جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۹۳

باورها یک‌دیگر را پوشش می‌دهند

بسیار می‌شنویم که "عقاید در کنار هم معنی می‌دهند" و "از برخورد آرا و چیدن دیدگاه‌ها کنار هم می‌شود به درکی جامع از حقیقت رسید" یا این‌که "قطعه‌ای از حقیقت نزد هر کس است و حقیقت نزد همگان است"... این‌ حرف‌ها همه درست هستند و حتا بدیهی هستند. اما باید دید این "حرف‌های درست" تا چه میزان در زندگی بشر امروز موضوعیت دارند؟
به باور من، خیلی بیش از این‌که عقاید در کنار هم معنی بدهند، عقاید یکدیگر را پوشش می‌دهند و استتار می‌کنند. یعنی دیدگاهی که با درکِ ما بهتر سازگار باشد، دیگر دید...گاه‌ها را پس می‌زند و به باور ما تبدیل می‌شود. این باور اما تا زمانی باور ماست که دیدگاهی قوی‌تر جای آن را نگیرد. این‌جاست دقیقاً نکته‌ی تمرکز.
ما نمی‌توانیم به واسطه‌ی این‌که "حقیقت نزد همگان است" به آن‌چه باور داریم با تردید بنگریم. ذهنی مردد، ذهنی است غیر قابل اتکا. چگونه می‌شود دیدگاهی شک‌آلود را به عمل تبدیل کرد؟ وقتی ما به دیدگاه خود باوری راسخ نداریم، چرا باید دیگران داشته باشند؟ چگونه می‌توانیم دیدگاهی معلق و شک‌آلود را تبلیغ کنیم یا از آن دفاع کنیم؟
انسان لازم است به باورهای خود اعتماد کند، اما نسبت به عقاید جدید نیز ذهنی باز داشته باشد؛ چه بسا دیدگاهی نو و بهتر بتواند دیدگاه پیشین او را پوشش بدهد. این‌گونه نگاه علاوه بر این‌که موتور حرکت در ما را روشن نگه می‌دارد، جلوی دچارشدن ما به جزم‌گرایی و تک‌سونگری را نیز می‌گیرد.

بزرگی مشکلات

شما وقتی می‌خواهید جنسی را بخرید و پول کافی در جیب دارید، خیلی ساده خریدتان را می‌کنید. وقتی می‌خواهید کاری را که مورد علاقه‌تان است انجام بدهید، مثلاً ورزش، اگر وقت و توان بدنی کافی داشته باشید، انجامش می‌دهید. اما اگر چنین امکانی نداشته باشید چطور؟ هیچ‌یک از این کارها برای‌تان ممکن نیست. این‌جا ماهیت مسئله یکی‌ست، اما موقعیت و جایگاه شما دوگانه است؛ و همین جایگاه است که تعیین می‌کند شما قادر به انجام کاری هستید یا نیستید.
ما هنگامی نام یک عمل یا خواسته را "مشکل‌" می‌گذاریم ...که نتوانیم از عهده‌ی انجام آن برآییم یا فکر کنیم که نمی‌توانیم. مثلاً پدری که توانایی مالی ندارد فرزندش را در مدرسه‌ای دلخواه ثبتِ نام کند، به ثبت نام به شکل یک مشکل می‌نگرد. اما اگر توانش را داشت چه؟ آن‌را موردی قابل حل می‌بیند.
کوچک یا بزرگی مشکلات بسته به کوچک یا بزرگی توانایی‌های ما است. مشکل هنگامی بزرگ است که ما کوچک‌تر از آن باشیم. انسان هنگامی که از مشکلاتش بزرگ‌تر شود، اساساً آن‌ها را دیگر "مشکل" نمی‌بیند.

تصمیم از سر عصبیت

بدترین نوع تصمیم‌ها زمان عصبانیت گرفته می‌شوند! بی‌اغراق صدی-نود تصمیم‌های از روی عصبانیت آدم را دچار گرفتاری‌های بعدی می‌کنند. فوران احساسات عقل را زایل می‌کند و قادر است یک سوء تفاهم کوچک را به دشمنی‌ای آتشین تبدیل کند...
هر تصمیمی -حتا کوچک- حتماً بایستی همراه با دوراندیشی باشد. یعنی انسان اول باید به عواقب عملش فکر کند، بعد دست به کار شود.
در هنگام عصبیت -که کم‌و‌بیش گریبان هر انسانی را می‌گیرد- بایستی تا آن‌جا که می‌شود خوددار بود و دست به هیچ کاری نزد. شکیبایی در این لحظات تضمینی است برای درنغلتیدن در گرفتاری‌های بعدی. بعد که خون از جوشیدن افتاد، عاقلانه‌تر می‌شود اقدام کرد..

نیروی انجام

بیل کازبی جمله‌ی مشهوری دارد به این شکل:
"In order to succeed, your desire for success should be greater than your fear of failure."
ترجمه‌اش:
«برای این‌که موفق شوید، جوشش درونی شما برای موفقیت باید بزرگ‌تر از ترس شما از موفق‌نشدن باشد.»
این آموزه تنها یکی از نشانی‌های جاده‌ی موفقیت نیست، بلکه چراغی است که تمام مسیر بالارونده‌ی زندگی را روشن می‌کند. اگر انسان از انجام آن‌چه لازم است واهمه داشته باشد، از مسیر طبیعی زندگی‌اش واپس خواهد ماند و همین‌طور در سراشیبی سقوط سرعت خواه...د گرفت.
ما اگر از انجام کاری که باید انجام شود بیم داریم، باید آن‌را چالشی برای خود قرار دهیم و به خود بگوییم: هر طور که شده، باید انجامش بدهم! مثلاً اگر باید در جمعی حاضر شوید که به‌خاطر یک‌سری رودربایستی‌های فامیلی از حضور خود شرم دارید، باید شرم بی‌مورد را کنار بگذارید و مخصوصاً آن‌جا بروید. اگر بر اساس معذوریتی اخلاقی، نمی‌توانید شخصی را که مزاحم زندگی شماست از صحنه‌ی زندگی خود بیرون کنید، بی‌مدارا باید این کار را انجام دهید. اگر کسی در فهرست فیسبوک به اعتبار شما صدمه می‌زند اما با این وجود دست‌تان به حذفش نمی‌رود، باید مصمم و بدون لحظه‌ای تردید این کار را بکنید. اگر عاشق کسی هستید و خجالت می‌کشید پیام عشق خود را به او برسانید، بدون کشتن وقت باید عشق خود را ابراز دارید.
چه کسی در زندگی‌اش از این‌گونه موارد ندارد؟ بهترین زمان همین الان است که بر ترس‌هایی که شما را از حرکت به جلو وا می‌دارد چیره شوید و گام اول را بردارید. وقتی این گام را برداشتید، یک مرحله از قبل بزرگ‌تر شده‌اید و هیچ‌گاه به مرحله‌ی قبلی باز نخواهید گشت.

راهِ به‌دست آوردن

برای به‌دست‌آوردن هر چیزی، کوچک یا بزرگ فرقی نمی‌کند، باید از یکسری چیزها گذشت. یعنی مثلاً اگر می‌خواهیم در فلان رشته تحصیل کنیم، باید زمان کافی و تلاش کافی روی آن بگذاریم. حال می‌شد این وقت را روی چیز دیگری گذاشت، اما چون آموختن آن رشته برای ما "مهم‌تر" است، ترجیح می‌دهیم وقت خود را صرف آن کنیم. این معادله‌ی دووجهی در تمام ابعاد زندگی جاری است.
برای این‌که به فلان نقطه سفر کنیم، باید وقت بگذاریم، بنزین مصرف کنیم، از کار خود بگذریم و ... هزینه‌هایی از این دست را متحمل شویم. و...قتی در یک جمع حضور داریم و می‌خواهیم با فرد ویژه‌ای هم‌کلام شویم، تبعاً این کار باعث می‌شود که هم‌صحبتی با دیگران را از دست بدهیم. این اتفاق در هر کاری که فکرش را بکنید می‌افتد؛ چه متوجه‌اش باشیم، چه نباشیم.
دانستن این واقعیت به ما کمک می‌کند که بدانیم برای به‌دست‌آوردن آن‌چه برای ما باارزش است، باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم و از خیر چیزهای دیگری که می‌شد به‌دست آورد یا همین الان داریم بگذریم. وقتی اول کار این‌را بدانیم، راحت‌تر می‌توانیم با موضوع کنار بیاییم.
نکته‌ی دیگر این است که انسان باید بفهمد برای رسیدن به نقطه‌ای مرتفع‌تر و به‌دست‌آوردن چیزی که در مغزه ارزش بیش‌تری دارد، باید از چیزهایی که ارزش کم‌تری دارند بگذرد. این رویه، ترجمان از خود گذشتگی و فداکاری است.
سر فرصت بیش‌تر به این موضوع خواهم پرداخت.

بن‌بست و راه خروج از آن

انسان‌هایی که به بن‌بست رسیده‌اند، خودآگاه یا ناخودآگاه، اطرافیان خود را نیز به بن‌بست می‌کشانند. آدمی خودخور و تماماً گرفتار، کارش تولید گرفتاری است. در مقابل، انسان‌هایی که در مسیر درست زندگی هر روز بیش‌تر شتاب می‌گیرند، خودآگاه یا ناخودآگاه برای اطرافیان خود مولد حرکت می‌شوند.
انسان‌هایی که در زندگی‌ای ایستا دارند درجا می‌زنند، اطرافیان خود را نیز به فرسایش می‌کشانند. پژمردگی و روح کسالت‌بار فرد، آن‌که به این روحیه خو گرفته و به آن هم‌چون "ارزشی انسانی" می‌نگرد، ارتعاشش فضای اطراف را دربر می‌گیرد. نقطه‌ی دیگر آن‌هایی هستند که هر روز چیز جدیدی می‌آموزند و اندوخته‌ای به کوله‌بارشان افزوده می‌شود. آن‌ها حتا اگر خود ندانند، تشویقی می‌شوند برای اطرافیان‌شان که در همین مسیر گام بردارند.
این‌، دو سو از خصلت انسان‌ها است و تبعات همنشینی با افرادی از هر گونه. زندگی ما که در بیش‌تر مواقع تابعی است از زندگی اجتماعی‌مان، همین‌گونه جلو می‌رود یا پس می‌نشیند. انتخاب هم‌نشین مناسب، تا به این میزان اهمیت دارد.

تا کجا می‌شود امیدوار بود؟

همه‌چیز که خوب پیش می‌رود، امیدوار‌بودن خیلی طبیعی است، اما وقتی پای گرفتاری به زندگی ما باز شد، تا کجا این روحیه‌ی امیدوار را با خود همراه داریم؟ وقتی همه چیز خوب پیش برود، انسان نیز مسیر طبیعی زندگی‌اش را می‌پیماید. اما وقتی مشکلات یکی از پس از دیگری ما را با خود درگیر کردند، تازه آن‌گاه است که آزمون "توسعه از درون" آغاز می‌شود. در این هنگام، انسان‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی راهِ حل اندیش که مشکلات را از پیش پای خود برمی‌دارند و به‌پیش می‌روند و گروهی که زیر تلنبار مشکلات کمر تا می‌کنند. گروه نخست امیدواری خود را نمی‌بازند؛ گروه دوم اما، شکوه‌کنان و زانوی غم بغل بگیرانی هستند که با چند باد پیاپی، بادبان‌شان می‌شکند.
تا زمانی که انسان راهِ مقابله با مشکلات را نیاموزد و در این میدان پا نگذارد، رشد واقعی را تجربه نخواهد کرد. هر مشکلی را باید چالشی دید برای بزرگ‌شدن.

نوشتن از سر آزرده‌گی

نوشتن از سر آزرده‌گی همیشه مایه‌ی پشیمانی است. حتا اگر بهترین مفاهیم زندگی در نوشته‌ای از سر آزرده‌گی گنجانده شود، باز نیرویی در آن نیست که کسی را برانگیزد. نوشته از روی آزرده‌گی پلی می‌سازد برای انتقال آزرده‌گی به مخاطب. این‌که "مفهوم مهم‌تر است یا روحیه‌ی نوشته"، چالشی است که اهل نظر سر آن بحث‌های فراوان کرده‌اند. آن‌چه اما مسلم است این است که خروج از روحیه‌ی سرخوش به‌آنی ممکن است، اما خارج‌شدن از حال‌وهوای یاس بسی سخت است.
علم می‌گوید: شوک خبر منفی شانزده‌بار قوی‌تر از خبر مثبت است! وقتی این واقعیت را می‌دانیم،‌ چرا به‌جای آگاهی‌رسانی و انتقال حس امید و شور زندگی، مخاطب خود را به "سنگ صبور" دلمرده‌گی‌های‌مان تبدیل کنیم؟

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۳

برد کوچک، باخت بزرگ!

در زبان انگلیسی مثالی داریم که اگر آن‌را بفهمیم و به‌کار بندیم، از دچارشدن به بسیاری دردسرهای احتمالی پیش‌گیری می‌شود. You may win the battle, but lose the war!
 یعنی:«ممکن است این پیکار را ببرید، اما نهایتاً در جنگ خواهید باخت!»
 این عبارت به ما می‌آموزد که در بسیاری از کارزارها اساساً نباید وارد شد، چون خاتمه‌اش چیزی جز باخت نیست. معلوم نیست پیشینه‌ی این عبارت چیست، اما هر چه هست، در دنیای اینترنت مصداق جدی دارد!
با اطمینان و از روی تجربه می‌گویم: محال است کسی از درگیری اینترنتی پیروز بیرون بیاید. شاید در ظاهر امر بتوانید طرف را ضربه‌فنی کنید، اما نفس درگیری برای شما عواقبی خواهد داشت که تا مدت‌ها از ذهن شما و اطرافیان‌تان پاک نخواهد شد و به نام و حیثیت شما آسیب جدی خواهد زد. شاید پیش بیاید که بر اثر عصبیتی لحظه‌ای یا چیره‌شدن احساسات بر خود،‌ ناخواسته پای شما به یک درگیری باز شود. توصیه‌ی صریح من این است که تا دیر نشده، بلافاصله از آن بگریزید! در این صورت، باقیمانده‌ی کلاس و اعصاب شما حفظ خواهد شد.
 با جدل‌های انتقادی، به هیچ‌کس نمی‌شود چیزی یاد داد، چون این جدل‌ها بخش عصبی فرد را تحریک می‌کنند و او را ناخودآگاه به موضع‌گیری وا می‌دارند. اعضای درگیر در یک جدل، تنها بر باورهای درست یا غلط خود متعصب‌تر می‌شوند. به همین روست که از آغاز،‌ باید از ورود به جدل‌های اینترنتی پرهیز کرد. قدر مرتبه‌ی خود را بدانید و از آن محافظت کنید.

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

در ارزیابی خویش

بسیاری از انسان‌ها در زندگی خود، چشم به قضاوت دیگران دوخته‌اند و از آن اثر می‌گیرند. زندگی بسیاری حتا از روی قضاوت دیگران شکل می‌گیرد. کافی است کسی در باره‌ی مقوله‌ای در زندگی آن‌ها نظری بدهد، از آرایش مو بگیرید تا سبک زندگی و فکرکردن، بلافاصله آن‌را تغییر می‌دهند!
چرا بسیاری از انسان‌ها این‌قدر تحت تاثیر محیط هستند؟ چرا بعضی بیش از حد به نظر دیگران بها می‌دهند و از اطرافیان -حتا تلویزیون- خط می‌گیرند؟ دلیلش روشن است: فقدان خودباوری.
باور به خود به این معنی نیست که هر چه ما امروز هستیم درست و کامل است! منظور این است که بدانیم این سازه و روانی که در آن زندگی می‌کنیم را می‌شود بهتر کرد، از این رو می‌شود به آن متکی بود. باور به خود، از اتکا به خویش می‌آید.
طرز تلقی انسان‌هایی که عقاید دیگران را به‌کل نادیده می‌گیرند روی دیگر سکه‌ی کسانی است که چشم‌بسته از دیگران پیروی می‌کنند. به نظرگاه دیگران اگر درخور است باید توجه کرد و اگر فایده‌ای در آن هست، باید درونی‌اش کرد؛ دستِ آخر اما، سکان‌دار این "من" باید خود فرد باشد. از این رو، در هیچ شرایطی نباید اجازه داد که قضاوت دیگران، به واقعیت وجودی ما تبدیل شود. ما باید خود ارزیاب خویش باشیم و بس.

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

جایگاه انسان در مقابل مشکلات

بزرگی یا کوچکی مشکلات در مقایسه با جایگاهی که انسان در آن قرار دارد معنی می‌دهد. از این رو، یک مشکل می‌تواند برای کسی کمرشکن، و همان مشکل برای دیگری اصلاً مشکل نباشد. قبض آب صد دلاری چهار ستون کسی را که تنها پنجاه دلار در جیبش دارد می‌لرزاند، اما برای کسی که صد هزار دلار در حساب پس‌اندازش موجود است، مثل مگسی است که با پشت دست آن‌را می‌تاراند!
 فکرکردن مدام به مشکلات و تمرکز روی آن‌ها عایدی‌ای ندارد جز سرخوردگی و باختن ته‌مانده‌ی شهامت ذخیره در خود. زانوی غم بغل کردن و نالیدن چه سودی دارد؟‌ در هنگام رویارویی با مشکلات، تنها فکری که باید در سر داشته باشیم یافتن راهِ حل برای برون‌رفت از آن وضعیت است. بهترین راه رفع مشکلات این است که خود از آن‌ها بزرگ‌تر شویم. چگونه؟ با افزایش آگاهی خود، تلاش بیش‌تر و عاقلانه‌تر، استفاده‌ی بهتر از زمان، بهتر فکر کردن و کلاً کارکردن روی زندگی خود از درون وسیع شویم؛ هر چقدر ما وسیع‌تر شویم، مشکل کوچک‌تر خواهد شد.

خود گو که کیستی!

پاره‌ای از ضرب‌المثل‌ها که نمودار باورهای عام است را بایستی مورد بازنگری قرار داد. برای نمونه:
«مشک آن است که خود ببوید
 نه آنکه عطار بگوید!»
این مثل در لفافه می‌گوید: اجازه بده دیگران بگویند تو کیستی! به‌عبارتی، در فرهنگ عامه‌ی ما، تشخیص بودِ انسان (میدان کیفیت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، اثرگذاری‌ها...) به قضاوت دیگران است نه خود فرد.
در جوامعی که عامه یک فرد را تعریف می‌کنند، فردیت وجود ندارد. فردیت مجموعه‌ای از شاخصه‌هایی است که در یک فرد جمع‌اند. این شاخصه‌ها در خیلی از مواقع منحصر تنها به یک فرد هستند. در جوامع فردگرا، فرد موظف به کشف خویش است و می‌داند این راهی است که یک‌تنه باید بپیماید. در جوامع توده‌وار، از آن‌جایی که فردیت فرد سرکوب می‌شود، هیچ‌گاه یک انسان به شکلی مستقل چهره و نام‌آور نمی‌شود.
رخ‌کردن انسان در بستر جامعه منوط به شرایطی است که زوایای یکتای شخصیتی و سلایق خاص آن فرد در شیوه‌ی گفتار/شنیدار/اندیشیدن را به‌رسمیت بشناسد. این شرایط در یک جامعه‌ی فردگرا که انسان شانی دارد چنین نمود می‌کند: فرد می‌تواند نظری بدهد که حتا با بافت فکری جامعه نخواند؛ سیاق زندگی‌اش را خود سازمان دهد؛ موضوعات مورد علاقه یا منفور را بسته به خواستِ خودش انتخاب ‌کند یا دوری ‌گزیند، نه دیکته از سوی قدرت برتر جامعه؛ به شهر/کشورش و جامعه‌اش احساس تعلق داشته باشد و برای بهترکردن آن بکوشد و مهم‌تر از همه او خود، خود را تعریف کند. انسان‌هایی که خود خالق زندگی خویش هستند، نه تنها در بهترکردن زندگی خویش، بل در همکاری با دیگر شهروندان نیز کوشا هستند. فرهنگ همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز و بی‌تنش از فردیت می‌آید.
در جامعه‌ی توده‌وار، فرد به جامعه و شهر/کشورش تنها "نوستالژی" دارد که در اکثر مواقع با "احساس تعلق" به‌اشتباه یکی گرفته می‌شود! هویت فردی در این جامعه در فراچنگ نیست، از این رو کسی برای به‌دست‌آوردن آن تلاشی نیز نمی‌کند. کسی به‌دنبال مطرح‌شدن نیست، چون مطرح‌شدن شاخصه‌ای عمیقاً منفی تلقی می‌شود.
آیا دقت کرده‌اید در جامعه‌ی ایرانی، هر کس تا می‌آید تلاش مستقلی بکند تا راه‌کاری ارائه دهد یا به زندگی را از نمایی دیگر بنگرد و حرف تازه‌ای بزند، بلافاصله با انگ "فلانی بدجوری می‌خواد خودش را مطرح کنه" روبه‌رو می‌شود؟ در جامعه‌ی توده‌وار، نخبه‌کشی به‌شکلی فراگیر صورت می‌گیرد، چون از سوی لایه‌های اجتماع پذیرفته شده است و پشتیبانی می‌شود و تنها نمی‌توان آن‌را مربوط به آتوریته دید. در چنین جامعه‌ای، مرزهای حقوق فردی را جامعه تعیین می‌کند که این مرزها، بسیار نیز تنگ هستند.
تنها راه به فردیت رسیدن، مبارزه با این هجمه‌ی ویرانگر است. انسان آن‌چه هست را باید با شجاعت اخلاقی فاش گوید. از تلاش‌ها، سلیقه‌ها، ایده‌آل‌ها و افکارش سخن بگوید، هر چند با ملاک خیلی‌ها نخواند. نگران انگ جامعه‌ی توده‌وار نباشد و در راه تعریف خود بکوشد. زندگی سفری است برای کشف "من". حل‌شدن در "ما"، جدی‌ترین تباه‌کننده‌ی "من" است. باید خود بود و خود زندگی کرد؛ آزادِ آزاد.