سه‌شنبه، اسفند ۲۶، ۱۴۰۴

بمباران مواضع رژیم

تا امروز، بیش از پانزده هزار موضع رژیم هدف جنگ‌افزارهای آمریکا و اسرائیل قرار گرفته، با وجود چنین خسارتی اما، رژیم همچنان نفس می‌کشد! به آن‌دسته از بندبازان سیاسی به اصطلاح "ضد جنگ" باید گفت: آن‌وقت شما توقع دارید مردم با دست خالی چنین رژیم تا دندان مسلح -که در عمیق‌ترین لایه‌های اجتماع هسته‌های بسیج و سرکوب و سپاه درست کرده – را براندازی کنند؟ از نظر منطقی چنین کاری ممکن نبوده و نیست. آنها که این واقعیت کلیدی را انکار می‌کنند، خود بخشی از مشکل هستند.

خودمان را گول نزنیم: ما برای سرنگون‌کردن رژیم نیاز به کمک‌های تسلیحاتی بشردوستانه داریم که خوشبختانه رسیده. بدون آن، نبرد با این رژیم چیزی جز کشتار بیشتر عاید ملت ایران نمی‌کرد. به مسئله به شکل یک استراتژی کاربردی باید نگریست.

در کنارش، باید دید مسبب این دخالت نظامی واقعاً کیست؟ اگر انگشت اتهام به سوی هر کس به‌جز رژیم بگیرید، شما خود بخشی از رژیم ننگین اسلامی هستید!



سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

تکه‌ای از داستان "مرخصی بی‌بازگشت" نوشته‌ی مجید زهری

 ...

به اولین کمرکش که رسیدیم، شیشه‌های اتوبوس شروع کردند به یخ‌زدن. انگار لای پنجره‌ای باز مانده باشد، سرما به آرامی داشت به داخل رخنه می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت و باز می‌شدند و پاهایم سفت به هم چسبیده بودند. متوجه شدیم بخاری اتوبوس از کار افتاده! راننده کنار دستش یک علاالدین کوچک روشن کرده بود و پتوی پشمی انداخته بود روی پایش... و چیزی نگفته بود!

پیمان گفت: «داداش بیژن رفت! خوش بحالش

گردنم به‌آنی از منظره‌ی ماتِ پُشتِ پنجره‌ی یخ‌زده چرخید به سمت صدا: «رفت... منظورت چیه؟ کجا رفت؟»

«اون ور آب! یه جای گرم و باصفا

«مگه قرار نبود خدمتت تموم شد بری ور دستش چهارراه استامبول دلار بفروشی؟»

«فرق نمی‌کنه... می‌رم اونور آب وایمی‌ستم کنار دستش

اتوبوس افتاد در دست‌انداز و رشته‌ی گفتگومان را پاره کرد.

شب بر سیمای کوهستان پرده‌ای تاریک کشیده بود. گاه از گوشه و کنار اتوبوس ناله‌هایی نامفهوم برمی‌خاست... و بعد در میان هیاهوی سکوت گم می‌شد. اتوبوس سینه‌خیز از میان جاده‌های یخ‌زده می‌گذشت، انگار کوهی به پشتش بسته باشند! بخار از دهان‌های نیمه‌خواب بیرون می‌زد و سرما با سماجت راهش را به مغز استخوان باز می‌کرد...


چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۴۰۴

 We support our beloved King, Reza Shah II, the legitimate King of Iran, as our leader and the only viable alternative for Iran’s future amid today’s uprising.


One nation, one flag, one king 👑

#KingRezaPahlavi
#iranrevolution



چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۴۰۴

یخبندان کویر

"یخبندان کویر" مجموعه‌ای‌ست شامل یازده داستان کوتاه که بین سال‌های 1368 تا 1370 در چند نقطه از ایران رخ می‌دهد، از جمله اصفهان، خرم‌آباد، سقز، تهران، بروجرد، و هرسین. این داستان‌ها از زبان سربازان وظیفه روایت می‌شوند و بستر رخ‌دادن آنها فضای پادگان نظامی است. هر چند این داستان‌ها در فضایی مشترک نفس می‌کشند، اما سبک/تکنیک روایی و ساختار داستانی هر یک خاص به خود است.

در ایران، داستان‌هایی که فضای نظامی را روایت کرده‌اند، یا خاطره‌نگاری بوده‌اند، یا پروپاگاندای شهیدسازی رژیم (مثل "روایت فتح")، و یا مستقیماً به جنگ یا فضای جنگ‌زده پرداخته‌اند. فضای اینگونه داستان‌ها مملو از شعار، قهرمان و رشادت است. داستان‌های "یخبندان کویر" اما خالی از قهرمان و رشادت هستند و قطعاً خالی از هر گونه شعار. این داستان‌ها، حضور فرد در روابط قدرت را شرح می‌دهند، به انسان و موضوعات مربوط به انسان می‌پردازند... و از این رو، می‌توانند رونمایی از نسلی باشند که تا به حال صدایی نداشته است: نسل سربازان پس از جنگ.

تا امروز اکثر داستان‌ها نوشته شده‌اند و مانده ویرایش نهایی؛ اگر تصمیم انتشار جدی شد، در این باره آگاهی‌رسانی خواهم کرد.


داستان‌نویسی امروز: فرار از واقعگرایی

در میان داستان های کوتاه فارسی که در بیست سال گذشته منتشر شده اند، گرایش به "جریان سیال ذهن" و "فراواقعیت" بسیار باب بوده و کمتر کسی داستان در فرم واقعگرایانه خلق کرده است. دلیلش به نظرم ساده است:
یکی تقلید از یکدیگر و یکنوع نوگرایی مقلدگونه است، دیگر اینکه نوشتن داستان در قالب رئالیستی بسیار سخت است، چون نمادهای چند لایه می خواهد، شخصیت پردازی قوی می خواهد و نیز بستر جغرافیایی، روانشناسانه، جامعه شناسانه و در کل بستر داستانی قابل باور. جریان سیال ذهن اما هر چه دلش بخواهد می نویسد و هر طور که دوست دارد به پایان می برد، یا نمی برد... و خواننده را سرگردان رها می کند و اسمش را هم می گذارد هنر مدرن! حالا اگر خواننده از "خلق هنری" چنین نویسنده سر در نیاورد، تقصیرها همه به گردن کم ذوقی خواننده است!

اساساً داستان های فراواقعی چندان به فرم ادبی وابسته نیستند و دست نویسنده در شرح و بسط داستان باز است. در داستان فراواقعی، خلاقیت بی مرز و بی وابستگی است. در داستان واقعگرایانه اما، نویسنده موظف به رعایت تکنیک ادبی است، و باید پرداخت داستانی اش قابل قبول باشد. 

بنابراین، داستان مدرن ما -به جز چند استثناء- در غالب مواقع، در واقع یک پسرفت تاریخی/ادبی است، و نه یک امتیاز در خلق ادبی.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۴۰۴

نوشتن داستان کوتاه

این روزها به طور محسوسی به نوشتن داستان کوتاه رغبت پیدا کرده ام. این حس شاید بخاطر وجود خاطراتی ست که سال ها در من تلنبار شده، و درست به لحظه ی خاصی نیاز داشته اند که بر صفحه بریزند.
 داستان کوتاه از لحظه ی شکل گرفتن روایت و قوام تکنیکی آن، تا هنگام نقش بستن بر صفحه ی مانیتور، عینا ًحالت زایمان را دارد؛ زایمانی که ممکن است سالها طول بکشد... البته فرقش با زاییدن این است که پس از تولد می شود آنرا ویرایش کرد!
دو داستان در باره ی خدمت سربازی نوشته ام، حدوداً بعد از 35 سال... زمان بلندی ست برای حفظ یک خاطره. به هر حال، هر روایتی که مکتوب شود، به بخشی از وجود انسان تبدیل خواهد شد که دیگر نمی شود آنرا از خود دور کرد.

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۴۰۴

محترم اسکندری و جمعیت نسوان وطنخواه


محترم اسکندری (1274 – 1303) روزنامه‌نگار برجسته‌ی ناسیونالیست و تجددخواه، پیشگام در آموزش و فرهنگسازی، بنیانگذار اصلی و مدیر مهمترین نهاد برابری‌خواهی زنان در عصر رضاشاه بزرگ است: جمعیت نسوان وطنخواه.

نشر و سردبیری مجله‌ی "جمعیت نسوان وطنخواه" را نیز هماو بر عهده داشت که یکی از مهمترین اسناد تاریخی سیر تجدد در ایران است.




محترم اسکندری دختر محمدعلی میرزا اسکندری از موسسین "انجمن آدمیت" بود و از دوران طفولیت در کنار پدر در جلسات این انجمن شرکت می‌جست.

فرازهایی از اساسنامه‌ی جمعیت نسوان وطنخواه به شرح زیر است:

تعلیم و تربیت و سوادآموزی دختران و زنان

پرورشگاه برای دختران یتیم

تاسیس مریضخانه برای زنان بی‌بضاعت

تشکیل هیئت تعاونی به منظور تکمیل صنایع داخلی

مساعدت مادی و معنوی نسبت به مدافعین وطن در هنگام جنگ.

محترم اسکندری از مخالفین سرسخت حجاب و خرافات مذهبی بود و می‌گویند جستارها، سخنرانی‌ها، و گفتارهای او بر رضاشاه بزرگ تاثیر بسزایی داشته است. نیز همین مقالات مایه‌ی طرح شماری از لوایح قانونی و مساعدت دولت در تغییرات قانونی پایه به سود برابری‌خواهی و تجدد بوده است.

از نگاه معرفت‌شناختی و بر اساس کارنامه‌ی عمر کوتاه اما بسیار پربار او، محترم اسکندری چه بسا از انگشت‌شمار پیشگامان برابری‌خواهی باشد که شایسته‌ی لقب "پهلوان" است.

یکی جام پر باره خسروان...... بکف برنهاد آن زن پهلوان (حکیم طوس فردوسی)

بی کم و کاست، محترم اسکندری قهرمان ملی ما ایرانیان است.



#محترم_اسکندری
#جمعیت_نسوان_وطنخواه

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۴۰۳

گذری به "کارنامه اردشیر بابکان"

کارنامه اردشیر بابکان یکی از معدود آثاری‌ست که از ایران قبل از اسلام برای ما به یادگار مانده است. از این رو، خواندنش نه تنها آموزنده، بلکه یک وظیفه‌ی ملی است.

هر چند نویسنده‌ی این اثر نامعلوم است، اما تردیدی نیست که یکی از شهروندان ایرانی دوره ساسانی بوده است. پرداخت اثر در شکلی روایی، با آمیخته‌ای از داستانگویی کلاسیک ایرانی است که در بسیاری از آثار کلاسیک ما چون شاهنامه به‌چشم می‌خورد.

این اثر که به برآمدن سرسلسه‌ی سلسله‌ی ساسانیان یعنی اردشیر بابکان می‌پردازد، از ابتدای تولد او را در بر می‌گیرد و با شاهی نوه‌اش هرمز – که ایران‌زمین را باری دیگر یکپارچه کرد و به وحدتی حکومتی رساند- پایان می‌گیرد. به گفته‌ی اساتیدی چون دکتر محمدجواد مشکور، بهرام فره‌وشی و دکتر مهری باقری، فردوسی قطعا به این اثر – و البته متن کامل‌تر آن- دسترسی داشته، چه روایت نقل‌شده در شاهنامه گرته‌برداری دقیقی از روی کارنامه اردشیر بابکان است.

به هر روی، این اثر که برگی زرین از تاریخ چند هزاره‌ی ماست لازم است خوانده و آموزانده شود و زینت‌بخش هر کتابخانه و آموزشکده‌ای باشد.

از این کتاب ترجمه‌های متعددی شده است از آن جمله ترجمه‌ی صادق هدایت را نیز لازم است یاد آورد. گفتنی‌ست که این کتاب به خط پهلوی نگاشته شده است.

*شناسه: کارنامه اردشیر بابکان؛ دکتر مهری باقری، نشر قطره، 1378

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۴۰۲

اشاره‌ای مختصر به رمان "زمستان 62" نوشته‌ی اسماعیل فصیح


رمان «زمستان 62» نوشته‌ی اسماعیل فصیح رمانی‌ست روایی که توسط اول شخص مفرد روایت می‌شود. راوی داستان جلال آریان مردی‌ست مجرد، بازنشسته و 47 ساله که برای پیداکردن پسر خدمتکارش به اهواز آمده است. او قبلاً نیز سال‌ها در بخش آموزشی در صنعت نفت فعالیت می‌کرده و از اینرو در محل روابط و دوستانی دارد.

راوی تقریباً در تمام صحنه‌ها و مرکز روایت‌ها حضور پررنگ دارد. فصیح در زمستان 62، ما را به درون مناسبات شهری و شهروندی آن دوران می‌برد؛ با تمام نقاط اتکا و ضعف‌هایش.

شخصیت‌های رمان محدود، اما به خوبی پردازش شده‌اند و قطعاً اسماعیل فصیح در شخصیت‌پردازی موفق عمل کرده است.

روایت رمان در پیرامون 2-3 اول جنگ ایران و عراق است و در اساس تم ضد جنگ دارد و دوطرف را مقصر ادامه‌ی این جنگ فرسایشی و بیهوده می‌داند.

تصویری که رمان از مناطق جنگی به‌دست می‌دهد، تصویری‌ست از یک اسارت دائم میان دو اهرم فشار بیرونی؛ شهروندانی گیج از جابجایی قدرت پس از انقلاب اسلامی که در میان بمباران صدام از یک سو و اهرم‌های خردکننده‌ی سیاسی-اجتماعی جمهوری اسلامی گیر افتاده‌اند. این دو عامل شر، یعنی متجاوز جنگی و سرکوب فیزیکی-روانی رژیم توان زندگی را به‌کل از شهروندان سلب کرده است.

در جای‌جای رمان، نویسنده با طنزی تلخ و گزنده، به مغزشویی سیستماتیک رژیم و دستگاه شهیدساز آن اشاره می‌کند؛ سیستمی که فقط در پی محکم‌کردن پایه‌های قدرت خویش است، حالیا به قیمت از بین رفتن جان‌ها و شرایط زندگی شهروندی.

از نکات محوری این رمان می‌توان به مباحثی نظیر نوع‌دوستی، تراژدی شکست در زندگی شخصی و ادغام آن در زندگی اجتماعی، و اسارت در زمان و مکان اشاره است. محکومیت انسان به شکست در حدی کمرنگ و نه در شکل کافکایی آن، در این رمان نیز به چشم می‌خورد. در واقع نویسنده جدال انسان با عامل شر بیرونی را با استادی به تصویر کشیده است، آنهم با استفاده از مکان، روابط اجتماعی و خصوصیت فردی ایرانی. 

در این رمان، سمبلیسم حضور چشمگیری دارد. مثال‌ها در این باره فراوانند: از انتخاب نام‌هایی چون "آل مطرود" گرفته که نشانگر سرنوشت آن شخصیت است، تا "ابوغالب" که نشانی از "تحکم/زورگویی" دارد.

موضوع مهاجرت نیز در این رمان بس پررنگ است، اما نه مهاجرتی خودخواسته، بلکه مهاجرتی از روی اجبار. تصویری که از ایران آن دوران به دست می‌دهد زندانی‌ست که به هر شکل ممکن باید از آن گریخت. به عبارتی، شخصیت‌های داستان – نه همه، اما اکثراً – به سیاقی مهاجرند، یا مهاجرت را تجربه کرده‌اند. تجربه‌ی زندگی در زیر دو آسمان، جبر زندگی‌ست که در این رمان به‌دقت پرداخت شده است.

سبک نوشتاری رمان بی‌شباهت به ادبیات قرن بیستم آمریکا نیست. به نظر می‌آید نویسنده گوشه‌چشمی نیز به قابلیت ترجمه‌پذیری اثرش داشته است.

رمان می‌توانست با پردازش بهتر صحنه‌ها، شاخ‌وبرگ‌دادن بیشتر به رخدادها و اضافه‌کردن چند فلش‌بلک و اوج و فرود بیشتر در روایت‌ها، تصویری همه‌جانبه‌تر به‌دست دهد و به آثار جهانی پهلو بزند که البته چنین نکرده.

در کل، زمستان 62 از دو جهت رمانی ارزشمند است: یکی اینکه از نخستین رمان‌ها در باره‌ی جنگ -و در منطقه‌ی جنگی- است که دیدی فراایدئولوژیک و روشنگر به موضوع دارد، و دوم اینکه از دید مناسبات طبقه‌ی متوسط شهری به موضوع نگریسته است. 

*شناسه: زمستان 62، چاپ اول و بدون سانسور خارج از کشور، سینا مرکز فرهنگ و هنر، آلمان غربی، 1368 


پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۴۰۱

در روشنفکری (11)


 

هر چقدر هدفگذاری مهم است، فهم این نکته‌ی فلسفی مهمتر است: هدف همیشه دست‌یافتنی نیست! در مسیر رسیدن به هدف، بارها زمین می‌خوریم و باز برمی‌خیزیم... و در همین زمین‌خوردن‌های پیاپی است که ویران می‌شویم...

خواستن همیشه به توانستن ختم نمی‌شود!

Painting by Ornella Imber

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۴۰۱

تعریف ائتلاف و اتحاد در امر سیاسی

 در "ائتلاف" گروهها با حفظ پرنسیپ‌ها و شناسنامه‌ی خود، دور یک هدف مشترک حلقه می‌زنند و برای رسیدن به آن هدف استراتژی‌گذاری می‌کنند.

در "اتحاد"، گروه‌های مختلف درون هم، یا درون یک گروه خاص، حل می‌شوند و به یک یکرنگی سیاسی می‌رسند.
 
قصد من اینجا انتقاد از شخص خاصی نیست، بلکه فرمولبندی یک گفتمان ضروری به ساده‌ترین و همه‌فهم‌ترین شکل ممکن است. اینکه اشخاصی بالاخره از خر شیطان "اتحاد" پایین آمدند و به بحث "ائتلاف" می‌پردازند خود جای امیدواری دارد. رسیدن به بستر مشترک، نخست نیازمند نگاه مشترک به مسائل است.

به‌عنوان نمونه‌ای از "اتحاد"، شاید بشود از متحدین در جنگ جهانی دوم یاد کرد. نظریه‌ی این اتحاد در ایتالیا وارد بدنه‌ی سیاسی شد و در آلمان به نقطه‌ی اوج خود رسید و ژاپن را نیز جذب کرد. این اتحاد، به یک ائتلاف متشکل از چند کشور متفاوت در نگرش مثل انگلیس، شوروی، و آمریکا باخت.

در فضای سیاسی ایرانی، رسیدن به اتحاد نه لازم است و نه اساساً شدنی است. ائتلاف اما می‌تواند مورد بحث قرار بگیرد. آنچه ائتلاف را شکل می‌دهد "هدف مشترک" است. بدون هدف مشترک، ائتلاف نیز ناممکن است. در هدف‌گذاری سیاسی، ما یک هدف عمده داریم و چند هدف زیرمجموعه/موازی. اینکه بگوییم "همه برانداز هستیم" برای یک ائتلاف کافی نیست. باید دید آیا اهداف زیرمجموعه/موازی نیز مورد توافق هستند یا خیر.
به‌واقع هدف در ائتلاف، شکل یک پازل است که هر قطعه در جای خود تعیین‌کننده است.

اهداف 100% اساسی اینها هستند:
- براندازی
- حفظ یکپارچگی جغرافیایی (تمامیت ارضی)
آنچه اما باید به این بندها اضافه شود به قرار زیر است:
- حفظ یکپارچگی ملی که با یکپارچگی جغرافیای فرق دارد.
- نوع سیستم جایگزین: متمرکز / مرکزگرا.
- زبان ملی/رسمی (فارسی)

خیلی ساده بگویم: از نظر من، آنها که فقط دو بند اول را مد نظر قرار می‌دهند (براندازی + یکپارچگی جغرافیایی) و به بندهای دیگر بی‌اعتنایی می‌کنند یا به آینده حواله می‌دهند، بی‌شک کلکی توی کارشان است! به اینها باید شک کرد و ازشان فاصله گرفت.

با کسانی که دنبال حکومت غیر متمرکز (فدرال) است، ابداً نمی‌شود به ائتلاف رسید، چون هدف ما با آنان یکی نیست. قبلاً هم اشاره کردم: بدون هدف مشترک، ایجاد گفتمان مشترک و رسیدن به ائتلاف ناممکن است.
آنها که دنبال "چندزبانی" هستند، غیر قابل اعتمادند و با آنها نباید ائتلاف کرد.

ائتلاف علاوه بر "هدف مشترک" نیازمند مقادیری از اعتماد نیز هست. چطور می‌شود به آنکس که زبان تاریخی ما - یعنی زبان فارسی - را به حاشیه می‌راند اعتماد کرد؟ زبان فارسی از ستون‌های انکارناپذیر هویت ماست. آنها که تعریف ما از "ملت ایران" را قبول ندارند، با ما وجه مشترکی ندارند.

واردشدن به یک ائتلاف با کسانی که به "پازل اهداف"ی که در بالا برشمردم بی‌اعتنا هستند می‌تواند نتایجی بس خطرناک برای ما به ارمغان بیاورد! می‌تواند ما را درگیر یک فلاکت فرسایشی جدید کند که دیگر نشود جمعش کرد. روی بنیان‌های فکری/ارزش‌های خود محکم بایستید.

از نظر من، با کسانی که هنوز بر آرمان‌های شورش ننگین 57 اصرار می‌ورزند، مطلقاً نباید سر یک میز نشست. آنها که به دست‌آوردهای ایرانسازان پهلوی آنطور که باید احترام نمی‌گذارند، غیر قابل ائتلافند. نسل 57ی که از عملکرد ایران-ویران-کن خود عمیقاً شرمسار نیست غیر قابل اعتماد است.

آن گروه‌ها و دسته‌جاتی که گوش‌شان را به طنین جاویدشاه جوانان میهن بسته‌اند و آنرا کتمان می‌کنند، غیر قابل ائتلافند. از آنها که "یواشکی" گروه‌های تجزیه‌طلب و افکار ایران‌ستیز آنها را تبلیغ می‌کنند باید فاصله گرفت.

به پرچم‌سازان فیک و آنهایی که پرچم پرافتخار شیروخورشید نشان ما را انکار می‌کنند، باید پشت کرد. پرچم سه رنگ شیروخورشیدنشان ما، بخشی انکارنشدنی از بستر هویتی ما را تشکیل می‌دهد. هر کس می‌خواهد با ما ائتلاف کند، باید زیر این پرچم با افتخار بایستد.



چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۴۰۱

تابع بودن در مقابل همراه بودن

در رفتارشناسی اجتماعی، "تابع بودن" با "همراه بودن" دو موضوع کاملاً مجزا و از جهتی در تضاد هستند. تبعیت از دیگری نشانه ای از غلبه ی تفکر مرید-و-مرادی بر ذهن فرد است. همراه بودن با دیگری/دیگران اما، علاوه بر اینکه فرد ایستارهای خویش را حفظ می کند، نشانه ای از انتخاب آزادانه ی فرد است: او دیدگاه دیگری/دیگران را می پذیرد و در یک کنش اجتماعی با او/آنها همراه می شود.

فرهنگ تابع بودن نشانه ی بارز بازنشستگی خوداندیشی و خویشکاری است. انسان تابع، حق تصمیم گیری خود را به دیگری وامی نهد.