهی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر میگوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمیتواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار میدهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اينکه "استثنا" را نمیشود به کل تعمیم داد و از آن نتيجهای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) میگذراند، تا چه حد میتواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائهی تعريف مشخص برای آزادی و بهواقع ايدئولوژيککردن آن است که خود خبطیست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.
تصوير خصوصی يا عمومی؟
من در نوشتهی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و میشود، پررنگتر شود. پيام در مقابل میگوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
شوربختی اينجاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمیچرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی مینشانند که هيچ با ميل ما نمیخواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيدهگی، مسئوليت و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا میکنند و منتظر بهانهاند برای محکومکردن؟ آيا بايد با گاو شاخبهشاخ شد يا راماش کرد؟ با تقصير يا بیتقصير، امروز مسلمانان چهرهی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّتدادن به اين باور، دودی بهپا میکند که نخست به چشم خودشان میرود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اينگونه اعمال پيشدستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.
خوانش و درک متن؟
میدانيم که متنها قابل تفسير و تأویلاند. به باور من، هر چه رگههای فردگرايی در جامعهای قویتر و پرخونتر باشد، متنهای توليدشده در آن رکتر و شفافتر، و لاجرم قابليت تأويلپذيری کمتری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متنها را میشود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آنها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آنگونه که نويسنده دوست دارد از متناش برداشت نکرد، به "درستنخواندن" و "نفهميدن مغزهی متن" متهم میشود. حال بايد ديد که در اينجا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او بهجاست يا نابهجا؟ نکتهی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اينگونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشتهاش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اينکه خود بداند درهای نقد را میبندد.
پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود میآورد:
«اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آنجا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کردهام، text را با توجه به context آن، نخوانده: بهگمانام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشتهی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا میگوید: «آنچه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمیکند، موضعی که نوشتهی خود او سخت پابند آن است».
من فکر میکنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقهی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همینطور خودآگاهی اصلاً پا نمیگيرد. زاويهی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.
پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی میکند، آنچه را که literary است literally میخواند، آنچه را که استعاری است لفظی میگیرد».
در اينجا دو نکته مطرح است: یکی اينکه به باور من، هر چند اساس نوشتهی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آنچه او در صددش برآمده، ارائهی دیدگاه و باور خودش آنهم با زبانی لخت بوده است، نه ارائهی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشتهای مجازی نمیگويم!
در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمیگزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرونکشیدن پيام آن است. من گمان نمیکنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئهی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.
من اينجا متوجه حرف پيام نمیشوم:
«جالب آن که، مجید در ادامهی نوشتهاش میگوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبودهام: مرجع قانونی این قضاوت را میکند و من هم اتفاقن بهعنوان شهروندی قائل به قانونمداری به آن تن میدهم: فیفا حکماش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی میدانم. اما آنچه من در متن خود به آن پرداختهام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
آیا من غير از اين گفتهام؟
در حاشيه: من و پيام هر دو میدانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او میآيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمیدهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانیمدّت، در دل یا علن...- قضاوتاش نکند.
کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
پيام وقتی دربارهی نوشتهی خود میگوید «میخواهم نشان دهم همهی ماجرا در آنچه در سطح قانون میگذرد خلاصه نمیشود» حرفش پذيرفتنیست. نيز خردهای که به متن من میگیرد درست است: «تنها در یک جامعهی سوسیالیستی میتوان انتظار سرسپاری بیچونوچرا و مهمتر از آن چشموگوشبسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعهی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمیدهد، قانونمندی و قانونمداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهمتر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشتهام متوجه شدم که میشود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او میگوید «مجید، عجولانه، مرا به چپگرایی متهم کرده»، واژهی "اتهام" را در جای درستی در جملهاش نمینشاند. گمان میکنم ما هنگامی میتوانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشهی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعهای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی میکند و واژهی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهامزنی نزول میدهد. حرف من در مورد سارت و چپیهای همدورهی او اين است که انديشهی اينها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانهی ما نمیخورد.
ديگر اينکه تقسيمبندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آنها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه میشود؟ من در اينجا به حاشیه (ارائهی تعريف چپ و راست) نمیزنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه میکنم -اوّل به خودم- که دقیقتر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
در حاشيه: آنچه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آنچه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزهکردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکنندهی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر میگوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمیتواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار میدهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اينکه "استثنا" را نمیشود به کل تعمیم داد و از آن نتيجهای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) میگذراند، تا چه حد میتواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائهی تعريف مشخص برای آزادی و بهواقع ايدئولوژيککردن آن است که خود خبطیست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.
تصوير خصوصی يا عمومی؟
من در نوشتهی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و میشود، پررنگتر شود. پيام در مقابل میگوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
شوربختی اينجاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمیچرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی مینشانند که هيچ با ميل ما نمیخواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيدهگی، مسئوليت و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا میکنند و منتظر بهانهاند برای محکومکردن؟ آيا بايد با گاو شاخبهشاخ شد يا راماش کرد؟ با تقصير يا بیتقصير، امروز مسلمانان چهرهی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّتدادن به اين باور، دودی بهپا میکند که نخست به چشم خودشان میرود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اينگونه اعمال پيشدستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.
یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵
«زندگی (خودزنی!) مثل زيدان» عاقبتاش شهادت است!
يادداشت "زندگی مثل زيدان" پيام يزدانجو تا دلتان بخواهد من را غلغلک داد! کم خوانده بودم نوشتهای را که اينقدر به من فرصت مخالفت بدهد!
پيام در نوشتهاش در صدد توجيه عمل زينالدّين زيدان (فوتباليست فرانسوی الجزايری تبار) است. او برای توجيهگری خود دست به دامن فلسفه میشود؛ اگزيستانشياليزم. من البته عمل زيدان را ترجمان اين گزاره میدانم که "خوی وحشیگری را سخت بشود ترک گفت" و به اين وسيله موضع خودم را -که در تقابل با نظر پيام است- روشن و مشخص میکنم. حال دوست دارم کمی با استدلالهای نوشتهی پيام کلنجار بروم؛ شايد نکاتی مطرح شود که بهدرد خواننده بخورد.
پيام در نخستين پاراگراف نوشتهی خود عمل فوتباليست ايتاليایی را "ترور" لقب میدهد که به باور من حرف بیاساسیست. من نيز البته چون او معتقدم که «[گاهی] خشونت زبانی میتواند از خشونت فیزیکی بارها زنندهتر و زیانبارتر باشد»، امّا آيا هر خشونت زبانی را میشود ترور ناميد؟ اگر قرار باشد هر ناسزايی که ديگری را عصبی کند يا به پر قبايش بر بخورد را "ترور" نام نهيم، بیشک تکتک ما تروريستهای قهاری هستيم!
با پارهی دوّم نوشتهی پيام میشود همآوا بود، خصوصاً توضيح جامع او بر اين نکته که جهان منتظر بهانه است تا هر حادثهای را لباس سياسی بپوشاند، امّا در پارهی سوّم، وقتی بحث "اصالت وجودی" ژان پل سارتر (سارت) را مطرح میکند، به بيراهه میزند. قبل از ورود مشخص به استدلال پيام، لازم است توضيح دهم که به باور من، شهرت سارت بيش از آنکه بهخاطر نظريات تئوريک-فلسفی وی بوده باشد، مرهون شخصيت و رفتار ويژهی آنارشيستی و ديدگاههای سياسی او بوده است. به واقع اين عقايد سياسی و عملکردهای ژان پل سارت بود که در آن دورهی زمانی خاص (خصوصاً جنگ ويتنام) از او چهرهای جهانی ساخت، و الا نظريات او -که مهمتریناش مسئلهی "ضمير خودآگاه" و همين "اصالت وجودی" است- چندان بار منطقی و معنايی ندارد. بگذاريد به عنوان نمونه، همين مثال پيام را بشکافيم تا حساب دستمان بيايد:
نکتهی پرسيدنی ديگر اينکه ما بر چه اساس برای عمل يک شخص "اصالت" قائل میشویم و اين "اصالت" را "ارزش" میدانيم؟ معيار اصيلبودن يک عمل چيست و کجاست؟ پيام خطای ديگری نيز مرتکب میشود: او از واژهی "انسانی" به مثابه "صفتی عالی-ارزشی" ياد میکند (انسانيت؟) که به باور من استدلالی است باطل. بايد پرسيد: مگر تمام گند و کثافتی که در جهان هست تولید دست بشر نيست؟ از اين گند و کثافتها چه چيز انسانیتر؟ مگر کسی که گلوله در شقيقهی ديگری خالی میکند، از خواست و "اصالت وجودی" خود تابعيت نمیکند و همان "اضطراب" مورد نظر سارت گريبانش را نمیگيرد؟ آيا صرف تصميم شخصی، ارزش است؟ مشکل اینجا -به باور من- باور غلطی است که از "انسان" وجود دارد؛ همان انسانی که پا در تعريف ايدهآليستی سوسياليزم دارد.
مشکل نوشتهی پيام اين است که در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان. پيام با ارزشیکردن عمل افراد، زير ورقهی "پاکی نيت" آنها مهر تايید میزند! مسئله اينجاست که نيت چندان تعيینکنندهی نتيجه و درستی عمل نيست. اگر کسی خودش را به بمب انتحاری تبديل میکند، احتمالاً به هدفی میانديشد که به ظنّ خودش درست است؛ لابد نيت خير دارد! بيشتر خلافکاریها با نيت مثبت انجام میشود. دزد به خانهی من و شما میزند تا زندگیاش را بهتر کند. آيا بايد عملش را در نظر گرفت (دزدی) یا نيتش را (بهترکردن زندگی خودش)؟ فوتباليستی به اسم زينالدّين زيدان -با آن توصيفاتی که پيام ارائه میدهد- با سر به سينهی کسی میزند، به اين دليل که از طرف او اهانت شنيده است. اگر رفتار تحقيرآميز فوتباليست ايتاليایی خطا بوده، خطای زيدان دوچندان بوده. موضوع اين است که اگر انسان به مدنيت باور داشته باشد، خود در نقش قاضی و مجری قانون نمینشيند. مدنيت دست انسان را از اقدام مستقيم بر عليه ديگری -مخصوصاً از نوع فيزيکیاش- کوتاه میکند و آن را به قانون میسپارد. در مدنيت، "خودرأيی" به "قانونشکنی" تعبير میشود. بنابراين توضيحات، رفتار زيدان پا در بدويتی داشت که فوتباليست ايتاليایی -و انديشهی غالب و راهنمای او- میخواست زيدان را برآمده از آن نشان دهد... که داد.
پيام مینويسد:
پيام پس از اصالتقائلشدن برای عمل زيدان و در توجيه آن چنين میگويد:
«زیدان انسانی است که میخواهد خود تصویر خویش را بسازد و تسلیم تصویری که دیگران از او ساخته یا میسازند نشود».
اين نظر را میشود با بدل آن چنين باطل کرد: عمل زيدان اتفاقاً تسليمشدن به آن تصويری است که فوتباليست ايتاليایی و تفکری که میخواهد مسلمان(ها) را وحشی نشان دهد مد نظر دارند. زيدان با عمل خود در دام طرف مقابل میافتد و اگر فرصتی طلایی داشت که نشان دهد يک عرب مسلمان هم میتواند سالم و متمدن زندگی کند، پلههای ترقی را بپيمايد و افتخار آفريند، آن را نيز در دقيقهی نود کارنامهاش از دست داد.
آيا تصوير آبرومند زيدان -البته قبل از حملهی فيزيکیاش- ساختهی فعاليتهای حقوق بشری و خصايل نيکوی انسانی و فوتبال زيبای خود او بود، يا ساختهی دست ديگران؟ قضاوتاش با خود شما!
به واقع رفتار زيدان چيزی جز "سنت شهادتطلبی" در اسلام نیست. خودزنی اسلامی رفتاری است که از سر استيصال و در دقيقهی نود به آن دست میزنند تا جاودانه شوند. پشت پا زدن زيدان به پيشينهی افتخارآميزش، به مسئوليت ملّی و جهانیاش (به عنوان فوتباليست خوب و با اخلاق) و نيز به رفتار مدنی چيزی جز شهيدساختن خود نيست. زيدان تسليم تعصّب خود شد.
پيام توجيه خود را با اين جملهی شبه فلسفی ادامه میدهد که جداً سادهانگاری است:
«من هم انسانام و اشتباه میکنم»! اگر نفس "اشتباه" انسانی است که هست، امّا بیشک کسی نمیتواند از "اشتباه"، "ارزش" بسازد و آن را "مثالی برای اثبات انسانبودن" و انسانيت شخص جا بزند. اگر معتقد به عدالت باشيم، سزای اشتباه تنبيه است نه تشويق. اگر هم عدالتطلب نباشيم، باز بر مبنای هيچ منطقی نمیتوان اشتباه را لباس ارزش پوشاند.
ادامه میدهد: «اینگونه است که او، به همان مفهومی که رورتی به کار برده، شاعری میشود که کارش «خودآفرینی» است». اگر گمانهی پيام را هم بپذيريم، باز با اين جدل چه کنيم که نفس "خودآفرينی" شايستهی کدامين تقدير است؟ یادم هست در بارهی فيلم هفت چيزکی نوشته بودم. ماجرا از اين قرار بود که هنرمندی برای ساختن تئاتر خلاقانه و طبيعی خود آدمهایی را میکشت که هر يک يکی از نمادهای هفتگانهی گناه بودند. هر چند تئاتر "خودساخته"ی اين فرد مجنون بسيار "خودآفرين" بود، امّا نامی جز جنايت نداشت. پس: "خودآفرينی" برای تشويق کافی نيست، چه نفس خودآفرينی ارزش نیست.
در پارهی چهارم نوشته میخوانيم:
«قضیهی زیدان نشان داد که موقعیتهای وجودی تا چه اندازه در زندگی هرروزه جا دارند و مسئولیتپذیری انسانی چگونه میتواند به بهای دست شستن از، به تعبیر نیچه، «آسایش متافیزیکی» ما باشد».
بدون اينکه به شرح اضافه نيازی باشد، من فکر میکنم که رفتار زيدان مثال کامل "بیمسئوليتی" بود نه مسئوليتپذيری.
پيام مینويسد:
«اقدام او از دید عموم واکنشی زشت و غیراخلاقی است، اما تا آنجا که بحث بر سر اخلاقی اگزیستانسیالیستی باشد، اقدام او هم زیبا است هم اخلاقی: اخلاقی که، به تصدیق فوکو، «بخشیدن بعدی زیباییشناسانه به وجود خود» است...».
در پاسخ: به توضيح من در بارهی فيلم هفت دوباره نگاه کنيد! ... اين نظر مدّتهاست مطرح شده که هر عملی دارای بار زيبايیشناسانه است. اما موضوع اين است که روابط انسانی را زيبايیشناسی تعيین نمیکند؛ "قراردادهای اجتماعی" است که تعيین میکند. بر همين اصل، برخورد فيزيکی -هر چند به ظنّ بعضی "اصيل و انسانی"، "آرمانی" يا چه میدانم "قهرمانی" باشد- علمی مذموم است.
و امّا جملهی آخر یادداشت پيام به راستی که خواندنی -و البته غريب- است:
«حتا تظاهر به این اصالت هم آنچنان شهامتی میخواهد که ساده به دست نمیآید: زندگی در این زمانه مثل زیدان (را) کم دارد».
باز پيام بهجای اينکه به مسئله واقعگرايانه بنگرد، آنرا رمانتيک و ارزشی ديده. آیا نفس داشتن شهامت باارزش است؟ به نظر من خير! بسياری از اعمال شجاعانه مستقيماً در راستای تخريب و ضربهزدن به آسايش انسانها هستند. آدمکشهای تاریخ همگی آدمهای شجاعی بودهاند. آن خلبانی که خطر میکند و در ميان ميدان جنگ روی سر "دشمن" بمب میريزد، هم آدمکش است و هم شجاع (آدمکش شجاع!).
پيام -مثل بسياری از انسانهای پرخوانده و در حال گذار- با نوعی جدال فکری (Inner Conflict) دست به گريبان است. پيام میخواهد از آميختن ابزار جدید (فلسفه) و عناصر قديم (ارزشهای سنتی مثل شهامت، غيرت و غيره) چيزی بسازد که هم اهل جديد را خوش آيد هم قدیم را. محصول کار اين میشود که در عين دانايی، گاه میشود که به جادهخاکی میزند! اگر تصميمگيری آنی حرّ رياحی برای مسلمان و غير مسلمان جذاب است، اما با معيارهای امروزين کار او را کسی تکرار نمیکند، چون مصلحتانديشی در آن نیست. پس: تنها ارزشهایی از قديم را میشود کماکان استفاده کرد که از صافی معيار جدید عبور کرده باشند.
از پيام به نوبهی خودم تشکر میکنم که با چنين يادداشتی، تکانی به وبلاگشهر خاکگرفته داد.
پيام در نوشتهاش در صدد توجيه عمل زينالدّين زيدان (فوتباليست فرانسوی الجزايری تبار) است. او برای توجيهگری خود دست به دامن فلسفه میشود؛ اگزيستانشياليزم. من البته عمل زيدان را ترجمان اين گزاره میدانم که "خوی وحشیگری را سخت بشود ترک گفت" و به اين وسيله موضع خودم را -که در تقابل با نظر پيام است- روشن و مشخص میکنم. حال دوست دارم کمی با استدلالهای نوشتهی پيام کلنجار بروم؛ شايد نکاتی مطرح شود که بهدرد خواننده بخورد.
پيام در نخستين پاراگراف نوشتهی خود عمل فوتباليست ايتاليایی را "ترور" لقب میدهد که به باور من حرف بیاساسیست. من نيز البته چون او معتقدم که «[گاهی] خشونت زبانی میتواند از خشونت فیزیکی بارها زنندهتر و زیانبارتر باشد»، امّا آيا هر خشونت زبانی را میشود ترور ناميد؟ اگر قرار باشد هر ناسزايی که ديگری را عصبی کند يا به پر قبايش بر بخورد را "ترور" نام نهيم، بیشک تکتک ما تروريستهای قهاری هستيم!
با پارهی دوّم نوشتهی پيام میشود همآوا بود، خصوصاً توضيح جامع او بر اين نکته که جهان منتظر بهانه است تا هر حادثهای را لباس سياسی بپوشاند، امّا در پارهی سوّم، وقتی بحث "اصالت وجودی" ژان پل سارتر (سارت) را مطرح میکند، به بيراهه میزند. قبل از ورود مشخص به استدلال پيام، لازم است توضيح دهم که به باور من، شهرت سارت بيش از آنکه بهخاطر نظريات تئوريک-فلسفی وی بوده باشد، مرهون شخصيت و رفتار ويژهی آنارشيستی و ديدگاههای سياسی او بوده است. به واقع اين عقايد سياسی و عملکردهای ژان پل سارت بود که در آن دورهی زمانی خاص (خصوصاً جنگ ويتنام) از او چهرهای جهانی ساخت، و الا نظريات او -که مهمتریناش مسئلهی "ضمير خودآگاه" و همين "اصالت وجودی" است- چندان بار منطقی و معنايی ندارد. بگذاريد به عنوان نمونه، همين مثال پيام را بشکافيم تا حساب دستمان بيايد:
مثال معروف سارتر را به خاطر بیاورید، در «اگزیستانسالیسم هم اومانیسم است»، آنجا که در شرح انگاشت خود از «اصالت» انتخاب و «اضطراب» وجودی، مثال جوانی را میزند که باید بین ماندن در خانه و مراقبت از مادر بیمارش یا ملحقشدن به نیروهای مقاومت و انجام وظیفهی دفاع از میهن احتمالن به بهای از دست دادن مادر خود، دست به انتخاب بزند. سارتر میگوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمیتواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند.وقتی سارت میگويد و پيام تایید میکند که «این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی»بودن و «انسانی»بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند» بلافاصله بايد گوشزد کرد که اين جوان -يعنی جوان داستان سارت- خيلی بیجا میکند که بیتوجه به قواعد اخلاقی اجتماع هر کاری که دلش خواست میکند! در ثانی، پيام توجه نمیکند که اين "خود" او (خويشتن او/شخصيت جوان) از کجا آمده و اصلاً چطور شکل گرفته است؟ مگر غير از اين است که ساختار فکری انسان مجموعهایست توأمان اکتسابی و ارثی، بنابراين، شخص مورد نظر داستان، اگر در شرايط ديگری رشد میيافت، ممکن بود تصميم ديگری بگيرد. پس آزادی يک فرم مشخص ندارد که جناب سارت بتواند آن را تعريف و قالبريزی کند.
نکتهی پرسيدنی ديگر اينکه ما بر چه اساس برای عمل يک شخص "اصالت" قائل میشویم و اين "اصالت" را "ارزش" میدانيم؟ معيار اصيلبودن يک عمل چيست و کجاست؟ پيام خطای ديگری نيز مرتکب میشود: او از واژهی "انسانی" به مثابه "صفتی عالی-ارزشی" ياد میکند (انسانيت؟) که به باور من استدلالی است باطل. بايد پرسيد: مگر تمام گند و کثافتی که در جهان هست تولید دست بشر نيست؟ از اين گند و کثافتها چه چيز انسانیتر؟ مگر کسی که گلوله در شقيقهی ديگری خالی میکند، از خواست و "اصالت وجودی" خود تابعيت نمیکند و همان "اضطراب" مورد نظر سارت گريبانش را نمیگيرد؟ آيا صرف تصميم شخصی، ارزش است؟ مشکل اینجا -به باور من- باور غلطی است که از "انسان" وجود دارد؛ همان انسانی که پا در تعريف ايدهآليستی سوسياليزم دارد.
مشکل نوشتهی پيام اين است که در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان. پيام با ارزشیکردن عمل افراد، زير ورقهی "پاکی نيت" آنها مهر تايید میزند! مسئله اينجاست که نيت چندان تعيینکنندهی نتيجه و درستی عمل نيست. اگر کسی خودش را به بمب انتحاری تبديل میکند، احتمالاً به هدفی میانديشد که به ظنّ خودش درست است؛ لابد نيت خير دارد! بيشتر خلافکاریها با نيت مثبت انجام میشود. دزد به خانهی من و شما میزند تا زندگیاش را بهتر کند. آيا بايد عملش را در نظر گرفت (دزدی) یا نيتش را (بهترکردن زندگی خودش)؟ فوتباليستی به اسم زينالدّين زيدان -با آن توصيفاتی که پيام ارائه میدهد- با سر به سينهی کسی میزند، به اين دليل که از طرف او اهانت شنيده است. اگر رفتار تحقيرآميز فوتباليست ايتاليایی خطا بوده، خطای زيدان دوچندان بوده. موضوع اين است که اگر انسان به مدنيت باور داشته باشد، خود در نقش قاضی و مجری قانون نمینشيند. مدنيت دست انسان را از اقدام مستقيم بر عليه ديگری -مخصوصاً از نوع فيزيکیاش- کوتاه میکند و آن را به قانون میسپارد. در مدنيت، "خودرأيی" به "قانونشکنی" تعبير میشود. بنابراين توضيحات، رفتار زيدان پا در بدويتی داشت که فوتباليست ايتاليایی -و انديشهی غالب و راهنمای او- میخواست زيدان را برآمده از آن نشان دهد... که داد.
پيام مینويسد:
اما اقدام زیدان از سویی دیگر هم بهراستی اگزیستانسیالیستی است. سارتر در مورد آن جوان میگوید: با این همه او نباید فراموش کند که در هر صورت «اضطراب» ناشی از این انتخاب و کشاکش بین گزینهها گریبانگیر او خواهد بود و همین «اضطراب» وجودی است که نشان میدهد او مسئولیت «آزادی انسانی» خود را پذیرفته: مسئولیت انسانبودن...من نمیفهمم ما کی میخواهيم دست از سر کچل تعاريف چپی از انسان و آزادیاش برداريم؟ "آزادی انسانی" ديگر چه صيغهای است؟! تعريفاش چيست؟ حد و حدودش را که تعيين میکند؟ در کجای تاریخ انسان به معنای سارتیاش آزاد بوده که يک موردش تا به حال رويت نشده؟ پيام در چند خط پايینتر اتفاقاً از ديگر فيلسوف فرانسوی (ميشل فوکو) مثال میآورد، امّا ایکاش توجه میکرد که همين فوکو در تئوری "گفتمان" خود انسان را عملاً عاری از آزادی و فکر او را محصول گفتمانی میداند که در اطراف او حکمفرماست و خودش در آن شناور. با عنايت به نظر فوکو، "خود" انسان و "اصالت" سارتیاش(!) تشکيليافته از پارههای تجربی ديگران است، بنابراين هر چه او تصميم میگيرد، نشأتگرفته از گذشته و اطراف اوست و بنابراين، هيچ شی مشخص و قابل تعريفی به نام "خود" وجود ندارد که بشود به آن اصالت بخشيد. جان هر کس که قبول داريد، پروندهی نظريات صد تا يک قاز اين جناب سارت را ببنديد و تکليف خودتان را با عبارات بیمعنی و غير کاربردیای چون "اصالت وجودی" روشن کنيد!
پيام پس از اصالتقائلشدن برای عمل زيدان و در توجيه آن چنين میگويد:
«زیدان انسانی است که میخواهد خود تصویر خویش را بسازد و تسلیم تصویری که دیگران از او ساخته یا میسازند نشود».
اين نظر را میشود با بدل آن چنين باطل کرد: عمل زيدان اتفاقاً تسليمشدن به آن تصويری است که فوتباليست ايتاليایی و تفکری که میخواهد مسلمان(ها) را وحشی نشان دهد مد نظر دارند. زيدان با عمل خود در دام طرف مقابل میافتد و اگر فرصتی طلایی داشت که نشان دهد يک عرب مسلمان هم میتواند سالم و متمدن زندگی کند، پلههای ترقی را بپيمايد و افتخار آفريند، آن را نيز در دقيقهی نود کارنامهاش از دست داد.
آيا تصوير آبرومند زيدان -البته قبل از حملهی فيزيکیاش- ساختهی فعاليتهای حقوق بشری و خصايل نيکوی انسانی و فوتبال زيبای خود او بود، يا ساختهی دست ديگران؟ قضاوتاش با خود شما!
به واقع رفتار زيدان چيزی جز "سنت شهادتطلبی" در اسلام نیست. خودزنی اسلامی رفتاری است که از سر استيصال و در دقيقهی نود به آن دست میزنند تا جاودانه شوند. پشت پا زدن زيدان به پيشينهی افتخارآميزش، به مسئوليت ملّی و جهانیاش (به عنوان فوتباليست خوب و با اخلاق) و نيز به رفتار مدنی چيزی جز شهيدساختن خود نيست. زيدان تسليم تعصّب خود شد.
پيام توجيه خود را با اين جملهی شبه فلسفی ادامه میدهد که جداً سادهانگاری است:
«من هم انسانام و اشتباه میکنم»! اگر نفس "اشتباه" انسانی است که هست، امّا بیشک کسی نمیتواند از "اشتباه"، "ارزش" بسازد و آن را "مثالی برای اثبات انسانبودن" و انسانيت شخص جا بزند. اگر معتقد به عدالت باشيم، سزای اشتباه تنبيه است نه تشويق. اگر هم عدالتطلب نباشيم، باز بر مبنای هيچ منطقی نمیتوان اشتباه را لباس ارزش پوشاند.
ادامه میدهد: «اینگونه است که او، به همان مفهومی که رورتی به کار برده، شاعری میشود که کارش «خودآفرینی» است». اگر گمانهی پيام را هم بپذيريم، باز با اين جدل چه کنيم که نفس "خودآفرينی" شايستهی کدامين تقدير است؟ یادم هست در بارهی فيلم هفت چيزکی نوشته بودم. ماجرا از اين قرار بود که هنرمندی برای ساختن تئاتر خلاقانه و طبيعی خود آدمهایی را میکشت که هر يک يکی از نمادهای هفتگانهی گناه بودند. هر چند تئاتر "خودساخته"ی اين فرد مجنون بسيار "خودآفرين" بود، امّا نامی جز جنايت نداشت. پس: "خودآفرينی" برای تشويق کافی نيست، چه نفس خودآفرينی ارزش نیست.
در پارهی چهارم نوشته میخوانيم:
«قضیهی زیدان نشان داد که موقعیتهای وجودی تا چه اندازه در زندگی هرروزه جا دارند و مسئولیتپذیری انسانی چگونه میتواند به بهای دست شستن از، به تعبیر نیچه، «آسایش متافیزیکی» ما باشد».
بدون اينکه به شرح اضافه نيازی باشد، من فکر میکنم که رفتار زيدان مثال کامل "بیمسئوليتی" بود نه مسئوليتپذيری.
پيام مینويسد:
«اقدام او از دید عموم واکنشی زشت و غیراخلاقی است، اما تا آنجا که بحث بر سر اخلاقی اگزیستانسیالیستی باشد، اقدام او هم زیبا است هم اخلاقی: اخلاقی که، به تصدیق فوکو، «بخشیدن بعدی زیباییشناسانه به وجود خود» است...».
در پاسخ: به توضيح من در بارهی فيلم هفت دوباره نگاه کنيد! ... اين نظر مدّتهاست مطرح شده که هر عملی دارای بار زيبايیشناسانه است. اما موضوع اين است که روابط انسانی را زيبايیشناسی تعيین نمیکند؛ "قراردادهای اجتماعی" است که تعيین میکند. بر همين اصل، برخورد فيزيکی -هر چند به ظنّ بعضی "اصيل و انسانی"، "آرمانی" يا چه میدانم "قهرمانی" باشد- علمی مذموم است.
و امّا جملهی آخر یادداشت پيام به راستی که خواندنی -و البته غريب- است:
«حتا تظاهر به این اصالت هم آنچنان شهامتی میخواهد که ساده به دست نمیآید: زندگی در این زمانه مثل زیدان (را) کم دارد».
باز پيام بهجای اينکه به مسئله واقعگرايانه بنگرد، آنرا رمانتيک و ارزشی ديده. آیا نفس داشتن شهامت باارزش است؟ به نظر من خير! بسياری از اعمال شجاعانه مستقيماً در راستای تخريب و ضربهزدن به آسايش انسانها هستند. آدمکشهای تاریخ همگی آدمهای شجاعی بودهاند. آن خلبانی که خطر میکند و در ميان ميدان جنگ روی سر "دشمن" بمب میريزد، هم آدمکش است و هم شجاع (آدمکش شجاع!).
پيام -مثل بسياری از انسانهای پرخوانده و در حال گذار- با نوعی جدال فکری (Inner Conflict) دست به گريبان است. پيام میخواهد از آميختن ابزار جدید (فلسفه) و عناصر قديم (ارزشهای سنتی مثل شهامت، غيرت و غيره) چيزی بسازد که هم اهل جديد را خوش آيد هم قدیم را. محصول کار اين میشود که در عين دانايی، گاه میشود که به جادهخاکی میزند! اگر تصميمگيری آنی حرّ رياحی برای مسلمان و غير مسلمان جذاب است، اما با معيارهای امروزين کار او را کسی تکرار نمیکند، چون مصلحتانديشی در آن نیست. پس: تنها ارزشهایی از قديم را میشود کماکان استفاده کرد که از صافی معيار جدید عبور کرده باشند.
از پيام به نوبهی خودم تشکر میکنم که با چنين يادداشتی، تکانی به وبلاگشهر خاکگرفته داد.
شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵
نظر پيام يزدانجو در بارهی حرکت زینالدّين زيدان با باور من (سليقه؟) چنان در تضاد است که با وجود بلندی نوشته و کموقتی من و... باز منرا به نقد خود میکشد. ديشب که خواندماش، خسته بودم و ذهنم تلوتلو میخورد، ولی با اين وجود چنان مرا برانگيخته بود که همان موقع طرح نقد را ريختم. الان هم نشستهام به ويرايشاش. کی تمام و آمادهی نشر شود را ديگر نمیدانم...
پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵
پرسش و پاسخ مربوط به مسئلهی "طلاق"
دوست گرامی ترنّم در پيامگير اين يادداشت نوشته است که:
...
پيام هرچند به نکتهی خوبی اشاره میکند، امّا بیفايده نيست که با آن درپيچيد.
- اگر مبنا را همان بگيريم که ترنّم میگويد، پس ديگر بايستی قيد هر مقايسهای را زد! فراموش نکنيم که ما هيچوقت برای مقايسه نمیتوانيم دو موضوع صد در صد يکسان بيابيم. اگر اينطور بود که ديگر اصلاً مقايسه (به قصد ارتقا، تغيير و...) بیمعنا میشد.
- در اينکه زن ايتاليایی محيط آزادتر و پيشرفتهتری نسبت به زن ايرانی دارد حرفی نيست، امّا آيا واقعاً زن ايرانی در انتخاب همسر خود هيچ سهمی ندارد؟ آيا همه زنان ما چشمبسته تابع حرف "بزرگترها" و جامعهاند؟ وانگهی، چرا در ديگر جوامع که زنانشان حق انتخاب ندارند آمار طلاق اينطور بالا نيست؟ من فکر میکنم موضوع را نبايد اينقدر ساده ديد و برای يافتن پاسخ درخور، بسيار بيشتر از اينها بايد کاويد.
يکی از دلايل مشخصی که باعث طلاق در خانوادههای نابسامان میشود اين است که زن از لحاظ اقتصادی روی پای خود میايستد. وقتی پای وابستگی اقتصادی به "مرد خانه" قطع شود، معايب او برجستهتر رخ میکند. به زبان سادهتر: يکی از دلايل تداوم خانوادههایی که عدالت در آنها حکمفرما نيست، نياز اقتصادی زن به مرد است. اين قبول. امّا به نظر من، اين تمام دليل نيست. میدانيد چرا؟ برای اينکه موارد مشابه در مليّتهای ديگر اينقدر زياد است که در شمار نمیگنجد و سرانجام کارشان نيز به طلاق نمیانجامد.
بحث را کوتاه میکنم: به اين باور رسيدهام که مردم ما دچار نوعی "مشکل هويتی" هستند. اين مشکل باعث شده که ما برای جدايی از هم هميشه داوطلب باشيم. ما خيلی بيشتر از دوستی، قابليت دشمنی داریم. به سادگی پيوندهایی را که به درازی سالهاست پاره میکنيم. دوستی عميق در بين ما سخت ريشه میگيرد. از هم چندان خوشمان نمیآيد و بيشتر از روی کمبود و نياز به سمت هم میرويم تا علاقه... چه خوش داشته باشيم چه نه، اين واقعيت فرهنگی ماست. حال بگوييد آيا ريشهی طلاق را نبايد در خصلت فرهنگی خود بجوييم و بهتر نيست که برايش اينقدر دلايل حاشيهای نتراشيم؟ البته دلايل حاشيهای بیمصداق نيستند، امّا کارکردشان در حد "بهانه" و "جرقه" است نه بيش؛ اصل جای ديگر است...
مـقایسه زنان ایتالیائی که از کودکی به حق و حـقوق ِ انسانی خودشون آشنا هستند و با آزادی نسبی در مقایسه با زن ایرانی بزرگ میشوند و ازدواج میکنند با زن ِ ایرانی که در مـحدودیت تمام بزرگ شده و ازدواج کرده اونهم تحت فشارهای اجتماعی خاص ایران کار صحیحی نیسـت.پيام به نکتهی خوبی اشاره میکند. سر فرصت پاسخی بر آن خواهم افزود.
اگر زن ایتالیائی که به حق خودش آگاه اسـت از هـمسرش طلاق نمیگیره به این دلیل است که با آزادی و آگاهی انتخاب کرده و نه از روز [روی] اجبار و فـشار ِ اخلاقی و اجتماعی!!! اگر زن ایتالیائی رو هم به زور (این زور انواع مـخـتلف داره و میتونه تعریف بشه) مجبور به ازدواج میکردند؛ بعد از مدتی و به محض اینکه شـرایتش رو داشـت طلاق میگرفت.
...
پيام هرچند به نکتهی خوبی اشاره میکند، امّا بیفايده نيست که با آن درپيچيد.
- اگر مبنا را همان بگيريم که ترنّم میگويد، پس ديگر بايستی قيد هر مقايسهای را زد! فراموش نکنيم که ما هيچوقت برای مقايسه نمیتوانيم دو موضوع صد در صد يکسان بيابيم. اگر اينطور بود که ديگر اصلاً مقايسه (به قصد ارتقا، تغيير و...) بیمعنا میشد.
- در اينکه زن ايتاليایی محيط آزادتر و پيشرفتهتری نسبت به زن ايرانی دارد حرفی نيست، امّا آيا واقعاً زن ايرانی در انتخاب همسر خود هيچ سهمی ندارد؟ آيا همه زنان ما چشمبسته تابع حرف "بزرگترها" و جامعهاند؟ وانگهی، چرا در ديگر جوامع که زنانشان حق انتخاب ندارند آمار طلاق اينطور بالا نيست؟ من فکر میکنم موضوع را نبايد اينقدر ساده ديد و برای يافتن پاسخ درخور، بسيار بيشتر از اينها بايد کاويد.
يکی از دلايل مشخصی که باعث طلاق در خانوادههای نابسامان میشود اين است که زن از لحاظ اقتصادی روی پای خود میايستد. وقتی پای وابستگی اقتصادی به "مرد خانه" قطع شود، معايب او برجستهتر رخ میکند. به زبان سادهتر: يکی از دلايل تداوم خانوادههایی که عدالت در آنها حکمفرما نيست، نياز اقتصادی زن به مرد است. اين قبول. امّا به نظر من، اين تمام دليل نيست. میدانيد چرا؟ برای اينکه موارد مشابه در مليّتهای ديگر اينقدر زياد است که در شمار نمیگنجد و سرانجام کارشان نيز به طلاق نمیانجامد.
بحث را کوتاه میکنم: به اين باور رسيدهام که مردم ما دچار نوعی "مشکل هويتی" هستند. اين مشکل باعث شده که ما برای جدايی از هم هميشه داوطلب باشيم. ما خيلی بيشتر از دوستی، قابليت دشمنی داریم. به سادگی پيوندهایی را که به درازی سالهاست پاره میکنيم. دوستی عميق در بين ما سخت ريشه میگيرد. از هم چندان خوشمان نمیآيد و بيشتر از روی کمبود و نياز به سمت هم میرويم تا علاقه... چه خوش داشته باشيم چه نه، اين واقعيت فرهنگی ماست. حال بگوييد آيا ريشهی طلاق را نبايد در خصلت فرهنگی خود بجوييم و بهتر نيست که برايش اينقدر دلايل حاشيهای نتراشيم؟ البته دلايل حاشيهای بیمصداق نيستند، امّا کارکردشان در حد "بهانه" و "جرقه" است نه بيش؛ اصل جای ديگر است...
چهارشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (3)
فلسفه تاريخ
چوبينه -نويسندهی وبلاگ- مردیست "تاريخهنر" خوانده، بين پنجاه و شصت سناش، که سالهاست در آلمان مقيم است. نوشتههای او -تئوريک، تاريخی و تحلیلی- برمیگردد به همين مورد تحصيلاش.
وبلاگنويسی است نشسته در جزيرهای دوردست که به خاک ديگران نه پلی دارد نه باريکهراهی. گاهی البته با دوربيناش نگاهی به اطراف میاندازد، امّا بعدش دوربين را به جايش پرت میکند و باز شرابش را مینوشد! اهل معاشرت وبلاگی نيست. رفتارش من را بهیاد فلاسفهی کلاسيک يونان میاندازد و از لحاظی هم خيّام.
نثری دارد در حد معمول ("میباشد"ش من را کشته!) که چندان توان بازتاب انديشهاش را ندارد. اگر فارسی را بهتر و امروزیتر مینوشت، حرف برای گفتن خيلی داشت.
عجيب مبادی آداب است. در اين چند سال که او را میشناسم، حتّا يکبار برخورد بد اخلاقی از او نديدهام و اين در بين جامعهی ايرانی عجيب است!
با هم رفيقيم؛ رفاقتی که شاخصههای خودش را دارد.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
چوبينه -نويسندهی وبلاگ- مردیست "تاريخهنر" خوانده، بين پنجاه و شصت سناش، که سالهاست در آلمان مقيم است. نوشتههای او -تئوريک، تاريخی و تحلیلی- برمیگردد به همين مورد تحصيلاش.
وبلاگنويسی است نشسته در جزيرهای دوردست که به خاک ديگران نه پلی دارد نه باريکهراهی. گاهی البته با دوربيناش نگاهی به اطراف میاندازد، امّا بعدش دوربين را به جايش پرت میکند و باز شرابش را مینوشد! اهل معاشرت وبلاگی نيست. رفتارش من را بهیاد فلاسفهی کلاسيک يونان میاندازد و از لحاظی هم خيّام.
نثری دارد در حد معمول ("میباشد"ش من را کشته!) که چندان توان بازتاب انديشهاش را ندارد. اگر فارسی را بهتر و امروزیتر مینوشت، حرف برای گفتن خيلی داشت.
عجيب مبادی آداب است. در اين چند سال که او را میشناسم، حتّا يکبار برخورد بد اخلاقی از او نديدهام و اين در بين جامعهی ايرانی عجيب است!
با هم رفيقيم؛ رفاقتی که شاخصههای خودش را دارد.
شمارههای قبلی:
1- در بارهی فرياد بیصدا
2- در بارهی پناهندگی
دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵
Cabaret
امروز عصر -به همّت عالی دوستم مزدک کاسپين- رفتيم تئاتر موزيکال Cabaret. برنامه در Stage West Hotel در میسیساگا بود. قبلاً فيلمش را ديده بودم و داستان را میدانستم، امّا تئاتر مزهی خودش را دارد. خوش گذشت.
از مزدک و همسر ارجمندش سپاسگزارم.
پ.ن: خب طبعاً فوتبال را نشد ببينم. لطفی هم نداشت. راستاش اين جام جهانی چندان لطفی نداشت. مثل جامهای دههی هشتاد و اوايل نود نبود که آدم را ذوقمرگ کند. ايتالياییهای تورنتو امّا خوب جولان دادند امشب. در راه برگشت ديدمشان که چه میکردند. خوب است آدم ساکن آمریکای شمالی باشد با مليتی که به آن بنازد...
از مزدک و همسر ارجمندش سپاسگزارم.
پ.ن: خب طبعاً فوتبال را نشد ببينم. لطفی هم نداشت. راستاش اين جام جهانی چندان لطفی نداشت. مثل جامهای دههی هشتاد و اوايل نود نبود که آدم را ذوقمرگ کند. ايتالياییهای تورنتو امّا خوب جولان دادند امشب. در راه برگشت ديدمشان که چه میکردند. خوب است آدم ساکن آمریکای شمالی باشد با مليتی که به آن بنازد...
اشتراک در:
پستها (Atom)