دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

دوستی (17)

ساده‌ترین راه محک‌زدن انسان‌ها

کارآگاه‌ها و جرم‌شناس‌ها، برای کشف و شناسایی جانی در یک جنایت، فرمول ساده‌ای دارند: می‌گردند ببینند این وسط چه کسی بیش‌تر نفع می‌برد. این فرمول ابتدایی که اولین گام است، قریب‌به‌اتفاق جنایت‌های مهروموم را رمزگشایی می‌کند. برای شناخت سلامت روح و انسانیت افراد نیز راه‌های مختلفی وجود دارد که ساده‌ترین‌اش این است:
هنگامی که پای منافع طرف به‌میان آمد، دقت‌کنیم که تا چه حد حاضر است به حقوق دیگران احترام بگذارد.

اشتباه نشود: احترام به حقوق دیگران به‌منزله‌ی گذشتن از حقوق خود نیست. منافع ما همیشه در تضاد با منافع دیگران نیست؛ گاهی هم‌سو است. ولی عده‌ای هستند که نفع خود را در پای‌‌مال‌کردن نفع دیگری می‌بینند. وقتی زمان اعاده‌ی حیثیت و دفاع از حق دیگران رسید، قبل از هر اقدامی، فرصت‌طلبانه می‌سنجند که آیا ورود آن‌ها به میدان "به‌نفع"شان است یا "به‌ضرر"شان. همین است که در خیلی مواقع، خردشدن شخصیت و زیر-پا-گذاشته‌شدن حقوق اطرافیان را زیرسیبیلی رد می‌‌کنند و به روی مبارک هم نمی‌آورند! چنین افرادی، نه قابل اعتمادند و نه احترام.

:: باقی "دوستی"ها: [+]

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

پیش‌کش به روز وبلاگ فارسی؛ خاطره‌ای از اولین وبلاگ‌ها

من چون تقریباً و از ابتدا با تولد وبلاگ فارسی مشتری آن بوده‌ام، با فشار به حافظه‌ی این‌روزها نه‌چندان دقیقم می‌توانم تعدادی از نسل اولی‌ها را اسم ببرم که در واقع سکه‌ی این عمارت را ضرب کردند: وبلاگ سلمان، احسان، سردبیر خودم، پسرک شیطان، سایه‌ی بی‌سر، حسن آقا، شبح، عجب، دکتر سکس، انگوری، فضول، امید میلانی، خلبان کور، پینکفلویدیش، خورشید خانوم، عبور از حلقه‌ی آتش (رضا قاسمی)، کلمات (اکبر سردوزامی)، لیلای لیلی، گل‌کو، وبلاگ قدیمی حسین نوش‌اذر که اسم‌اش یادم نیست، و تعدادی دیگر... من این وبلاگ‌ها را تا آن‌جا که امکاناتم اجازه می‌داد پیگیری می‌کردم و خود تک‌نفره‌بودن وبلاگ برایم سخت خوش‌آیند بود. من آن زمان کامپیوتر نداشتم و تازه به کانادا مهاجرت کرده بودم، برای همین، بعد از کار مستقیم می‌رفتم به کافی نت برای وبلاگ‌گردی.

اما وبلاگ‌هایی که شعاع سبک نوشتارشان خیلی زود به درون من تابید و عشق راه‌انداختن وبلاگ شخصی را در عمیق من جوانه زد دو وبلاگ بودند: پرواز 3000 (آزاده سپهری) و افکار پراکنده یک زن منسجم (ندا حریری). من این واقعیت را هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفته بودم، اما امروز -که روز وبلاگ فارسی است- جا دارد که گفته شود. این‌دو وبلاگ به هم شباهت‌های عجیبی داشتند، البته با کمی تفاوت. تفاوت‌شان این بود که پرواز 3000 عمدتاً سیاسی و یک زن منسجم اجتماعی و زنانه بود. گذشته از شباهت‌های فراوان، اما شباهت عمده‌شان این بود که دو زن جوان در حال رشد با کله‌هایی داغ، روزنه‌ای یافته بودند برای ابراز بی‌پرده‌ی عقایدشان. من تا قبل از آن، این‌طور نوشته‌های باز و لخت را کم‌تر دیده بودم، آن‌هم یادداشت‌هایی کوتاه، با سوژه‌های جالبی که همه‌روزه منتشر می‌شدند و احساس می‌کردی آدمی پشت آن‌هاست که نفس می‌کشد و حتا می‌توانی او را لمس کنی. این درست تفاوت وبلاگ و دیگر سبک‌های انتشار مثل روزنامه و کتاب و الخ بود. کششی که این وبلاگ‌ها در من ایجاد کردند، برانگیختگی من برای پی‌گیری روزانه‌ی وبلاگ و سرانجام راه‌انداختن صفحه‌ی شخصی خودم بود.

این هم خاطره‌ی کوتاهی بود از نخستین روزهای وبلاگ فارسی.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

در باب نتیجه‌ی انتخابات کانادا

انتخاب مجدد حزب آبی محافظه‌کار (به رهبری استفن هارپر) و نیز بالاآمدن بی‌سابقه‌ی حزب نارنجی چپ NDP، قبل از هر چیز پی‌آمد ضعیف‌شدن حزب قرمز لیبرال هستند. به‌واقع، رای‌دهندگان همیشگی حزب لیبرال ریختند و به گرد دو حزب دیگر حلقه زدند. حتا حزب سبز (الیزابت می) نیز -برای اولین بار در تاریخ‌اش- در مجلس صاحب کرسی شد.

البته شخصیت رهبری احزاب نیز در این بین بی‌تاثیر نبود. برای مثال، اگر شخصیت کاریزماتیک جک لیتون (NDP) نبود، این حزب رکورد تاریخی خود را در این انتخابات نمی‌شکست. از آن سو، عرضه‌ی ضعیف مایکل ایگناتیوف از حزب لیبرال بر آن حزب سخت تمام شد. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، وسیع‌شدن جوامع مهاجر در کانادا -که اغلب طرفدار NDP هستند و هم‌چنین افزایش تعداد افراد مسن که آن‌ها نیز سخت وامدار طرح‌های خدمات اجتماعی چپ هستند، خود مزید بر علت‌اند.

من در این بین اما بر دلیل اول بیش‌تر مصر هستم. دیدن رادیکالیزه‌شدن جامعه‌ی کانادا -بین راست و چپ و کمرنگ‌شدن میانه- چندان سخت نیست. ممکن است این موضوع از رکود اقتصاد جهانی پس از 2008 مایه بگیرد؛ شاید هم به‌خاطر هیجانی که در دهه‌ی گذشته از جنگ‌ها و انقلاب‌ها در دنیا فراگیر شده... هر چه هست، روان جامعه به حد قابل توجهی تیز و موضع‌گیر شده و آن آرامش و میانه‌روی معروف کانادایی را کنار زده است.

:: کاندیداها را بهتر بشناسیم: [+]
:: اخبار انتخابات: [+]

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

انتخابات فدرال کانادا

من در انتخابات این دوره‌ی کانادا هم مثل سری قبل شرکت نخواهم کرد، چون به راه‌وروش احزاب موجود چندان اعتماد ندارم. شناختم هم نتیجه‌ی بیش از یک دهه زندگی در کانادا -با همه‌ی فراز و نشیب‌هایش- است. ولی وقتی می‌بینم آمار قبل از انتخابات به سمت حزب چپ NDP کج شده، یک‌جورهایی متعجب می‌شوم...
ضمناً معتقدم استفاده از حق رای همان‌قدر مهم است که استفاده‌نکردن از آن. یعنی رای‌ندادن خودش گاهی عین انتخاب است. حیف است که آدم ندیده و نشناخته، خودش را تبدیل کند به ماشینی که اتوماتیک می‌رود پای صندوق رای؛ حالا نخواستم بگویم "گوسفند رای‌ده" که یک‌وقت به قبای دوستان آگاه ما برنخورد!

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۰

بیژن پاکزاد درگذشت


در روزگاری که نام ایران در اخبار همراه است با تروریسم و کشتار و سرکوب، تک‌ستاره‌هایی نیز هستند که بر این نام افتخارآفرین‌اند. یکی از آن‌ها بیژن پاکزاد -طراح به‌نام مد- بود که دیروز در سن 67 سالگی بر اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.
بیژن -که بسیاری او را از روی ادکلن‌هایش می‌شناختند- دلی داشت سخت در گرو ایران. این اواخر که پایش به تلویزیون‌های ایرانی خارج از کشور باز شده بود، این عشق را در هر فرصتی بیان می‌کرد. او می‌گفت که به دبی می‌رود تا بتواند از ورای خلیج همیشه فارس، در فضای ایران تنفس کند. آرزو داشت که برای یک‌بار هم که شده، باز میهن‌اش را ببیند و بر خاک‌اش بوسه زند، ولی...

یاد بیژن پاکزاد، یار همیشه عاشق میهن پایا باد!

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

توجیه تنهایی

بزرگ‌ترین مانع در ارتقادادن سطح زندگی، "توجیه" است؛ توجیه‌کردن خطاها و ایرادهای گونه‌گون خود. انسان وقتی راهِ حلی برای مشکلات خودش ندارد، به‌راه توجیه می‌افتد. ما وحشت داریم که بپذیریم ناتوانیم؛ بیزاریم با ناتوانی‌های خود روبه‌رو شویم و آن‌ها را جزئی از پهنه‌ی ضعف درونی خود بشماریم.

انسان‌های تنها، انسان‌های ناراحتی هستند. علت ناراحتی‌شان اصولاً همین تنهایی است. خودشان بهتر از هر کسی این را می‌دانند. ولی همین انسان -که محکوم است به اجتماعی‌بودن- وقتی تنها شد، شروع می‌کند برای تنهایی‌اش دلیل تراشیدن. او که از مواجهه با واقعیت می‌ترسد، ناگزیر به این باور می‌رسد که "تافته‌ای جدا بافته" است، برای همین نمی‌تواند با دیگران بجوشد. برای خودش محاسنی اخلاقی فهرست می‌کند (مثل صراحت، شجاعت اخلاقی و الخ) تا بگوید مردمی که به تعارف عادت دارند، نمی‌توانند با این خصوصیات او کنار بیایند. پیرو همین اصل، برای جامعه شناسنامه‌ی "فساد اخلاقی" جعل می‌کند... و همه و همه برای جداکردن حساب خود از جامعه‌ای است که به خیال‌اش او آن را طرد کرده... و طبعاً تقصیر از جامعه است!

انسانِ تنها -با هر چه دم دست‌اش است- وقت خودش را پر می‌کند تا به‌اصطلاح تنها نباشد، غافل از این‌که فقط دارد صورت مسئله را پاک می‌کند، به‌جای یافتن راهِ حلی اصولی. او که توان لذت‌طلبی اجتماعی را ندارد، تمام نیروی خودش را جایی صرف می‌کند که هر نامی می‌شود بر آن گذاشت جز لذت. او مسیر عادی زندگی را -که سرشارشدن از زندگی اجتماعی است- طی نمی‌کند؛ او با حضور تحمیلی در محیط‌ها و جمع‌هایی که دلیل موجهی برایش ندارد، فقط تنهایی‌اش را با خود به این‌جا و آن‌جا می‌کشد. او به‌جای این‌که از ماده‌ی زندگی که "وقت" است برای زندگی‌کردن استفاده کند، با وقت‌گذرانی این ماده را دور می‌ریزد. او از مرکز دایره‌ی تنهایی پیرامونی‌اش، به اطراف می‌نگرد، اما دوردست دیدش چیزی نیست جز جداره‌ی همان دایره. او قهرمان تباه‌کردن عمر است!

عبور از دنیای سرد تنهایی، راهی ندارد جز شک‌کردن در رفتارهای خود. ما اگر تنهاییم، پس ایراد داریم. باید دید که ایراد کار ما کجاست و دمِ دست‌ترین جا برای شروع، از خودمان است. به‌جز بازنگری در رویه‌ی زندگی شخصی و اِعمال تغییرات لازم در اصول اخلاقی خویش، فقط در ژرفای تنهایی بیش‌تر فرو می‌رویم.

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰

عاقبت لیبی

دقیقاً می‌شود سناریو لیبی را پیش‌بینی کرد: ناتو آمده تا از درون و مستقیماً بر جنگ کنترل داشته باشد. به این خاطر، سرانجامِ جنگ از دست مخالفان و هم قذافی خارج می‌شود و جنگ تا آن‌جا ادامه پیدا می‌کند که ناتو بخواهد. شک نیست که قدرت‌های جهانی صاحب بورس، تولید‌کننده‌ی اسلحه و کلاً طالب بی‌ثباتی منطقه، این‌قدر جنگ را در منطقه می‌دوانند که بنیان کشور ترک بردارد و زیرساخت‌های‌اش در حد قابل توجهی ویران شود. در این حالت است که دوام بی‌ثباتی در یک کشور (یا چند کشور بعد از تقسیم) تضمین شده است و ملتی به‌جای مانده است با خیل مشکلات درونی لاینحل، بی هیچ افقی به آینده‌ی بهتر. چنین ملتی نمی‌تواند بازیگری قابل در قواعد جهانی باشد؛ به‌جایش می‌شود دنباله‌رو قائد جهانی...

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۰

نوروز و سال نو شادان باد!

به علت سفر نتوانستم به‌موقع برای دوستان تبریک نوروزی بفرستم و تبریک‌های‌شان را پاسخ بدهم. از این بابت پوزش می‌خواهم.
سفر هر چقدر طولانی باشد باز هم کوتاه است! با چند نفر از دوستان در آلمان، سوئد و فرانسه قرار ملاقات گذاشته بودیم که به‌خاطر فشردگی سفر، به‌جز دیدار شبنم فکر و رضا ت. در آلمان، هیچ‌یک میسر نشد. امیدوارم در سفرهای آتی امکان دیدار دست بدهد.
دیدار شبنم -این انسان فرهیخته، تحصیل‌کرده و دوست‌داشتنی- برایم واقعاً مغتنم بود. او در حد قابل توجهی همانی بود که در ذهن و از روی نوشته‌هایش تصور کرده بود. کم پیش می‌آید که این‌طور بشود. رضای نازنین که دوست دوران کودکی‌ام است و هفت سالی می‌شد که ندیده بودم‌اش... و دیدارش همیشه برایم لذت‌بخش و آموزنده است.
سال نو و نوروز باستانی‌مان را به همه‌ی یاران، آشنایان و خوانندگان بزرگوار این صفحه شادباش می‌گویم!

یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۹

آمریکا به مثابه یک هالیوود درندشت!

من اوایل فکر می‌کردم هالیوود جایی است در کالیفرنیا کنار لس‌آنجلس، اما تازگی‌ها فهمیده‌ام روح هالیوود -مثل یک بختک نامرئی- بر سرتاسر آمریکا پهن است! در آمریکا افراد در هر پستی که باشند، انگار دارند در فیلم نقشی بازی می‌کنند؛ از رئیس جمهورش بگیر تا شرکت‌کنندگان در برنامه‌ی کانال‌های مذهبی و شفادهنده. حتا وقتی با رهگذران خیابان مصاحبه می‌شود، فیگور هالیوودی به خودشان می‌گیرند.
"رویای آمریکایی" بیش از آن‌که واقعیت داشته باشد، یک تخیل هالیوودی است. البته این به معنای پایین‌بودن کیفیت زندگی در آمریکا نیست، ولی به هر حال یک‌جور دل‌خوش‌کنک است به تخیلی پوچ.
من شنیده‌ام که تخیل آمریکا را ساخته است. یعنی مهاجرینی جسور و از-خود-گذشته که آرزوهای بزرگ در سر داشتند، این تخیل را پایه‌ای کردند برای ساخت کشوری پیشرفته‌تر و قوی‌تر از هر کجای دیگر کره‌ی خاک. آن‌ها البته هالیوود را هم ساختند که بزرگ‌ترین تولیدکننده‌ی تخیل زمین است. بعضی هم معتقدند این هالیوود است که آمریکا را شکل داده و می‌گرداند، درست مثل قضیه‌ی انسان که خدا را آفرید و بعد اسم‌اش را گذاشت خالق!

خب این قضیه‌ی آمریکا بود. ولی اگر نگاهی بیاندازیم به باقی نقاط دنیا، خواهیم دید که بسیاری از رویدادهای جدی هم سر نخ‌شان یک‌جورهایی دست کس دیگری است. آیا هالیوود مخزن ساخت افکار عمومی نه‌تنها آمریکا که جهان است؟ آیا همه‌ی ما مردم توسط تفکری گلوبالیستی فیلم شده‌ایم یا به هر حال سعی می‌کنند که فیلم‌مان کنند؟ این بستگی دارد به ظرفیت افراد. ولی من اگر مجبور باشم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم، ترجیح می‌دهم در فیلم نقشی ایفا کنم و از خودم خلاقیت نشان بدهم تا این‌که بشوم عروسک خیمه‌شب‌بازی بی‌اراده و بی‌جیره‌مواجب!

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

طرز برخورد غرب با موضوع لیبی... و سپس ایران

این روزها که لیبی دارد در آتش تنش قذافی و "نظم نوین جهانی" (New World Order) می‌سوزد، خیلی‌ها در این فکرند که چرا زعمای قوم کشورهای غربی، آن‌طور که باید از انقلابیون لیبی حمایت نمی‌کنند. صحبت از احتمال دخالت نظامی است، اما این موضوع صرفاً در حد یک "احتمال" است نه بیش. لیبی عملاً به دو بخش تقسیم شده است، شهرها زیر بمباران خودی هستند، مردم حیران‌اند که چه دارد بر سرشان می‌آید و... رسانه‌های غربی، به پخش اخبار اکتفا کرده‌اند!
مردم متحیرند که چرا آمریکایی که درست در دومین روز تظاهرات چند صد نفری مصر از مبارک خواست تا بساط‌اش را جمع کند و برود، هم‌چنان دارد لیبی قذافی را -با آتشی که هر لحظه بیش‌تر زبانه می‌کشد- تحمل می‌کند. همین مردم یادشان هست که سال پیش، جهان غرب عملاً مردم ما را زیر ضرب رژیم، به حال خود رها کرد و به مراسم ختم مایکل جکسون پرداخت! بی‌تفاوتی اروپا البته کمرنگ‌تر از آمریکا نیست...

اما موضوع ایران، دو زاویه دارد: یکی نگاه ما به برخورد جهان گلوبالیستی با مسئله‌ی ایران، و یکی هم نگاه جهان غرب به ما. همین تقسیم‌بندی را آزاده سپهری دستمایه‌ی یادداشتی کرده است، با طرح پرسش‌هایی. او می‌نویسد:
این روزها در هر جمع ایرانی می بینید که کسانی به کشورهای غربی و در راس آنان آمریکا، انتقاد دارند که چرا اینها از مردم ایران و جنبش اعتراضی آنان حمایت نمی کنند. سوال اینجاست که کشورهای خارجی چه باید بکنند تا انتظارات ایرانیان برآورده شود و چگونه باید حمایت خود را نشان دهند. اگر سکوت کنند، به همدستی با رژیم متهم می شوند... [ادامه...]
بدون هرگونه داوری، دوستان را به خواندن‌اش فرا می‌خوانم... که پرسیدن، خود جرقه‌ای است برای یافتن راه حل.

پی‌نوشت:
اگر انگلیسی می‌دانید، این تحلیل هم شنیدنی‌ست: James Corbett: Essays on The New World Order

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

جمعیت نسوان وطن‌خواه و یک توضیح



شاید عجیب باشد، ولی یکی از پیشروترین کشورها در راه بازیابی حقوق زنان همین ایران خودمان است. مبارزه برای رهایی زن از چنگال عقب‌ماندگی جامعه‌ی مردسالار، در ایران بیش از صد سال قدمت دارد.
یکی از پیشروترین انجمن‌های احقاق حقوق زنان، جمعیت نسوان وطن‌خواه بود. در ویکی‌پدیا، پای "جمعیت نسوان وطن‌خواه" این توضیح نقش بسته است:
جمعیت نسوان وطنخواه (۱۳۰۱–۱۳۱۲) یکی از سازمان‌های رادیکال شناخته شدهٔ زنان در تهران بود که در سال ۱۳۰۱ توسط تعدادی از زنان روشنفکر ایرانی به اهتمام محترم اسکندری تشکیل شد. هدف جمعیت نسوان وطنخواه ترویج حقوق زنان و بهبود شرایط دختران بود. این سازمان نشریه نسوان وطنخواه را منتشر می‌کرد و فعالیت‌هایی مانند برگزاری کلاس‌های تحصیلی دختران و اکابر، تاسیس بیمارستان برای زنان فقیر، برگزاری جلسات سخنرانی و راهپیمایی داشت و نمایشی به نام آدم و حوا اجرا کرد.[۲][۳] این جمعیت میزبان دومین کنگره نسوان شرق در سال ۱۳۱۱ در ایران بود.[۴]

جمعیت نسوان وطن خواه آخرین انجمن زنان بود که در دورهٔ سرکوب نشریات و احزاب کشور به‌دست رضاشاه، در سال ۱۳۱۲ بسته شد.[۲]
واحیرتا که نفرت از رضاشاه کبیر، راه قضاوت بعضی افراد غرض ورز را چطور کج‌ومعوج کرده‌ است!
این "رفیق" فراموش کرده است که: اصولاً این جمعیت، در دوران سردار سپهی رضاشاه بنیاد گذارده شد (با وجود مخالفت شدید علما)؛ در دوران سلطنت رضاشاه جان گرفت و بالید (باز با وجود کارشکنی علما) و بالاخره، به‌خاطر انشعاب و فضای شدیداً سنگین اجتماعی به پایان خط خود رسید. واقعیت این است که یکی از علل اصلی برانگیختن فکری رضاشاه در کشف حجاب، همین انجمن بود. و در پایان گفتنی‌ست که این جمعیت، بدون مراقبت و پشتیبانی آهنین رضاشاه، در جامعه‌ای که آخوند در آن هم در حکم قانون بود و هم قانون‌گزار، نمی‌توانست حتا هفته‌ای دوام بیاورد، چه رسد به دوازده سال پیکار بی‌وقفه برای ارتقا سطح زن ایرانی و آزادی‌اش از بند تحجر سنتی-فرهنگی-مذهبی.

امید که شادباش روز زن، ما را در نگاه‌مان به تاریخ و شخصیت‌هایش منصف‌تر کند.

سه‌شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۹

فیلم "توهین" با هنرنمایی فائزه رفسنجانی و نقش‌آفرینی سربازان نه‌چندان گمنام امام زمان!

حالا که بازار نظردادن راجع به فیلم حمله به فائزه رفسنجانی داغ است، من هم از قافله عقب نیافتم! محتوای فیلم را تحلیل نمی‌کنم که اصلاً ارزش این حرف‌ها را ندارد. دروغ چرا، وقتی می‌بینم بخشی از اراذل جمهوری اسلامی به بخشی دیگر از اراذل همان نظام توهین می‌کنند، دلم خنک می‌شود. کسی اگر حالا با دیدن این فیلم رگ غیرت‌اش عود کرده و ورم گردن گرفته، دیگر مشکل خودش است...
می‌گویند اگر پدر طرف بد است، چه ربطی به بچه‌اش دارد؟ موضوع این است که بچه‌اش از خودش بدتر است، فقط آن‌طور که باید آب گیرش نیامده که ببینید چه کرال سینه‌ای می‌رود!

حالا که این‌طور شد، بگذارید قول‌مان را بشکنیم و یک تحلیل یک‌خط‌ونیمی پای این فیلم بگذاریم! من شک ندارم این فیلم یک‌جور "فیلم‌سازی" است برای برانگیختن احساسات مردم و مظلوم‌نمایی دختر بابااکبر! از فحش‌های آبکی‌ای که در فیلم می‌دهند معلوم است. تهدید لباس‌شخصی‌ها هم از مرز تحدید فراتر نمی‌رود و همین معلوم می‌کند کل داستان برای خرکردن مخاطب است، غافل از این‌که خر خودشانند! لابد خود امام زمان یواشکی از ماجرا فیلم گرفته و با امدادهای غیبی در سطح وسیعی پخش کرده...