يادتان باشد، دربارهی جهان ايرانشناسی-کاری سترگ به همّت دکتر شجاعالدّین شفا- مطلبی نوشته بودم. يعنی خبری بود که خلاصه کرده بودم برایتان. امروز امّا از شانس، جلد نخست اين مجموعه مهمان کتابخانهام شد. اين جلد قطور البته چاپ اواخر دوران شاه است و عجيب اين است که با طی مسيری چنين طولانی، گذرش به تورنتو و آخر سر به کتابخانهی من افتاده!
اميدوارم که اين مجموعهی بيستجلدی، هر چه زودتر منتشر شود که برازندهی کتابخانهی هر ايرانیست.
جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵
دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵
يک "نه" بگو و خلاص!
گاهی گفتن یک "نه" ناقابل، از هزار دردسر پيشگيری میکند. يعنی، آدم را از افتادن در انواع چاه و چاله -از کمعمق بگيريد تا گود چون چاه ويل- نجات میدهد. خلاصه که لابد افرادی که مثل من راحت توی رودربايستی گير میکنند و اگر پسِ گردنشان هم بزنی اين کلمهی جادويی باز از دهانشان نمیپرد بيرون، چوب اين قضيه را به حدّ کافی خوردهاند.
سردردتان ندهم: اينقدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" میگويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمهی بیمورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفتشدن رو دريغ نکند!
سردردتان ندهم: اينقدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" میگويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمهی بیمورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفتشدن رو دريغ نکند!
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (6)
تهرانتويی
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
شادباش "مهرگان"ی

از قضا، جشن مهرگان ديروز بوده. به هر حال، بر اصل "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است"، مبارکتان باد!
پ.ن: نجات آثار باستانی ايران
شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵
نعلبنديان و "پوف"
معرفی و انتشار اينترنتی آثار عباس نعلبنديان از کارهای شايستهایست که دوات به آن همّت گمارده است. نعلبنديان نمايشنامهنويس باذوقی بود (مسئول "کارگاه نمايش") که بعد از انقلاب، تاب زندگی را نياورد و داوطلبانه خود را از آن معاف کرد. بله، میگفتم: نعلبندیان چون ذهنی ايدئولوژيک نداشت و چپ نمیزد، از سوی جوّ غالب هنری آندوران به حاشيه رانده شده بود. بعد از انقلاب هم که تکليف نشر ادبيات مستقل معلوم بود و هست. خلاصه اينجور آثار سرنوشتی ندارند جز خمیرشدن... و اين است که همّت دوات دوچندان ستودنی میشود.
ضمناً شايد گفتناش خالی از فايده نباشد که نعلبنديان، از اولين کسانی بود (شايد هم اوّلی بود) که در کارهايش، فارسی را همانطور که خوانده میشود نوشت که اين کارش جنجال فراوان بهپا کرد. مثلاً مینوشت: خاهر به جای خواهر، اصلن جای اصلاً يا سندلی به جای صندلی... و الخ.
انتشار سرینوشتههای عباس نعلبندیان ادامه داشت تا رسيد به پوف. رضا قاسمی در معرفی پوف نخست آنرا از جمله ادبيات اروتيک میشمارد و سپس مدعی میشود که «پوف از بهترين کارهای نعلبنديان است» که به باور اين نگارنده، اين سخنان پا از گزافهگويی فراتر نمیگذارند. آنچه من از اين نمايشنامه دريافتم، ادبياتی رکيک و پرخشونت، با ساختِ پورنو بود که طبعاً به اروتيسم ادبی ربطی ندارد. هر چند وقتی سخن از مجموعهآثار يک نويسنده به ميان میآيد، منظور مجموعهی آثار اوست، نه بيش نه کم، امّا بحث من نوع ارزيابی ادبی و ارزشگذاری اين اثر است نه انتشار اينترنتی آن. به واقع، هر چقدر نشر پوف سانسورشکنی تلقی میشود، نسخهای که آنرا در آن میپيچند، شک و پرسش میآفريند.
به نظر منِ خواننده و علاقمند به آثار عباس نعلبندیان، در قياس با کاری چون داستانهايی از بارش و مرگ، پوف حرفی برای گفتن ندارد.
از دست نامهپرانیهای بیحاصل!
در اينترنت، هيچچيز بدتر از بمباران خبری نيست. بعضی، کاری ندارند جز پرکردن ايميل ديگران... که آدم واقعاً درمیماند بهشان چه بگويد!
يا ايميل میگيری که "آقا آپديت کردم؛ بيایید بخوانيد"، يا از احزاب تکنفرهی فلهای و دستههای گوناگون چپ و راست... و از نشريات بنجل و بیمصرف -که اگر روی کاغذ میآمدند، کيلویی هم قيمت نداشتند- چپوراست ايميل و بسته به سمتات پرتاب میشود. واقعاً اين افراد خبر دارند که مزاحم مردماند؟ به نظرم که دارند!
بگذريم آقا، بگذريم...
يا ايميل میگيری که "آقا آپديت کردم؛ بيایید بخوانيد"، يا از احزاب تکنفرهی فلهای و دستههای گوناگون چپ و راست... و از نشريات بنجل و بیمصرف -که اگر روی کاغذ میآمدند، کيلویی هم قيمت نداشتند- چپوراست ايميل و بسته به سمتات پرتاب میشود. واقعاً اين افراد خبر دارند که مزاحم مردماند؟ به نظرم که دارند!
بگذريم آقا، بگذريم...
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵
نوشتن و سردرگمیهايش!
1- موضوعهای مختلف میآيد در ذهنم و هنوز به قلم نيامده میپرد!
گاهی کمبود کامپيوتر از کمخونی بدتر است...
2- گاهی هم هست که چيزکی مینويسی و دو دقيقه نشده، مثل سگ از کردهات پشيمان میشوی... امّا کاریاش نمیشود کرد؛ رفته است به جدل کل دنيا!
گاهی کمبود کامپيوتر از کمخونی بدتر است...
2- گاهی هم هست که چيزکی مینويسی و دو دقيقه نشده، مثل سگ از کردهات پشيمان میشوی... امّا کاریاش نمیشود کرد؛ رفته است به جدل کل دنيا!
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵
شمارهی 26 تلاش
چندی پيش به اشتباه گمانی را مطرح کرده بودم که «تلاش از چاپ باز ايستاده»، غافل از آنکه "تلاش"یان در تدارک ويژهنامهی پُروپيمانی بودهاند در "یکصدمين سالگرد مشروطيت". تلاش 26 در 216 منتشر شده است، حاوی مقالات و گفتوگوهای خواندنی، جملهگی پيرامون جنبش مشروطه. ندیدم که هنوز امّا در سايت گذاشتهباشندش. به هر رو، دستمريزادشان که در تنگنای انواع امکانات در غربت، کاری ارائه میدهند، کارستان.
یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵
"ذهن بسته" ترّحمبرانگيز است!
در ايران همکاری داشتم به اسم امير. امير با يک "همسر شهيد" مدّتی بود که سر و سرّی داشت. گاهی با هم، البته با ماشين خانم، چرخی میزدند...
گذشت تا يکروز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه میتوانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتماش: «چه مرگات شده پسر»؟! گفت: «بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنهای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينهام يخ زد»! کمی اينپا-آنپا کرد و ادامه داد: «طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
القصه، جريان اين بوده که روز قبلاش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست میکشد يا نمیدانم با او دست میدهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت بزرگ" دست آلودهی خودش را با آتش مثلاً مطهر میکند! خلاصه که از اين ديوانهبازیها در آن کشور کم نديدهام و نديدهايد...
خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد میبينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير میکند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکسالعمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آنها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب میکند (چيزی شبيه به مشقاسم دايیجان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثالزدن معاف میکند.
من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينههای علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسهی "آدمشدن" بس دشوارتر و طولانیتر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.
گذشت تا يکروز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه میتوانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتماش: «چه مرگات شده پسر»؟! گفت: «بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنهای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينهام يخ زد»! کمی اينپا-آنپا کرد و ادامه داد: «طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
القصه، جريان اين بوده که روز قبلاش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست میکشد يا نمیدانم با او دست میدهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت بزرگ" دست آلودهی خودش را با آتش مثلاً مطهر میکند! خلاصه که از اين ديوانهبازیها در آن کشور کم نديدهام و نديدهايد...
خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد میبينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير میکند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکسالعمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آنها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب میکند (چيزی شبيه به مشقاسم دايیجان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثالزدن معاف میکند.
من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينههای علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسهی "آدمشدن" بس دشوارتر و طولانیتر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.
"آرشيو موضوعی" اين وبلاگ
دور زمانی بود که "بايگانی موضوعی" وبلاگ را بهروز نکرده بودم. علّتاش بیاعتنايی بود يا شايد هم...؛ خلاصه هر چه! چند روز پيش امّا ديدوبازديدی کردم با گذشتهها و هر چه تيتر بود در آنجا -منظم و مرتب- ليست شد.
گفتم شايد دوستانی که اينجا را دنبال میکنند بد نباشد که بدانند.
گفتم شايد دوستانی که اينجا را دنبال میکنند بد نباشد که بدانند.
دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (5)
امير مهيم
بيت بالا، آغازگر برنامهی "دريچه" بود که امير مهيم نزديک به سه سال در راديو صدای ايران-تورنتو اجرا میکرد. در اين برنامه، امير شماری از ادبا و شعرای ايرانزمين را معرفی کرد و از آثارشان سخن گفت... که کاری بود طاقتگير و زمانبر، و امّا مفيد و از بسياری جهات لازم.
امير مهيم اينروزها به نوشتن در وب روی آورده و ساکن وبلاگشهر ما شده است. به اين دوست خوشآمد میگویم و برايش آرزوی تداوم در کار دارم.
اشتراک در:
پستها (Atom)

