شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

يک اشاره به گذشته‌ی تورنتو

زوجی بازنشسته و مهربان برایم از قديمِ تورنتو می‌گفتند. مرد سابقاً کارمند بورس بوده و زن معلم. می‌گفتند اوايل دهه‌ی هفتاد، قانون (نوشته يا ضمنی‌اش را نمی‌دانم) به کسی اجازه نمی‌داده کار کند. روز یکشنبه کسی حتا حق نداشته در حياط منزلش مشروب بخورد! خلاصه شهر بايد در اين روز می‌مرده. وضع البته در روزهای ديگر چندان بهتر نبوده.
تفريح در شهر در آن روزها در حد "هيچ" بوده. تورنتو شهری بوده شديداً مذهبی، بسته و سنتی. مردم غالباً مسيحی‌اش نيز رغبتی به نزديکی با ديگر اديان و فرهنگ‌ها نداشته‌اند. نوعی دگم و جزم‌انديشی بوده در بطن اجتماع.
در دهه‌ی شصت، خانه‌ها یخچال نداشته‌اند و مردم در "یخدان" مواد غذايی را خنک نگه می‌داشته‌اند. يخ را هم می‌آورده‌اند در خانه‌هاشان. يعنی از تهران آن‌دوران هم عقب‌تر بوده.

از او پرسيدم «علّت اين‌همه تغيیر، با اين شتاب باورنکردنی چيست به نظرش»؟ گفت: «سيل مهاجرت»! توضیح می‌داد که بازشدن بازار و آمدن مهاجرین توأم شدند و واپسگرايی نهادينه در اين شهر مجبور به عقب‌نشینی شد. يک‌نوع رابطه‌ی "علّت و معلول"ی قائل می‌شد برای قضيه... امروز تورنتو شايد چندفرهنگی‌ترين شهر مدرن دنیا باشد.

من در باره‌ی اين شهر تا حدّی مطالعه کرده‌ام، امّا تا به حال به چنين مواردی برنخورده‌ بودم. البته نمی‌شود تنها علّت تغيير در بافت شهر را "ورود مهاجرین" دانست، امّا مهاجرت طبعاً دلیل تعيین‌کننده‌ای بوده است... بايد در اين باره بيش‌تر جست و تحقيق کرد.

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

الزام به حفظ معنی ريشه‌ای واژه؟

پای يادداشت درست بنويسيم، درست بگويیم آقای پرويز رجبی، چندی پيش، اين نکته را يادآور شدم که شايد تکرارش خالی از فايده نباشد:
نکته‌ای که اساتيدی چون شما به آن توجه ندارند، روح متغير زبان و روند بالندگی آن است. اصرار شمايان در حفظ ريشه‌ای واژه، در واقع نبرد با روند بالندگی زبان است.
واژه را طول زمان معنی می‌بخشد نه پايه‌ی آن. ممکن است واژه‌ای از زبانی به زبانی ديگر وارد شود و در روند تحوّل بيافتد و پس از سال‌ها، معنی‌ای بگيرد سراسر متفاوت از ريشه‌ی خود. اين روح متغير زبان است نه ايراد آن.
پس، مهم نیست که ريشه‌ی "مشما"، "مشمع" بوده؛ آن‌چه مهم است، مفهوم امروزين آن است که جامعه به‌کارش می‌برد.
پرسش لازم به طرح اين است: ما تا چه حد به حفظ معنی ريشه‌ای واژه‌ها ملزم هستيم؟ آیا چنين مشی‌ای، در تقابل با نفس "بالندگی زبان در متن جامعه" و مسير حرکت آن نيست؟ آيا حکايت از نوعی صف‌آرايی در مقابل تغيير و جزمی گذشته‌گرا ندارد؟
برای مثال، واژه‌ی "سئوال" از عربی به فارسی وارد شده است. در بنياد خود به معنی "تمنّا، درخواست، گدايی" است. در فارسی امّا برابر "پرسش" به‌کار می‌رود. حال تکليف ما با اين واژه چيست؟

در حوزه‌ی نثر نیز حکايت همين است. دانش‌آموز ما نثر را بايد از گلستان "مرحوم" سعدی، تذکرة‌الاوليای عطار يا تاريخ بيهقی بياموزد یا مثلاً از کارهای محمدجعفر محجوب، هوشنگ گلشيری و مهشيد اميرشاهی؟ جایگاه هر یک از نامبردگان در زبان امروزين چيست و کجاست؟ نثر سعدی يا عطار و بیهقی نثری کلاسيک است که صرفاً ارزش تاريخی دارد نه کاربرد امروزی. ما اين نثرها را نمی‌خوانیم که فارسی‌نويسی بياموزيم؛ می‌خوانيم که بدانيم در گذشته چطور می‌نوشته‌اند. شوربختانه درک بسياری از ما از نثر، چون ديگر کارهامان، در سطح و آلوده به تعصب است! حتا امروز می‌شود در بسياری از نشريات ديد که چطور از نثر ثقيل و تا حد زيادی الکن دوران مشروطه تقليد می‌شود، با اين سعی که آن‌را به عنوان نثر سره يا گاهی مثلاً "طنز" به خورد مردم بدهند!

اين حرف را تا همين‌جا داشته باشید؛ وقت و امکان و حوصله و ... باشد، من و توی خواننده، پی‌اش خواهیم گرفت...

چکیده‌ی سخن، برای فهم بهتر:
هنگامی که واژه‌ای غير بومی (بيگانه) به زبانی وارد می‌شود، در آن زبان -و در بستر فرهنگ و جامعه‌ی جديد- فرم می‌گيرد (روند بالندگی زبان) و به واقع بومی می‌شود. بنابراين، اين امکان وجود دارد که از لحاظ آوايی (تلفظ) و معنی (محتوی)، با اصل خود چنان فاصله بگيرد که گاه حتا ريشه‌يابی‌اش ناممکن شود. پس، رويکرد اصالت‌گرايانه به واژه‌های بيگانه و اصرار به استفاده‌ی آن واژه‌گان با همان تلفظ و معنی اصيل آن‌ها کاری است غير علمی، و نوعی تقابل و دهن‌کجی است به "روند تحوّل زبان".
ظاهراً نويسنده‌ی نامبرده از اين نکته غافل‌ بوده‌ است.
نبودم، گرفتار بودم، اينترنت نداشتم... خستگی و کمیِ وقت و همه‌ی اين‌ها. اين بود که نه به ایميلی جواب دادم، نه صفحه‌ی دوستان را تورقی زدم... و نه شد که نقشی در اين دفتر خاک‌گرفته بزنم. اگر آمدید و دست خالی برگشتيد، بهتر است به جای هر کار، مشت‌تان را به صورت آمریکای شمالی جنايتکار بزنید که اين‌طور مردم را گرفتار کرده!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

اين سناريو لابد برای شما نيز -کَمابيش- پيش آمده:
داريد در خيابان راه می‌رويد. گدای ژنده‌پوش و سمجی که اخاذی‌اش از شما را بی‌نتیجه ديده، چندتا فحش آبدار نثارتان می‌کند... شما امّا بدون اين‌که سرتان را برگردانيد، با همان آرامش قبلی، بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی، راه‌تان را می‌کشید و می‌رويد؛ انگار نه انگار!
این تنها برخورد معقول با ماجراست. ناسزاگويی گدا شما را ناراحت نمی‌کند، چون حضورش اصولاً اهميتی ندارد؛ فحش‌هايش نيز به همين ترتيب.

شيرين‌کاری اخير حسين درخشان (لودادن هويت واقعی يکی از وبلاگ‌نويسان و پرونده‌سازی) را که ديدم، آمدم چهارتا ليچار بارش کنم، قضيه‌ی بالا يادم افتاد!

Aboriginal Voices

یکی از راديوهايی که تازگی کشف کرده‌ام راديوی بومی‌هاست. برنامه‌اش، پخش موسيقی ملل و در صدر همه بومی‌های کانادا (سرخپوستان، از تيره‌های مختلف) است. کارش متفاوت است و طعم خاصی دارد. اين هم موجش در FM تورنتو:
106.5
خلاصه اگر گاهی موج راديو را به اين سمت بچرخانيد، ضرر نمی‌کنيد!

دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۶

Rush

به مهران مهرافشان ،که راش را عاشقانه دوست دارد.

Rush، از گروه‌های افسانه‌ای راک، آلبومی بيرون داده است داغ داغ، با عنوان Snakes & Arrows که روز نيست ترانه‌ی "Far Cry" (بالای يادداشت) آن لااقل ده دفعه از رادیوهای تورنتو پخش نشود! خب طبعاً اين‌ها هم تعصب دارند روی گروه‌های بومی‌شان.
راش که گروه معروف دهه‌ی هفتاد و اوايل هشتاد است، به خاطر تغيیر مدوام در توازی و مسير حرکت ترانه‌ شهرت دارد. یعنی ترانه‌های راش از يک جا شروع نمی‌شود که با یک ملودی مستقیم برود تا به انتها؛ چند پرش را در مسير خود طی می‌کند. "Tom Sawyer" نمونه‌ی گويايی است برای اين توضيح.
نوازنده‌های اين گروه، چه گيتاريست و چه جازيست آن، از مطرح‌های دنيای موسيقی هستند و صاحب کلاس. طرفدارانش، که کم هم نيستند، از آن‌هايی‌اند که با خون ايستاده‌اند پای آن؛ مثل طرفداران پينک فلويد و از اين دست گروه‌ها.

سی جولای 2003، وقتی که بر ضد SARS در Downsview Park کنسرت داده بودند، راش در کنار رولینگ‌ استونز و AC/DC برنامه اجرا کرد. اين بزرگ‌ترين کنسرت تاریخ کانادا بود. من شخصاً برای ديدن راش رفته بودم، برای اين‌که رولینگ استونز چندان دیدن ندارد! خلاصه جای طرفدارنش خالی...

شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۶

تمام نوِيسندگان بزرگ دنيا، زير دست معلم‌های انشا نوشتن ياد گرفته‌اند، امّا عجيب اين است که يکی از خود اين معلم‌ها نويسنده نشد!

کمک 200 هزار دلاری و درگيری‌های حزبی

در رقابت‌های انتخاباتی و درگيری‌های حزبی، يافتن "تخلفات مالی" از طرف مقابل برای خراب‌کردن‌اش يکی از راه‌های مرسوم است. البته توقع طبيعی مردم هم اين است که نمايندگا‌ن‌شان آدم‌های سالمی باشند... که توقع بی‌جايی نيست.

چند روز پيش، محمد تاج‌دولتی از گرفتن بودجه‌ی دويست‌هزاردلاری توسط نهادی ايرانی از دولت انتاریو برايم گفت. بعد شرح آن را در صفحه‌اش نوشت. سپس، نشريه‌ی شهروند در سرمقاله‌اش به اين متن پاسخ داد (احتمالاً به قلم نسرين الماسی).

ماجرا اين است که رضا مريدی، کاندید نمایندگی حزب ليبرال از شهر ريچموندهيل (قسمت شمالی تورنتو)، با ايجاد تشکيلاتی، دويست‌هزاردلار کمک مالی از دولت دريافت می‌کند، بدون اين‌که از آن استفاده‌ای بکند يا به‌کاری بزندش. اين پول طبعاً در حجم مالی سنگين بودجه‌ی دولتی رقمی حساب نمی‌شود، امّا اين‌قدر بوده است که مثل بختک بيافتد روی سر و بماند روی دست گيرنده‌اش. روزنامه‌ی تورنتو استار -یکی از سه نشريه‌ی مهم انتاريو- از قضيه جنجالی به‌پا کرده: [1][2]. باز هم در آرشیو روزنامه مطلب هست.

من شخصاً در اين باره تحقيق دقيقی نکرده‌ام، به همين لحاظ، نظر قطعی نمی‌دهم. امّا آن‌چه به نظرم می‌شود رويش دست گذاشت اين است که برخورد ژورناليستی و روشنگرانه با مسائل مالی اهل سياست، کاری است ضروری و از اخلاقيات دنيای متمدّن و باز است. اهل سياست نيز -حتا اگر پيشينه‌ی جهان‌سوّمی داشته باشند- بايستی خود را با اين مشی هم‌خوان کنند و جوابگوی عملکرد خود باشند. نمی‌شود با رسم لاپوشانی و خصوصيت ناجوابگويی دنيای غير متمدّن، وارد بدنه‌ی سيستم سياسی فلان کشور غربی شد. چه رسانه‌ها و چه سياست‌گران موظف‌اند که با فاش‌گويی، به سلامت جامعه و پالودن تشويش از اذهان عمومی کمک کنند.

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

پرچم‌های آويزان، يا آويزان‌های پرچم‌به‌دست!

از کار اين‌ها که به آنتن ماشين پرچم می‌زنند یا از در خانه آويزان می‌کنند، هيچ سر-در-نمی‌آورم. اين چه جور "غرور ملّی" است که باید هر لحظه به‌رخ کشید و جار زد؟ از اين دست افراد از جنس کانادايی‌اش را می‌شود حالا یک‌جورهايی درک کرد (البته سخت است!)، ولی حسابی مانده‌ام در کار بعضی از اين ايتاليايی‌ها يا مثلاً اروپای شرقی‌ها که يک‌دفعه يادشان آمده وطنی هم هست! اين حضرات اگر وطن‌شان جای بهتری برای زندگی است، چرا بدون اینکه مشکل سیاسی داشته باشند آمده‌اند گوشه‌ی "غربت" بساط کرده‌اند؟
لوده‌گی‌های ناسيوناليستی اینها آن‌روی ديگر سکه‌ی تقلبی "جهان‌وطنی" است، با یک اشتراک انکارناپذير: در هر دو، زندگی در دنیای مجازی به واقعی ترجیح دارد...

کمی مخلفات:
هم‌ميهنان گرامی ما هم گاهی پرچم دست می‌گيرند. یعنی می‌دهند دست‌شان! البته حکايت این پرچم با مال خارجی‌ها کَمَکی فرق دارد: بعضی‌‌هاش "الله" خرچنگ نشان دارد که حکومتی است، بعضی وسط‌اش چسبانده‌اند "ايران" یا "IRAN"... شماری هم مثل دل شما پاکِ پاک است که مال چپی هاست! مدل‌های جديد هم انگار دارد می‌آید به بازار که به محض توزيع، خبرش را خدمت‌تان عرض می‌کنم! خلاصه این جماعت هنوز سر مدل پرچم ملی خودمان به توافق نرسيده‌اند و نمی فهمند پرچم ملی همان شیروخورشید نشان است. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (12)

مداد، مجموعه‌ جسته-گریخته‌های حسين نوش‌آذر، نويسنده‌ی ساکن آلمان است. نوش‌آذر يکی از اوّلين‌های ‌وبلاگ‌شهر فارسی است. مداد پيشخوانی‌ست از طرح‌ها و قصه‌ها، وب‌نوشت‌های ساختارمند يا لحظه‌ای، لينک‌های تفننی يا جدّی تا کارهای رادیويی نويسنده.
حسن کار نويسنده‌ی مداد -گذشته از گسترده‌گی دانش و نثر دلپذيرش- اين است که می‌شود در اوج مخالفت حتّا، به احترام پخته‌گی‌اش کلاه از سر برداشت.

Blood Diamond

Blood Diamond را که آدم می‌بيند، از هر چه جواهر است متنفر می‌شود! مخصوصاً بازی دکاپريو -هنرپيشه‌ی استثنايی سينما- تأثير فيلم را دو چندان می‌کند.
نحوه‌ی به‌دست‌آوردن الماس در آفريقای جنوبی موضوع فيلم است. همين "نحوه"، که آميخته‌ای‌ست از خشونت لجام‌گسيخته* و هيولای بدويت، چنان انسان را تکان می‌دهد که حيرت می‌کنی چطور قبلاً قضیه را نمی‌دانسته‌ای و پی‌گيرش نبوده‌ای.
اين هم تبليغش: [+]

*"لجام‌گسیخته" و "لگام‌گسيخته" انگار هر دو يک معنی دارند. هر چند دوّمی فارسی‌تر می‌زند، امّا بر زبان من اوّلی بهتر می‌نشیند.