چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

اندر فوايد قهوه!

به خانه که می‌رسم، کفش‌نکنده می‌روم سراغ قهوه‌جوش. به دقیقه نمی‌کشد که نوای روح‌نواز "قل‌قل" و رايحه‌ی خوش آن گرد تيره بلند است.
قهوه را تلخ می‌خورم؛ بدون شير و شکر. لازم است به ماهيت نوشیدنی احترام گذاشت. اگر دوستش داريم، مزه‌ی اصلی‌اش را بايد دوست داشته باشيم.
هر چقدر برای ساختن قهوه عجولم، در نوشيدنش وسواسی و صبورم. آداب خاص خودم را دارم برای صرف قهوه. موقع نوشيدن، حواسم حسابی جمعِ کارم است. فنجان که لبم را می‌بوسد، خودش وظيفه‌اش را می‌داند: جرعه‌ها را تک‌تک و نرم‌نرمک‌ به درونم سرازير می‌کند. تنم داغ می‌شود و سلول‌های مغزم جان تازه می‌گيرند... تو گويی بنزين زده‌ام!

در روزنامه‌ی Metro ديروز خواندم که نوشيدن بيش از سه فنجان قهوه در روز مضرّ است. من فکر می‌کنم در اين دنيا، حتا نفس‌کشیدن هم مضرّ است، انديشيدن و حرف‌زدن البته مضرّتر؛ قهوه که جای خود دارد! قبلاً در جای ديگر خوانده بودم که طی يک پژوهش بسيار گسترده، ثابت شده افرادی که در روز سه-چهار ليوان قهوه می‌خورند، به پيری که می‌رسند، ضرب‌‌آهنگ مغزشان بهتر از بقيه می‌زند. پشت اين پژوهش هم لابد غول‌های چراغ بيزنس قهوه خوابيده‌ بوده‌اند! نمی‌دانم! چيزی که امّا می‌دانم -و مطمئنم- اين است که من قهوه‌ام را در هر شرايطی که باشد می‌خورم، گوشم هم به لاطائلات مثبت و منفی بدهکار نيست.

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

جدّی يا غير جدّی؟

کسانی که هميشه از موضوعات جدّی می‌نويسند و دور و بر مسائل جدّی می‌پلکند و روزمره‌گی‌ها و عواطف را ناديده می‌گيرند، اصولاً آدم‌های جدّی‌ای نيستند! کسی اگر جدّی به زندگی نگاه کند، به روشنی می‌بيند که وزن مسائل جدّی در مقابل مسائل کم‌تر جدّی يا غير جدّی چون کاهی است به کوهی. به همين خاطر، بستن چشم‌ها به بخش عمده‌ی مسائل زندگی، نشانگر جدّی‌نبودن فرد است.
امروز حرفی در گلویم گیر کرده بود که نمی‌زدم، خفه‌ام می‌کرد. اين‌ که البته شوخی بود، چون می‌بینيد که نزدم و هم‌چنان سُر و مُر و گنده اين‌جا نشسته‌ام!
القصه، ناشتايی خورده-نخوره، آمدم سراغ ورودی وبلاگ... امّا هر چه کردم، بلاگر راه نداد. انگار بتا تعريف‌های ديروز من را تاب نياورد و شد قضيه‌ی "عروس تعریفی"! چه می‌شود کرد، سرويس مجانی است، نازش را بايد کشيد... شيطنت‌های گاه‌به‌گاهش را بايد به راه‌آمدن‌هايش بخشيد.
پ.ن: شايد هم مشکل خانگی بوده و من خبر نداشتم؟ راست‌اش مدّتی‌ست که کامپيوتر فرتوت من ديگر چندان با صاحبش رفيق نيست. تازگی‌ها اين اوست که برای خودش برنامه‌ی کاری می‌چيند نه من؛ گاهی با من هم‌قدم است و به هر سوراخی که بخواهم می‌بَرَدم، گاه امّا مَرکب تا سر کوچه‌ رفتن هم نيست. روزی نيست که چشم در چشمم ندوزد و نوازشم را احساس نکند، با اين‌ وجود، باز نارفيقی می‌کند! ولی چه کنم که من بدجوری رفيق‌بازم و نمی‌توانم ازش دل بکنم. آخر رفیق کهنه‌اش بهتر است.

دوشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۵

بالاخره "بتا"یی شديم!

بالاخره‌ وقت و حوصله‌ای شد که وبلاگ را بیاورم روی سيستم بتا. به نظرم بهتر از سيستم قدیمی است. البته خالی از عيب هم نيست. مثلاً تغيير تاریخ نوشته‌ها مثل سيستم قبلی دم دست نیست. شايد هم هست و من پيدايش نکرده‌ام؟ از همه بدتر، يا بهتر است بگويم بی‌شرمانه‌تر، خط فارسی را پشتيبانی نمی‌کند! يعنی هر چه که به فارسی در قالب قبلی داشته باشيد، تبديل می‌شود به اعوجاج که مجبوريد بلافاصله به يونی‌کد تبديل‌شان کنيد... که کاری‌ست زمان‌بر. خلاصه من مانده‌ام زبان فارسی -که لااقل در حوزه‌ی وبلاگ سری در سرها دارد و سال‌هاست مشتری پروپاقرص همين حضرت بلاگ‌اسپات بوده است- چقدر توسری‌خور شده که صاحب‌خانه‌اش هم حتّا تحويلش نمی‌گيرد! آن حضرتی هم که "به نمايندگی از وبلاگ‌نویسان فارسی‌‌زبان" به گنگره‌های دور و نزديک دعوت می‌شود، از بس به فکر سرويس‌دادن به پايين‌تنه‌ی مبارکش است، وقتی ديگر برايش نمی‌ماند که خرده‌کاری هم برای جايی بکند که دارد از قبالش نان می‌خورد... من‌را ببين چه انتظارات بی‌جايی دارم! به قول مرحوم شاعر: "مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان"! (چقدر علامت تعجب شد!)
ارتقادهی بلاگر طوری است که آدم را از گرفتن دومین شخصی پشيمان می‌کند. لااقل برای من که اين‌طور بوده است. من مدّت‌هاست که هم دومين دارم (جای یکی، چندتا هم دارم) هم هاوست، امّا افتاده‌اند گوشه‌ای و فقط خاک‌خوردن نصيب‌شان شده. خيلی‌ها را نيز می‌شناسم که از "دات کام" و "دات ارگ" و الخ برگشته‌اند به همين سرای بلاگر. خب سرویس‌اش انصافاً بد نيست. با مشکلاتی چون کم‌آمدن پهنای باند و مکاتبات وقت‌و‌بی‌وقت با حضرات مالکيت محترم سايت و قر و قميش آمدن‌های‌شان هم رو‌به‌رو نمی‌شويم. بیچاره بلاگر کارها را برای اهل وبلاگ خيلی ساده کرده است، مخصوصاً برای تازه‌واردها به اين وادی. زبان همه هم دراز است. کافی‌ است چند دقيقه سرويس در دسترس نباشد تا جدّ و آبادش را جلوی چشمش بياورند! یادمان نرود اوّلين وبلاگ فارسی را نيز همین بلاگر وضع حمل کرد.
همين ديگر. خلاصه با بتا يا بی‌بتا، در خدمت‌ايم!

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

نمی‌دانم برای شما هم از اين تبليغات وبلاگی با مسنجر می‌آيد؟ همين‌هايی را می‌گويم که فقط يک لينک است با عنوان نوشته؛ يعنی "بيايید، آپديت کرده‌ام"!
البته من شخصاً از اين دوستان گله‌ای ندارم، امّا موضوعی که تا به امروز مايه‌ی شگفتی‌ام بوده اين است که هيچ‌وقت اين‌تيپ وبلاگ‌‌ها خواننده‌ی قابل توجهی پیدا نمی‌کنند!

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

برف و دوگانه‌گی احساس

برف امشب زيبايی خاصی داشت. شايد هم مثل برف‌های ديگر بود و فقط به چشم من اين‌طور می‌آمد؟
امشب نمی‌شد از خير قدم‌زدن گذشت. احساس غريبی با من بود: به نظرم می‌آمد تابش کريستال‌های برف، گرمی به تنم می‌پاشد! قبل از آن، امروز، تمام روز، فوّاره‌ی پرسش‌های بی‌پاسخ ذهن من، تن آسمان را خراش داده بود. در سرم ميدان جنگی بود که از گردوخاک، هيچ‌یک از طرفين قابل شناسايی نبود. برف که آمد، فوّاره نرم به خانه‌اش برگشت و جشن آشتی‌کنان به‌پا شد.
امشب راه که می‌رفتم، احساس ديگری نيز با من بود: قطعه‌‌ی بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی درونم می‌جوشيد و بعد پرمی‌گرفت و درست بر خلاف عقربه‌ی زمان می‌چرخيد و بالا می‌آمد:

برف‌پاک‌كن‌ها
دست تكان می‌دهند
بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

دست تكان می‌دهيم
- «خداحافظ»

برف‌پاک‌كن‌ها
از روی تو
برف سه‌شنبه را
می‌روبند.

من دست تكان می‌دهم
نقش تو را پاک می‌كنم
- «خداحافظ»

بر جاده خالی برف می‌بارد
و برف‌پاک‌كنی
ديوانه‌وار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
می‌كوبد.

در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

قضيه‌ی "اصغرآقا" و حاجی‌آقا مصباح و باقی قضايا!

يادتان هست چند وقت پيش راجع به نشريه‌ی "اسلامی‌"ای نوشتم هدینام، که در تورنتو درمی‌آيد؟ حالا این تکه را از هادی خرسندی داشته باشيد تا برويم سر اصل ماجرا:
پيشنماز مسجد امام‌علی آقای محترمی است به نام دکتر مصباح که گاهی معمم است و گاهی لباس شخصی. چند روز پیش، این دکتر حجت‌الاسلام برای خريد می‌رود و در فرصتی مناسب تمام نسخه‌های ماهنامه‌ی «اصغرآقا» را از کنار پیشخان کتابفروشی برمی‌دارد و با خود می‌برد! و تا صاحب مغازه متوجه بشود ايشان با اتومبيل خود محوطه را ترک می‌کند. فردای آن‌روز، وقتی آقای سعيد چوبک به مسجد که زنگ می‌زند که راجع به «اصغرآقا» سوال کند آقای دکتر مصباح به ایشان می‌گوید که چند نفر از مشتریان شما به من شکایت کرده‌اند که شما نشریه‌های ضاله می‌فروشید و این برای شما و کاسبی‌تان درست نیست! آقای چوبک می‌گوید: «ولی حاج‌آقا آن نشریه‌ها فروشی است و من باید پول‌شان را به توزيع‌کننده بدهم». ایشان در جواب می‌گوید: «آقا این پول‌ها خوردن ندارد... عاقبت ندارد... جوابگو هستید...»[ادامه]
عارضم به حضورتان که نشريه‌ی‌ يادشده، از توليدات همين حاجی‌آقا و شرکا است که مخارج چاپ و پخش‌اش را از جيب مبارک مسجدشان هزينه می‌کنند. یعنی در واقع نشريه‌ی هدی که ادعا می‌کند "فرهنگی، علمی، اجتماعی و دینی" است و نام کلّی دکتر-مهندس را در فهرست هيئت تحريريه‌ی خود يدک می‌کشد، چيزی بيش از "ارگان یک مسجد" به اسم امام علی نیست!
امّا آن‌چه هادی خرسندی تعریف می‌کند را من ترجيح دادم بی‌حواشی فقط نقل کنم. راست‌اش، درک‌ ماجرا برای من کمی ثقيل است! منطق می‌گويد آدمی که از صدقه‌ی سر دکانداری دين در قلب آمريکای شمالی نانش حسابی توی روغن است و بيزنس‌اش هر روز نيز بیش‌تر رونق می‌گيرد، بايستی آدم محافظه‌کاری باشد و درونش را به اين راحتی‌ها لو ندهد. ضمناً اگر قرار بر کشف و انهدام "آثار ضاله" باشد، نشریه‌ی اصغر‌آقا برای "ناهيان از منکر"[1] لقمه‌ی چندان دندانگيری نمی‌تواند باشد. در همين شهری که بنده و حاجی‌آقا -از بازی روزگار- مشترکاً سکونت داریم، از زمين و فضا منکر می‌ريزد که لابد حاجی‌آقا و حاجیه خانم -وقتی که بچه‌ها را خواب می‌کنند- جهت عوض‌شدن هوای سر، گاهی سرکی به بعضی از کانال‌های ضاله می‌زنند و خودشان -با آن هوشیاری علمی‌ای که در قشر آخوند سراغ داريم- از "جرياناتی که بی‌وقفه وارد مرحله می‌شوند" خبر دارند! در ثانی، چرا راه دور برویم، کتابخانه‌ی مسجد که دم دست است؛ سری بزنند به یکی از رسالات علمی مراجع اعظام تا حين مطالعه‌ی مباحثی چون جماع با قاطر يا شتر و افتادن از پشت‌بام روی خاله یا عمّه پس از حادث‌شدن زلزله و الخ، حساب کاملاً دست‌شان بيايد...
خلاصه که در زیر پوست شهر ما -که در حال حاضر هفتاد مسجد دارد و هر روز نیز اين رقم رو به ازدياد است- معلوم نيست چه می‌گذرد...

توضیح:
1- "ناهيان از منکر"، از اصطلاحات رسمی-حکومتی. جمع فارسی کلمه‌ی عربی "ناهی" (آمده از "نهی" - یعنی "منع‌کننده") که سابقه‌اش در زبان فارسی، بيش از طول عمر انقلاب نیست! اصطلاحی من‌درآوردی که نشانه‌ای ديگر از بی‌سوادی سازندگان اين‌گونه اراجيف است، درست مثل "شئونات" که جمع در جمع است: شوون جمع شأن!

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

گفتن از انقلاب، دغدغه‌ی اين روزهای خيلی‌هاست. به همين لحاظ، دوست دارم اشاره‌ای داشته باشم به فرازهايی از جستار علی ميرفطروس که تازه از تنور درآمده. امشب که نشد؛ باز اين خسته‌گی لعنتی از تن به مغز نشت کرد و نگذاشت اجزای فکرم را منظم کنم! ببينيم فردا چه می‌شود...

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

بخش عمده‌ی يکشنبه به گفت‌وگو با دوستانم راجع به خبرچين گذشت. صحبت‌ها خيلی اميدوارکننده بودند. به نظرم نااميدتر از همه من بودم! طبيعتاً بايد هم همين‌طور باشد. گرداندن يک کار جمعی آبرومند و باکيفيت تا بخواهيد زمان می‌برد. من تجربه‌اش کرده‌ام و دقيقاً می‌دانم که چيست. هر لحظه را بايد برای تروخشک‌کردن اين کودک بگذاری. شُل بيايی، وسط کار شَل می‌شوی!
به هر حال هنوز، "دودلی" کنار حياط، رخت‌هايش آويخته است...
چه خوب است که هر روز، با نوشتن چند سطری، چراغ وبلاگ را روشن نگه داشت. از ديگر سو، اجبار روشن‌نگه‌داشتن اين چراغ، سطح نوشته‌ها را -به احتمال قريب به يقين- پايين خواهد آورد.
هنر، آشتی‌دادن اين‌دو جبهه‌ با هم است...

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

فراخوان: کميته فرزنديابی!

يادداشت‌های حميد را که خواندم [+-+] به جان شما دلم بدجوری ريش شد!‍ مگر می‌توانستم جلوی سيل اشک را بگيرم؟ دورافتادن اين پدر دردمند از فرزندان پراکنده‌اش در کره‌ی زمين، قلب هر انسان باوجدانی را به‌درد می‌آورد.
ما وبلاگ‌نويسان، به جای دست‌روی‌دست‌گذاشتن و سردادن شعارهای بی‌سروته حقوق بشری، بايستی هرچه زودتر وارد عمل شويم و از تمام نيروی خودمان برای شناسايی اين زبان‌بسته‌های آواره و بازگردان‌شان به آغوش گرم خانواده استفاده کنيم. البته يافتن اين بچه‌ها -به‌خاطر جمعيت‌ کثيرشان- چندان سخت نيست. کافی است در بنادر مختلف جهان، از مناطق اسکيمونشين قطبی گرفته تا باريکه‌راه‌های آبی آمازون و توابع و...، از همين آگهی‌های "کودک گمشده" پخش کنيم (البته با ذکر مشخصات و موقعيت زندگی-شغلی حميد) تا خود اين نوباوگان با پای خود، دسته‌دسته به خانه‌ی پدری کوچ کنند.
در آخر، از اين پدر پرتلاش و به معنای واقعی کلمه سخت‌کوش -که به‌راستی لقب "پدر ملّت" برازنده‌ی قامت‌ راستش است- تقاضامنديم مشخصات DNA خودش را منتشر کند تا ما وبلاگ‌نويسان نيز، در کنار ديگر فرزندان جهان، به وظيفه‌ی انسانی-خانوادگی خود که البته واجب کفایی‌ نيز هست، يعنی تست DNA مبادرت ورزيم. روزگار را چه ديديد؛ شايد ردّی از لشکر فرآورده‌های پدر، در ميان همين بلاگرهای غيور يافت شد... و چه زيبا گفته‌اند که: خوشا پدر و پسری که هر دو بلاگر باشند!

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

خبرچين؟

چندی‌ست که فکر بازگشايی خبرچين (خبرگزاری وبلاگشهر) افتاده در سرم. فکر البته خام است و نيازمند تأمل بيش‌تر...
راه‌اندازی و اداره‌ی خبرچين -که لينک‌کده‌ای منسجم و اثرگذار بود- برای من تجربه‌ی مثبتی بود... و طبعاً آموزنده. با حفظ سلايق و فرديت، همگی‌مان دموکراسی را آن‌جا به خوبی تمرين کرديم. با جمع بايد طوری کار کرد که هر يک از اعضا حس کند در کلِّ کار سهم جدّی دارد. از حق نيز نگذريم که همه‌ی تيم در آن خانه به يک اندازه زحمت کشیدند، بی هيچ چشمداشتی. نقش من بهتر است بگويیم گرداننده بود تا مثلاً سردبير. نبود "آقابالاسر" شاخصه‌ و لطف کار بود. مغزه‌ی فکری خبرچين مثل اغلب کارهايی که می‌بينيم کليشه‌ای نبود که بشود با همان سازوکار رايج تعريف‌اش کرد. نوآور بود.
مشکل توقف کار دو چيز بود: ضعيف‌شدن انگيزه و وقت‌گيربودن کار. اين‌دو وضعيت را نيز تا در مرکز کار قرار نگيری نمی‌توانی تجربه کنی. کاری چنان وقت‌گير لازمه‌اش انگيزه‌ای قوی‌ است. اين‌روزها در من، انگيزه‌ی کار مشترک دوران بازپروری را می‌گذارند؛ دارد باز بارور می‌شود؛ دست به‌ زانو زده و می‌خواهد قد راست ‌کند.

از روی دست خبرچين سه لينکده‌ی ديگر الگو گرفتند، امّا نتوانستند مشق‌شان را درست بنويسند! ايده‌ی کار فرهنگی، برای انجام کار فرهنگی کافی نیست. وقتی هدف بشود کسب درآمد (اقتصاد) يا مبارزه (سياست)، اصل کار فرهنگی رخت‌ برمی‌بندد. به قول گفتنی: برای ميليونرشدن نخست بايد مثل يک ميليونر فکر کرد. بايد فکر را با هدف تنظیم و کوک کرد. بايد ديسيپلين داشت، نه ادای ديسيپلين‌داشتن را درآورد. لازمه‌ی کار فرهنگی نيز فکر فرهنگی و انسان‌های فرهنگيده است.
بعضی ادعا می‌کنند: دموکراسی است و هر کس بايد تريبون بگيرد! اين‌ها در فضای‌شان، يک‌مشت آدم ريخته‌اند که فقط سازمان‌شان بچرخد و اصلاً به کيفيت کار کاری ندارند. اين افراد -در يک کلام- یا ناآگاه هستند یا رياکار. بعضی نيز خط کاری‌شان را از روی خط حکومت تنظيم می‌کنند و به قولی شده‌اند "لينک‌کده‌ی حکومتی" که با اساس بی‌مرزی اينترنت و آزادی انديشه در تضاد است. موضوع ضعف خبرگزاری‌های فعلی وبلاگ‌شهر خود به قوّت‌گرفتن انگيزه در من کمک کرده است. در شما نيز لابد همين‌طور بوده است.

برای پخته‌کردن طرح بازگشودن خبرچين، رایزنی با دوستانم الزامی‌ست. با تعاون فکری شايد یک‌دیگر را قانع کرديم و کاری مجدد سامان گرفت، شايد هم... به هر حال، احتمال شروع مجدد ضعيف‌تر از آن است که به گفتن‌اش بيارزد. اگر بخواهد خبری بشود، اوايل ماه آينده خواهد بود.