من فکر میکنم وبلاگ بيش از هر چيز، محلیست برای ارائهی تجربيات شخصی. انسان در اساس عاشق "گفتن" است. خصلت "اجتماعیبودن" انسان است که او را به "گفتن" وا میدارد.
وقتی که من قول دادم از تجربيات خود بنويسم، به خاطر چندبعدیبودن واژهی "تجربه"، لازم بود که منظورم را بيشتر بشکافم که مجالاش نبود. از آنجا که موضوع مورد علاقهی من روابط انسانیست، گفتنیهايم نيز تنها برداشتهای شخصیام را شامل خواهد بود. به همين لحاظ، نه قصد اثبات در ميان است (که ديگری را خوش بيايد يا نيايد)، نه آموزش (برای دريافت) و نه حتّا گفتوگويی دوسمته (برای فهم مشترک). مونولوگ من، خواست تماماً شخصی من است برای گفتن و چه جايی بهتر از وبلاگ برای اين کار...
پ.ن: تضمينی نيست که قول من جامهی عمل بپوشد. شايد کلامم به خط ننشسته بپژمرد، شايد هم...
شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵
در مورد کتاب
1- کتابخانه را يک آبوجاروی حسابی کردم. مدّتها بود که کتابی بر پيشخواناش نگذاشته بودم و روی الباقی در قفسهها هم یک وجب خاک نشسته بود. خلاصه که: آنجا که رسيدی، غريبی مکن ای دوست!
2- جهت آگاهی علاقمندان به تاریخ اينکه: مجموعهی تاريخ شفاهی هاروارد تعداد زيادی بر عنوانهايش افزوده است؛ اينقدر زياد که من حتا وقت نکردم به همهشان در کتابخانهام لينک بدهم. خاصيت ممتاز اين کتابخانه -علاوه بر ارائهی گفتوگوهای دستِ اوّل با ارباب سياست- اين است که اگر حوصلهی خواندن متن را نداشته باشيد میتوانيد خود مصاحبه را بشنويد. من شخصاً ترجيح میدهم هم متن را بخوانم (تا بهتر رويش فکر کنم) و هم صدای طرف گفتوگو را بشنوم (تا بتوانم او را بهتر احساس کنم)؛ شما خود دانيد!
3- هر کس که قصههای بهرام صادقی را گذاشته روی نت جداً دستمريزادش، ولی ایکاش از رنگ روشن برای متن صفحه استفاده میکرد! اينطوری عينکیهايی مثل من میتوانستند تا قبل از کورشدن کتابهای بيشتری بخوانند!
2- جهت آگاهی علاقمندان به تاریخ اينکه: مجموعهی تاريخ شفاهی هاروارد تعداد زيادی بر عنوانهايش افزوده است؛ اينقدر زياد که من حتا وقت نکردم به همهشان در کتابخانهام لينک بدهم. خاصيت ممتاز اين کتابخانه -علاوه بر ارائهی گفتوگوهای دستِ اوّل با ارباب سياست- اين است که اگر حوصلهی خواندن متن را نداشته باشيد میتوانيد خود مصاحبه را بشنويد. من شخصاً ترجيح میدهم هم متن را بخوانم (تا بهتر رويش فکر کنم) و هم صدای طرف گفتوگو را بشنوم (تا بتوانم او را بهتر احساس کنم)؛ شما خود دانيد!
3- هر کس که قصههای بهرام صادقی را گذاشته روی نت جداً دستمريزادش، ولی ایکاش از رنگ روشن برای متن صفحه استفاده میکرد! اينطوری عينکیهايی مثل من میتوانستند تا قبل از کورشدن کتابهای بيشتری بخوانند!
شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵
از تجربيات خود...
جالبترين يادداشتهایِ وبلاگی -به ظنّ من- يادداشتهایی هستند که از تجربيات شخصی میگویند. وقتی که فرد ديدهها و يافتههای خود را به چاشنی "تحليل" بيارايد که ديگر نور علا نور میشود!
من در اين صفحه کم از تجربيات خود ننوشتهام، امّا موضوعی که قطعاً جايش اینجا خالی بوده نوشتن از تجربيات زندگی در کانادا بوده است. شايد کمی در اينباره نوشتم. شايد که نه؛ به احتمال قريب به يقين چنين خواهم کرد.
نمیگويم دقيقاً چه خواهم نوشت، امّا خب رسم و سياق اين قلم را که میشناسيد؟ نوشته اگر تبدار نباشد و به ذهن و روانی زخم نزند که به من نمیچسبد!
:)
من در اين صفحه کم از تجربيات خود ننوشتهام، امّا موضوعی که قطعاً جايش اینجا خالی بوده نوشتن از تجربيات زندگی در کانادا بوده است. شايد کمی در اينباره نوشتم. شايد که نه؛ به احتمال قريب به يقين چنين خواهم کرد.
نمیگويم دقيقاً چه خواهم نوشت، امّا خب رسم و سياق اين قلم را که میشناسيد؟ نوشته اگر تبدار نباشد و به ذهن و روانی زخم نزند که به من نمیچسبد!
:)
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵
روز سعدی سبز باد!
من نمیدانستم در آن کشور به اهل فرهنگ و ادب هم "روز" تخصيص میدهند! لابد جای خوشحالی هم دارد...سعدی از آن ادبايی بود که در چند رشته استاد بود که خودتان حکايتش را بهتر از من میدانید. و امّا آنچه مرحوم سعدی را در فرهنگ جهانی ممتاز و يگانه میکند طنز اوست که به راستی مثالزدنیست. در واقع اگر سعدی استاد مسلم طنز نبود، هيچوقت چنين نمیسرود:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!
خودمانيم: اگر نگاهی به اطرافمان، يعنی همين دنیايی که با نفسکشيدن داریم هوايش را آلوده میکنيم بياندازيم، خيلی ساده به طنز نهفته در اين ابيات و شوخطبعی شاعرش پی میبريم!
خلاصه که مبارک است!
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
يعنی بالاخره راه میافتد؟!
يکی نيست بگويد: ناسلامتی نزديک به يکسال است که هاوست و دومين گرفتهای، امّا دريغ از يک تکان مختصر! شايد دليلاش "بیانگيزهگی" مزمن من باشد که البته ديگر حکايتش برای خوانندگان اين صفحه کهنه شده؛ شايد هم...
به نظرم بد نيست که آستينها را از اين که هست بالاتر بزنم و به سايت "مجيد زهری" سر و سامانی بدهم. خيال دارم تمام برنامههای راديويیام را آنجا ذخيره کنم، به علاوهی يک شرح مختصر از پيشه و زندگیام و تعدادی عکس و شايد هم تبليغ برای بيزنس. بدم نمیآید راه زبان انگليسی را هم به تارنمایم باز کنم که انصافاً با فارسی تنها خيلی خشکوخالی میشود!
خلاصه که برنامه زیاد دارم برای اين يک وجب تربت پاک اينترنتی... فقط میماند حال و حوصلهاش.
پ.ن:
راستی: يکوقت اگر خواستيد کمک فنی بدهيد رودربايستی نکنيد ها!
به نظرم بد نيست که آستينها را از اين که هست بالاتر بزنم و به سايت "مجيد زهری" سر و سامانی بدهم. خيال دارم تمام برنامههای راديويیام را آنجا ذخيره کنم، به علاوهی يک شرح مختصر از پيشه و زندگیام و تعدادی عکس و شايد هم تبليغ برای بيزنس. بدم نمیآید راه زبان انگليسی را هم به تارنمایم باز کنم که انصافاً با فارسی تنها خيلی خشکوخالی میشود!
خلاصه که برنامه زیاد دارم برای اين يک وجب تربت پاک اينترنتی... فقط میماند حال و حوصلهاش.
پ.ن:
راستی: يکوقت اگر خواستيد کمک فنی بدهيد رودربايستی نکنيد ها!
شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵
دو پيام، همراه با يک پيوست
از جمع پيامهای دو-يادداشت پيش، دو نقطهنظر قابل تأمل را جدا میکنم برای مرور دوباره. اگر افزودنیای بود، سر فرصت -با هم- بازخوانیشان خواهيم کرد.
و نظر من:
در ابتدا لازم است موضوعی را روشن کنم و آن اين است که مسئلهی مورد توجه من در اين "غائله"، صرفاً همان جملهای است که از گوشزد مثال آوردهام نه چيز ديگر. واضحتر بگويم: من هنوز یادداشتهای طرفين غائله را نخواندهام که بخواهم اصولاً نظری در اين باره داشته باشم! در ثانی و بدون تعارف: اصولاً وزن خود و قلمم را بيش از آن میدانم که وارد يکهمچين معرکههايی بشوم که هر روز در گوشهای از اين شهر شيشهای (يا به قول پارسا: بررهی مجازی!) بساطش پهن است. این موضوعی بود که بايستی میگفتم.
و امّا نکتهی جالب، همانطور که گفته شد، اشارهی دوست صريح و حساس ما گوشزد به تحوّلی است که در فضای وبلاگشهر رخ داده است، يعنی روآمدن بلاگرهای مذهبی. برای منی که با وبلاگها از روز تولّد تا کنون زندگی کردهام و به هرآنچه در شهرک بلاگرها رخ داده به دقّت نگريستهام، اين مسئلهایست حائز اندیشيدن.
داستان وبلاگهای فارسی با افرادی شروع شد که از کامپيوتر کمابیش سررشته داشتند. بعد وبلاگهای سياسی و غير مذهبی روئيدند؛ وبلاگهايی که اکثراً مشی ضد حکومتی داشتند و با نام مستعار مینوشتند. سپس... از آن روز، اين گردونه هزار چرخ خورده تا خود را پيدا کند و فراز و نشیب بسيار ديده. در اين شهر، کانونهای مجازی، حلقهها و جريانهای بسيار پاگرفته که بعضی کماکان هستند و شماری نيز دود شدهاند و رفتهاند به هوا. اين حکايت بخشی از جامعهی نوشتاری ماست که به وبلاگشهر یا دنيای وبلاگهای فارسی شهره است. اين را داشته باشيد:
و امّا مسير تحولاتی که از آن بهخلاصه سخن رفت را بعضی ديدهاند و بعضی نه. حرف من درست همين "ديدن" يا "نديدن" است. خود "ديدن" گام اصلی بررسی جدّی هر پديدهایست. وقتی من از اشاره و "گوشزد" کسی ذوقزده میشوم از آنروست که اين آدم ردّ تحوّل روز وبلاگشهر را گرفته و بو کشيده است؛ اين آدم شاخکهايش حساس است. همين تلنگر کوچک مولّد انديشيدن میشود در انسان؛ چشمها را به سمتی باز میکند که تا به حال نبوده؛ ذهن را به جايی میبرد که بتواند باريک-پسکوچههای شهرک دودگرفته را نيز وارسد.
اين کل آن چيزی بود که برای مدّتزمانی مرا به شوق آورد.
نازخاتون: چه اصراری است که کسی برای ديگران تکليف تعيين کند مجيد جان؟ مشکل اينجاست که عدهای نمیخواهند يا نمیفهمند که وبلاگ حريمیست خصوصی و "خسروان صلاح مملکت خويش بهتر دانند!" اگر از نوشتن، موضوع انتخابي، تحليل کسی خوشمان نمیآيد يا باب ميل ما سخن نمیگويد، چه جای دعوا و خطکش کاريه! اين عادت زشت سالهاست که در بين ما مد شده. یه نگاه به جامعهی ایرانه دور و برمون که بندازیم میبینیم که مدام از هم ایراد میگیریم، تو نخ هم میریم، برای هم تکلیف مشخص میکنیم. مجید جان من یکی از کسانی که "ارزش" تعیین میکنند، خستهدلم. کی میگه "ارزشهای" دیگری برای من هم بايد "ارزش " باشه؟ شخصا اگر از وبلاگنويسی دلگير بشم و يا با عقايدش مشکل داشته باشم، بی سر و صدا میرم و ديگه پام رو تو اون وبلاگ نمیذارم. البته حرف من اين نيست که از بحث و گفتگو فراريم، نه. بحثم اينه که نمیخوام برای کسی تعيين تکليف کنم. ببخشيد سرتون رو درد آوردم. حالم منقلب شده بابت خبر ديروز. شاد باشيد و تندرست.
هاله: سلام مجید جان.
من اصلا" به اون بخش از نگرانی گوشزد که مسلمانان میخواهند وبلاگشهر را قبضه کنند و اینها کار ندارم. شخصا" دوستان خیلی خوبی مابین همین وبلاگنویسان مسلمان دارم که بعضا" خیلی هم خاطرشان را میخواهم. قبضه هم کردند بکنند، نوش جانشان! اما این که کسی مسلمان یا غیر مسلمان بخواهد به این وضوح و بدون کوچکترین خجالتی برای دیگران تعین تکلیف بکند و حد و مرز بگذارد و چه و هر کس پا از آن مرز بیرون بگذارد عاق میشود و مبتذل و جایاش بیرون از دایرهی اعتماد ... این جداً حالام را بد میکند.
کسی که چیزی بارش باشد محال است خود را صدر مجلس بنشاند.
و نظر من:
در ابتدا لازم است موضوعی را روشن کنم و آن اين است که مسئلهی مورد توجه من در اين "غائله"، صرفاً همان جملهای است که از گوشزد مثال آوردهام نه چيز ديگر. واضحتر بگويم: من هنوز یادداشتهای طرفين غائله را نخواندهام که بخواهم اصولاً نظری در اين باره داشته باشم! در ثانی و بدون تعارف: اصولاً وزن خود و قلمم را بيش از آن میدانم که وارد يکهمچين معرکههايی بشوم که هر روز در گوشهای از اين شهر شيشهای (يا به قول پارسا: بررهی مجازی!) بساطش پهن است. این موضوعی بود که بايستی میگفتم.
و امّا نکتهی جالب، همانطور که گفته شد، اشارهی دوست صريح و حساس ما گوشزد به تحوّلی است که در فضای وبلاگشهر رخ داده است، يعنی روآمدن بلاگرهای مذهبی. برای منی که با وبلاگها از روز تولّد تا کنون زندگی کردهام و به هرآنچه در شهرک بلاگرها رخ داده به دقّت نگريستهام، اين مسئلهایست حائز اندیشيدن.
داستان وبلاگهای فارسی با افرادی شروع شد که از کامپيوتر کمابیش سررشته داشتند. بعد وبلاگهای سياسی و غير مذهبی روئيدند؛ وبلاگهايی که اکثراً مشی ضد حکومتی داشتند و با نام مستعار مینوشتند. سپس... از آن روز، اين گردونه هزار چرخ خورده تا خود را پيدا کند و فراز و نشیب بسيار ديده. در اين شهر، کانونهای مجازی، حلقهها و جريانهای بسيار پاگرفته که بعضی کماکان هستند و شماری نيز دود شدهاند و رفتهاند به هوا. اين حکايت بخشی از جامعهی نوشتاری ماست که به وبلاگشهر یا دنيای وبلاگهای فارسی شهره است. اين را داشته باشيد:
و امّا مسير تحولاتی که از آن بهخلاصه سخن رفت را بعضی ديدهاند و بعضی نه. حرف من درست همين "ديدن" يا "نديدن" است. خود "ديدن" گام اصلی بررسی جدّی هر پديدهایست. وقتی من از اشاره و "گوشزد" کسی ذوقزده میشوم از آنروست که اين آدم ردّ تحوّل روز وبلاگشهر را گرفته و بو کشيده است؛ اين آدم شاخکهايش حساس است. همين تلنگر کوچک مولّد انديشيدن میشود در انسان؛ چشمها را به سمتی باز میکند که تا به حال نبوده؛ ذهن را به جايی میبرد که بتواند باريک-پسکوچههای شهرک دودگرفته را نيز وارسد.
اين کل آن چيزی بود که برای مدّتزمانی مرا به شوق آورد.
سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵
زبانپریشی و بیتعلقی به واژه: اشاره به قطعهای از سید علی صالحی
زبانپریشی همراه با بیتعلقی به واژه، عمدهگرفتاری نسلی از شاعران و نویسندگانی است که تولیداتشان در هیچ حوزهی هنری و ادبی جدی محک نخورده است. ایندسته از شاعران و نویسندگان، شهرت خود را مدیون "روابط" و بهتبع آن "تعداد بازنشر آثارشان" هستند. همانقدر که بالارفتن از نردبان ترقی از طریق "روابط" و محیابودن شرایط نکوهیده است، تجدید چاپ آثار نیز همیشه گویای غنای یک اثر ادبی نیست، چه بسا ادبیات عامهپسند بالاترین شمار نشر و توزیع را در چنگ خود دارد.
برای نمونه، بیتعلقی به واژه و زبانپریشی را میشود در قطعهی زیر از سید علی صالحی -شاعر طراز اول شعر امروز ایران- بهروشنی دید. گذشته از شلختهگی در چینش واژهها و نداشتن ضربآهنگ شعری، کپیبرداری از سوژهای بیاتشده آنهم به طرزی الکن و نیز خلاء عنصر "عاطفه" -که لازمهی هر شعری است- از دیگر نقاط ضعف این قطعهی کوچک هستند. بار محتوایی قطعه را به بحثی دیگر وامینهیم و برای جاانداختن موضوع، قطعهی زیر را با استفاده از همین لغات بازنویسی میکنیم:
سید علی صالحی:
«خیلیها خیلی وقت است...که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشتهاند
به عمد آمدهاند زندگی کنند
میگویند بی خیال هرچه که بود و بیخیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلیها از اشتباه نترس
نزدیکتر بیا
اشتباه یکی از عالیترین علائم اثبات آدمیست.»
بازنویسی قطعه:
خیلی وقت است خیلیها... در ایستگاهی دور، رویای خود را جاگذاشتهاند
آمدهاند که فقط زندگی کنند
میگویند: "بیخیال هر چه بود و هست"!
[نیاز به ادامهی دارد...]
تو اما مثل آنها از اشتباه نترس!
نزدیکتر بیا:
"اشتباهکردن اثبات آدمیت است".
این قطعه را میشد با واژگانی مناسبتر، فرمی فاخرتر و طبعاً مفهومی پختهتر نوشت که این کار دست اساتید فن را میبوسد!
به باور این قلم، قطعهی سید علی صالحی اصولاً شعر نیست و یک "نصیحت بیربط" از روی بیحوصلهگی است و به همین لحاظ، هر چه باز نوشته شود، باز به مرحلهی شعرگونهگی لازم نمیرسد. با این حال، میشود از ساختمان همین قطعهی کوچک ایرادهای اساسی بیرون کشید. برای مثال، وقتی که میگوید "تو هم مثل خیلیها از اشتباه نترس"، اشاره به کسانی است که "رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشتهاند". در اینجا در واقع دارد شخص مورد خطاب را با گروه نخست همگروه فرض میکند، در صورتی که گروه اول کسانی هستند که "از اشتباه میترسند" برای همین "به عمد آمدهاند زندگی کنند". شاعر بایستی بین شخص مورد خطاب با گروه اول تفاوتی قائل باشد تا بتواند به او بفهماند "اشتباه یکی از عالیترین علائم اثبات آدمیست". این هم یک اشتباه لپی معناشناسی!
در این قطعه، ایراد دیگری که به چشم میخورد و من آنرا به بیحوصلهگی شاعر نسبت دادهام، بیارتباطی عاطفی شاعر به سرودهی خود است. یعنی در آن لغزش ظریف احساسات که واژه را آبستن خود کرده باشد نمیبینی. واژهها در کنار هم هارمونی عاطفی ندارند، چون در قالب نصیحت عرضه شدهاند.
سید علی صالحی کسی است که نزدیککردن شعر به حالت روایی نثر را ترویج میکند. اما مشکل اینجاست که نثر پیشنهادی او اصلاً نثر نیست؛ غنای شعریاش که دیگر بماند...
برای نمونه، بیتعلقی به واژه و زبانپریشی را میشود در قطعهی زیر از سید علی صالحی -شاعر طراز اول شعر امروز ایران- بهروشنی دید. گذشته از شلختهگی در چینش واژهها و نداشتن ضربآهنگ شعری، کپیبرداری از سوژهای بیاتشده آنهم به طرزی الکن و نیز خلاء عنصر "عاطفه" -که لازمهی هر شعری است- از دیگر نقاط ضعف این قطعهی کوچک هستند. بار محتوایی قطعه را به بحثی دیگر وامینهیم و برای جاانداختن موضوع، قطعهی زیر را با استفاده از همین لغات بازنویسی میکنیم:
سید علی صالحی:
«خیلیها خیلی وقت است...که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشتهاند
به عمد آمدهاند زندگی کنند
میگویند بی خیال هرچه که بود و بیخیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلیها از اشتباه نترس
نزدیکتر بیا
اشتباه یکی از عالیترین علائم اثبات آدمیست.»
بازنویسی قطعه:
خیلی وقت است خیلیها... در ایستگاهی دور، رویای خود را جاگذاشتهاند
آمدهاند که فقط زندگی کنند
میگویند: "بیخیال هر چه بود و هست"!
[نیاز به ادامهی دارد...]
تو اما مثل آنها از اشتباه نترس!
نزدیکتر بیا:
"اشتباهکردن اثبات آدمیت است".
این قطعه را میشد با واژگانی مناسبتر، فرمی فاخرتر و طبعاً مفهومی پختهتر نوشت که این کار دست اساتید فن را میبوسد!
به باور این قلم، قطعهی سید علی صالحی اصولاً شعر نیست و یک "نصیحت بیربط" از روی بیحوصلهگی است و به همین لحاظ، هر چه باز نوشته شود، باز به مرحلهی شعرگونهگی لازم نمیرسد. با این حال، میشود از ساختمان همین قطعهی کوچک ایرادهای اساسی بیرون کشید. برای مثال، وقتی که میگوید "تو هم مثل خیلیها از اشتباه نترس"، اشاره به کسانی است که "رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشتهاند". در اینجا در واقع دارد شخص مورد خطاب را با گروه نخست همگروه فرض میکند، در صورتی که گروه اول کسانی هستند که "از اشتباه میترسند" برای همین "به عمد آمدهاند زندگی کنند". شاعر بایستی بین شخص مورد خطاب با گروه اول تفاوتی قائل باشد تا بتواند به او بفهماند "اشتباه یکی از عالیترین علائم اثبات آدمیست". این هم یک اشتباه لپی معناشناسی!
در این قطعه، ایراد دیگری که به چشم میخورد و من آنرا به بیحوصلهگی شاعر نسبت دادهام، بیارتباطی عاطفی شاعر به سرودهی خود است. یعنی در آن لغزش ظریف احساسات که واژه را آبستن خود کرده باشد نمیبینی. واژهها در کنار هم هارمونی عاطفی ندارند، چون در قالب نصیحت عرضه شدهاند.
سید علی صالحی کسی است که نزدیککردن شعر به حالت روایی نثر را ترویج میکند. اما مشکل اینجاست که نثر پیشنهادی او اصلاً نثر نیست؛ غنای شعریاش که دیگر بماند...
بيخود فضای حرفزدن را تنگ نکنيد!
در پيوند با يادداشت قبلی نگفته نگذارم:
هنگامی که کسی از "ابتذال" در وبلاگنويسی حرف میزند و برای اين "ابتذال" مثال زنده هم میآورد، اين عمل خودش در واقع مبتذلترين کار ممکن است! دوستانی که در هيئت "آقامعلّم"ی، با خطکش بکن-نکن ايستادهاند بالای سر وبلاگنويسان تا هر کی از "خط آقامعلّم" خارج شد محکم بکوبند توی ملاجش، در واقع برای پيکر خود قبايی تراشيدهاند که نامی جز ابتذال ندارد.
خواهشم این است که هر چه زودتر واژهی مبتذل "ابتذال" را بياندازيد توی چاه توالت و سيفون را بکشيد که واقعاً مشامآزار است! ... خرجش فقط کمی فراخانديشیست و عقبزدن تعصبهایی که سالهاست جان و روانمان را ساييده است و میسايد...
هنگامی که کسی از "ابتذال" در وبلاگنويسی حرف میزند و برای اين "ابتذال" مثال زنده هم میآورد، اين عمل خودش در واقع مبتذلترين کار ممکن است! دوستانی که در هيئت "آقامعلّم"ی، با خطکش بکن-نکن ايستادهاند بالای سر وبلاگنويسان تا هر کی از "خط آقامعلّم" خارج شد محکم بکوبند توی ملاجش، در واقع برای پيکر خود قبايی تراشيدهاند که نامی جز ابتذال ندارد.
خواهشم این است که هر چه زودتر واژهی مبتذل "ابتذال" را بياندازيد توی چاه توالت و سيفون را بکشيد که واقعاً مشامآزار است! ... خرجش فقط کمی فراخانديشیست و عقبزدن تعصبهایی که سالهاست جان و روانمان را ساييده است و میسايد...
وقتی که "جريان" ابتذال وارد "مرحله" میشود!
بعد از مدّتها، امکانی شد که -در چند روز گذشته- چند يادداشت بخوانم. از ميانشان دو-سهتايی دندانگير بود و دو-سهتايی هم البته دلبههمزن! در اصول، توقعی هم نمیشود از محيطی داشت که در آن سگ صاحباش را نمیشناسد (خُب نبايد هم بشناسد!).
در ميان آنچه خواندم، جملهای بود که مثل سيلی -شَتَرَق- خورد توی گوشم:
«من سكوت وبلاگستان را در اين رخداد نمیپسندم. سكوتی كه سبب گستاخی مزيد شاخه وبلاگنويسان مسلمان در جهت استيلا بر اين فضای مجازی خواهد شد.»[+]
تنها کسی میتواند اينطور حرف بزند که مغز توی کلهاش داشته باشد... چرا دروغ؛ من که از حرفش خوشخوشانم شد!
در چندوچونای حرف گوشزد حرفهايی دارم که امشب مجالاش نيست. حوصله کنم فردا... يا همین روزها چيزکی در اين دفتر قلمی میکنم که بسی لازم است و گفتن دارد.
قرارمان شد پس همين روزها...
در ميان آنچه خواندم، جملهای بود که مثل سيلی -شَتَرَق- خورد توی گوشم:
«من سكوت وبلاگستان را در اين رخداد نمیپسندم. سكوتی كه سبب گستاخی مزيد شاخه وبلاگنويسان مسلمان در جهت استيلا بر اين فضای مجازی خواهد شد.»[+]
تنها کسی میتواند اينطور حرف بزند که مغز توی کلهاش داشته باشد... چرا دروغ؛ من که از حرفش خوشخوشانم شد!
در چندوچونای حرف گوشزد حرفهايی دارم که امشب مجالاش نيست. حوصله کنم فردا... يا همین روزها چيزکی در اين دفتر قلمی میکنم که بسی لازم است و گفتن دارد.
قرارمان شد پس همين روزها...
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵
نوشتن يک جمله در هفت خط کمشاهکاری نيست... البته معلوم نيست تکليف خوانندهی زبانبسته که قرار است این "هفتخوان" را يکنفس برود و به لنگی نيافتد چه میشود!
پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵
اشاره به يک عنوان - در نقد ناصر پورپیرار
کتابی به دستم رسيده است با عنوان کورش و بابل؛ نگاهی به نوشتههای پورپيرار، نوشتهی هوشنگ صادقی. کتاب در 176 صفحه در سوئد و توسط نشر گامل در تابستان 2005 منتشر شده است. به گمانم اين دوّمين نقد جدّی بر ديدگاههای شرم آور ناصر پورپيرار است که به شکل کتاب عرضه میشود.
کتاب را هنوز دست نگرفتهام؛ طبعاً نظری هم راجعبه محتوايش نمیدهم؛ نکتهی قابل توجه امّا همان روی جلد کتاب نشسته است! ايرادی که به عنوان کتاب وارد است، برخورد تحقيرآميز با کسیست که قرار است "نوشتههای"ش در اين کتاب نقّادی شود. آوردن نام شخص به شکل نصفه (نام فاميل فقط) نوعی کنایه است که در فرهنگ مطبوعاتی بیسابقه نيست، به اين معنا که "فلانی اهميتی برای ما ندارد". امّا پرسش درست همينجاست که اگر "نوشتهها"ی (نه آثار!) اين شخص خارج از دايرهی توجه ماست، پس چرا به سراغاش رفتهایم؛ چرا اينهمه وقت صرفاش کردهایم و واژه-به-واژه وارسيديماش؟
نفس نقد محترم است و لازم، زمانی که آداباش بدانيم. فروکوبيدن طرف نقد با کنايه و زبان خارج از اصول جواب عکس می دهد. اگر کاری میکنیم، لااقل درستاش را انجام دهيم. آثار بسیار مخرب ناصر پورپیرار را باید جدی گرفت و در نقد آنها با جدیت کوشید.
کتاب را هنوز دست نگرفتهام؛ طبعاً نظری هم راجعبه محتوايش نمیدهم؛ نکتهی قابل توجه امّا همان روی جلد کتاب نشسته است! ايرادی که به عنوان کتاب وارد است، برخورد تحقيرآميز با کسیست که قرار است "نوشتههای"ش در اين کتاب نقّادی شود. آوردن نام شخص به شکل نصفه (نام فاميل فقط) نوعی کنایه است که در فرهنگ مطبوعاتی بیسابقه نيست، به اين معنا که "فلانی اهميتی برای ما ندارد". امّا پرسش درست همينجاست که اگر "نوشتهها"ی (نه آثار!) اين شخص خارج از دايرهی توجه ماست، پس چرا به سراغاش رفتهایم؛ چرا اينهمه وقت صرفاش کردهایم و واژه-به-واژه وارسيديماش؟
نفس نقد محترم است و لازم، زمانی که آداباش بدانيم. فروکوبيدن طرف نقد با کنايه و زبان خارج از اصول جواب عکس می دهد. اگر کاری میکنیم، لااقل درستاش را انجام دهيم. آثار بسیار مخرب ناصر پورپیرار را باید جدی گرفت و در نقد آنها با جدیت کوشید.
سهشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵
فراخوان برای شعر...
به بعضی رخها -از زيبايی- نمیشود نمره داد! یکی را امروز من در اين تصوير ديدم. زيبايیاش نگذاشت سکوت کنم؛ انگشتانم خود-به-خود روی کيبورد لغزيد و از هيجان درونم هويدا کرد...
اين صورت زيبا (که لابد سيرت زيبايی هم دارد)، از بعضی از دوستان -و از جمله من- خواسته که فراخواناش را در وبلاگ بازتاب دهيم. ای به چشم! من که حتماً اين کار را میکنم؛ البته نه به خاطر اصل فراخوان (که در واقع اهميتی برای من ندارد)، بلکه به خاطر "زيبایی" که به اين کار فرايم خوانده است...
اين صورت زيبا (که لابد سيرت زيبايی هم دارد)، از بعضی از دوستان -و از جمله من- خواسته که فراخواناش را در وبلاگ بازتاب دهيم. ای به چشم! من که حتماً اين کار را میکنم؛ البته نه به خاطر اصل فراخوان (که در واقع اهميتی برای من ندارد)، بلکه به خاطر "زيبایی" که به اين کار فرايم خوانده است...
اشتراک در:
پستها (Atom)