سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

رومن پولانسکی تجاوزگر - سکوت رسانه‌ها!

رومن پولانسکی (Roman Polanski)، یکی از فیلم‌سازان چپ "سینمای مستقل" این‌روزها، آن‌طور که خبرها می‌گویند، سال 1977 (دهم مارس) در لوس‌آنجلس به دختری سیزده‌ساله به اسم Samantha Geimer تجاوز می‌کند. قضیه در خانه‌ی خالی جک نیکلسون اتفاق می‌افتد: پولانسکی 44 ساله، با خوراندن داروی خواب‌آور (مخدر) به دخترک سیزده‌ساله -که به‌عنوان مدل عکاسی استخدام شده بوده-، او را به وان-جکوزی حمام می‌کشاند و باقی‌ قضایا! بعد از آن، او در دادگاه به جرم تجاوز محکوم می‌شود و 42 روز موقتاً حبس می‌شود و درست یک‌روز قبل از اجرای حکم قطعی دادگاه، به فرانسه [در] می‌رود (1978).

رومن پولانسکی، همین دو روز پیش که برای شرکت در فستیوال فیلم زوریخ (و احتمالاً گرفتن جایزه) به سوییس می‌رود، همان‌جا دستگیر می‌شود؛ بعد از 31 سال.[منبع] جالب این‌جاست که پولانسکی در سوییس مالک خانه‌ای‌ست که طبعاً گاه‌وبی‌گاه به آن‌جا سفر می‌کرده (هم جای قشنگی‌ست، هم به فرانسه نزدیک)، ولی دستگیری‌اش می‌کشد به این‌روزها... که باید گشت پی دلیل سیاسی پشت ماجرا.

سئوال این است که چرا تا‌به‌حال، همه‌ی رسانه‌ها و اکتیویست‌های چپ اروپایی مهر سکوت بر لب زده بوده‌اند، آن‌هم برای جرمی به این چندش‌آوری؟ چرا در تمام این مدت دولت‌های اروپایی هیچ اقدامی در این‌باره نکرده‌اند؛ اقدامی نکرده‌اند که هیچ، فرانسه او را با آغوش باز پذیرفته و باقی هم چپ‌وراست به این "مبارز چپ مستقل ضد آمریکایی" جایزه بذل‌وبخشش کرده‌اند و شرایط صعودش به قله‌ی شهرت را مهیا؟ چرا هنرمندان "انسانگرا" و سیاستمداران "بشردوست" اروپایی (و تعدادی هم آمریکایی)، با نادیده‌گرفتن جرمی که محرز است، برای آزادی او یقه می‌درانند؟

حکایت پولانسکی و 31 سال زندگی آزادانه‌اش در اروپا، حکایت سربریده‌شدن حقوق بشر و عدالت، در پای ایدئولوژی و مقاصد سیاسی است.

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

رفتن دیوید میلر؟!

به نظرم جمعه‌ی گذشته بود که دیوید میلر -شهردار تورنتو- اعلام کرد، دیگر حاضر به ابقا در پست شهرداری نیست. من کاری ندارم که چه شد او این پست را ترک [خواهد] کرد و اصولاً کارنامه‌ی کاری‌اش چیست؛ انگشت اشاره‌ام فقط رو به نفس این عمل او است.
خیلی‌ها می‌گویند او آدم ضعیفی است -چون نایستاده و نجنگیده‌- و خلاصه حرکت‌اش را نوعی "فرار از مسئولیت" حساب می‌کنند. من دقیقاً برعکس، فکر می‌کنم دیوید میلر نشان داد سیاستمداری‌ست به‌غایت شجاع.
شهردار مهم‌ترین شهر یکی از مهم‌ترین کشورهای جهان، دیده‌ است از عهده‌ی مسئولیت خود برنمی‌آید (حالا به هر دلیلی)، آمده صراحتاً این را اعلام کرده تا میدان باز بشود برای آدمی [احتمالاً] مستعدتر. این آدم از پُست و موقعیتی دل کنده که خیلی‌ها در آروزیش دارند پرپر می‌زنند و حاضرند خیلی چیزها را فدا کنند تا به آن برسند و در آن باقی بمانند. این خودش درسی است برای سیاسیون فرتوت عاشق قدرت جهان سومی... و البته جهان اولی. دل‌کندن از قدرت اسم‌اش اگر شجاعت نیست، پس چیست؟ آدم این روزها به مطالب بعضی از رسانه‌های تورنتو که دقیق می‌شود، می‌بیند فرهنگ "شهیدسازی" در این‌ها هم انگار بدجوری رخنه کرده!

جان کلام: اگر دیوید میلر در دوران شهرداری خود خلافی مرتکب شده باشد، حتماً محاکمه خواهد شد؛ اگر کم‌کاری یا اشتباه کرده باشد، کارنامه‌اش نشان خواهد داد؛ منصفانه اما این است که طرز رفتن‌اش حمل بر شجاعت‌اش بشود نه بزدلی‌اش.

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

گروه راک ایرانی

این ویدئویی که کنار صفحه گذاشته‌ام مال گروهی است به اسم Minus One، داخل خاک ایران؛ درست ور دل امام رضا! باورنکردنی‌ است که از خاک شهری عمیقاً مذهبی و آخوندپرور مثل مشهد، موسیقی راک جوانه بزند...
آن‌طور که خودشان می‌گویند، تا حالا سه ویدئو بیرون داده‌اند که من دوتایش را بیش‌تر ندیده‌ام[یک و دو]. سبک کارشان "راک آلترناتیو" است، با ته‌مایه‌هایی از سنت ایرانی موسیقی (مثل گیتار آخر همین ترانه). به هر حال برای من جالب است که در بازار داغ تولیدات خودی-سنتی، موزیک غیر خودی هم ساخته شود.
این‌جور حرکت‌ها، گذشته از ابداع و همراهی با جهان امروز، شنای جسورانه‌ای است بر خلاف جریان آب، در میان جماعت موج‌سواران.

  • بعد از تحریر: سومی‌اش را هم همین الان دیدم: [+]
  • جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

    اشاره به بحث "رسانه‌ی ملی"

    این بحث "رسانه‌ی ملی" از آن بحث‌هاست که باید حسابی رویش دقیق شد و موی از ماست‌اش کشید، فقط حیف که به حد "بازی‌ای وبلاگی" نزول کرده است؛ حیف! من‌هم حرف‌هایی دارم در این باره که بشود خواهم زد. طرفه این‌که فکر می‌کنم اعتقاد به داشتن "رسانه‌ای ملی" در چارچوب این رژیم از پایه غلط و نشانه‌ی استبدادزده‌گی جمعی است؛ نشانی‌ست از نداشتن دانش و درکی کافی از مفهوم "رسانه‌ی آزاد" در فضایی باز. شاید حرفم ثقیل به‌چشم بیاید... که حتماً می‌آید. امیدوارم بتوانم ایده‌‌ام را سر فرصت عبارت‌بندی کنم و شرح بدهم.

    یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

    China Blue

    چند روز پیش TVO مستندی پخش کرد راجع به "بهره‌کشی" در چین به اسم China Blue. فیلم، گوشه‌ای بود از سرگذشت رونق اقتصادی و حضور کاپیتالیسم جهان‌گرا در کشوری کمونیستی که به‌کارکشیدن کودک در آن امری عادی‌ست. فیلم تأثیرگذاری‌ست. البته من فکر می‌کنم در خیلی از جاهای دنیا، وضع بدتر از آن چیزی باشد که در این فیلم می‌بینیم.

    دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

    اشاره‌ای به فیس‌بوک

    گاهی که می‌شود، سری می‌زنم به فیس‌بوک ببینم دنیا دست کی‌ست. گذرا اغلب رد می‌شوم از روی عکس و فیلم و نوشته‌ها... چیزی که هست، خیلی از بلاگرها رو آورده‌اند به فیس‌بوک، به جای وبلاگ. علت‌اش را باید دید که چیست.
    به‌نظرم فیس‌بوک خیلی بیش‌تر به "کافه‌ی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعی‌تر است. رفت‌و‌آمد در آن بیش‌تر است. برخوردها خلاصه‌تر و کوتاه‌تر است (نمی‌گویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانه‌تر تقسیم می‌شود، برای همین [تقریباً] فرصت خوانده‌شدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشم‌گیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجان‌انگیزتر از کهنه است.
    متن اما در فیس‌بوک ماندگاری ندارد. پرده‌ی "فرمالیسم" بر پنجره‌های فیس‌بوک تیره‌تر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آن‌جا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقه‌ای زد و زود به خاموشی نشست.

    کیفیت پدیده‌ی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حال‌اش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیه‌ای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوه‌های یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را می‌مانند، هیچ‌کدام، بو و مزه‌ی آن میوه‌های کژ و کوژ و درهم میوه‌‌فروشی سر محله‌مان را ندارند...؟

    دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

    کسی می‌داند با BlackBerry چطور می‌شود فارسی نوشت یا لااقل به‌فارسی خواند؟
    این‌طوری شاید بشود گاهی این‌جا چیزی نوشت.

    دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

    روی عکس کلیک کنید و بعدشم خودتان قضاوت:)
    البته با "هوش سرشاری" که در رئیس جمهور ولایت سراغ داریم، بعید است پیام دخترک را گرفته باشد!

    یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

    برانگیختن جهان نسبت به قضایای امروز ایران

    در استکهلم سوئد، ایرانی‌های آن‌جا حمله‌ کرده‌اند به سفارت جمهوری اسلامی و انگار به داخل هم رفته‌اند و خلاصه بعضی از برادران را تمیز هم نواخته‌اند. خواستم بگویم: از هر مرامی که هستید، دست‌وپنجه‌تان درد نکند!
    چنین حرکاتی بهتر از هر تظاهرات "ده‌نفره‌‌ای، در یکی از چهارراه‌های پرت خارج از کشور" می‌تواند ذهن جوامع غربی را متوجه مسئله‌‌ی ایران کند. در تورنتو، همین یکی-دوماه پیش، سریلانکایی‌ها چند ساعت اتوبان را بستند و ترافیک به خورد ملت دادند، تا این‌ها حواس‌شان جمع شد که "بابا در سریلانکا مردم دارند سلاخی می‌شوند"! بعد از آن اخبار و تحلیل بود -در باره‌ی سریلانکا- که از درو‌دیوار رسانه‌ها می‌بارید. بنابراین، "با قربونتم، چاکرتم" به سبک حضرت استمرارطلبی بنام محسن سازگارا، فقط جنبشی داغ، بیات می‌شود و می‌رود پی کارِ خاک‌خوردن. حالا زانوی غم بغل کنید تا کی حرکت بعدی آغاز بشود...
    در ثانی، پس‌گرفتن مکانی اشغالی -حالا موقت و به شکل نمادین- کجایش خشونت‌طلبی است؟
    بعضی از دوستان انگار بدجوری خودشان را سر کار گذاشته‌اند با متد مدیتیشن و دنیای هپروت! در ذهن به‌هم‌ریخته‌ی این‌ها، تعریف و مرز مسالمت و خشونت بدجوری مغشوش شده است. اگر روش مسالمت‌آمیز گاندی جواب داد، برای این بود که یک پتانسیل هشت‌صد‌میلیونی داخلی، یک ابرقدرت گردن‌کلفت سرخ پشت سرش بود. احتمالاً خود انگلیس هم صحنه گردانی می کرد! انگلیس زیر بروکراسی اداره‌ی هند زاییده بود و دنبال راهی می‌گشت برای زدن به چاک و خلاص‌شدن. از همه‌ی این‌ها گذشته، از لحاظ تاریخی، دیگر زمان چرخاندن یک کشور به روش "استعماری کلاسیک" به سر آمده و تاریخ مصرف‌اش گذشته بود. دیدیم که پشت سرش، چپ و راست در آفریقا کشورها اعلام استقلال کردند. اگر دنیا ضد آپاراتاید آفریقای جنوبی موضع خصمانه نمی‌گرفت، تلاش ماندلا و پشتیبانان او نیز ره به جایی نمی‌برد.
    معتقدم بدون جلب توجه اذهان عمومی و دولت‌ها و پشتیبانی ابررسانه‌های غربی، جنبش شکفته در ایران، به‌بار نخواهد نشست.

    جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸

    مرگ مایکل جکسون و مسئله‌ی امروز ایران

    کم‌تر حادثه‌ای چون مرگ ناگهانی مایکل جکسون می‌توانست رویدادهای امروز ایران را در سایه بیاندازد! در چشم خبرگزاری‌های جهان، موضوع قیام در خیابان‌های ایران، از صدر خبر به حاشیه پرتاب شد... که ماندن در حاشیه، سرنوشتی جز خاک‌خوردن ندارد. پوشش‌دادن لحظه‌ای قیام ملت در ایران توسط رسانه‌ها و کلاً خبررسانی، نقش عمده‌ای در تهییج و ادامه‌یافتن حرکت ایفا می‌کند.

    در باره‌ی مایکل جکسون -هنرمند بی‌نظیر و سلطان پاپ- حرف زیاد است که می‌شود همه‌جا دید، شنید و خواند. چیزی که من اما می‌خواهم بگویم این است که او شاید تلف‌شده‌ترین استعداد هنری آمریکا باشد که نه زندگی کرد، نه عاقبت خوشی داشت. روانش‌ پایا!

    پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸

    رکسانا صابری در سی ان ان

    امشب قرار است رکسانا صابری[1] در CNN ظاهر شود و در باره‌ی آن‌چه در مدت حبس بر او رفته سخن بگوید[+]. زمانش: ده شب به وقت شرق آمریکا.
    امیدوارم لااقل این‌یکی مثل آن تعداد صادراتی فرصت‌طلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" به‌اصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوش‌برخوردی" برادران اطلاعات چه‌ها که نگفتند!

    توضیحات:
    1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشق‌اش این بود که با ملاهای اصلاح‌طلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبان‌بسته در آخر بدجوری بهای "عشق‌اش" را پرداخت کرد!
    2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب "مهربانی و انسانیت" برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیه‌ی بازداشت‌اش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزه‌ی نوبل فرصت‌طلبی هم برای این‌یکی کم است...

    دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸

    اگر می‌خواهید سیستم فلج شود...

    من در میان این‌همه به اصطلاح "راه حل"، یک مورد نغز ندیدم که گره از کار بگشاید. اغلب این انشا‌نویسی‌ها حکایت از ترس ماتحت دارند نه چیز دیگر! من می‌گویم آدم اگر می‌خواهد حرف بزند، باید صریح و واضح بگوید، لااقل کمی هم رویش فکر کند، نه این‌که بر اصل فرهنگ تقیه، هی خودش را بزند به این دیوار و آن دیوار که محتوا در این بین گم بشود...
    وقتی موجی به بزرگی آن‌‌چه این روزها دیدیم راه افتاد، خیلی ساده می‌تواند طومار برادران را درهم بپیچد... اگر هدفمند باشد. انداختن این سیستم راهش این است:
    1- تصرف صدا و سیما
    2- جلوگیری از صدور نفت
    3- ناامن‌کردن فضا برای چند سفارت خارجی (طرف‌های عمده‌ی اقتصادی جمهوری اسلامی) مثل چین، آلمان، فرانسه و ژاپن و مختل‌کردن کار روزانه‌شان.

    من این‌جا ننشسته‌ام تز انقلابی بدهم مثل دیگر آقایان که می‌خواهند در نظام آینده وکیل و وزیر بشوند. لپ کلام من اما این است که "شترسواری دولا-دولا نمی‌شود"! اگر می‌خواهید این نظام ستمگر برود، باید بازوهایش را از کار بندازید و الا هر روز از شما می‌کشد و آب هم از آب تکان نمی‌خورد... و تا آخر عمر باید توسری‌خور مشتی آخوند و عمله-اکره‌های‌شان باقی بمانید.