این بحث "رسانهی ملی" از آن بحثهاست که باید حسابی رویش دقیق شد و موی از ماستاش کشید، فقط حیف که به حد "بازیای وبلاگی" نزول کرده است؛ حیف! منهم حرفهایی دارم در این باره که بشود خواهم زد. طرفه اینکه فکر میکنم اعتقاد به داشتن "رسانهای ملی" در چارچوب این رژیم از پایه غلط و نشانهی استبدادزدهگی جمعی است؛ نشانیست از نداشتن دانش و درکی کافی از مفهوم "رسانهی آزاد" در فضایی باز. شاید حرفم ثقیل بهچشم بیاید... که حتماً میآید. امیدوارم بتوانم ایدهام را سر فرصت عبارتبندی کنم و شرح بدهم.
جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸
China Blue
چند روز پیش TVO مستندی پخش کرد راجع به "بهرهکشی" در چین به اسم China Blue. فیلم، گوشهای بود از سرگذشت رونق اقتصادی و حضور کاپیتالیسم جهانگرا در کشوری کمونیستی که بهکارکشیدن کودک در آن امری عادیست. فیلم تأثیرگذاریست. البته من فکر میکنم در خیلی از جاهای دنیا، وضع بدتر از آن چیزی باشد که در این فیلم میبینیم.
دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸
اشارهای به فیسبوک
گاهی که میشود، سری میزنم به فیسبوک ببینم دنیا دست کیست. گذرا اغلب رد میشوم از روی عکس و فیلم و نوشتهها... چیزی که هست، خیلی از بلاگرها رو آوردهاند به فیسبوک، به جای وبلاگ. علتاش را باید دید که چیست.
بهنظرم فیسبوک خیلی بیشتر به "کافهی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعیتر است. رفتوآمد در آن بیشتر است. برخوردها خلاصهتر و کوتاهتر است (نمیگویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانهتر تقسیم میشود، برای همین [تقریباً] فرصت خواندهشدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشمگیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجانانگیزتر از کهنه است.
متن اما در فیسبوک ماندگاری ندارد. پردهی "فرمالیسم" بر پنجرههای فیسبوک تیرهتر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آنجا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقهای زد و زود به خاموشی نشست.
کیفیت پدیدهی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حالاش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیهای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوههای یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را میمانند، هیچکدام، بو و مزهی آن میوههای کژ و کوژ و درهم میوهفروشی سر محلهمان را ندارند...؟
بهنظرم فیسبوک خیلی بیشتر به "کافهی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعیتر است. رفتوآمد در آن بیشتر است. برخوردها خلاصهتر و کوتاهتر است (نمیگویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانهتر تقسیم میشود، برای همین [تقریباً] فرصت خواندهشدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشمگیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجانانگیزتر از کهنه است.
متن اما در فیسبوک ماندگاری ندارد. پردهی "فرمالیسم" بر پنجرههای فیسبوک تیرهتر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آنجا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقهای زد و زود به خاموشی نشست.
کیفیت پدیدهی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حالاش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیهای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوههای یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را میمانند، هیچکدام، بو و مزهی آن میوههای کژ و کوژ و درهم میوهفروشی سر محلهمان را ندارند...؟
دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸
کسی میداند با BlackBerry چطور میشود فارسی نوشت یا لااقل بهفارسی خواند؟
اینطوری شاید بشود گاهی اینجا چیزی نوشت.
اینطوری شاید بشود گاهی اینجا چیزی نوشت.
دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸
روی عکس کلیک کنید و بعدشم خودتان قضاوت:)
البته با "هوش سرشاری" که در رئیس جمهور ولایت سراغ داریم، بعید است پیام دخترک را گرفته باشد!
البته با "هوش سرشاری" که در رئیس جمهور ولایت سراغ داریم، بعید است پیام دخترک را گرفته باشد!
یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸
برانگیختن جهان نسبت به قضایای امروز ایران
در استکهلم سوئد، ایرانیهای آنجا حمله کردهاند به سفارت جمهوری اسلامی و انگار به داخل هم رفتهاند و خلاصه بعضی از برادران را تمیز هم نواختهاند. خواستم بگویم: از هر مرامی که هستید، دستوپنجهتان درد نکند!
چنین حرکاتی بهتر از هر تظاهرات "دهنفرهای، در یکی از چهارراههای پرت خارج از کشور" میتواند ذهن جوامع غربی را متوجه مسئلهی ایران کند. در تورنتو، همین یکی-دوماه پیش، سریلانکاییها چند ساعت اتوبان را بستند و ترافیک به خورد ملت دادند، تا اینها حواسشان جمع شد که "بابا در سریلانکا مردم دارند سلاخی میشوند"! بعد از آن اخبار و تحلیل بود -در بارهی سریلانکا- که از درودیوار رسانهها میبارید. بنابراین، "با قربونتم، چاکرتم" به سبک حضرت استمرارطلبی بنام محسن سازگارا، فقط جنبشی داغ، بیات میشود و میرود پی کارِ خاکخوردن. حالا زانوی غم بغل کنید تا کی حرکت بعدی آغاز بشود...
در ثانی، پسگرفتن مکانی اشغالی -حالا موقت و به شکل نمادین- کجایش خشونتطلبی است؟
بعضی از دوستان انگار بدجوری خودشان را سر کار گذاشتهاند با متد مدیتیشن و دنیای هپروت! در ذهن بههمریختهی اینها، تعریف و مرز مسالمت و خشونت بدجوری مغشوش شده است. اگر روش مسالمتآمیز گاندی جواب داد، برای این بود که یک پتانسیل هشتصدمیلیونی داخلی، یک ابرقدرت گردنکلفت سرخ پشت سرش بود. احتمالاً خود انگلیس هم صحنه گردانی می کرد! انگلیس زیر بروکراسی ادارهی هند زاییده بود و دنبال راهی میگشت برای زدن به چاک و خلاصشدن. از همهی اینها گذشته، از لحاظ تاریخی، دیگر زمان چرخاندن یک کشور به روش "استعماری کلاسیک" به سر آمده و تاریخ مصرفاش گذشته بود. دیدیم که پشت سرش، چپ و راست در آفریقا کشورها اعلام استقلال کردند. اگر دنیا ضد آپاراتاید آفریقای جنوبی موضع خصمانه نمیگرفت، تلاش ماندلا و پشتیبانان او نیز ره به جایی نمیبرد.
معتقدم بدون جلب توجه اذهان عمومی و دولتها و پشتیبانی ابررسانههای غربی، جنبش شکفته در ایران، بهبار نخواهد نشست.
چنین حرکاتی بهتر از هر تظاهرات "دهنفرهای، در یکی از چهارراههای پرت خارج از کشور" میتواند ذهن جوامع غربی را متوجه مسئلهی ایران کند. در تورنتو، همین یکی-دوماه پیش، سریلانکاییها چند ساعت اتوبان را بستند و ترافیک به خورد ملت دادند، تا اینها حواسشان جمع شد که "بابا در سریلانکا مردم دارند سلاخی میشوند"! بعد از آن اخبار و تحلیل بود -در بارهی سریلانکا- که از درودیوار رسانهها میبارید. بنابراین، "با قربونتم، چاکرتم" به سبک حضرت استمرارطلبی بنام محسن سازگارا، فقط جنبشی داغ، بیات میشود و میرود پی کارِ خاکخوردن. حالا زانوی غم بغل کنید تا کی حرکت بعدی آغاز بشود...
در ثانی، پسگرفتن مکانی اشغالی -حالا موقت و به شکل نمادین- کجایش خشونتطلبی است؟
بعضی از دوستان انگار بدجوری خودشان را سر کار گذاشتهاند با متد مدیتیشن و دنیای هپروت! در ذهن بههمریختهی اینها، تعریف و مرز مسالمت و خشونت بدجوری مغشوش شده است. اگر روش مسالمتآمیز گاندی جواب داد، برای این بود که یک پتانسیل هشتصدمیلیونی داخلی، یک ابرقدرت گردنکلفت سرخ پشت سرش بود. احتمالاً خود انگلیس هم صحنه گردانی می کرد! انگلیس زیر بروکراسی ادارهی هند زاییده بود و دنبال راهی میگشت برای زدن به چاک و خلاصشدن. از همهی اینها گذشته، از لحاظ تاریخی، دیگر زمان چرخاندن یک کشور به روش "استعماری کلاسیک" به سر آمده و تاریخ مصرفاش گذشته بود. دیدیم که پشت سرش، چپ و راست در آفریقا کشورها اعلام استقلال کردند. اگر دنیا ضد آپاراتاید آفریقای جنوبی موضع خصمانه نمیگرفت، تلاش ماندلا و پشتیبانان او نیز ره به جایی نمیبرد.
معتقدم بدون جلب توجه اذهان عمومی و دولتها و پشتیبانی ابررسانههای غربی، جنبش شکفته در ایران، بهبار نخواهد نشست.
جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸
مرگ مایکل جکسون و مسئلهی امروز ایران
کمتر حادثهای چون مرگ ناگهانی مایکل جکسون میتوانست رویدادهای امروز ایران را در سایه بیاندازد! در چشم خبرگزاریهای جهان، موضوع قیام در خیابانهای ایران، از صدر خبر به حاشیه پرتاب شد... که ماندن در حاشیه، سرنوشتی جز خاکخوردن ندارد. پوششدادن لحظهای قیام ملت در ایران توسط رسانهها و کلاً خبررسانی، نقش عمدهای در تهییج و ادامهیافتن حرکت ایفا میکند.
در بارهی مایکل جکسون -هنرمند بینظیر و سلطان پاپ- حرف زیاد است که میشود همهجا دید، شنید و خواند. چیزی که من اما میخواهم بگویم این است که او شاید تلفشدهترین استعداد هنری آمریکا باشد که نه زندگی کرد، نه عاقبت خوشی داشت. روانش پایا!
در بارهی مایکل جکسون -هنرمند بینظیر و سلطان پاپ- حرف زیاد است که میشود همهجا دید، شنید و خواند. چیزی که من اما میخواهم بگویم این است که او شاید تلفشدهترین استعداد هنری آمریکا باشد که نه زندگی کرد، نه عاقبت خوشی داشت. روانش پایا!
پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸
رکسانا صابری در سی ان ان
امشب قرار است رکسانا صابری[1] در CNN ظاهر شود و در بارهی آنچه در مدت حبس بر او رفته سخن بگوید[+]. زمانش: ده شب به وقت شرق آمریکا.
امیدوارم لااقل اینیکی مثل آن تعداد صادراتی فرصتطلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" بهاصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوشبرخوردی" برادران اطلاعات چهها که نگفتند!
توضیحات:
1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشقاش این بود که با ملاهای اصلاحطلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبانبسته در آخر بدجوری بهای "عشقاش" را پرداخت کرد!
2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب "مهربانی و انسانیت" برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیهی بازداشتاش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزهی نوبل فرصتطلبی هم برای اینیکی کم است...
امیدوارم لااقل اینیکی مثل آن تعداد صادراتی فرصتطلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" بهاصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوشبرخوردی" برادران اطلاعات چهها که نگفتند!
توضیحات:
1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشقاش این بود که با ملاهای اصلاحطلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبانبسته در آخر بدجوری بهای "عشقاش" را پرداخت کرد!
2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب "مهربانی و انسانیت" برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیهی بازداشتاش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزهی نوبل فرصتطلبی هم برای اینیکی کم است...
دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸
اگر میخواهید سیستم فلج شود...
من در میان اینهمه به اصطلاح "راه حل"، یک مورد نغز ندیدم که گره از کار بگشاید. اغلب این انشانویسیها حکایت از ترس ماتحت دارند نه چیز دیگر! من میگویم آدم اگر میخواهد حرف بزند، باید صریح و واضح بگوید، لااقل کمی هم رویش فکر کند، نه اینکه بر اصل فرهنگ تقیه، هی خودش را بزند به این دیوار و آن دیوار که محتوا در این بین گم بشود...
وقتی موجی به بزرگی آنچه این روزها دیدیم راه افتاد، خیلی ساده میتواند طومار برادران را درهم بپیچد... اگر هدفمند باشد. انداختن این سیستم راهش این است:
1- تصرف صدا و سیما
2- جلوگیری از صدور نفت
3- ناامنکردن فضا برای چند سفارت خارجی (طرفهای عمدهی اقتصادی جمهوری اسلامی) مثل چین، آلمان، فرانسه و ژاپن و مختلکردن کار روزانهشان.
من اینجا ننشستهام تز انقلابی بدهم مثل دیگر آقایان که میخواهند در نظام آینده وکیل و وزیر بشوند. لپ کلام من اما این است که "شترسواری دولا-دولا نمیشود"! اگر میخواهید این نظام ستمگر برود، باید بازوهایش را از کار بندازید و الا هر روز از شما میکشد و آب هم از آب تکان نمیخورد... و تا آخر عمر باید توسریخور مشتی آخوند و عمله-اکرههایشان باقی بمانید.
وقتی موجی به بزرگی آنچه این روزها دیدیم راه افتاد، خیلی ساده میتواند طومار برادران را درهم بپیچد... اگر هدفمند باشد. انداختن این سیستم راهش این است:
1- تصرف صدا و سیما
2- جلوگیری از صدور نفت
3- ناامنکردن فضا برای چند سفارت خارجی (طرفهای عمدهی اقتصادی جمهوری اسلامی) مثل چین، آلمان، فرانسه و ژاپن و مختلکردن کار روزانهشان.
من اینجا ننشستهام تز انقلابی بدهم مثل دیگر آقایان که میخواهند در نظام آینده وکیل و وزیر بشوند. لپ کلام من اما این است که "شترسواری دولا-دولا نمیشود"! اگر میخواهید این نظام ستمگر برود، باید بازوهایش را از کار بندازید و الا هر روز از شما میکشد و آب هم از آب تکان نمیخورد... و تا آخر عمر باید توسریخور مشتی آخوند و عمله-اکرههایشان باقی بمانید.
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸
و این روزهای ایران ما...
جداً مایهی شرم است: در قرن بیستویک، در سال 2009، عدهای را که میخواهند نظر بدهند به خاک و خون بکشند! ما واقعاً در کجای این دنیا زندگی میکنیم؟ آنچه جمهوری اسلامی این روزها با مردم کرد، تفانداختن به چهرهی مدنیت و آزادی بود و بس.
در کل، اینکه دقیقاً چه خواهد شد را نه من میدانم و نه تو؛ آرزویم اما این است که شر نکبت جمهوری اسلامی از صفحهی تاریخ کنده شود!
در کل، اینکه دقیقاً چه خواهد شد را نه من میدانم و نه تو؛ آرزویم اما این است که شر نکبت جمهوری اسلامی از صفحهی تاریخ کنده شود!
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸
کمی در مورد کار و زندگی مهاجرت
بر خلاف اتمسفر موجود، من امسال چندان رکود اقتصادی را حس نکردم؛ برعکس، از سالهای گذشته خیلی سرم شلوغتر بود. حالا چرا؟
1- بخشی از قضیه همیشه برمیگردد به شانس، که فعلاً فاکتورش میگیریم؛ ولی چیزی که مسلم است، آدم اگر وجدان کاری داشته باشد و درست کارش را انجام بدهد، بهجای اینکه به چند دلار پول اضافه در لحظه فکر کند، با انصاف عملاً نهال کارهای بزرگتر را بکارد، آیندهنگر باشد و با کیفیت کارش دل مردم را بهدست آورد و زمینهی ذهنی مثبت ایجاد کند، سابقهی درستی از خودش بهجا میگذارد که همین میشود میدانی خودزا برای بیزنسهای بعدی. این یکی از بهترین و سالمترین راههای گسترش شبکهی کاری است.
2- تجربه هم سهم مهمی در کسب ایفا میکند. من معتقدم با تمرکز کامل و جدی روی کار، باید در هر دقیقه، چند دقیقه تجربه کسب کرد. در اساس، نباید با زمان حرکت کرد، بلکه باید از زمان جلو زد تا در قافلهی آنها که قبلاً از زمان جلو زدهاند قرار گرفت. غیر از این راهی برای بالاآمدن نیست.
3- نکتهی دیگر وقتگذاشتن روی کار است. کسی اگر برای خودش برنامه گذاشت که مثلاً ساعت هشت صبح میروم سر کار و پنج برمیگردم، او هیچوقت نمیتواند بیزنسمنی موفق باشد. او در واقع مشی کارمندی را میخواهد به دنیای بیزنس تحمیل کند. برای بیزنس باید آنقدر وقت صرف کرد که نیازش است؛ مخصوصاً بیزنسهای نوپا که صرف وقت بیشتری را میطلبند. منظور من این نیست که باید خود را به موج بیزنس سپرد و تا هر جا که خواست با آن رفت و از زندگی هیچ نفهمید؛ من میگویم در مرحلهی پایهگذاری تا نقطهی "جاافتادن"، زیاد نباید در قیدوبند زود-تعطلیل-کردن بود؛ البته باید زود شروع کرد.
4- نکتهی دیگر فاصلهگرفتن از دنیای تخیل و چسبیدن به واقعیت زندگی است. برای من چند سالی طول کشید تا درک کنم دیگر شهروند جامعهی ایران نیستم و زندگیام دارد روی خاکی دیگر میگذرد... ولی بالاخره به این درک رسیدم. شوربختی اینجاست که خیلیها هیچوقت به این درک نمیرسند. بسیاری را دیدهام که جسماً اینجا هستند، ولی ذهنشان کماکان دارد در کوچهپسکوچههای ایران قدمآهسته میرود! خیلیشان اول انقلاب آمدهاند و سیسال حتا کافی نبوده به درکی واقعی از زندگی جدید برسند، غافل از اینکه ایران "ذهنی" آنها، ایران دورهی شاه است نه زمامداری آخوند. چسبیدن به مسائل ایران، راهی است برای فرار از واقعیت موجود زندگی؛ فرار از آن فضایی که داریم در آن نفس میکشیم. همهمان آرزوی ایرانی آزاد و آباد را داریم. آرزو خوب است، اما افسار زندگی را که نمیشود کامل داد دست آرزو؟
اینها جدل ذهنی است و ذهن ما انباشته است از جدالهای ریز و درشت... ولی باید ببینیم تا چه حد بر این جدالها مسلطایم؟ نمیشود علایق و سلایق و سوابق ذهنی را یکجا دور ریخت و ذهن را ازشان پاک کرد، ولی باید سعی در کنترلشان کرد.
شروع زندگی مهاجرت؟
تطبیقپذیری تحمیلی است که انسانها -بسته به شرایطشان- در مقابلاش مقاومت میکنند. همگیمان مقاومت میکنیم. آن لحظه که فضا و مواد خام زندگیمان را آنطور که هست -نه آنطور که در ذهنمان پرسه میزند- شناسایی کردیم، تازه آنموقع لحظهی ورودمان است به واقعیت زندگی مهاجرت. از اینجاست که ما شروع میکنیم به بهدستآوردن شأن شهروندی در جامعهی نو.
1- بخشی از قضیه همیشه برمیگردد به شانس، که فعلاً فاکتورش میگیریم؛ ولی چیزی که مسلم است، آدم اگر وجدان کاری داشته باشد و درست کارش را انجام بدهد، بهجای اینکه به چند دلار پول اضافه در لحظه فکر کند، با انصاف عملاً نهال کارهای بزرگتر را بکارد، آیندهنگر باشد و با کیفیت کارش دل مردم را بهدست آورد و زمینهی ذهنی مثبت ایجاد کند، سابقهی درستی از خودش بهجا میگذارد که همین میشود میدانی خودزا برای بیزنسهای بعدی. این یکی از بهترین و سالمترین راههای گسترش شبکهی کاری است.
2- تجربه هم سهم مهمی در کسب ایفا میکند. من معتقدم با تمرکز کامل و جدی روی کار، باید در هر دقیقه، چند دقیقه تجربه کسب کرد. در اساس، نباید با زمان حرکت کرد، بلکه باید از زمان جلو زد تا در قافلهی آنها که قبلاً از زمان جلو زدهاند قرار گرفت. غیر از این راهی برای بالاآمدن نیست.
3- نکتهی دیگر وقتگذاشتن روی کار است. کسی اگر برای خودش برنامه گذاشت که مثلاً ساعت هشت صبح میروم سر کار و پنج برمیگردم، او هیچوقت نمیتواند بیزنسمنی موفق باشد. او در واقع مشی کارمندی را میخواهد به دنیای بیزنس تحمیل کند. برای بیزنس باید آنقدر وقت صرف کرد که نیازش است؛ مخصوصاً بیزنسهای نوپا که صرف وقت بیشتری را میطلبند. منظور من این نیست که باید خود را به موج بیزنس سپرد و تا هر جا که خواست با آن رفت و از زندگی هیچ نفهمید؛ من میگویم در مرحلهی پایهگذاری تا نقطهی "جاافتادن"، زیاد نباید در قیدوبند زود-تعطلیل-کردن بود؛ البته باید زود شروع کرد.
4- نکتهی دیگر فاصلهگرفتن از دنیای تخیل و چسبیدن به واقعیت زندگی است. برای من چند سالی طول کشید تا درک کنم دیگر شهروند جامعهی ایران نیستم و زندگیام دارد روی خاکی دیگر میگذرد... ولی بالاخره به این درک رسیدم. شوربختی اینجاست که خیلیها هیچوقت به این درک نمیرسند. بسیاری را دیدهام که جسماً اینجا هستند، ولی ذهنشان کماکان دارد در کوچهپسکوچههای ایران قدمآهسته میرود! خیلیشان اول انقلاب آمدهاند و سیسال حتا کافی نبوده به درکی واقعی از زندگی جدید برسند، غافل از اینکه ایران "ذهنی" آنها، ایران دورهی شاه است نه زمامداری آخوند. چسبیدن به مسائل ایران، راهی است برای فرار از واقعیت موجود زندگی؛ فرار از آن فضایی که داریم در آن نفس میکشیم. همهمان آرزوی ایرانی آزاد و آباد را داریم. آرزو خوب است، اما افسار زندگی را که نمیشود کامل داد دست آرزو؟
اینها جدل ذهنی است و ذهن ما انباشته است از جدالهای ریز و درشت... ولی باید ببینیم تا چه حد بر این جدالها مسلطایم؟ نمیشود علایق و سلایق و سوابق ذهنی را یکجا دور ریخت و ذهن را ازشان پاک کرد، ولی باید سعی در کنترلشان کرد.
شروع زندگی مهاجرت؟
تطبیقپذیری تحمیلی است که انسانها -بسته به شرایطشان- در مقابلاش مقاومت میکنند. همگیمان مقاومت میکنیم. آن لحظه که فضا و مواد خام زندگیمان را آنطور که هست -نه آنطور که در ذهنمان پرسه میزند- شناسایی کردیم، تازه آنموقع لحظهی ورودمان است به واقعیت زندگی مهاجرت. از اینجاست که ما شروع میکنیم به بهدستآوردن شأن شهروندی در جامعهی نو.
چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸
قضیهی "جمعهی پاک" و آزادی کسب
امسال بالاخره کسبه Eaton Center اجازه پیدا کردند که روز جمعهای که میآید، یعنی در Good Friday باز باشند. من حوصله ندارم برای آنها که نمیدانند توضیح دهم که Good Friday اصلاً چی هست (بچرخند در گوگل پیدایش کنند)، فقط این را بگویم که این "ارفاق دولتی"، با مخالفت بعضی معتقدین به دین مسیح روبهرو شده. حرف این عده این است که "ما مردم به استراحت هم نیاز داریم و بایستی روزی را کنار خانواده سر کنیم" که در بنیاد بهانهای است برای لاپوشانی اعتقادات مذهبیشان! حرف اینها در اساس بیراه نیست، اما چون پایهی مذهبی-دینی دارد، لاجرم ربطی به شعور و عقل ندارد. اگر امروز در شهر تورنتو -شهری که همین چند دهه پیش کارکردن در یکشنبه جرم بود و مجازات داشت- هفتاد و دو ملت دارند کنار هم -بیدردسر- زندگی میکنند و شأن انسانیشان حفظ میشود، اینها همه از مواهب سکولاریسم است.
من معتقدم "کسب" یک حق است و پارهای است جدانشدنی از تمدن بشری. مگر میشود عدهای کاسبی نکنند و بخش عمدهتری خرید؟ در یک کلام: جامعهی باز و پویا، جامعهای است که اقتصاد در آن آزاد باشد. در ثانی، چرا باید دین در هر موردی برای جامعه کسبِ تکلیف کند؟ آیا باید اجازه داد که پای آموزههای دینی به اقتصاد نیز کشیده شود، آنهم در کشوری سکولار که دین رسمی ندارد؟
مسیحیها -بهویژه کاتولیکها- میگویند که کارکردن در "جمعهی پاک" توهین است به عقاید آنها. باید پرسید: آیا بازداشتن جمعیت بزرگی که مسیحی نیستند از کار -و گرفتن حق انتخاب از آنها-، توهین به آنها نیست؟
من معتقد نیستم که انسانها به دین همدیگر احترام میگذارند. بهواقع انسانها "وانمود" میکنند که احترام میگذارند. کسی که به دینی ایمان دارد، در مرحلهی نخست میآموزد که دین او از دیگر دینها و مذاهب بهتر است. این اصولاً اساس ایمان به یک دین است. پس او عملاً نمیتواند احترامی برای دیگر ادیان قائل باشد. از این رو، لازمهی احترام به حقوق بشر، بریدن پای احکام دینی-مذهبی از حوزهی جامعه و تبعید آن به حوزهی خصوصی است.
من معتقدم "کسب" یک حق است و پارهای است جدانشدنی از تمدن بشری. مگر میشود عدهای کاسبی نکنند و بخش عمدهتری خرید؟ در یک کلام: جامعهی باز و پویا، جامعهای است که اقتصاد در آن آزاد باشد. در ثانی، چرا باید دین در هر موردی برای جامعه کسبِ تکلیف کند؟ آیا باید اجازه داد که پای آموزههای دینی به اقتصاد نیز کشیده شود، آنهم در کشوری سکولار که دین رسمی ندارد؟
مسیحیها -بهویژه کاتولیکها- میگویند که کارکردن در "جمعهی پاک" توهین است به عقاید آنها. باید پرسید: آیا بازداشتن جمعیت بزرگی که مسیحی نیستند از کار -و گرفتن حق انتخاب از آنها-، توهین به آنها نیست؟
من معتقد نیستم که انسانها به دین همدیگر احترام میگذارند. بهواقع انسانها "وانمود" میکنند که احترام میگذارند. کسی که به دینی ایمان دارد، در مرحلهی نخست میآموزد که دین او از دیگر دینها و مذاهب بهتر است. این اصولاً اساس ایمان به یک دین است. پس او عملاً نمیتواند احترامی برای دیگر ادیان قائل باشد. از این رو، لازمهی احترام به حقوق بشر، بریدن پای احکام دینی-مذهبی از حوزهی جامعه و تبعید آن به حوزهی خصوصی است.
اشتراک در:
پستها (Atom)