شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (4)

ارزش زمان
می‌گویند "وقت طلاست"! واقعیت این است که طلا را می‌شود به‌دست آورد، اما وقت یا زمان مقوله‌ای فرار است و وقتی که رفت، دیگر بازگرداندنی نیست! از این‌روست که بر زمان قیمت نمی‌توان نهاد.

آدمی موفق است که در مقیاس زمان، بیش‌ترین نتیجه را عاید خود کند. انسان موفق کسی‌ست که از زمان خود بهترین بهره‌برداری را برای رشد و رفع نیازهای خود می‌کند. به این می‌گویند "درک محتوایی از زمان"... و ارزش زمان برای آدمی موفق بی‌مانند است.

 نقطه‌ی مقابل کسانی هستند که زمان برای آن‌ها فقط "می‌گذرد". انسان معمولی، با ذهنی مه‌گرفته، در یک زندگی روتین و ماشینی، صبح را شب می‌کند و شب را صبح و گذر عمر نمی‌بیند. انسان معمولی ذخیره‌ی زمانی خود را بی هیچ چشمداشتی خرج می‌کند و به باد فنا می‌دهد، زیرا ارزش محتوایی زمان را نمی‌فهمد. بعد هم زانوی غم بغل می‌گیرد و بر زمان‌ها و فرصت‌های از-دست-شده افسوس می‌خورد! از این‌گونه افراد در اطراف همه‌مان بسیارند: کسانی که ساعت‌ها پای اینترنت یا تلفن وقت تلف می‌کنند، یا در محیط کار به جای کارکردن، با همکاران یا مشتری‌ها مشغول گپ‌زدن هستند، یا تفریحی برای خود دست‌وپا کرده‌اند که مشغولیت اصلی آن‌ها شده و مشغله‌ی اصلی زندگی آنان را کمرنگ کرده است. اینان کلاً کار و زندگی را محلی برای وقت‌گذرانی می‌بینند نه چیز دیگر. آدمی معمولی، خود و زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند.

هر چقدر زندگی آدمی موفق با برنامه، هدفمند و متحرک است، فکر و زندگی آدمی معمولی گسیخته و ساکن است. آدمی موفق، با استفاده‌ی بهینه از زمان، آینده‌ی خود را می‌سازد؛ آدمی معمولی اما، حتا از فکرکردن به آینده وحشت دارد و امروز را به فردا می‌اندازد؛ فردایی که هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد! آدمی موفق برای هر بخش از کارهایش زمانی را اختصاص می‌دهد و یکی بعد از دیگری آن‌ها را به پایان می‌رساند. آدمی معمولی در مقابل،‌ این‌قدر کارها را پشت گوش می‌اندازد و روی هم تلنبار می‌کند که خودش زیر آن‌ها دفن می‌شود!

چه باید کرد؟
بهره‌گیری صحیح از زمان نخست نیازمند درک ارزشمندی آن است. ما باید عمیقاً درک کنیم که زمان چیزی نیست که بشود خرید یا به‌دست آورد. زمان فقط از دست می‌رود و ما کم‌ترین دخل و تصرفی در آن نداریم. تنها کاری که ما می‌توانیم بکنیم، سازگارشدن با خصوصیت محتوایی زمان است و استفاده‌ی بهینه از آن.

وقتی کاری برای انجام وجود دارد، بهترین زمان برای انجامش همین الان است، نه فردا. هیچ کاری را حتا یک دقیقه نباید عقب انداخت. باید دست بر زانو گذاشت و از جا برخاست.

بزرگی کارها گاه انسان را از انجام‌شان بازمی‌دارد. کافی‌ست که آن‌ها را به بخش‌های کوچک‌ تقسیم کنید و برای هر بخش زمانی معین نمایید. توجه کنید که با شروع هر کار، بدون فرجام آن‌را رها نکنید و سراغ بعدی نروید.

برنامه‌ی هر روز را شب قبل بریزید. یک دفترچه کوچک تهیه کنید و کارهای فردا را فهرست‌وار و با ذکر ساعت انجام هر کار، در آن بنویسید. با مکتوب‌کردن کارهایی که قرار است انجام بدهید، از لحاظ روانی خود را در مقابل آن‌ها متعهد کرده‌اید. کارها را بر اساس نوع اهمیت آن‌ها رتبه‌بندی کنید. صبح، با مرور فهرست خود، کارها را یکی بعد از دیگری انجام بدهید. توجه کنید که کارها بر اساس درجه‌ی اهمیت خود باید دست گرفته‌ شوند: مهم‌ترین و سخت‌ترین اول و سپس ساده‌ترها. با این روش، توان انجام کارهای شما به حد چشمگیری افزایش خواهد یافت.

برای این‌که از التزام خود به درک زمان برآورد صحیحی داشته باشید، لحظه‌ی شروع و اتمام هر کار را در دفتر خود ثبت کنید،‌ حتا روزمره‌‌ترین کارها را. مثلاً وقتی صبح برمی‌خیزید، زمانش را بنویسد و بعد که نرمش می‌کنید همین‌طور و بعد طول زمان دوش‌گرفتن خود را و به همین ترتیب. شب‌هنگام، روز خود را بر اساس ساعت‌های ثبت‌شده مرور کنید. باور کنید از درازی مدت بعضی از کارها و همین‌طور فاصله‌ی زمانی بین کارها (وقت تلف‌شده) حیرت خواهید کرد! با این سیستم، روز خود را بهتر می‌توانید زمانبندی و برنامه‌ریزی کنید.

 پروژه‌های زندگی خود را بایستی حتماً در یک ظرف زمانی تعریف کنید و برای هر کار زمانی مشخص بگذارید. مثلاً وقتی می‌خواهید به سفر بروید،‌ طول پرواز و ساعت ورود و بعد برنامه‌ی کاری یا تفریحی خود را از قبل بر روی کاغذ بنویسید یا برای خواندن یک کتاب، زمان خاصی معین کنید: مثلاً در طول یک ماه، هر شب یک ساعت، از ساعت نه تا ده شب. بعد به برنامه‌ای که تعیین کرده‌اید وفادار بمانید. وقتی برای خرید می‌روید، لیست اجناس مورد نیاز و زمانی که باید در فروشگاه بگذرانید (تقریبی) بنویسید و طبق همان عمل کنید. باور کنید با این روش،‌ کل کارهایی را که در یک روز انجام می‌دادید، در کمتر از چند ساعت انجام خواهید داد و هیچ کاری عقب نخواهد افتاد.

موارد دیگری نیز هست که در یادداشت‌های بعدی پی خواهیم گرفت. اگر این یادداشت را سودمند دیدید،‌ با ذکر منبع برای دوستان خود نیز بفرستید و این قلم را به آنان معرفی کنید. 

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

انگیزه، خاستگاه و روش تولید و تقویت آن

ربط نیاز به انگیزه
انگیزه در انسان ارتباط تنگاتنگ با نیازهای او دارد.  به‌عبارتی، انگیزه‌ی قوی نمایانگر نیازمندی قوی پشت آن است؛ هر چه نیاز برای به‌دست‌آوردن چیزی قوی‌تر باشد، انگیزه‌ی به‌دست‌آوردن آن نیز قوی‌تر است. 

در ارتباط با نیازمندی‌های مادی انسان -مثل آب، غذا، اکسیژن و الخ. -که ریشه در مکانیزم بیولوژیکی او دارند-، در هنگام احتیاج، انسان تمام تقلایش را می‌کند که آن‌ها را به‌دست بیاورد؛ بسته به سطح نیازش. مثلاً وقتی گرسنه هستیم، بسته به مقدار گرسنگی‌مان، تلاش می‌کنیم که غذا به‌دست بیاوریم. وقتی سر خود را زیر آب فرو ببریم، تا زمانی مشخص می‌توانیم کمبود اکسیژن را تحمل کنیم و بعد از آن، بیش‌ترین تقلا را می‌کنیم که به هوای باز برسیم. در حوزه‌ی نیازمندی‌های روانی، انسان دقیقاً دنبال آن‌چیزی می‌رود که در درون خود کمبودش را حس کرده باشد.

 ما بسته به نوع تربیت، ساختمان ژنتیکی و کلاً روحیه‌ی خود به دیگران کمک می‌کنیم. یعنی زمانی و به‌مقداری کمک می‌کنیم که نیازش را در خود حس کرده باشیم. ما وقتی عمیقاً نیاز به یادگیری یک زبان خارجی را در خود احساس کنیم (به‌خاطر عوامل محیطی یا فردی)، تمام لوازم و کوشش‌های لازم را برای آن صرف می‌کنیم. اگر وسط کار این تلاش را ناتمام بگذاریم، به این خاطر است که نیاز درونی ما کمرنگ شده است. موضوع به همین سادگی است. نیازمندی به‌واقع شکوفاگر استعداد آدمی‌ست.

نیازمندی به یک موضوع، علت اصلی هدف‌گذاری ما برای رسیدن به آن است. ساختن هدف پایه‌اش نیاز درونی انسان است. هدف هر چه بزرگ‌تر باشد، نیاز درونی ما برای رسیدن به آن نیز بزرگ‌تر است.

هیچ چیز بی‌دلیل نیست
اما انسان تنها به صرف نیازمندی‌اش، راه به مقصد نمی‌برد. حس نیاز در انسان تنها وجود کمبود را در انسان گوشزد می‌کند. برای رفع نیاز بایستی دلیل داشت. باید دلیل را ساخت. حضور دلیل هم هدف را برای ما مشخص می‌کند، هم ما را به مسیر رسیدن به آن می‌اندازد.
گاه می‌شود که احساس کرختی می‌کنیم و دل و دماغ انجام کاری را نداریم. زیرا ما "دلیل کافی" برای انجام آن‌را نداریم. دلیل اول می‌آید و بعد عمل. کاری مداوم به انجام می‌رسد، که دلیل محکمی پشت آن باشد. دلیل، عامل اقناع روان آدمی‌ست؛ سوخت و استارت ماشین حرکت است.

چرا بعضی بی‌انگیزه‌اند؟
انسان اگر دچار بی‌انگیزه‌گی و بی‌هدفی در زندگی است، به این علت است که نیاز چندانی برای داشتن یا رسیدن به چیزهای مختلف در خود حس نمی‌کند. چنین کسی در زمره‌ی آدم‌های بی‌خیال یا قانع طبقه‌بندی می‌شود. آدم‌هایی که در مدار "عادت به شرایط" (Comfortable) زندگی می‌کنند و زندگی‌شان کاملاً روتین و مکانیزه است، آدم‌هایی هستند بدون هدف و ایستا. این افراد ممکن است تمام مدت از وضع خود (کار، روابط، سن، روحیه، وزن، محیط زیست، هوا و الخ.) شاکی باشند،‌ اما دلیل کافی برای تغییر وضعیت خود ندارند. آدم‌هایی که زندگی‌شان را در چیزی که دارند و محیط اطراف‌شان تعریف می‌کنند، عملاً‌ آدم‌های بی‌انگیزه‌ای هستند که راه هر گونه پیشرفتی را در زندگی به خود بسته‌‌اند. عادت به شرایط و قانع‌بودن،‌ دو خصیصه‌ی بازدارنده برای توسعه‌ی زندگی است.

راهِ تولید انگیزه
برای تولید انگیزه، ما بایستی ابتدا نیاز به یک موضوع مشخص را در خود ردیابی کنیم و خاستگاه آن‌را بشناسیم. سپس بایستی این نیاز را درونی کرد تا بر سیمای ذهنی ما نقش ببندد. باید به این نیاز وسعت داد و آن‌را در شب‌وروز خود گستراند و تمام مدت به آن فکر کرد تا به باور ما بدل شود. باید به این نیازمندی ایمان آورد. باید با این نیاز زندگی کرد و برای رفع‌اش سر از پا نشناخت. تنها از این طریق است که نیروی حرکت در درون ما بیدار می‌شود و به ذهن ما  برای برطرف‌کردن عطش نیاز جهت می‌دهد.
"هدف" دقیقاً همین‌جا به‌وجود می‌آید. نیاز روانی انسان برای رسیدن هر چیز که از حدی بگذرد، ذهن شروع می‌کند به تعیین هدف. به قولی: باید خواست تا داشت. باید برای خواست خود دلیل قانع‌کننده داشت. دلیل ما که کمرنگ شود،‌ انگیزه‌مان رنگ می‌بازد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (3)

تصویرسازی ذهنی از آینده

یکی دیگر از قابلیت‌های آدم‌های موفق، قدرت "تصویرسازی ذهنی از آینده" و به قولی دیده‌ی بصیرت است. آدم‌های موفق، قبل از این‌که آینده بیاید، آینده را در ذهن خود ساخته‌اند و به عبارتی، خود آینده‌ساز خویش هستند. آدم‌های معمولی اما هیچ برنامه‌ی مدون یا ذهنی برای آینده ندارند یا اگر دارند، شکننده و مبهم است، چه نقطه‌ی ثقل ذهن‌شان رخدادهای گذشته (اغلب منفی) است تا آن‌چه قرار است در آینده اتفاق بیافتد. آدم‌های معمولی حتا تصویری واقعی از موضوع "زمان" و سن خود ندارند و هیچ‌وقت کلاه‌شان را قاضی نمی‌کنند که چند صباح دیگر از عمر مفیدشان باقی مانده است. به همین خاطر، آینده را جدی نمی‌گیرند و عمر را فقط می‌گذرانند و در قالب کارمند، کارگزار، مرید و از این دست، زندگی‌شان را به دست کارفرما یا رهبر می‌دهند تا هدایت‌شان کند.

 شما با هر مدرک تحصیلی، قابلیت و خبره‌گی، اگر در خدمت یک کارفرما باشید و مزدتان را او تعیین کند، به سمت آدم‌های معمولی نزدیک هستید تا گروه موفق‌ها. این کارفرمای شماست که بر اساس مصالحش (نه مصالح شما) تصمیم می‌گیرد قابلیت شما در کدام جهت باید به‌کار گرفته شود؛ اوست که تصمیم می‌گیرد شما امروز مفید هستید و شاید فردا دیگر به‌دردش نخورید. خدمات شما قبل از رسیدن به دست متقاضی، راهی ندارد جز این‌که اول از "پل صراط" او رد شود و الا، به قعر فرو خواهد افتاد. انسان اگر تصویری از آینده‌ی مالی یا معنوی خود نداشته باشد و روی خط درآمد ماهیانه‌ای زندگی کند که کلافش به دست شخص دیگری است، زندگی‌ای بی‌ثبات را به خود تحمیل کرده است.

تصویرسازی ذهنی از آینده، نوعی سیستم فکری آینده‌ساز است که مختص آدم‌های موفق است. در مقابلش سرگشتگی دائم در گذشته و پرسه در روزگاری که دیگری سپری شده، خصلت آدم‌های معمولی است.

آدمی موفق، با هدف‌گذاری و تصویرسازی از آینده‌ای که قرار است به آن برسد، با یافتن وسیله‌ی حرکت و تجهیز خود و برنامه‌ریزی درازمدت، خود مالک زندگی خویش است. آدمی معمولی در مقابل، از آن‌جا که به خود باور ندارد و فکر می‌کند قادر به اداره‌ی بلندمدت و ساخت آینده‌ی خود نیست، تمام اختیاراتش را شخصاً به دست دیگری می‌دهد. داشتن تصویر ذهنی مشخص از آینده،‌ فرق بنیادی بین آدمی موفق با معمولی است.

:: دیگر شماره‌های این یادداشت: [مقدمه و یک] [دو]

پانوشت:
این یادداشت را برای دوستان خود بفرستید و این سرا را به عزیزان خود و گروه‌های اینترنتی که در آن‌ها عضویت دارید معرفی کنید.

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

خودویرانگری در انسان

خودویرانگری چیست؟
خودویرانگری مجموعه‌ی عادات و احساس‌هایی را در بر می‌گیرد که گریبان درون آدمی می‌گیرند و به قول هدایت «... مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد».  این عادات/احساس‌ها که زنجیروار در پیوند با یکدیگرند، مصداق بارز ضرب‌المثلی هستند که می‌گوید:"دشمن واقعی درون خود ماست؛ دشمن بیرون صدمه‌ای به ما نمی‌زند"!

گره‌های روانی/شخصیتی انسان، جدی‌ترین سدهای پیشروی او به سمت زندگی بهتر هستند. ما انسان‌ها کمابیش همه‌مان گرفتار چنین سدهای روانی هستیم. ما تمام‌وقت درگیر عادات ویرانگری هستیم که بخشی به‌طور ژنتیکی و بخش بزرگ‌تری بر اثر شیوه‌ی تربیتی (خانواده / محیط / فرهنگ / دین / قراردادهای اجتماعی / قوانین و الخ.) به ما منتقل شده‌اند. برای پیشرفت در زندگی، باید این گره‌ها را ریشه‌یابی و شناسایی کرد و با تلاش مکرر و اراده‌ای قوی زدود. ما، تک‌تک ما، روان خود را بایستی با خرد، انگیزه و نگاه مثبت جراحی کنیم و جراح ما کسی نیست جز خود ما.

در چند یادداشت پی‌درپی، تعریفی اجمالی از سرسلسله‌ی مخرب‌ترین خصوصیات روانی (احساس‌ها) خودویرانگر به‌دست خواهیم داد که عبارتند از احساس "گناه"، "خشم"، "شرم"، "حقارت" و "نفرت". در همان یادداشت‌ها، به راهِ حل فائق‌آمدن بر آن‌ها خواهیم پرداخت. به احتمال قریب‌به‌یقین، با تمرین مستمر و کوشش روحی و مادی جدی، می‌شود این سدها را شکست و درون را از آثارشان پالوده ساخت.



شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (2)

عمده تفاوت گروه موفق‌ها با اکثریت معمولی جامعه، "حوزه‌ی تمرکز" است. تمرکز جدی بر هر چیز، ما را به همان می‌رساند یا لااقل نزدیک می‌کند.

 انسان‌های موفق همیشه روی بخش‌های موفقیت‌آمیز گذشته‌ی خود تمرکز می‌کنند و آن‌را پایه‌ای می‌سازند برای ساخت فردایی بهتر. در مقابل، آدم‌های معمولی همیشه با خطاهای گذشته‌ی خود در کشمکش‌اند و ذهنیت‌شان بر نوعی حالت خودخوری و افسوس تمام‌وقت متمرکز است. آدم‌های موفق در ضمیر خود فقط حوادثی را ثبت کرده‌اند که یادآور یادمان‌های جذاب و رویدادهای مفید و مثبت زندگی‌شان است. آدم‌های معمولی اما از ذهن خود آرشیو سنگینی ساخته‌اند از نابسامانی‌ها، گرفتاری‌ها و تلخ‌ترین خاطرات زندگی! به‌تبع این خصیصه، آدم‌های موفق را می‌شود از روی اشتیاق در کلام و سبک مثبت سخن‌گفتن‌شان شناسایی کرد و آدم‌های معمولی را از منفی‌بافی و کرختی در گفتارشان.

آدم‌های معمولی مدام در فکر بدهکاری‌های‌شان هستند و آدم‌های موفق تماماً معطوف به درآمدزایی. آدم‌های معمولی لحظه‌ای از افسوس فرصت‌های از-دست-شده به‌در نمی‌آیند و آدم‌های موفق، همیشه در کمین فرصت‌های نابِ آینده نشسته‌اند. آدم‌های موفق شکارچی فرصت‌ها (بخوان شانس‌ها) هستند، اما معمولی‌ها، از روی پراکندگی و گاه گسیخته‌گی ذهن، اصلاً قادر به درک و دیدن فرصت‌ها نیستند! بر‌ اساس همین شیوه‌ی تمرکز است که آدم‌های موفق هر روز موفق‌تر می‌شوند و معمولی‌ها به ناموفق‌ها می‌پیوندند.

:: نخستین بخش از همین سری: [+]

پانوشت:
نوشته‌های این سرا را با ذکر منبع به دوستان و گروه‌های اینترنتی خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز استفاده کنند.

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

"انگیزه": پیام محتوایی هر نوشته

نوشته‌ها را می‌شود بر حسب مقدار انگیزه‌ای که می‌دهند یا تلف می‌کنند طبقه‌بندی کرد. این خودش سیستمی است برای ارزیابی نوشته‌های خوب، بد، عالی یا مخرب.

نوشته‌ی خوب نوشته‌ای است که انگیزه‌ای را در انسان تقویت کند. نوشته‌ای بی‌ارزش یا بد طبعاً نوشته‌ای است که انگیزه‌ی مثبتی منتقل نکند. اما نوشته‌های عالی و در مقابل مخرب چگونه نوشته‌هایی هستند؟
نوشته‌ای را عالی می‌گویند که در انسان انگیزه‌ای تولید کند. یعنی در عمیق انسان شمعی بیافروزد و درونش را به‌حرکت درآورد. نوشته‌ای عالی، چنان جرقه‌ای در ذهن خواننده می‌زند که تا شعله‌ای از آن زبانه نکشد، دست‌بردارش نیست. نوشته‌ای عالی، سازنده‌ی فکری مثبت است؛ انسان را امیدوار می‌کند و علاقمند به خود و زندگی‌اش.
نوشته‌ای مخرب در مقابل، کشنده‌ی انگیزه است. وقتی می‌خوانی‌اش، آن ته‌مانده انگیزه‌ای را هم که داری از دست می‌دهی و به ناامیدی می‌رسی. درون ذهنت را تصایر کج و معوج از درماندگی و فلاکت پر می‌کند. چنین نوشته‌هایی اغلب رنگ انسان‌مدارانه و شفقت دارند و ترحم تولید می‌کنند، و از قضا اولین کسی را که قربانی می‌کنند و در صف آدم‌های مفلوک و لایق ترحم قرار می‌دهند خود خواننده است! نوشته‌ای مخرب، فریادگر فلاکت‌های انسانی است، بی‌توجه به خلاقیت‌های انسانی، از همین رو، انسان را از خود و زندگی‌اش منزجر می‌کند. این‌دست نوشته‌ها فقط از بدبختی و ورشکستگی می‌گویند و از زبان آدم‌های قربانی روایت می‌شوند که خود نماینده‌ی قربانیان هستند. چنین نوشته‌ای هر چقدر هم که پر از اطلاعات باشد، باز کمکی به روان آدمی نمی‌کند و او را به جلو نمی‌برد.

برای فهم محتوایی یک نوشته، بایستی کالبدشکاف لحن آن بود. بایستی نحوه‌ی بیان نوشته را روی میز تشریح گذاشت و دید که اجزای آن با انگیزه‌ی انسان چه رفتاری می‌کنند. برای مثال، به این دو روایت دقت کنید:

1- آدم‌های سیگاری زندگی خود و خانواده‌شان را ویران می‌کنند.
2- آدم‌های غیر سیگاری از سلامت و روابط خانوادگی بهتری برخوردارند.

هر دوی این جملات یک معنی را می‌رسانند، اما با دو لحن متفاوت. مرکز ثقل اولی واژه‌ی سنگین و منفی "ویران" است و دومی، بر "بهتر" تمرکز دارد. روانشناسی متن از قضا بیش‌تر همین لحن روایت است، هر چند محتوا نیز بی‌اهمیت نیست. با تنظیم لحن گفتار و انتخاب صحیح واژگان، به‌واقع نوع انتقال موضوع به مخاطب را به شکلی دلخواه تنظیم کرده‌ایم. البته لازمه‌‌ی شیوه‌ی بیانی مثبت،‌ شیوه‌ی تفکر مثبت است. این دقیقاً مغزه‌ی تمام گفتار ماست و چیزی است که باید در مسیر خودسازی روی آن مصمم کار کرد: باید پاکیزه، امیدوار و مثبت فکر کرد تا پاکیزه و امیدوار و موفق زیست.

پی‌نوشت:
چنانچه این متن را مفید یافتید، برای دوستان‌تان بفرستید و این وبلاگ را به آن‌ها معرفی کنید.



شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

از بمبو آموز اخلاص عمل!

بمبوی چینی حکایت غریبی دارد: تا سه-چهار سال اولیه‌ی عمرش، بیش از ده سانتش را روی زمین نمی‌بینی، اما در همین مدت، با حوصله و پشتکار، در حال گسترانیدن ریشه‌ است. ریشه را که خوب در زمین دواند، آن‌وقت یک‌دفعه با چنان سرعتی رشد می‌کند که بعد از دو ماه اگر بخواهی نوکش را ببینی، کلاه از سرت می‌افتد! الگو برای برنامه‌ریزی درازمدت در زندگی و کسب، بمبو است.

در اصول، هر رابطه‌ای نیاز به برنامه‌ریزی درازمدت دارد: چه رابطه‌ی کاری و چه انسانی. رابطه‌ را که به‌دقت پی بریزی، ساقه‌ قطور می‌کند و به این راحتی‌ها نمی‌شکند. ورود و حضور در رابطه‌های کوتاه‌مدت، نگاه ما را نسبت به هر چیزی و از جمله زندگی لرزان می‌کند و به مرور بدبینی را در ما نهادینه می‌سازد. این مشی که عادت‌مان شد، دیگر به هیچ فرمی از رابطه‌ی پایا تن نخواهیم داد، چه طاقت ماندن در آن را نداریم و برای ساختن، مرمت و نگه‌داشتن‌اش تلاش کافی نمی‌کنیم.
 آدم رابطه‌های کوتاه،‌ عضو مفید کار جمعی نیست. با کشمشی گرمی‌اش می‌کند و با غوره‌ای سردی‌اش! برد نگاهش تا جلوی پایش است، نه به فراسو... و بی‌ثباتی در رویه‌ی زندگی، مایه‌ی بی‌اعتمادی افراد به اوست و بی‌اعتمادی او به افراد.

در کسب، به هر کاری بایستی درازمدت نگریست، حتا کاری که می‌دانیم به‌زودی عوض‌اش می‌کنیم. مهم نوع کار نیست؛ مهم انگیزه‌ی ماست و روحیه‌ی مشارکت‌مان و برنامه‌ی ما برای آن کار و جدیت‌مان در ادامه و گسترش‌اش... و همه‌ی این‌ها با "نگاه درازمدت' در پیوند هستند."نگاه موقت" تشدیدگر روحیه‌ی بی‌ثباتی در ماست و به تبع آن، بی‌اهمیتی در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش داریم. شک نکنیم که نگاه آینده‌نگر الزام پیشرفت است و نگاه موقت، بانی بی‌تفاوتی و پسرفت.

به هر کاری که وارد می‌شویم، آن‌را سکویی ببینیم برای پرش به سوی آینده‌ای بهتر. نوع نگاه ارتقایی به حرفه یعنی همین. شروعی با برنامه و محکم، سوخت لازم برای حرکت به سوی آینده‌ای موفق است. اگر در کار خود به هر دلیلی دوام نیاوردیم، تجربه‌های مثبت‌اش را در کارهای بعدی به‌کار ببندیم و از تجربه‌های منفی‌اش عبرت بگیریم. با این نوع نگاه، از هر تجربه‌ای -چه مثبت و چه منفی- می‌شود انگیزه‌ی حرکت ساخت.

هدف که در ذهن پی ریخته شد، وقتی خود را در قالبی که می‌پسندیم تجسم کردیم، وقتی به حضور در این قالب عادت کردیم، وقتی این قالب در شخصیت‌مان نشست و تمام زندگی‌مان شد، تصمیم به حرکت دیگر چندان سخت نیست. چه موقع وقت‌اش است؟ هیچ‌وقت بهتر از همین حالا نیست! کمی طاقت می‌خواهد و پشتکار و رحیه‌ای بمبویی...

پی‌نوشت:
نوشته‌های این سرا را به عزیزان خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز مثل شما استفاده کنند.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

نخست رها کنیم، سپس به‌دست آوریم

برای ثبت‌ نام در دانشگاهی عالی، بایستی نخست از دانشگاهِ معمولی فعلی خارج شد. برای یافتن کاری بهتر، باید اول کاری که داریم و نمی‌پسندیم را رها کنیم. برای زندگی در سرزمینی بهتر، راهی نیست جز این‌که از دیار خود بکَنیم و برویم. موقعی می‌شود دوست بهتری یافت و با جمع بهتری آمیخت که از دوست و جمع حاضر دل برید. برای حضور در رابطه‌ای بهتر، باید اول رابطه‌ی نه‌چندان دلچسب فعلی را  رها کرد... برای زندگی‌ای بهتر، شرایط زندگی فعلی را باید "ابتدا" تغییر بدهیم.

اگر به ترتیب درونی جملات مرکب بالا دقیق شوید، سخت نخواهد بود که دریابید اولین گزینه رهاکردن  است و بعد به‌دست‌آوردن: "ابتدا باید آن‌چه را نمی‌پسندیم رها کنیم تا به آن‌چه می‌پسندیم برسیم". این نفس تغییر ارتقایی است.

نمی‌شود نشست و لحظه‌ها را درجا زد و به امید روزهای بهتر دست زیر چانه گذاشت! نمی‌شود در زندگی‌ای نکبت‌بار سوخت و ساخت و چشم به فردایی بهتر دوخت که "شاید" بیاید! نمی‌شود عمر به بطالت گذراند و امید به معجزه‌ای داشت! امید خوب است اما کافی نیست؛ باید در زندگی هدف و برنامه داشت تا بلند شد. ما باید از آن‌چه نمی‌خواهیم "اول" دل بکنیم و رها شویم تا فضا برای آن‌چه می‌خواهیم مهیا شود. بایستی فقط بر "آن‌چه می‌خواهیم" تمرکز کنیم، نه آن‌چه را که نمی‌خواسته‌ایم و رها کرده‌ایم. آن‌چه رها شده، دیگر به تاریخ پیوسته؛ نباید گذشته‌ها را شخم زد و در آن‌ها سیر کرد؛ باید در حال زیست و چشم به آینده دوخت؛ آینده‌‌ای بهتر...


پی‌نوشت:
در این سرا، لااقل ماهی یک‌بار، یادداشتی در زمینه‌ی توسعه‌ی انسانی، "بهسازی خود" و "خودیابی" خواهید خواند. با معرفی این قلم به عزیزان‌تان، به تغییر مثبت در ایشان کمک کنید.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

رقابت با خود یا با دیگران؟

در مدرسه به دانش‌آموزان می‌آموزند که بایستی شاگرد اول کلاس را سرمشق خود قرار دهند و برای "بهترشدن" با هم شدیداً رقابت کنند! قبل از آن اما حس رقابت از خانواده شروع می‌شود، موقعی که والدین یکی از بچه‌ها را به رخ خواهر-برادرها می‌کشند یا "موفقیت" بچه‌ی همسایه را چون پتکی بر سر کودک خود فرود می‌آورند. "چشم‌ و هم چشمی" به‌واقع ترجمه‌ی رقابتی است که از کودکی روان انسان را تسخیر می‌کند و تا کار او به آخر بکشد، همراه اوست.

فرآورده‌ی سیستم تربیتی سرکوب و سرکوفت، برانگیختن حس حسادت و علم‌کردن الگویی بس حقیر برای افراد و کشتن روحیه‌ی اوج‌گیری و تعالی در انسان است‌. بدتر از آن، چنان احساس حقارتی به روان انسان تزریق می‌کند که همه‌گاه فکر کند "او کم‌تر از دیگری‌ست" و "به‌ اندازه‌ی کافی خوب نیست". فردی که مدام در رقابت با دیگران است، گرفتار چنین روحیه‌ای است.

ما در زندگی تنها بایستی با توانایی‌های خود رقابت کنیم نه چیز دیگر. این تنها راه رشد همراه با رضایت است. وقتی یک قهرمان ورزشی رکورد جهان را می‌شکند، با دیگران رقابت کرده است اما وقتی رکورد خودش را می‌شکند، او با قابلیت‌های خود رقابت کرده است. رشد بی‌مرز یعنی همین.

در دنیای اقتصاد، وقتی تمام مدت در فکر بیرون‌کردن "حریف" از صحنه‌ی رقابت باشیم، با محبوس‌کردن افکار خود در چارچوبی تنگ، روان خود را از طعم شیرین آزادی محروم کرده‌ایم. حریف پشت حریف می‌آید و ما همچنان اسیر فرسایش جنگ‌ایم! ما بایستی از آن‌چه داریم خشنود باشیم، ولی بکوشیم که آن‌را بهتر کنیم. ما بایستی از پیشرفت دیگران شاد بشویم تا خود پیشرفت کنیم. ساعت ذهن را از ویرانگری، بایستی روی ساخت دنیایی بهتر کوک کرد. به‌جای سنگ‌اندازی جلوی پای دیگران، جاده را باید صاف کرد؛ میراث ما همان مسیر همواری است که دیگران نیز بتوانند از آن گذر کنند؛ بایستی از خود چنین میراثی به‌جا گذاشت. به‌جای مسموم‌کردن فضا،‌ بایستی زمین را حاصلخیز کرد و شکوفا شد و بار داد. به‌جای تحقیر، تشویق باید کرد. این یعنی پیشرفت در عرصه‌ی اقتصاد و دیگر عرصه‌ها.

پس‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را مفید یافتید، آن‌را برای دوستان خود بفرستید تا آن‌ها هم استفاده کنند. این وبلاگ را به اعضای خانواده و دوستان و همکاران خود معرفی کنید.



شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

ما خود ارزیاب خود هستیم

حکایت:
روزی یکی از رآکتورها در کشوری، به مشکل فنی می‌خورد. می‌دانیم که نقص در سیستم رآکتور بلافاصله باید رفع بشود، و الا ممکن است صدمات جبران‌ناپذیری به‌بار بیاورد (مثال: چرنوویل). متخصصی را دعوت می‌کنند. متخصص می‌آید، لباس کار می‌پوشد، دو روز تمام، تمام بخش‌های سیستم را بازبینی و تست می‌کند و یادداشت برمی‌دارد... بالاخره، جلوی مورد اشکال یک ضربدر می‌زند و گزارش کار را تحویل می‌دهد و می‌رود. مسئولین با توجه به این گزارش، آن قسمت را تعمیر و دوباره راه‌اندازی می‌کنند.
از آن متخصص می‌خواهند که حق‌الزحمه خودش را برای‌شان بفرستد تا بپردازند. او نیز قبضی حاوی درخواست ده‌هزار دلار می‌فرستد. بخش مالی شرکت شگفت‌زده می‌شود که چرا باید برای  دو روز کار و "یک ضربدر" مبلغ سنگین ده‌هزار دلار بپردازد؟! همین پرسش را با متخصص مربوطه مطرح می‌کنند. قبض جدیدی می‌فرستد به این شکل: یک دلار برای ضربدر و نه هزار و نود و نه دلار برای معلومات پشت ضربدر!

نتیجه:
وقتی انسانی تلاشگر قابلیت‌های خود را در یک ظرف زمانی یا بر اساس وزن (کیلویی!) بسنجد، اصولاً درک محکمی از مفهوم قابلیت ندارد. وقتی کسی می‌گوید "کار من ساعتی این‌قدر می‌ارزد" در واقع با این‌گونه "ارزشگذاری" دارد پشتوانه‌ی کاری خودش (معلومات، تجربه، تلاش و الخ) را کم‌ارزش می‌کند. با سنجیدن ارزش کار بر اساس واحد زمان یا قالب‌بندی زمانی کار، ما برای قابلیت‌های خود مرزهایی محدود و چارچوبی تنگ ساخته‌ایم که هیچگاه نمی‌توانیم از آن بیرون برویم، زیرا خودمان به آن باور جدی داریم. به قول هنری فورد: «کسی که می‌گوید می‌تواند فلان کار را انجام بدهد یا آن‌یکی که می‌گوید قادر به انجام آن کار نیست، به احتمال قریب به یقین، هر دوی این افراد درست می‌گویند!»

انسان بر اساس وقتی که می‌گذارد حقوق نمی‌گیرد، بلکه کارش بر اساس "خدماتی که در ظرف زمانی به محیط کار ارائه می‌دهد" ارزشگذاری می‌شود. برای همین، یک‌نفر در یک ساعت ده دلار درمی‌آورد و یک نفر ده میلیون! معیار ما از ارزش خودمان واقعاً‌ چیست؟

 ما به‌دنبال کار نمی‌گردیم، بل‌که دنبال مکان دلخواهی هستیم که با برآورد ذهنی ما از قابلیتی که داریم بخواند. ما در آن کاری قرار می‌گیریم که دستگاه ارزشگذاری‌مان، ما را لایق آن می‌داند؛ نه کم و نه بیش. حال ممکن است کسی که برنامه‌ای جدی برای آینده‌ی خود دارد و به قابلیت خودش نیز ایمان دارد، استراتژی‌اش این باشد که از نقطه‌ای کوچک شروع کند تا به‌مروز وسعت بگیرد و به نقاط مرتفع‌تر برسد... که این خود یکی از بهترین شیوه‌‌های بزرگ‌شدن برای افراد است.

 هر کس باید از خودش بپرسد تا چه حد به قابلیت کاری خودش اعتقاد دارد و بعد با خودش خلوت کند و کلاه‌اش را قاضی که "ارزش واقعی‌ من واقعاً چیست"؟ اگر دیگران یا جامعه ما را ارزشگذاری کنند، بسیاری از استعدادهای ما نشکفته خشکیده است. نباید به قضاوت دیگران از خود تن داد. ما خود باید ارزیاب دقیق خود باشیم و هر لحظه خود را ارتقا دهیم با این فرمول که "آن‌چه امروز برای من خوب است، فردا برای من خوب نیست و باید بهترش را به‌دست بیاورم؛ امروز من باید بهتر از دیروز من باشد". این طرز فکر، رمز زندگی‌ای پویا، غنی و سرشار از موفقیت است.


پی‌نوشت:
این یادداشت را برای دوستان‌تان بفرستید تا آن‌ها هم مثل شما استفاده کنند.

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

زدودن اضافه‌‌وزن در دو حرکت

بهینه‌سازی بدن یا رژیم غذایی؟
در دوران ما که مهندسی ژنتیک و تولید هورمونی مواد غذایی اساس در صنعت تغذیه شده و تبلیغات سنگین و "خوشمزه"ی رسانه‌ای ذهن‌ها را تسخیر کرده، موضوع اضافه‌وزن به شکل یک معضل عمومی درآمده است. بر این دو اصل می‌شود استرس و ناکامی‌های متعدد و روزافزون زندگی را نیز افزود که خود دلایل عمده‌ی تغییر در متابولیزم و اضافه‌وزن هستند.
قصد من این‌جا ورود به حوزه‌ی فایده و زیان انواع مواد غذایی نیست که اصولاً تخصصی در این باره ندارم؛ هدفم اما به عنوان کسی که تا به حال چهار بار وزن کم کرده این است که لااقل تجربه‌ی شخصی خودم را با شما به اشتراک بگذارم.

به دید من، واژه‌ی "رژیم لاغری" واژه‌ای عمیقاً منفی و خود باعث اضافه وزن است! این واژه‌ به‌طور اتوماتیک، مکانیزم دفاعی مغز را برمی‌انگیزد و ذهن انسان را برای کم‌کردن وزن ناتوان می‌سازد. رژیم غذایی مسکنی کوتاه‌مدت است که اثرش ابداً پایا نیست و متعاقبش شخص دیر یا زود به وضع اولیه خودش بازمی‌گردد. از این روست که تبلیغات عظیم برای فروش فرآورده‌های دارویی و انواع تولیدات غذایی رژیمی، بیش‌تر جنبه‌ی پولسازی دارد تا بهینه‌سازی. و اما راهِ حل چیست؟

تغییر استاندارد
آن‌چه بایستی فراراه خود قرار داد، "رژیم" نیست بل‌که "تغییر در خود و رفتن به سوی فرم ایده‌آل" است. این‌دو با هم فرق بنیادی دارند: اولی موضوعی فیزیکی است و دومی موضوعی عمیقاً روانی.

 1- برای رفتن به سوی فرمی ایده‌آل، نخست بایستی از آن‌چه هستیم به‌کل دلزده شویم. بایستی به خود بگوییم که دیگر بس است و من شایسته ظاهری بهتر از این هستم. بایستی آن فرم بدنی که درون ما را شاد می‌کند در ذهن ترسیم و تجسم کنیم و به آن باور بیاوریم. بایستی خودمان را در آن قالب تصور کنیم. بایستی از خود تعریف نویی ارائه دهیم... و این‌ها همه در زمان حال می‌گذرد نه آینده‌ای که معلوم نیست کی می‌رسد! به این کار می‌گویند "تغییر در استاندارد" شخصی. با تغییر در استاندارد خود، ما دچار یک‌نوع دگردیسی ارتقایابنده می‌شویم، بدون این‌که هنوز برنامه‌ی مشخصی برای رسیدن به آن فراهم کرده باشیم. بنابراین، قبل از کم‌کردن وزن و ساختن ماهیچه و فرم بدنی، بایستی ایده‌آل خود از خود را در ذهن ساخت و به آن "ایمان" آورد. ایمان نیرویی است که انسان را جاکن می‌کند و به سوی هدف به‌سرعت پیش می‌برد. تمام این مرحله، مرحله‌ی شکل‌گیری "تصمیم"‌ بر مبنای "دلیل" است.
آن وزن و ظاهر ایده‌آلی که در ذهن دارید را بر روی یک کاغذ بنویسید و آن‌را هر روز چند بار بخوانید تا در ناخودآگاه شما ته‌نشین شود.

2- مرحله‌ی دوم برنامه‌ریزی و ترسیم مسیر حرکت است. برای این کار، بایستی راه‌های مختلف و البته "سالم" تغییر در شکل‌وشمایل بدن شامل نوع تغذیه و تمرینات بدنی (ورزش، الخ) را مطالعه کرد و از میان آن‌ها راهی را به شکلی مشخص برای خود برگزید. بایستی همه‌ی مراحل کار را در یک دفترچه به‌طور منظم ثبت کرد. ثبت این مسیر و روخوانی روزانه‌ی آن ما را به شدت در قبال کاری که می‌کنیم مسئول می‌کند و هر لحظه‌ بر انگیزه‌ی ما می‌افزاید.

چیزی که ما در این پروسه‌ی نسبتاً کوتاه‌مدت یاد می‌گیریم این است که قبل از بررسی‌های همه‌جانبه برای کاهش وزن، نخست بایستی دلیل کاهش وزن را در ذهن خود نهادینه کرد. بدون دلیل و ایمان به آن،‌ هیچ قدم جدی‌ای به سوی زندگی بهتر نمی‌توان برداشت. اما اگر دلیل جدی و انگیزه‌ای قوی داشته باشیم،‌ نیرویی خودجوش درون ما را سرشار می‌کند و سرمنشاء‌ تغییرات مثبت در ما می‌شود. نه تنها بر این نیروی خودجوش هر لحظه اضافه خواهد شد، بل‌که به ما خواهد آموخت که مصائب کار را نیز بپذیریم و بخشی طبیعی از این مسیر بدانیم. برای همین،‌ آدمی که تمام مدت به "سیربودن" عادت کرده و به محض احساس کم‌ترین گرسنگی، سریع چیزی توی شکم خود می‌ریزد و به‌واقع خودش را گول می‌زند و عادت شکم‌بارگی را در خود قطور‌تر می‌کند، اینک با "حالت عادی" و عادی‌بودن (نه سیر یا گرسنه‌بودن) خو می‌گیرد و اصلاً به گرسنگی فکر نمی‌کند و فکرش را روی "نتیجه‌ی کار" متمرکز می‌کند. از این رو، به جای این‌که ما خود را به دست دکتر و دارو بسپاریم و در نقش "بیمار مادام‌العمر" بازی کنیم و به قول‌های آن‌ها دل ببندیم که مثلاً با استفاده از فلان دارو یک لحظه هم احساس گرسنگی نخواهیم کرد (!) و اجازه بدهیم دیگران برای ما تصمیم بگیرند، بهتر است خود سکان کشتی خود را به‌دست بگیریم، زیرا در وضعیت اول، همان لحظه‌ای که از کنترل آن‌ها خارج شویم، به وضع اولیه برخواهیم گشت اما در دومی، ما از درون دیگر تغییر کرده‌ایم و چارچوب‌های نویی برای خود ساخته‌ایم که به آن سخت دلبسته‌ایم. دکتر و دارو به‌جای این‌که "عادت غذایی و خوردن" و نوع فکر‌کردن و طبعاً استاندارد ما در زندگی را تغییر بدهند، شرایط طبیعی هورمونی بدن ما را دستخوش تغییرات گاه خطرناک می‌سازند.
ما در این مسیر کوتاه، شاهد هر روزه‌ی پیشرفت خود هستیم و طعم شیرین "پیروزی" را هر روز می‌چشیم، چون خود در بطن آن حضور داریم و بعد از یک‌مدت، پیروزی برای ما یک عادت و جزئی از اخلاق‌مان می‌شود. آن‌چه ما در مراحل زندگی نیاز داریم، عادت به پیروزی و موفقیت است نه تکرار شکست‌های مکرر.

فراموش نکنیم: برای هر تغییر جدی نخست باید "دلیل" داشت و هیچ تغییر مثبتی در زندگی ما  به‌طور پایا اتفاق نخواهد افتاد مگر همراه با "تغییر و بهترشدن استاندارد" ما از زندگی باشد.


پی‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را آموزنده‌ یافتید، با فرستادن آن برای دوستان و اعضای خانواده‌ی خود به آن‌ها کمک کنید.