مرزگذاری بين "فعّاليتِ سياسی" و "پژوهشگری"
من نمیتوانم شادیام را از اینکه مقالهای از یک پژوهشگر بهغایت لائیک بهنام دکتر علی ميرفطروس، در نشريهای درون خاک ايران چاپ شده پنهان کنم. هرچند انتشار این مقاله همراه با کاستیهايی بوده و حتا نام نويسنده را نصفه ذکر کرده است، با اين حال دستِ کسی را که بانی چاپ آن بوده بايستی فِشـُرد. در اينجا لازم است دو موضوع را از نظر گذراند: يکی اينکه چرا فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيکی در نشريات ايران محسوس است و ديگر اينکه ورود اين نگاه به مطبوعات چه سودی برای کانون فرهنگ و انديشهی ما میتواند داشته باشد. مطالعهی اين نکات در حکم اثبات اين مهم است که در فرم مدرنِ جامعه، هر کس در جايگاه مشخص خود مینشيند و "چندکارهگی" معنا ندارد. در اشاره به حرکت اخير روزنامهی شرق، اين دو نکته را برمیرسیم.
برای ورودی هرچند جزئی به موضوع "فقدان نگاه تاريخ غير مذهبی-ايدئولوژِيکی در نشريات درون کشور"، بايستی دو سمت از قضيه را ديد. نخستين سمت همانا سياستهای کلان نظام حاکم است. از آنرو که نظام حاکم در جوهر خود ايدئولوژيک-مذهبی است، بنابراين پُرواضح است که به صداهای مخالف ميدان ندهد. با اين وجود، میبينيم که گاه بعضی از چهرههای لائيک به اين نشريات راه پيدا میکنند که از آن جمله میشود دکتر جواد طباطبايی و دکتر عباس ميلانی را نمونه آورد. با اشاره به سمت ديگر قضيه، خودبهخود به چرايی اين نکته پاسخ گفتهايم.
آنچه باعث راهيابی امثال طباطبايی و ميلانی و عدم ورود امثال ميرفطروس به نشريات داخل کشور میشود، از جهتی به عملکرد خود اين پژوهشگران باز میگردد. اگر به کار امروز طباطبايی و بهويژه ميلانی دقيق شويم، درخواهيم يافت با وجودی که هيچيک رغبتی به رژيم حاضر ندارند، اما در قالب "فعال سياسی" نيز ظاهر نمیشوند. مثلاً عباس ميلانی، کسی که در تشکيلات "ايجاد رابطه بين ايران و آمريکا" فعالّيت دارد و اصولاً مدرّس علوم سياسی است، هيچگاه بيانيهی سياسی صادر نمیکند. به واقع ايندو پژوهشگر تکليفشان را با مسئلهی فعاليّت سياسی مشخص کرده و بين آن با کار صرفاً پژوهشی و علمی خود مرز گذاشتهاند. از آن سو میبينيم که دکتر علی ميرفطروس در زمان انتخابات بيانيه منتشر میکند و مردم را به تحريم آن فرا میخواند. هرچند نقش شرافتمندانهی تاريخی ايشان در ايستادن بر ايستارهای سياسی خود ستودنیست، امّا التقاط پژوهش و فعاليّت سياسی به جايگاه علمی ايشان -مستقیم و غیر مستقیم- خدشه وارد میکند و باعث موضعگيری بسياری از افراد در قبال اندوختهی علمی ايشان میشود. قصد من ارزشگذاری بر کار هيچيک از طرفين نيست؛ صرفاً میخواهم "تحلیل وضعیت"ی ارائه دهم و بازتاب، ارتباطِ عملکرد و نیز سطح سازگاری هریک را با وضع موجود نشان دهم. من از خود میپرسم مگر ما چند نفر به بلندای نامبردگان داريم که به دلايل جانبی خوانده نشوند يا وقتشان در کارهای حاشيهای بههدر رود؟ یک گام پیشتر رفته میپرسم: رسالت یک پژوهشگر تاريخ چيست؛ فعاليت سياسی؟ واقعاً چرا نباید پژوهشی گرانسنگ و یکتا چون عمادالدين نسيمی در ايران چاپ شود، اما مثلاً بیوگرافی امیرعباس هويدا -عضو خنثای رژيم شاه- هزار هزار چاپ و منتشر شود؟ چنين است که مشی پایانام شاهرخ مسکوب را فراراه خويش بايستی قرار داد که در زندان شاه از بند تودهايسم و فعاليت سياسی آزاد شد، نقش تاريخی خويش بازشناخت و عمر در راه پژوهش صرف کرد.
ضمن آگاهی از فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در مطبوعات ايران، بايستی بررسی کرد که ورود اين نگاه چه نقشی در بالندگی فکری جامعهی ايران میتواند بازی کند. نخست اين روند، آهنگ تکصدایی و قرائت رسمی را از بین خواهد برد و همگان میدانند که تکثر و چندصدایی، رکن اصلی جامعهای پویا و گامی بنيادی به سوی جامعهی مدنی است. دوّم اينکه ظهور مدرنيته در دنيای مدرن، مرهون کار فکری غير دينی بوده است. اينرا از تجربهی کشورهای مدرن آموختهایم. و سپس، اساس ليبراليسم در آزادسازی فکر از چارچوبهای ایدئولوژیکی-مذهبی است که این همهکس میداند و جامعهی آزاد و فردگرا جز جامعهی ليبرال نيست. آنچه دليل آمد خود يک از هزار بود... به هر رو، اين موارد تحقق نمیيابند مگر با ورود تفکرهای مستقل و غير وابسته به دين و ايدئولوژی.
يکی از شاخصههای جوامع توسعهنيافته، عدم تفکيک مسئوليّت است. در اين جوامع، غالباً يا افراد در پُست و جايگاه مشخص خود قرار نگرفتهاند، يا افرادی "چندکاره" هستند. چنين است که روشنفکر سر از کمپ چريکی درمیآورد، پژوهشگر تاريخ به فعاليّت زيرزمينی سياسی کشيده میشود و پرچمدار اپوزِيسيون میگردد و در بُعد اجتماعی آن، استاد دانشگاه بعدازظهرهايش را مسافرکشی میکند! درک و چارهانديشی برای اين معضل، نياز به ريشهيابی در فرهنگ، اجتماع و سيستم و تاريخ سياسی آن جامعه دارد که در مجال اين مقال نيست. اجمالاً بايستی گفت که غالباً اين شرايط از سوی دولت و فرهنگ عامه -که صد البته ريشه در پيشينهی تاريخی دارد- به افراد تحميل میشود و میشود گفت نوعی جبر است. در مقابل، تنها راه مبارزه با اين ناگزیری، مقاومت و تنندادن به آن است. نمونه اینکه اهل فکر ما که در غرب زندگی میکنند، چندان ملزم نيستند که از همان رويهی سنتی جامعهی ايران پیروی کنند و به افرادی چندکاره بدل شوند. لازم است که بدانند اين چندکارهگی، به تأثیرگذاری اساسی و علمی آنان صدماتی جدّی وارد میکند و به هنگام ارتباط با مخاطب، يکی از شغلها آن ديگری را خنثا میکند. برای مثال، همين چندی پيش، دو دانشجو با من در ارتباط با دکتر علی ميرفطروس صحبت میکردند و آنچه "پيراهن عثمان" کرده بودند، همان بيانيهی تحريم انتخابات ايشان بود. جالب اينکه وقتی ازشان پرسيدم چه کتابهايی از ميرفطروس را خواندهاند، پاسخ دادند که هيچکدام را! در اينجا هرچند عنصر "ناآگاهی" در اظهارنظر اين افراد کمرنگ نيست، اما با اين حال بايد باريک شد که چه "عامل روانی" باعث شده که اين افراد چنين برانگيخته شوند و موضعگيری کنند و حتا از مطالعهی آثار دکتر ميرفطروس امتناع ورزند، تو گوِيی از دستگرفتن این کتابها واهمه دارند؟! اگر دکتر ميرفطروس در رديف همان کار تاريخی -که بهراستی نيز ايشان در آن صاحبنظر است- فعاليت میکرد، باز هم شاهد چنين موضعگيریهايی بوديم؟ آيا فعاليت سياسی، به اثرگذاری علمی ايشان صدمه نمیزند و از گستردگی تأثير دیدگاههاشان بر اقشار مختلف نمیکاهد؟
اشارهی اجمالی به دو موضوع "فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در فرهنگ ما" و "فايدهی ورود اين نگاه به مطبوعات" کمک کرد تا دريابيم چرا الزام زندگی مدرن، نشستن هرکس در جايگاه مشخص خوِيش است. همينطور دريافتيم که فعاليّت در چند پُست جداگانه، ثمرش کاستن از تأثير کلّی و سردرگمی خود فرد و مخاطبيناش است. نکتهی کليدی اينجاست که اگر پژوهشگر تاريخ -برای نمونه- همزمان فعّالی سياسی نيز باشد، فعاليّت سياسی او کار علمیاش را تا حد قابل توجهی مختل و خنثا خواهد کرد؛ بهويژه در جهان پُرشتاب ما که کمتر کسی حوصلهی وقتگذاشتن و ژرفانديشی دارد و سرسریخوانی و زود برگذشتن باب روز است. به فرجام، جامعهی انسانهای "چندکاره"، جامعهای بینظم، گسيخته و نابسامان است که هر سمتاش را بگيری، سمت ديگرش میريزد.
برای ورودی هرچند جزئی به موضوع "فقدان نگاه تاريخ غير مذهبی-ايدئولوژِيکی در نشريات درون کشور"، بايستی دو سمت از قضيه را ديد. نخستين سمت همانا سياستهای کلان نظام حاکم است. از آنرو که نظام حاکم در جوهر خود ايدئولوژيک-مذهبی است، بنابراين پُرواضح است که به صداهای مخالف ميدان ندهد. با اين وجود، میبينيم که گاه بعضی از چهرههای لائيک به اين نشريات راه پيدا میکنند که از آن جمله میشود دکتر جواد طباطبايی و دکتر عباس ميلانی را نمونه آورد. با اشاره به سمت ديگر قضيه، خودبهخود به چرايی اين نکته پاسخ گفتهايم.
آنچه باعث راهيابی امثال طباطبايی و ميلانی و عدم ورود امثال ميرفطروس به نشريات داخل کشور میشود، از جهتی به عملکرد خود اين پژوهشگران باز میگردد. اگر به کار امروز طباطبايی و بهويژه ميلانی دقيق شويم، درخواهيم يافت با وجودی که هيچيک رغبتی به رژيم حاضر ندارند، اما در قالب "فعال سياسی" نيز ظاهر نمیشوند. مثلاً عباس ميلانی، کسی که در تشکيلات "ايجاد رابطه بين ايران و آمريکا" فعالّيت دارد و اصولاً مدرّس علوم سياسی است، هيچگاه بيانيهی سياسی صادر نمیکند. به واقع ايندو پژوهشگر تکليفشان را با مسئلهی فعاليّت سياسی مشخص کرده و بين آن با کار صرفاً پژوهشی و علمی خود مرز گذاشتهاند. از آن سو میبينيم که دکتر علی ميرفطروس در زمان انتخابات بيانيه منتشر میکند و مردم را به تحريم آن فرا میخواند. هرچند نقش شرافتمندانهی تاريخی ايشان در ايستادن بر ايستارهای سياسی خود ستودنیست، امّا التقاط پژوهش و فعاليّت سياسی به جايگاه علمی ايشان -مستقیم و غیر مستقیم- خدشه وارد میکند و باعث موضعگيری بسياری از افراد در قبال اندوختهی علمی ايشان میشود. قصد من ارزشگذاری بر کار هيچيک از طرفين نيست؛ صرفاً میخواهم "تحلیل وضعیت"ی ارائه دهم و بازتاب، ارتباطِ عملکرد و نیز سطح سازگاری هریک را با وضع موجود نشان دهم. من از خود میپرسم مگر ما چند نفر به بلندای نامبردگان داريم که به دلايل جانبی خوانده نشوند يا وقتشان در کارهای حاشيهای بههدر رود؟ یک گام پیشتر رفته میپرسم: رسالت یک پژوهشگر تاريخ چيست؛ فعاليت سياسی؟ واقعاً چرا نباید پژوهشی گرانسنگ و یکتا چون عمادالدين نسيمی در ايران چاپ شود، اما مثلاً بیوگرافی امیرعباس هويدا -عضو خنثای رژيم شاه- هزار هزار چاپ و منتشر شود؟ چنين است که مشی پایانام شاهرخ مسکوب را فراراه خويش بايستی قرار داد که در زندان شاه از بند تودهايسم و فعاليت سياسی آزاد شد، نقش تاريخی خويش بازشناخت و عمر در راه پژوهش صرف کرد.
ضمن آگاهی از فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در مطبوعات ايران، بايستی بررسی کرد که ورود اين نگاه چه نقشی در بالندگی فکری جامعهی ايران میتواند بازی کند. نخست اين روند، آهنگ تکصدایی و قرائت رسمی را از بین خواهد برد و همگان میدانند که تکثر و چندصدایی، رکن اصلی جامعهای پویا و گامی بنيادی به سوی جامعهی مدنی است. دوّم اينکه ظهور مدرنيته در دنيای مدرن، مرهون کار فکری غير دينی بوده است. اينرا از تجربهی کشورهای مدرن آموختهایم. و سپس، اساس ليبراليسم در آزادسازی فکر از چارچوبهای ایدئولوژیکی-مذهبی است که این همهکس میداند و جامعهی آزاد و فردگرا جز جامعهی ليبرال نيست. آنچه دليل آمد خود يک از هزار بود... به هر رو، اين موارد تحقق نمیيابند مگر با ورود تفکرهای مستقل و غير وابسته به دين و ايدئولوژی.
يکی از شاخصههای جوامع توسعهنيافته، عدم تفکيک مسئوليّت است. در اين جوامع، غالباً يا افراد در پُست و جايگاه مشخص خود قرار نگرفتهاند، يا افرادی "چندکاره" هستند. چنين است که روشنفکر سر از کمپ چريکی درمیآورد، پژوهشگر تاريخ به فعاليّت زيرزمينی سياسی کشيده میشود و پرچمدار اپوزِيسيون میگردد و در بُعد اجتماعی آن، استاد دانشگاه بعدازظهرهايش را مسافرکشی میکند! درک و چارهانديشی برای اين معضل، نياز به ريشهيابی در فرهنگ، اجتماع و سيستم و تاريخ سياسی آن جامعه دارد که در مجال اين مقال نيست. اجمالاً بايستی گفت که غالباً اين شرايط از سوی دولت و فرهنگ عامه -که صد البته ريشه در پيشينهی تاريخی دارد- به افراد تحميل میشود و میشود گفت نوعی جبر است. در مقابل، تنها راه مبارزه با اين ناگزیری، مقاومت و تنندادن به آن است. نمونه اینکه اهل فکر ما که در غرب زندگی میکنند، چندان ملزم نيستند که از همان رويهی سنتی جامعهی ايران پیروی کنند و به افرادی چندکاره بدل شوند. لازم است که بدانند اين چندکارهگی، به تأثیرگذاری اساسی و علمی آنان صدماتی جدّی وارد میکند و به هنگام ارتباط با مخاطب، يکی از شغلها آن ديگری را خنثا میکند. برای مثال، همين چندی پيش، دو دانشجو با من در ارتباط با دکتر علی ميرفطروس صحبت میکردند و آنچه "پيراهن عثمان" کرده بودند، همان بيانيهی تحريم انتخابات ايشان بود. جالب اينکه وقتی ازشان پرسيدم چه کتابهايی از ميرفطروس را خواندهاند، پاسخ دادند که هيچکدام را! در اينجا هرچند عنصر "ناآگاهی" در اظهارنظر اين افراد کمرنگ نيست، اما با اين حال بايد باريک شد که چه "عامل روانی" باعث شده که اين افراد چنين برانگيخته شوند و موضعگيری کنند و حتا از مطالعهی آثار دکتر ميرفطروس امتناع ورزند، تو گوِيی از دستگرفتن این کتابها واهمه دارند؟! اگر دکتر ميرفطروس در رديف همان کار تاريخی -که بهراستی نيز ايشان در آن صاحبنظر است- فعاليت میکرد، باز هم شاهد چنين موضعگيریهايی بوديم؟ آيا فعاليت سياسی، به اثرگذاری علمی ايشان صدمه نمیزند و از گستردگی تأثير دیدگاههاشان بر اقشار مختلف نمیکاهد؟
اشارهی اجمالی به دو موضوع "فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در فرهنگ ما" و "فايدهی ورود اين نگاه به مطبوعات" کمک کرد تا دريابيم چرا الزام زندگی مدرن، نشستن هرکس در جايگاه مشخص خوِيش است. همينطور دريافتيم که فعاليّت در چند پُست جداگانه، ثمرش کاستن از تأثير کلّی و سردرگمی خود فرد و مخاطبيناش است. نکتهی کليدی اينجاست که اگر پژوهشگر تاريخ -برای نمونه- همزمان فعّالی سياسی نيز باشد، فعاليّت سياسی او کار علمیاش را تا حد قابل توجهی مختل و خنثا خواهد کرد؛ بهويژه در جهان پُرشتاب ما که کمتر کسی حوصلهی وقتگذاشتن و ژرفانديشی دارد و سرسریخوانی و زود برگذشتن باب روز است. به فرجام، جامعهی انسانهای "چندکاره"، جامعهای بینظم، گسيخته و نابسامان است که هر سمتاش را بگيری، سمت ديگرش میريزد.
برچسبها: کوششهای نظری



16 پيام:
Montazere maghale enteghadi hastam
نکته نابی بود
مجید عزیز! نوشتهای که یکی از شاخصههای توسعهنیافتگی جوامع، عدم تفکیک مسئوليّت است. اما سوی دیگر این زنجیر یعنی عدم درک جایگاه اظهارنظرهای گوناگون قشر روشنفکر، متفکر و پژوهشگر از سوی مخاطبین این قشر (یعنی خود ما مردم)، از دید من شاخصهای مهمتر در این زمینه است. با همان مثال خودت نظرم را میشکافم. چه دلیل منطقی وجود دارد که من دانشجو کل فعالیتها و سوابق تخصصی یک پژوهشگر را به خاطر اظهارنظر خارج از حیطهی تخصص وی نفی کنیم؟ قصد ندارم از پیکرهی اصلی سخنات که ضرورت نشستن هرکس در جايگاه مشخص خوِيش در یک جامعهی مدرن است، به حاشیه بروم؛ اما این مورد نظیر زنجیریست که از هیچیک از حلقههای آن نمیتوان غافل ماند.
آقای زهری عزیز
ضمن موافقت با روح کلی مطلب تان، نکته ای را با شما درمیان می گذارم و آن اینکه، نفی نگاه ایدئولوژیک-مذهبی ما را لزوما به تفکیک مطلق انگارانه دینی –غیردینی نهادهای مدرن وفرآیند و سیر مدرنیته د رتمدن غرب رهنمون نمی تواند بشود.
پزوهشگر غربی در غرب کنونی است که آرامش و تفکیک مسئولیت را دارد تجربه میکند و می تواند و مبخواهد که ازموضع گیریهای سیاسی دور بماند و تولید نظر کند اما آیا در گذشته این تمدن نیز اینگونه بوده است؟ تاریخ اندیشه در غرب نمونه های فراوانی از درگیری اهل نظر و اهل تحقیق با ارباب و اصحاب قدرت دارد.اما همان درگیریها با انطباق بر روند پیشروی اجتماعی به نظر من توازن و تفکیک قوایی را موجب شده است که اکنون اجازه تفکیک مسئولیت را به آنها می دهد.البته سطح و حوزه بررسی را به نظر من باید مشخص کرد که ایا ما منظورمان توده مردم است یا روشنفکران و تحصیلکردگان پی گیر مساثل نظری.به نظر من ما این مرحله طی شده در غرب را طی نکرده ایم و ناچار از موضع گیری هستیم. چون این مرحله را طی نکرده ایم تفکیک هم برای مان معنایی ندارد . به نظرم این حق یک پژوهشگر است که بخواهد یا نخواهد موضع گیری سیاسی کند ولی این هم وظیفه جامعه علمی است که خطور مرزی بین نقد آثار پزوهشگر و نقد مواضع وی را در بین اهل خود جا بیندازد. گرچه موضع نگرفتن طباطبایی یا میلانی از نظر من هیچ از بار آثار پژوهشی آنان نمی کاهد و موضع گیزی میرفطروس نیز نباید چنین تاثیری برکارش داشته باشد. میتوان اینگونه هم طرح سوال کرد که چرا در جامعه چنین تفکیکی بین مواضع مقطعی افراد با کارهای تحقیقی و پژوهشی شان صورت نمی گیرد؟ چرا اساسا نقد ما آلوده به مواضع مان هست؟و آیا این آلودگی ، از ناحیه جامعه به اصطلاح علمی ما به مراتب پایین تر اجتماع و افراد سرریز نکرده است؟ آیا می توان همبستگی بین فقر و بی بضاعتی علمی ما با "موضع- آلودگی" نقدمان برقرار کرد؟وقتی به عناوین انتخابی ترجمه شده کتب در ایران دقت میکنم مخصوصا در حوزه اندیشه و فلسفه، می بنیم که چقدر از صاحب نظران غربی را نمی شناسم و در عین حال چقدر به نحوی سرطانی اندیشه یک اندیشمند فربه شده است و با اندیشمندان دیگر طوری برخورد کرده اند که انگار اصلا وجود نداشته اند؟ این فربه سازی که از نظر من به علت انطباق آن کتب با مواضع روز مترجم بوده است صدمه غیر قابل انکاری به فضای اندیشه در ایران زده است.به نظرم نگاهی سیستماتیک به فرآیند تفکیک مسئولیت ها و مشخص شدن جایگاه ها وکارکردها می تواند به علل همبسته با این وضعیت نور بیشتری بتاباند.
فرهنگ عزیز!
آنچه من در یادداشت خود مورد اشاره قرار دادهام و تو با نکتهسنجی رویاش دست گذاشتهای، خود مصداق بارز توسعهنيافتهگی فرهنگی است و کاری هم به مرزهای جغرافیایی ندارد. تو میپرسی: «چه دلیل منطقی وجود دارد که [مثلاً] من دانشجو، کل فعالیتها و سوابق تخصصی یک پژوهشگر را به خاطر اظهارنظر خارج از حیطهی تخصص وی نفی کنم؟»
بله اين پرسشی است که بايد برای آن پاسخی يافت، امّا آنچه مسلم است، چنين افرادی به دموکراسی باوری ندارند و درون ذهن خود، در جهان خودکامهگی زندگی و سير میکنند. اگر کسی به دموکراسی و جامعهی مدنی باوری راسخ داشته باشد، بیشک به ديگران حق میدهد که باورهای سياسی خود را ترويج کنند و بهخاطر اين باورها، خط بطلان بر کل کار فکری آنان نمیکشد. اصل در دموکراسی یعنی: قائلشدن حق انديشه و زيستن برای همهگان.
موفق باشی.
نیلبک عزیز!
مینویسی: «نفی نگاه ایدئولوژیک-مذهبی، ما را لزوماً به تفکیک مطلقانگارانه دینی-غیردینی نهادهای مدرن و فرآیند و سیر مدرنیته در تمدن غرب رهنمون نمیتواند بشود».
من با شما همعقيده هستم. به همين خاطر، پيشنهادم اين است که در حوزهی انسانی، از مقولهی "نفی" گذر کنيم و در ازای آن "تفکيک مسئوليت" را سرلوحه و فراراه خود قرار دهيم. پيام این مقاله اصولاً چیزی جز اين نيست.
و امّا آنچه در ادامه مطرح میکنی، با آنچه من در این جُستار در طلب گفتناش بودهام چندان مرتبط نيست. من با برشمردن گونهای معضل فرهنگی که مختص به جوامع توسعهنيافته است، مشخصاً دست گذاشتهام بر روی پژوهشگران ایرانی که در خارج از ایران کار و زندگی میکنند. من این اعتقاد را مطرح کردهام که ايشان، ملزم به دنبالهروی از همان سنت جوامع توسعهنيافته نيستند و بهتر است منش دنیای مدرن را -که تفکيک مسئوليت است- برای خود برگزينند تا از طریق الگوگیری از داخل، پنجرهای برای برونرفت جامعه از وضع فعلی گشوده شود. در دنیای مدرن، جایی برای انسان "چندکاره" یا سادهتر بگویم "آچارفرانسه" نيست.
در پاسخ به پرسشهای ظریف شما -مثل «چرا در جامعه چنین تفکیکی بین مواضع مقطعی افراد با کارهای تحقیقی و پژوهشی شان صورت نمیگیرد؟»- لازم به تکرار است که من نيز در يادداشت خود، چنين رويکردی -یا به قول شما چنين آلودهگیای- را نوعی "ناگزیری فرهنگی-اجتماعی" دانستهام. من تمام تقصير را -يکسره- به گردن پژوهشگر نمیاندازم؛ تنها از او درخواست میکنم از جامعهاش پيشی بگيرد و در یک "خودسازی تاريخی"، آنچه جامعه در گذار به دموکراسی ملزم به يادگيری آن است را با عمل خود نشاناش بدهد. برای ارزيابی سطح فرهنگ یک اجتماع به سراغ اهل فکر و "فرهنگسازان" آن اجتماع میروند نه رفتهگر محله! حال، اينکه از فرهنگسازان جامعه بخواهيم خود تفکيک قوا کنند و بر جای مشخص خويش بنشينند، درخواست غريبی نمیتواند بود.
در آخر اينکه: اگر برای چنين مقالهای، دو کامنت پُرمايه مثل مال شما و فرهنگ عزیز گذاشته شود، همين برای نويسنده بس است. سپاس.
سلام آقای زهری
من با اجازتون لینکتونو به وبلاگم اضافه کردم
به نگاه زیبای روزتون در بلاگستان لینک دادم. درست میگویید و حق کاملا باشماست
سلام آقای زهری عزیز. مدتها بود می خواستم برای شما کامنت بگذارم و نمی دانم به چه علتی مقدور نبود. و الان دیگر زمان صحبت از قبل نیست وخوشحالم که برایم کامنت گذاشتن مقدور شده. از بابت اینکه وبلاگ مرا در خبرچین ممعرفی کردید ممنونم. نوشته جدیدی دارم که دلم می خواست نظر شما را راجع به آن بدانم اگر زحمتی نیست. با تشکر از شما و نوشته های شما که مرا به فکر می اندازد.
سلام برای امضای نامه گنجی به ييشنهاد عباس معروفی به تارنوشت بییوندید.در انتشار اين درخواست با درج آن دروبلاگتان ياری مان فرماييد.
در مورد چپ ایران خیلی خوب گفتید. کاش بیشتر بنویسید.
سلام فکر کردم وبلاگتون آپدیت شده
یه باره دیگه از عضویتی که به من در خبر چین دادین تشکر می کنم
سلام
فکر می کنم نظرتون در مورد اینکه انسانهای مدرن یک مسئولیت دارند درسته ولی اینکه خودشون رو ملزم بدونند که فقط در همون مورد اظهار نظر کنند درست نیست . انسانهای امروز عموما چند بعدی هستند و در هر بعد خود رو صاحبنظر می دونند و بنابراین همه جا میتونن نظر بدن ، حداقل این حق رو برای خودشون قائلند . اما تفکر کم عمق وجه تراژیک و نژند اور زندگی این دوران وخصوصا زندگی اینترنتی است و علاوه بر خوانندگان ف گریبان نویسندگان رو هم گرفته .
سلام اقای زهری
فکر کنم اینو که می نویسم زمانیه که تازه بالاییه رو خوندین .
مطلبی رو که می خواستم ببینین عنوانش گنجی یه . که الان مطلب چهارم پنجم شده . چون تو این یکی دو روز چند تا دیگه نوشتم .
امیدوارم وقت کنین و بخونین . خدا نگهدار
ضمنا لینکم بهتون دادم
سلام دوستان عزیز! ضمن تشکر از مقاله ژرف شما بد نیست به این نکته هم اشاره ای داشته باشیم که یک پژوهشگر هم یک انسان است و باید زندگی کند. و هر چه ژرف اندیش تر، بیشتر می خواهد حاصل مطالعاتش را در عمل ببیند و تجربه کند، وگرنه یک روبات است برای تولید مقاله و گزارش تحقيق در کتابخانه ها. چرا می خواهيم حق زندگی کردن را از يک پزوهشگر بگيريم؟
آقای زهری مطلبی در مورد ایده رمان دسته جمعیتان نوشته ام . خیلی خوشحال می شوم اگر نظر خودتان را بدانم .
http://momeni.blogfa.com/post-44.aspx
>>> صفحهی اصلی