سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

دگرگشت عادت

انسان بنده‌ی عادت‌های خود است. ما درون عادت‌های خود روان‌ایم و میان پراکنده‌گی‌شان حیران. عادت‌های ما،‌ خشت وجودی ما هستند. ما به عادت‌های خود چنان خو کرده‌ایم که بی اراده آن‌ها را دنبال می‌کنیم. زمانی اما می‌رسد که بعضی از آن‌ها را در تقابل با خوشی و سعادت خود می‌بینیم: این‌جاست زمان تغییر!
ترک عادت همیشه ناخوش‌آیند است؛ حال هر عادتی که باشد. همین نکته را که بپذیریم، آماده‌تر با تغییر کنار می‌آییم.
تمامی توسعه‌ و رشد انسان دقیقاً از همان فشاری می‌آید که برای خروج از "مدار آسایش" (Comfort Zone) به خود وارد می‌آورد. تا موقعی که آسودگی خودمان را به‌چالش نگیریم، هیچ‌وقت تغییر نخواهیم کرد و بهتر نخواهیم شد.
ما هیچ عادتی را کنار نمی‌گذاریم، بل فقط از آن به عادتی دیگر می‌غلتیم. این واقعیت نیز به ما کمک می‌کند از تغییر واهمه نداشته باشیم. برای تغییر عادت، باید عادتی دیگر را تمرین کرد. اگر به کتاب‌نخواندن عادت داریم،‌ مستمراً کتاب بخوانیم تا کتابخوان شویم! اگر به تنبلی عادت کرده‌ایم، عادت به فعالیت را در جایش بنشانیم. فکر‌کردن خودش نوعی عادت است، در مقابل فکر‌نکردن. به‌جای عادت به تمرکزکردن روی موضوعات پرت و پراکنده،‌ روی مسائل مهم و مربوط به زندگی خود بهتر است متمرکز شد. این‌ مسیر دگرگشت عادت است: تغییر عادتی مضر به مفید.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

دوستی (19): دوستان ما از جنس خود ما هستند

اطرافیان و دوستان ما نقشی اساسی در شکل‌دهی به زندگی ما دارند. این نقش را ما خودمان به آن‌ها داده‌ایم، وقتی که به‌عنوان اطرافیان/دوستان خود انتخاب‌شان کردیم. انسان فقط به سمت کسانی کشیده می‌شود که به او شبیه باشند. ما اطرافیان‌مان را به‌خود جذب کرده‌ایم، چون نوعی شباهت درونی و هم‌جنسی به آن‌ها احساس می‌کنیم.
 
گاه ما خود متوجه این هم‌جنسی نیستیم. تصویر درونی انسان گاه در لایه‌های وجودی او ناپیداست. برای کشف این تصویر، خیلی ساده به کسانی که دور خود جمع کرده‌اید نگاه کنید! این‌ها تصویر درونی خود شمایند، و الا نمی‌توانید با آن‌ها ارتباط عاطفی برقرار کنید... و هیچ ارتباطی بدون رد-و-بدل‌کردن عاطفه ممکن نمی‌شود. گم‌کرده‌ی درونی ما پیرامون‌مان پخش است.

ما از دوستان/اطرافیان خود احساس مهم مهم‌بودن می‌گیریم، همان‌طور که آن‌ها از ما همین احساس را می‌گیرند. انسان‌ها به همین خاطر به هم کشش پیدا می‌کنند و به زندگی‌شان معنی می‌دهند. دوستان و اطرافیان ما، شاخص استاندارد ما از انتخاب دوست و اطرافیان هستند.
 
شاید ما در روابط‌مان جبر را مقصر بدانیم؟ گاه چنین است. جبر ممکن است رابطه ایجاد کند، اما این ماییم که نگه‌دارنده‌ی رابطه هستیم، با لاعلاجی‌مان، با ترس‌مان، با ناامیدی‌مان، با روحیه‌ی سازگاری‌مان... و با هم‌جنسی درونی‌مان. در یک کلاس، دانش‌آموز دقیقاً به سمت کس و کسانی کشیده می‌شود که او/آن‌ها را مثل خود می‌داند. چرا واقعاً افراد مشخصی را برای دوستی خود برمی‌گزیند؟ دقیقاً به‌خاطر همین کشش درونی که از هم‌جنسی می‌آید. رابطه که پا در هم‌جنسی نداشته باشد،‌ به‌زودی جدا می‌شود.

در محیط کار یا تحصیل، ما فقط با آدم‌های خاصی دمخور می‌شویم. آدمی که با همه دمخور است، آدمی است با ضعف "عزت نفس" و نیازمند شدید به توجه دیگران. آدمی که دور خودش را از آدم‌های گوناگون پر کرده، از تنهایی خود وحشت دارد. می‌خواهد دورش شلوغ باشد تا از خودش تنش نلرزد. او در ازدحام گم می‌شود تا خود را نبیند. خودش را زیاد نمی‌پسندد، برای همین در حالتی رقت‌انگیز، تعریف و ترحم دیگران را تمنا می‌کند تا ارزش بگیرد. آدمی با حدی معمول به بالا از عزت نفس، آدمی که خودش را جدی می‌گیرد، دوستانی معدود و گزینشی دارد که معرف شخصیت خود او هستند. ما تصویر مای خود را در آیینه‌ی آدم‌های پیرامون‌مان می‌بینیم.

×          ×             ×

اگر از اطرافیان خود خسته‌ایم، اگر از محیط خود منزجریم، اگر هنگام نیاز -خیلی اتفاقی (!)- همه‌ی اطرافیان ما یک‌باره به سفر می‌روند یا تلفن‌شان جواب نمی‌دهد، اگر مدام از رابطه‌ای بد به دام رابطه‌ای بدتر می‌افتیم، اگر روابط ما در مسیری قهقرایی از بد به فاجعه نزدیک می‌شود، نظری به درون خود بیاندازیم که پایه‌ی همه‌ی مصائب در آن‌جا خوابیده است.

 رابطه‌ در بنیاد، مقوله‌ای از درون به بیرون است. تمام روابط ما بی‌استثنا، از درون خود ما نشات گرفته‌اند. برای نقطه‌ی پایان‌ گذاشتن بر مسیر قهقرایی زندگی، بایستی نیازهای درونی‌مان را از نو ارزش‌گذاری کنیم. بایستی اطرافیان‌مان را نیز از نو ارزش‌گذاری کنیم. هر چند وقت یک‌بار، بایستی از خود بپرسیم: «با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز/کس دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟» [+] در خیلی از مواقع، پاسخ ما به این پرسش "نه" است، چون درون ما تغییر کرده و دیگر آن کشش را در خود برای ادامه احساس نمی‌کنیم. در این‌جا به اولین چیزی که باید فکر کنیم این است که چطور و با چه سرعت می‌شود از این رابطه خارج شد؟

ما اغلب به‌جای این‌که در روابط حضور داشته‌ باشیم، در آ‌ن‌ها گرفتاریم؛ به آن‌ها آلوده‌ایم! احساس می‌کنیم در دوستی‌ها، به آن‌چه شایسته‌اش هستیم نرسیده‌ایم. درست این‌جاست که باید استاندارد خود را در دوستیابی تغییر و خواست خود را ارتقا بدهیم. این عمل عمیقاً درونی است و به باوری راسخ در حد ایمان نیاز دارد. لازم است که انگیخته شویم و به خود بیاییم. باید به خودباوری برسیم؛ باور کنیم که لایق بهتر از آن‌چه داریم هستیم و این باور را در عمیق خود نهادینه سازیم. سپس به‌طور خودکار، به سمت کسانی می‌رویم که با استاندارد جدید ما هم‌خوانی دارند. انتخاب ما، نشات‌گرفته از استاندارد ماست. آن‌وقت است که ما با اسم شناسنامه‌ای یکسان، تصویر درونی خود را دگرگون کرده‌ایم و به نیازهای فروخرده‌ی خود پاسخی درخور داده‌ایم.

پی‌نوشت:
اگر این یادداشت‌ مفید بود، با فرستادن آن برای دوستان و حلقه‌های اینترنتی خود، آن‌چه خود پسندیده‌اید را به‌اشتراک بگذارید.
 
  

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (5)

خلاصه‌گرایی متمرکز یا آشفتگی وسیع‌؟
 
بر خلاف باور رایج که موفقیت انسان را در پرکاری او می‌داند، اصولاً آدم‌های موفق روی تعداد زیادی از مسائل فکر نمی‌کنند. آن‌ها تلاش خود را فقط به مسائل مهم زندگی خود خلاصه می‌کنند. این مختصرگرایی باعث می‌شود هم کیفیت مسائلی که به آن‌ می‌پردازند بالا برود، و هم قادر باشند آن‌ها را به سرانجام برسانند. به‌عبارتی، آدمی موفق است که فقط به موضوعات جدی اهمیت بدهد و بیخود دور خودش را با دغدغه‌های بی‌شمار و نامربوط پر نکند.

انسان معمولی در مقابل، ذهن خود را به‌‌دست مجموعه‌ی سنگینی از مصائب، دغدغه‌ها و بحران‌ها سپرده که گاه او را در خود فرومی‌بلعند و دیگر امکانی برای شروع-ادامه-خاتمه‌ی هر یک از این مسائل نمی‌گذارند. جالب این‌جاست که بسیاری از این مصائب/دغدغه‌ها/بحران‌ها اصلاً نقشی در زندگی او ندارند و آدم معمولی بی‌جهت خود را درگیر در آن‌ها کرده است! انسان معمولی به درگیری‌های ذهنی عادت کرده است و با مشغول‌کردن خود، به وقت‌گذرانی خود اعتبار و به زندگی‌ خود معنا می‌دهد.

انسان موفق با بی‌توجهی به حواشی زائد، فقط بر آن‌چیزی تمرکز می‌کند که با زندگی‌اش رابطه‌ی مستقیم دارد، آن‌هم یک به یک. انسان معمولی با بازکردن چند پرونده با هم، سرگردان در حاشیه‌هاست و اصولاً قدرت تمرکز بر هیچ چیز را به‌طور مشخص و پایا ندارد.

انسان معمولی از هزار کار فقط شمه‌ای می‌داند (یا گاه فکر می‌کند که می‌داند!) و آماده‌ی حضور در هر کاری است بدون این‌که تخصصی در آن داشته باشد؛ انسان موفق معدود کاری را می‌داند، اما تکمیل و تخصصی. انسان معمولی به هزار کار دست می‌زند و به هزار موضوع در آنِ واحد فکر می‌کند؛ انسان موفق فقط بر معدود کارهایی تمرکز می‌کند و دست می‌زند که در آن‌ها سررشته دارد و به زندگی‌اش مستقیم مربوط‌اند.

انسان موفق روی مسائل مهم کار می‌کند و انسان معمولی خود را فقط مشغول می‌کند تا کاری کرده باشد! به همین لحاظ است که درون ذهن آدمی معمولی، پرونده‌های باز و کارهای ناتمام، بی‌شمار پراکنده‌اند و این‌قدر روی هم تلنبار می‌شوند که خلاصی از آن‌ها دیگر ناممکن می‌شود.  انسان موفق در مقابل، هر روز در حال جشن‌گرفتن نتیجه‌ای است که از پایان هر یک از کارهایش می‌گیرد و هیچ کاری را بدون پایان کار قبلی شروع نمی‌کند.

به تکرار، تفاوت انسان موفق با معمولی در نظام فکری این‌دو است.

:: دیگر بخش‌های همین مجموعه: [یک][دو][سه][چهار]

جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی

شیوه‌ی موضع‌گیری در یک رابطه از نظر آدم‌های موفق و معمولی، تفاوت بنیادی دارد. آدم‌های موفق -قبل از هر چیز- تلاش می‌کنند که تاثیرگذار باشند تا سطح رابطه‌ی مثبت‌شان با دیگری را ارتقا دهند. در مقابل، آدم‌های معمولی ترجیح می‌دهند که حق با آنان باشد تا سمت دیگر و بر این موضع اصرار عجیبی می‌ورزند. از این رو، با فرورفتن در قالب "صاحب‌نظر" یا گاه "قربانی"، هر گفت‌وگوی مسالمت‌آمیزی را به صحنه‌ی نبرد "حق علیه باطل" تبدیل می‌کنند و چیز در ذهن ندارند جز بردن در گفت‌وگو.
گفت‌وگویی که برد و باخت در آن به‌میان بیاید، چیزی جز جدل نیست. می‌شود در یک جدل برد، اما تضمینی وجود ندارد که دوستی‌مان هم‌چنان حفظ شود. در مقابل، می‌شود در یک رابطه‌ی کلامی تاثیرگذار بود، در عین این‌که حق را به طرف مقابل داد.

 انعطاف‌پذیری، شرط اساسی در موفقیت است و یک‌دنده‌گی و لجبازی، شاخصه‌های آدم‌های درمانده از موفقیت.


یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۲

روز خود را از همان اول صبح بسازیم

هر صبح به‌ محضی که از خواب بیدار می‌شویم،‌ متوجه می‌شویم که فکری دارد در سر ما چرخ می‌زند و ما خودمان نمی‌دانیم از کجا آمده است! این فکر هر چه هست، دقیقاً معرف روحیه‌ی ما در آن روز است و ما با همین روحیه روزمان را آغاز می‌کنیم. اگر فکری آشفته در سر ما چرخ بزند، روحیه‌ی خوبی نداریم و اگر فکر دلپذیری باشد،‌ طبعاً بانشاط روز را شروع می‌کنیم. 

این‌که این فکر از کجا آمده، چقدر واقع‌گرایانه یا غیر واقعی ا‌ست یا اساساً ریشه‌ها و ابعادش چیست را کناری بگذاریم؛ تنها به این نکته بیاندیشیم که تا چه حد می‌توانیم در ساختن آن سهم داشته باشیم.

 معمولاً اکثر آدم‌ها به‌طور غیر ارادی خود را در اختیار فکر صبح اول وقت‌شان قرار می‌دهند، چون دخالتی در ساخت آن ندارند و این فکر از ماورای افکار آن‌ها به روحیه‌شان تزریق شده است. بعضی نیز اما هستند که بلافاصله بعد از بیدارشدن، به موسیقی یا متن گویای نشاط‌آور و روحیه‌دهنده‌ای گوش می‌دهند، ویدئویی در همین زمینه می‌بینند، فکر منفی را با فکری مثبت و مفید جایگزین می‌کنند و شروع می‌کنند به تمرکز بر اهداف جدی زندگی‌شان و به همین طریق، مسیر روز خود را از دقیقه‌ی اول خود تعیین می‌کنند. آدم‌های گروه اول غریزی زندگی می‌کنند و فقط به تاثیر محیط "عکس‌العمل" نشان می‌دهند اما گروه دومی‌ها،‌ سازنده‌ی فکر و طبعاً روز و روزگار خود هستند.

ما جزو کدام گروه هستیم؟ آیا همان اول صبح خمیازه‌کشان با اخبار نگران‌کننده، مسائل تنش‌زا و موضوعات کسالت‌بار روزمان را آغاز می‌کنیم، یا این‌که با اختیار، موضوعاتی را پی می‌گیریم که درون‌مان را گرم کند و به حرکت درآورد؟ آیا به ذهن‌مان خوراکی می‌دهیم که برای‌مان دیگران پخته‌اند، یا خوراکی که خود برایش تهیه کرده‌ایم؟ آیا ذهن‌مان را از همان اول صبح درگیر در مسائل افراد دیگر می‌کنیم، یا به مسائل مربوط به زندگی خود و خانواده‌ی خود می‌پردازیم؟ آیا ذهن‌مان را در اختیار حوادث قرار می‌دهیم که درگیرش کنند و به هر جا که خواستند ببرند، یا این‌که با انتخاب فکری سازنده‌ و دلخواه، نقشه‌ای مشخص برای تعیین مسیر در اختیار ذهن خود می‌گذاریم؟ ما واقعاً‌ جزو کدام دسته از افراد هستیم؟

آیا ما همان‌قدر که در انتخاب خوراک روزانه‌ی خود دقت داریم، در انتخاب خوراک ذهن و روان‌مان نیز می‌کوشیم، یا این‌که خود را تمام‌مدت در معرض حوادث پیرامون و بمباران رسانه و اطرافیان قرار می‌دهیم و می‌گذاریم هر طور که خواستند خمیر روحیه‌ی ما را ورز دهند؟ با اندیشیدن در این پرسش‌ها در می‌یابیم که تا چه میزان در شکل‌دهی به ذهنیت روزانه‌ی خویش سهم داریم. حال باید دید چگونه از این حق انتخاب استفاده می‌کنیم.

پی‌نوشت:
امید که این یادداشت برای‌تان مفید بوده باشد. اگر چنین است، آن‌را برای دوستان خود نیز بفرستید و این سرا را در حلقه‌های اینترنتی خود معرفی کنید. با سپاس.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (4)

ارزش زمان
می‌گویند "وقت طلاست"! واقعیت این است که طلا را می‌شود به‌دست آورد، اما وقت یا زمان مقوله‌ای فرار است و وقتی که رفت، دیگر بازگرداندنی نیست! از این‌روست که بر زمان قیمت نمی‌توان نهاد.

آدمی موفق است که در مقیاس زمان، بیش‌ترین نتیجه را عاید خود کند. انسان موفق کسی‌ست که از زمان خود بهترین بهره‌برداری را برای رشد و رفع نیازهای خود می‌کند. به این می‌گویند "درک محتوایی از زمان"... و ارزش زمان برای آدمی موفق بی‌مانند است.

 نقطه‌ی مقابل کسانی هستند که زمان برای آن‌ها فقط "می‌گذرد". انسان معمولی، با ذهنی مه‌گرفته، در یک زندگی روتین و ماشینی، صبح را شب می‌کند و شب را صبح و گذر عمر نمی‌بیند. انسان معمولی ذخیره‌ی زمانی خود را بی هیچ چشمداشتی خرج می‌کند و به باد فنا می‌دهد، زیرا ارزش محتوایی زمان را نمی‌فهمد. بعد هم زانوی غم بغل می‌گیرد و بر زمان‌ها و فرصت‌های از-دست-شده افسوس می‌خورد! از این‌گونه افراد در اطراف همه‌مان بسیارند: کسانی که ساعت‌ها پای اینترنت یا تلفن وقت تلف می‌کنند، یا در محیط کار به جای کارکردن، با همکاران یا مشتری‌ها مشغول گپ‌زدن هستند، یا تفریحی برای خود دست‌وپا کرده‌اند که مشغولیت اصلی آن‌ها شده و مشغله‌ی اصلی زندگی آنان را کمرنگ کرده است. اینان کلاً کار و زندگی را محلی برای وقت‌گذرانی می‌بینند نه چیز دیگر. آدمی معمولی، خود و زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند.

هر چقدر زندگی آدمی موفق با برنامه، هدفمند و متحرک است، فکر و زندگی آدمی معمولی گسیخته و ساکن است. آدمی موفق، با استفاده‌ی بهینه از زمان، آینده‌ی خود را می‌سازد؛ آدمی معمولی اما، حتا از فکرکردن به آینده وحشت دارد و امروز را به فردا می‌اندازد؛ فردایی که هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد! آدمی موفق برای هر بخش از کارهایش زمانی را اختصاص می‌دهد و یکی بعد از دیگری آن‌ها را به پایان می‌رساند. آدمی معمولی در مقابل،‌ این‌قدر کارها را پشت گوش می‌اندازد و روی هم تلنبار می‌کند که خودش زیر آن‌ها دفن می‌شود!

چه باید کرد؟
بهره‌گیری صحیح از زمان نخست نیازمند درک ارزشمندی آن است. ما باید عمیقاً درک کنیم که زمان چیزی نیست که بشود خرید یا به‌دست آورد. زمان فقط از دست می‌رود و ما کم‌ترین دخل و تصرفی در آن نداریم. تنها کاری که ما می‌توانیم بکنیم، سازگارشدن با خصوصیت محتوایی زمان است و استفاده‌ی بهینه از آن.

وقتی کاری برای انجام وجود دارد، بهترین زمان برای انجامش همین الان است، نه فردا. هیچ کاری را حتا یک دقیقه نباید عقب انداخت. باید دست بر زانو گذاشت و از جا برخاست.

بزرگی کارها گاه انسان را از انجام‌شان بازمی‌دارد. کافی‌ست که آن‌ها را به بخش‌های کوچک‌ تقسیم کنید و برای هر بخش زمانی معین نمایید. توجه کنید که با شروع هر کار، بدون فرجام آن‌را رها نکنید و سراغ بعدی نروید.

برنامه‌ی هر روز را شب قبل بریزید. یک دفترچه کوچک تهیه کنید و کارهای فردا را فهرست‌وار و با ذکر ساعت انجام هر کار، در آن بنویسید. با مکتوب‌کردن کارهایی که قرار است انجام بدهید، از لحاظ روانی خود را در مقابل آن‌ها متعهد کرده‌اید. کارها را بر اساس نوع اهمیت آن‌ها رتبه‌بندی کنید. صبح، با مرور فهرست خود، کارها را یکی بعد از دیگری انجام بدهید. توجه کنید که کارها بر اساس درجه‌ی اهمیت خود باید دست گرفته‌ شوند: مهم‌ترین و سخت‌ترین اول و سپس ساده‌ترها. با این روش، توان انجام کارهای شما به حد چشمگیری افزایش خواهد یافت.

برای این‌که از التزام خود به درک زمان برآورد صحیحی داشته باشید، لحظه‌ی شروع و اتمام هر کار را در دفتر خود ثبت کنید،‌ حتا روزمره‌‌ترین کارها را. مثلاً وقتی صبح برمی‌خیزید، زمانش را بنویسد و بعد که نرمش می‌کنید همین‌طور و بعد طول زمان دوش‌گرفتن خود را و به همین ترتیب. شب‌هنگام، روز خود را بر اساس ساعت‌های ثبت‌شده مرور کنید. باور کنید از درازی مدت بعضی از کارها و همین‌طور فاصله‌ی زمانی بین کارها (وقت تلف‌شده) حیرت خواهید کرد! با این سیستم، روز خود را بهتر می‌توانید زمانبندی و برنامه‌ریزی کنید.

 پروژه‌های زندگی خود را بایستی حتماً در یک ظرف زمانی تعریف کنید و برای هر کار زمانی مشخص بگذارید. مثلاً وقتی می‌خواهید به سفر بروید،‌ طول پرواز و ساعت ورود و بعد برنامه‌ی کاری یا تفریحی خود را از قبل بر روی کاغذ بنویسید یا برای خواندن یک کتاب، زمان خاصی معین کنید: مثلاً در طول یک ماه، هر شب یک ساعت، از ساعت نه تا ده شب. بعد به برنامه‌ای که تعیین کرده‌اید وفادار بمانید. وقتی برای خرید می‌روید، لیست اجناس مورد نیاز و زمانی که باید در فروشگاه بگذرانید (تقریبی) بنویسید و طبق همان عمل کنید. باور کنید با این روش،‌ کل کارهایی را که در یک روز انجام می‌دادید، در کمتر از چند ساعت انجام خواهید داد و هیچ کاری عقب نخواهد افتاد.

موارد دیگری نیز هست که در یادداشت‌های بعدی پی خواهیم گرفت. اگر این یادداشت را سودمند دیدید،‌ با ذکر منبع برای دوستان خود نیز بفرستید و این قلم را به آنان معرفی کنید. 

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

انگیزه، خاستگاه و روش تولید و تقویت آن

ربط نیاز به انگیزه
انگیزه در انسان ارتباط تنگاتنگ با نیازهای او دارد.  به‌عبارتی، انگیزه‌ی قوی نمایانگر نیازمندی قوی پشت آن است؛ هر چه نیاز برای به‌دست‌آوردن چیزی قوی‌تر باشد، انگیزه‌ی به‌دست‌آوردن آن نیز قوی‌تر است. 

در ارتباط با نیازمندی‌های مادی انسان -مثل آب، غذا، اکسیژن و الخ. -که ریشه در مکانیزم بیولوژیکی او دارند-، در هنگام احتیاج، انسان تمام تقلایش را می‌کند که آن‌ها را به‌دست بیاورد؛ بسته به سطح نیازش. مثلاً وقتی گرسنه هستیم، بسته به مقدار گرسنگی‌مان، تلاش می‌کنیم که غذا به‌دست بیاوریم. وقتی سر خود را زیر آب فرو ببریم، تا زمانی مشخص می‌توانیم کمبود اکسیژن را تحمل کنیم و بعد از آن، بیش‌ترین تقلا را می‌کنیم که به هوای باز برسیم. در حوزه‌ی نیازمندی‌های روانی، انسان دقیقاً دنبال آن‌چیزی می‌رود که در درون خود کمبودش را حس کرده باشد.

 ما بسته به نوع تربیت، ساختمان ژنتیکی و کلاً روحیه‌ی خود به دیگران کمک می‌کنیم. یعنی زمانی و به‌مقداری کمک می‌کنیم که نیازش را در خود حس کرده باشیم. ما وقتی عمیقاً نیاز به یادگیری یک زبان خارجی را در خود احساس کنیم (به‌خاطر عوامل محیطی یا فردی)، تمام لوازم و کوشش‌های لازم را برای آن صرف می‌کنیم. اگر وسط کار این تلاش را ناتمام بگذاریم، به این خاطر است که نیاز درونی ما کمرنگ شده است. موضوع به همین سادگی است. نیازمندی به‌واقع شکوفاگر استعداد آدمی‌ست.

نیازمندی به یک موضوع، علت اصلی هدف‌گذاری ما برای رسیدن به آن است. ساختن هدف پایه‌اش نیاز درونی انسان است. هدف هر چه بزرگ‌تر باشد، نیاز درونی ما برای رسیدن به آن نیز بزرگ‌تر است.

هیچ چیز بی‌دلیل نیست
اما انسان تنها به صرف نیازمندی‌اش، راه به مقصد نمی‌برد. حس نیاز در انسان تنها وجود کمبود را در انسان گوشزد می‌کند. برای رفع نیاز بایستی دلیل داشت. باید دلیل را ساخت. حضور دلیل هم هدف را برای ما مشخص می‌کند، هم ما را به مسیر رسیدن به آن می‌اندازد.
گاه می‌شود که احساس کرختی می‌کنیم و دل و دماغ انجام کاری را نداریم. زیرا ما "دلیل کافی" برای انجام آن‌را نداریم. دلیل اول می‌آید و بعد عمل. کاری مداوم به انجام می‌رسد، که دلیل محکمی پشت آن باشد. دلیل، عامل اقناع روان آدمی‌ست؛ سوخت و استارت ماشین حرکت است.

چرا بعضی بی‌انگیزه‌اند؟
انسان اگر دچار بی‌انگیزه‌گی و بی‌هدفی در زندگی است، به این علت است که نیاز چندانی برای داشتن یا رسیدن به چیزهای مختلف در خود حس نمی‌کند. چنین کسی در زمره‌ی آدم‌های بی‌خیال یا قانع طبقه‌بندی می‌شود. آدم‌هایی که در مدار "عادت به شرایط" (Comfortable) زندگی می‌کنند و زندگی‌شان کاملاً روتین و مکانیزه است، آدم‌هایی هستند بدون هدف و ایستا. این افراد ممکن است تمام مدت از وضع خود (کار، روابط، سن، روحیه، وزن، محیط زیست، هوا و الخ.) شاکی باشند،‌ اما دلیل کافی برای تغییر وضعیت خود ندارند. آدم‌هایی که زندگی‌شان را در چیزی که دارند و محیط اطراف‌شان تعریف می‌کنند، عملاً‌ آدم‌های بی‌انگیزه‌ای هستند که راه هر گونه پیشرفتی را در زندگی به خود بسته‌‌اند. عادت به شرایط و قانع‌بودن،‌ دو خصیصه‌ی بازدارنده برای توسعه‌ی زندگی است.

راهِ تولید انگیزه
برای تولید انگیزه، ما بایستی ابتدا نیاز به یک موضوع مشخص را در خود ردیابی کنیم و خاستگاه آن‌را بشناسیم. سپس بایستی این نیاز را درونی کرد تا بر سیمای ذهنی ما نقش ببندد. باید به این نیاز وسعت داد و آن‌را در شب‌وروز خود گستراند و تمام مدت به آن فکر کرد تا به باور ما بدل شود. باید به این نیازمندی ایمان آورد. باید با این نیاز زندگی کرد و برای رفع‌اش سر از پا نشناخت. تنها از این طریق است که نیروی حرکت در درون ما بیدار می‌شود و به ذهن ما  برای برطرف‌کردن عطش نیاز جهت می‌دهد.
"هدف" دقیقاً همین‌جا به‌وجود می‌آید. نیاز روانی انسان برای رسیدن هر چیز که از حدی بگذرد، ذهن شروع می‌کند به تعیین هدف. به قولی: باید خواست تا داشت. باید برای خواست خود دلیل قانع‌کننده داشت. دلیل ما که کمرنگ شود،‌ انگیزه‌مان رنگ می‌بازد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (3)

تصویرسازی ذهنی از آینده

یکی دیگر از قابلیت‌های آدم‌های موفق، قدرت "تصویرسازی ذهنی از آینده" و به قولی دیده‌ی بصیرت است. آدم‌های موفق، قبل از این‌که آینده بیاید، آینده را در ذهن خود ساخته‌اند و به عبارتی، خود آینده‌ساز خویش هستند. آدم‌های معمولی اما هیچ برنامه‌ی مدون یا ذهنی برای آینده ندارند یا اگر دارند، شکننده و مبهم است، چه نقطه‌ی ثقل ذهن‌شان رخدادهای گذشته (اغلب منفی) است تا آن‌چه قرار است در آینده اتفاق بیافتد. آدم‌های معمولی حتا تصویری واقعی از موضوع "زمان" و سن خود ندارند و هیچ‌وقت کلاه‌شان را قاضی نمی‌کنند که چند صباح دیگر از عمر مفیدشان باقی مانده است. به همین خاطر، آینده را جدی نمی‌گیرند و عمر را فقط می‌گذرانند و در قالب کارمند، کارگزار، مرید و از این دست، زندگی‌شان را به دست کارفرما یا رهبر می‌دهند تا هدایت‌شان کند.

 شما با هر مدرک تحصیلی، قابلیت و خبره‌گی، اگر در خدمت یک کارفرما باشید و مزدتان را او تعیین کند، به سمت آدم‌های معمولی نزدیک هستید تا گروه موفق‌ها. این کارفرمای شماست که بر اساس مصالحش (نه مصالح شما) تصمیم می‌گیرد قابلیت شما در کدام جهت باید به‌کار گرفته شود؛ اوست که تصمیم می‌گیرد شما امروز مفید هستید و شاید فردا دیگر به‌دردش نخورید. خدمات شما قبل از رسیدن به دست متقاضی، راهی ندارد جز این‌که اول از "پل صراط" او رد شود و الا، به قعر فرو خواهد افتاد. انسان اگر تصویری از آینده‌ی مالی یا معنوی خود نداشته باشد و روی خط درآمد ماهیانه‌ای زندگی کند که کلافش به دست شخص دیگری است، زندگی‌ای بی‌ثبات را به خود تحمیل کرده است.

تصویرسازی ذهنی از آینده، نوعی سیستم فکری آینده‌ساز است که مختص آدم‌های موفق است. در مقابلش سرگشتگی دائم در گذشته و پرسه در روزگاری که دیگری سپری شده، خصلت آدم‌های معمولی است.

آدمی موفق، با هدف‌گذاری و تصویرسازی از آینده‌ای که قرار است به آن برسد، با یافتن وسیله‌ی حرکت و تجهیز خود و برنامه‌ریزی درازمدت، خود مالک زندگی خویش است. آدمی معمولی در مقابل، از آن‌جا که به خود باور ندارد و فکر می‌کند قادر به اداره‌ی بلندمدت و ساخت آینده‌ی خود نیست، تمام اختیاراتش را شخصاً به دست دیگری می‌دهد. داشتن تصویر ذهنی مشخص از آینده،‌ فرق بنیادی بین آدمی موفق با معمولی است.

:: دیگر شماره‌های این یادداشت: [مقدمه و یک] [دو]

پانوشت:
این یادداشت را برای دوستان خود بفرستید و این سرا را به عزیزان خود و گروه‌های اینترنتی که در آن‌ها عضویت دارید معرفی کنید.

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

خودویرانگری در انسان

خودویرانگری چیست؟
خودویرانگری مجموعه‌ی عادات و احساس‌هایی را در بر می‌گیرد که گریبان درون آدمی می‌گیرند و به قول هدایت «... مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد».  این عادات/احساس‌ها که زنجیروار در پیوند با یکدیگرند، مصداق بارز ضرب‌المثلی هستند که می‌گوید:"دشمن واقعی درون خود ماست؛ دشمن بیرون صدمه‌ای به ما نمی‌زند"!

گره‌های روانی/شخصیتی انسان، جدی‌ترین سدهای پیشروی او به سمت زندگی بهتر هستند. ما انسان‌ها کمابیش همه‌مان گرفتار چنین سدهای روانی هستیم. ما تمام‌وقت درگیر عادات ویرانگری هستیم که بخشی به‌طور ژنتیکی و بخش بزرگ‌تری بر اثر شیوه‌ی تربیتی (خانواده / محیط / فرهنگ / دین / قراردادهای اجتماعی / قوانین و الخ.) به ما منتقل شده‌اند. برای پیشرفت در زندگی، باید این گره‌ها را ریشه‌یابی و شناسایی کرد و با تلاش مکرر و اراده‌ای قوی زدود. ما، تک‌تک ما، روان خود را بایستی با خرد، انگیزه و نگاه مثبت جراحی کنیم و جراح ما کسی نیست جز خود ما.

در چند یادداشت پی‌درپی، تعریفی اجمالی از سرسلسله‌ی مخرب‌ترین خصوصیات روانی (احساس‌ها) خودویرانگر به‌دست خواهیم داد که عبارتند از احساس "گناه"، "خشم"، "شرم"، "حقارت" و "نفرت". در همان یادداشت‌ها، به راهِ حل فائق‌آمدن بر آن‌ها خواهیم پرداخت. به احتمال قریب‌به‌یقین، با تمرین مستمر و کوشش روحی و مادی جدی، می‌شود این سدها را شکست و درون را از آثارشان پالوده ساخت.



شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (2)

عمده تفاوت گروه موفق‌ها با اکثریت معمولی جامعه، "حوزه‌ی تمرکز" است. تمرکز جدی بر هر چیز، ما را به همان می‌رساند یا لااقل نزدیک می‌کند.

 انسان‌های موفق همیشه روی بخش‌های موفقیت‌آمیز گذشته‌ی خود تمرکز می‌کنند و آن‌را پایه‌ای می‌سازند برای ساخت فردایی بهتر. در مقابل، آدم‌های معمولی همیشه با خطاهای گذشته‌ی خود در کشمکش‌اند و ذهنیت‌شان بر نوعی حالت خودخوری و افسوس تمام‌وقت متمرکز است. آدم‌های موفق در ضمیر خود فقط حوادثی را ثبت کرده‌اند که یادآور یادمان‌های جذاب و رویدادهای مفید و مثبت زندگی‌شان است. آدم‌های معمولی اما از ذهن خود آرشیو سنگینی ساخته‌اند از نابسامانی‌ها، گرفتاری‌ها و تلخ‌ترین خاطرات زندگی! به‌تبع این خصیصه، آدم‌های موفق را می‌شود از روی اشتیاق در کلام و سبک مثبت سخن‌گفتن‌شان شناسایی کرد و آدم‌های معمولی را از منفی‌بافی و کرختی در گفتارشان.

آدم‌های معمولی مدام در فکر بدهکاری‌های‌شان هستند و آدم‌های موفق تماماً معطوف به درآمدزایی. آدم‌های معمولی لحظه‌ای از افسوس فرصت‌های از-دست-شده به‌در نمی‌آیند و آدم‌های موفق، همیشه در کمین فرصت‌های نابِ آینده نشسته‌اند. آدم‌های موفق شکارچی فرصت‌ها (بخوان شانس‌ها) هستند، اما معمولی‌ها، از روی پراکندگی و گاه گسیخته‌گی ذهن، اصلاً قادر به درک و دیدن فرصت‌ها نیستند! بر‌ اساس همین شیوه‌ی تمرکز است که آدم‌های موفق هر روز موفق‌تر می‌شوند و معمولی‌ها به ناموفق‌ها می‌پیوندند.

:: نخستین بخش از همین سری: [+]

پانوشت:
نوشته‌های این سرا را با ذکر منبع به دوستان و گروه‌های اینترنتی خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز استفاده کنند.

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

"انگیزه": پیام محتوایی هر نوشته

نوشته‌ها را می‌شود بر حسب مقدار انگیزه‌ای که می‌دهند یا تلف می‌کنند طبقه‌بندی کرد. این خودش سیستمی است برای ارزیابی نوشته‌های خوب، بد، عالی یا مخرب.

نوشته‌ی خوب نوشته‌ای است که انگیزه‌ای را در انسان تقویت کند. نوشته‌ای بی‌ارزش یا بد طبعاً نوشته‌ای است که انگیزه‌ی مثبتی منتقل نکند. اما نوشته‌های عالی و در مقابل مخرب چگونه نوشته‌هایی هستند؟
نوشته‌ای را عالی می‌گویند که در انسان انگیزه‌ای تولید کند. یعنی در عمیق انسان شمعی بیافروزد و درونش را به‌حرکت درآورد. نوشته‌ای عالی، چنان جرقه‌ای در ذهن خواننده می‌زند که تا شعله‌ای از آن زبانه نکشد، دست‌بردارش نیست. نوشته‌ای عالی، سازنده‌ی فکری مثبت است؛ انسان را امیدوار می‌کند و علاقمند به خود و زندگی‌اش.
نوشته‌ای مخرب در مقابل، کشنده‌ی انگیزه است. وقتی می‌خوانی‌اش، آن ته‌مانده انگیزه‌ای را هم که داری از دست می‌دهی و به ناامیدی می‌رسی. درون ذهنت را تصایر کج و معوج از درماندگی و فلاکت پر می‌کند. چنین نوشته‌هایی اغلب رنگ انسان‌مدارانه و شفقت دارند و ترحم تولید می‌کنند، و از قضا اولین کسی را که قربانی می‌کنند و در صف آدم‌های مفلوک و لایق ترحم قرار می‌دهند خود خواننده است! نوشته‌ای مخرب، فریادگر فلاکت‌های انسانی است، بی‌توجه به خلاقیت‌های انسانی، از همین رو، انسان را از خود و زندگی‌اش منزجر می‌کند. این‌دست نوشته‌ها فقط از بدبختی و ورشکستگی می‌گویند و از زبان آدم‌های قربانی روایت می‌شوند که خود نماینده‌ی قربانیان هستند. چنین نوشته‌ای هر چقدر هم که پر از اطلاعات باشد، باز کمکی به روان آدمی نمی‌کند و او را به جلو نمی‌برد.

برای فهم محتوایی یک نوشته، بایستی کالبدشکاف لحن آن بود. بایستی نحوه‌ی بیان نوشته را روی میز تشریح گذاشت و دید که اجزای آن با انگیزه‌ی انسان چه رفتاری می‌کنند. برای مثال، به این دو روایت دقت کنید:

1- آدم‌های سیگاری زندگی خود و خانواده‌شان را ویران می‌کنند.
2- آدم‌های غیر سیگاری از سلامت و روابط خانوادگی بهتری برخوردارند.

هر دوی این جملات یک معنی را می‌رسانند، اما با دو لحن متفاوت. مرکز ثقل اولی واژه‌ی سنگین و منفی "ویران" است و دومی، بر "بهتر" تمرکز دارد. روانشناسی متن از قضا بیش‌تر همین لحن روایت است، هر چند محتوا نیز بی‌اهمیت نیست. با تنظیم لحن گفتار و انتخاب صحیح واژگان، به‌واقع نوع انتقال موضوع به مخاطب را به شکلی دلخواه تنظیم کرده‌ایم. البته لازمه‌‌ی شیوه‌ی بیانی مثبت،‌ شیوه‌ی تفکر مثبت است. این دقیقاً مغزه‌ی تمام گفتار ماست و چیزی است که باید در مسیر خودسازی روی آن مصمم کار کرد: باید پاکیزه، امیدوار و مثبت فکر کرد تا پاکیزه و امیدوار و موفق زیست.

پی‌نوشت:
چنانچه این متن را مفید یافتید، برای دوستان‌تان بفرستید و این وبلاگ را به آن‌ها معرفی کنید.



شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.