چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

راه تحلیل تاریخ، باز‌آفرینی رخدادها

ولاديمير ناباکوف -استاد برجسته‌ی ادبیات دانشگاه‌های آمریکا- در سلسله‌درس‌های خود، برای تحليل مسخ کافکا لازم دانست که نخُست نقشه‌ی خانه و شکل قهرمان داستان -یا همان گرگور زامزا که سوسک شده بود- را ترسيم کند. ناباکوف معتقد بود بدون تجسم طرح خانه، وضعيت شخصيت اصلی داستان و اتاق او و ارتباطی که شخصيت‌ها درون شکل ساختاری ساختمان با هم برقرار می‌کنند، نمی‌توانيم ربط اجزای داستان به هم را -و طبعاً جوهر داستان را- بفهميم. کارآگاه‌ها نيز برای کشف عامل جنايت و حل معماهای جنايی، از طريق شواهد و سرنخ‌ها، کل واقعه را بازآفرينی می‌کنند.

در حوزه‌ی تاریخ نیز راه جز این نيست؛ بايستی رخداد را بازآفريد و به شخصيت‌های دخيل در آن‌ها جان داد. تنها به‌ این وسيله است که می‌شود به این‌گونه "شخصيت‌های تاريخی" با نگاهی تاريخی نگريست و رويداد را تحليل کرد. این، تفاوت نگاهی تاریخی با نگاهی ايدئولوِژيک، خطی و متعصابه است. درواقع در نگاهی ايدئولوژيک، فضای رخدادها و شخصيت‌های آن رخداد غیرواقعی، احساسی يا اساطيری هستند، نه آدم‌هايی که مثل من و شما غذا می‌خورند، سردشان می‌شود، خسته می‌شوند و ... در نگاه احساسی و چارچوب‌دار (ایدئولوِژيک)، این کهن‌الگو (Archetype) و زمینه‌های روحی-روانی (سنتی، قومی، خانوادگی، اخلاقی، نوستالژيک و...) است که ذهنيت می‌سازد نه بنیاد واقعه. در نگاهی تاريخی اما، علاوه بر این‌که شخصيت‌ها جلوه‌ای کاملاً انسانی دارند و سطح آگاهی‌، اهداف، ريشه‌های خانوادگی و ... و طرز تلقی آن‌ها سنجيده می‌شود، عوامل مختلف در وقوع رخداد -مثل عوامل روانی، انگيزه‌ها، نوستالژی و ...- نيز به دقت درنظر گرفته می‌شود. به‌واقع بدون درنظرگرفتن این عوامل، نمی‌شود علّت به‌وقوع‌پيوستن رخداد را شناخت.

با این مِتُد اگر به کار بررسی تاريخ همين سده‌ی اخیر بروید، خواهيد ديد که چه‌طور غول‌ها، قهرمان‌ها و شهدای تاريخی ما یکی پس از ديگری شکسته‌ می‌شوند و فرو می‌ريزند؛ خواهيد ديد که "حماسه‌ها" چه‌طور رنگ می‌بازند و بعضی‌شان به خيمه‌شب‌بازی‌هایی بی‌مقدار تنزّل می‌يابند؛ درخواهيد يافت که کليت تاريخ ما به شدت آلوده‌ی "تاريخ‌سازی" جريان‌ها و افراد بوده است. آن هنگام است که از يک‌سو از این تاريخ‌سازی‌ها خنده‌تان می‌گیرد و از سويی ديگر، به حال ملّتی که تاريخ‌اش سراسر تضاد و ناهمگونی است می‌گریيد.

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

Religulous

کسی بین شما فیلم Religulous بیل مار (Bill Maher) را دیده است؟ لابد بعضی‌تان دیده‌اید. من‌که دیدم و لذت بردم.
در میان حجم اراجیفی که این‌روزها به اسم "فیلم" به خوردمان می‌دهند، مستندِ ساختِ بیل مار کاری است شجاعانه و درخشان، و البته با پیامی آگاهنده و درخور توجه. برای آن‌ها که ندیده‌اند، در کوتاه‌ترین تعریف می‌شود گفت که "فیلم، نقدی است به دکانداری دینی-مذهبی، در هر شکل و بُعداش".

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

توضیحی در باره‌ی "معرفی کتاب"

من در این چند سال نوشتن، تعدادی کتاب را نیز معرفی کرده‌ام؛ کتاب‌هایی که گمان کرده‌ام ارزش معرفی دارند. باز هم اگر امکانی دست دهد، همین خط را ادامه خواهم داد.
بعضی از این معرفی‌ها را دوستانی شناخته و نشناخته -از سر فرهنگ‌دوستی البته- در صفحات خود بازنشر کرده‌اند که باعث خوشوقتی‌ام است. موضوع اما این است که در متن بعضی از آن‌ها دست برده شده؛ حال به هر دلیلی.
این مقدمه آمد که دو موضوع یادآور شود:
برای من همیشه مسئله‌ی زبان و ضرب‌آهنگ متن و حسی که نویسنده در نوشته می‌ریزد، از محتوای متن مهم‌تر بوده است. من آدمی ‌"حسی‌نویس"ام تا "جدی‌نویس". برای همین است که وبلاگ می‌نویسم نه مقاله. حتا در تحلیل‌های جدی‌ام هم می‌شود ملودی کلمات و رنگ‌آمیزی سطرها را دید و حس را رد گرفت. واژه را به‌جای آن‌که بنویسم، از قلم جاری می‌کنم. همین است که نوشته‌هایم هویت دارند؛ باشناسنامه‌اند و فقط مال من‌اند... و می‌شود میان متن دیگران -اگر نظر ظریف و دقیق‌بین داشته باشی- تشخیص‌شان داد. همین است که در آن‌ها بیش‌تر تناقض می‌بینی تا یک‌دستی، چه هر یک حال‌وهوای "لحظه‌"ای نویسنده‌شان را بازتابانده‌اند. البته من در صدد توضیح‌ام، نه ارزش‌گذاری بر کار قلمی‌ام؛ آن بماند به عهده‌ی خواننده. خلاصه می‌خواهم بگویم اگر در متن من واژه و سطری جابه‌جا شود، آن متن دیگر نوشته‌ی من نیست.
دوم این‌که اگر خواستید آن معرفی‌ها را بخوانید، بهتر است در همین صفحه بخوانید، نه جای دیگر.

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

"حماقت" مسابقه‌ای است که شرکت‌کنند‌گانش -یعنی همین اعضای جامعه‌ی بشری- برای سبقت‌گرفتن از هم سخت در حال تاختن‌اند! حالا بیچاره آن کسی که بخواهد از ادامه‌ی مسابقه صرفِ نظر کند؛ چنان او را هو می‌کنند که به‌آنی متواری شود و خودش را در گوشه‌ای گم‌وگور کند و... این هم عاقبت‌اش!

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

ساختن وبسایت

می‌خواهم یک وبسایت بسازم. برای بیزنس. به کسی نیاز دارم که این کار را برایم انجام بدهد. مجانی هم نمی‌خواهم؛ پولش هر چه باشد می‌پردازم.
ترجیح می‌دهم که سازنده در تورنتو باشد. این‌طوری، کارهای تدارکاتی و نگهداری وبسایت راحت‌تر است. اگر هم نبود البته مسئله‌ای نیست. به هر حال، اگر کسی این‌کاره است، به من ایمیل بزند. از پیش تشکر می‌کنم.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

اسماعیل نوری‌علا مطلبی نوشته که به ظن من، تمثیل کامل "کتمان" است! این نوشته، آن بنیه‌ی استدلال را ندارد که خواننده‌ را بتواد قانع کند و فقط تعداد پرسش‌های پیرامونی را افزایش می‌دهد. البته او در "خانه‌ای شیشه‌ای نشسته"، اما جالب این‌که به‌جای دیگران، این‌بار این خود اوست که به خانه‌ی خودش سنگ می‌زند! او به‌جای پیچاندن مسائل تاریخی، گزیده بود که راحت می‌رفت سر اصل موضوع و دلایلش را فهرست می‌کرد... و این یعنی ضدضربه‌کردن شیشه (Temper) خانه. شیشه را هم می‌شود سخت کرد، با حفظ شفافیت در دیدگاه‌ها و احترام به شعور خواننده!

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

فقط در ماه گذشته، 130 هزار نفر در کانادا شغل خودشان را از دست داده‌اند. حکایت از دست دادن شغل در دو-سه ماه گذشته، پشت آدم را می‌لرزاند! من البته برای خودم کار می‌کنم و وضعم‌‌ام هم در این روزها بد نبوده، ولی به عنوان عضوی از این جامعه، طبیعی است که از وضعیتی چنین خوشحال نباشم.

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یادی از ایرج عماد

ایرج عماد کهنسال‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی بود. من این لقب را به او داده بودم. درست و غلط‌اش هم پای خودم. برایش وبلاگی ساختم، تا کمی از زندگی هذیانی‌اش را شب‌ها توی آن بریزد؛ هم خودش را تخلیه کند و هم دیگران را از دست خود راحت. او هم می‌نوشت و خوشحال بود از آن، چون اغلب نشریات نوشته‌هایش را بایکوت کرده بودند... و همین بود که وبلاگ شده بود خانه‌ی امیدش.
ایرج همین شنبه‌شب مرد. خبر را امشب شنیدم. همه‌مان می‌میریم روزی! عماد اما عقایدی داشت که در جایش بحث‌برانگیز بود. او ستیز خاصی داشت با اسلام. می‌گفت فلاکت عظیم ملت ما همین غوطه‌وری و دست‌وپازدن در باتلاق اسلام است. او هیچ فرصتی را برای تندی‌کردن به اسلام از دست نمی‌داد. خیلی موارد هم مورد لعن قرار می‌گرفت از این بابت، اما کوتاه‌آمدن رسم او نبود.
القصه، قبل از مرگ، وصیت کرده بود که او را بسوزانند. گفته بود مبادا جسم‌اش سر از مسجد درآورد! اما بیچاره خبر نداشت که قرار است همین فردا برایش مجلس ختم بگیرند!
من قصد قضاوت در عاقبت او را ندارم. سرگذشت هر کسی سزاوار استقلال است؛ درست مثل بودن‌اش. خواستم فقط یادی از او کرده باشم و گفته باشم "خواستن همیشه توانستن نیست". باید دید برای جامه‌ی عمل پوشاندن به خواستی، آیا امکاناتش هم فراهم است یا نه؟

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

غرور در مقابل حقارت

کامنت‌گذاری به اسم سیدتقی پای این مطلب می‌نویسد:
«فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
و پاسخ من:
«معمولاً آدم‌های حقیر نسبت به آدم‌های مغرور حس بدی دارند

و اصل ماجرا:
نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقه‌ای بزند در ذهن‌ات برای اندیشیدن، شایسته‌ی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانسته‌ها، ببینیم ریشه‌اش در کجاست؟

غرور حس باشکوهی‌ست. لازمه‌ی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر می‌شود، ولی کسی به او اهمیتی نمی‌دهد مگر برای بهره‌کشی. او به‌واقع در "محیط دیگران" است که حاضر می‌شود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخوانده‌ی توسری‌خور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آماده‌ی تسخیر است.

رابطه‌ی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدم‌کشان نسل‌برانداز تاریخ، تقریباً همه‌گی انسان‌های آسیب‌دیده و تحقیرشده‌ای بوده‌اند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالت‌زده بود. هیتلر از گذشته‌ی هنری‌اش (نقاشی)-که در آن به‌ جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشویی‌اش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثال‌ها که از سر و روی تاریخ می‌ریزند...

حس سرکوبگری، آن‌چه را که نخست در هدف درهم‌شکستن می‌گیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردی‌ست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشته‌اند، می‌دانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد می‌کنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانه‌ی "انسان‌سازی" و قالب‌زدن کمپوت انسانِ هم‌شکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول‌ پوت) مبنا را بر شخصیت‌ستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاه‌ها و انسان‌های سرکوبگر، بیزارند از انسان‌های سرفراز و سرافراز.

و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از این‌رو، آدم‌های مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهنده‌ی حقارت. مذهب تکیه‌گاه انسان مذهبی‌ست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیه‌کردن به قابلیت‌های انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.

پرونده‌ی این بحث را باز می‌گذارم برای فرصتی بهتر.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

یکی از مباحثی که پس از انقلاب پایش به جامعه کشیده شد، "بحث راجع به دین" بود. انقلاب و پس‌لرزه‌ی سی‌ساله‌ی آن -با سیاسی‌کردن دین و دخالت‌دادن آن در خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی مردم- عملاً انسان ایرانی را با موضوع دین درگیر و ملزم به موضع‌گیری کرد. همین موضوع باعث تولد جمعیتی شد که تا قبل از انقلاب به‌شمار نمی‌آمد: بی‌دین‌ها.
ایران شاید در میان کشورهای اسلامی، بزرگ‌ترین جمعیت بی‌دین را در دل داشته باشد. این واقعیتی‌ست بی‌انکار.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

آمدن 2009 و به هر حال تبریک!

نوعی تعهد ضمنی می‌گوید: "سال نو که رسید، بلافاصله تبریک بگو و برای همه آرزوی بهترین‌ها را بکن"! خب، این‌هم مثل خیلی از رفتارهای روزمره‌ی ماست که انجامش می‌دهیم، بدون ذره‌بین انداختن به ریشه‌هایش. بد هم نیست البته. یک‌جور فرصت است برای نزدیک‌کردن انسان‌ها به هم. اما بدبختی این‌جاست به هفته نکشیده، باز از هم دور می‌شویم و "همان آش و همان کاسه"ی باقی روزهای سال!
من در تخیل خودم، می‌گردم دنبال امکانی که بشود بلندمدت‌تر انسان‌ها را به هم جوش داد. مثلاً متعصب‌نبودن در مذهب یا ایدئولوژی یا دیگر ایمان‌ها. ولی عقربه‌ی ساعتم یک‌چرخ‌اش تمام نشده منصرف می‌شوم، برای این‌که به گواه تاریخ، انسان‌ها دائماً بین این تعصب و آن جزم در غلت و چرخش‌اند!
امید هم چیز خوبی است البته. بی امید اصلاً مگر می‌شود زندگی کرد؟ ولی اگر سیر سال‌های گذشته را محکی بزنیم، می‌بینیم وضع آن‌طورها هم که باید بهتر نشده؟ سالی رفت و دیگری آمد و وضع اغلب ما... پس چه شد آن‌همه امید که خرج کردیم؟ فقط امیدواری به آینده‌ی بهتر که کافی نیست... ولی خب لازم است.
ولی من ته دل از تبریک سال نو خوشم می‌آید. برای من فرای عادت است؛ فرای دلگرمی‌دادن ا‌ست. نوعی همدلی با زمان و رفاقت با گذشته‌هاست... و روداشتن به آینده البته. تغییر سال لحظه‌ای است که مسیر شکسته‌ی زمان را به‌هم بند می‌زند. ایستگاهی‌‌ست برای تعویض قطار حرکت زندگی. برای درک آن‌چه رفته و آرزو برای آن‌چه قرار است بیاید، حضور این نقطه الزامی‌ست. و ما سرگردان بین این ایستگاه‌ها...
سال نو مبارک!