فتنه ساختهی گیرت وایدرز -نمایندهی پارلمان هلند- فیلم مستندی است که با آوردن فرازهایی از متن قرآن و پیوندزدن آن به وقایع تروریستی این سالها، در پی پدیدارشناسی و ریشهیابی تروریسم است. تا آنجا که به اساس نقد و نقادی مربوط میشود، هیچ انتقادی از فیلمساز نمیتوان کرد، ولی در کنارش، موضوع را نباید تکبعدی دید و بهتر است مو از ماستاش کشید.
۱- من به عنوان فردی غیر مذهبی معتقدم کسی که دینی و پیروانش را میکوبد تا دینی دیگر را تبلیغ کرده برکشد، اصولا کارش ارزشمند نیست. نقد صرف هم نیست. او خود سرباز یک دین است که در عالم رقابت دینها، وظیفهای جز رزم با دینهای دیگر ندارد. یک دست راستی ضد خارجی اروپایی که تمام وجودش نفرت است از دیگر نژادها، چطور میتواند مبلغ روشنگری و حفاظت از امنیت انسانها باشد؟
۲- کسی اگر تاکنون بلعیدهشدن آتی اروپا -و احیانا کل جهان غرب- توسط مسلمان اغلب متعصب و عقبمانده را ندیده، نامی جز ناآگاه شایستهاش نیست. ساخت بمب خبری در این زمینه کاریست تا بخواهید شجاعانه و سزاوار تکریم.
۳- باعث خجلت شرافت انسانی در قرن بیستویکم است که نقد یک دین -حال هر دینی- امنیت منتقد را همچنان به خطر میاندازد!
۴- زدن همهی مسلمان با یک چوب واقعا در ماهیت چه فرقی با روش تکفیرکنندگان متعصب مذهبی دارد؟ این هم مصداق از آن سوی بام افتادن است. من میگویم بین جامعهی مسلمانان -با همهی کمی و کاستیهاش- با مشتی فناتیک مذهبی فرق و فاصله هست و باید دیدش. نقد اگر ژرفا داشته باشد، این مرز روشن را از نظر دور نمیدارد.
۵- خطکشیدن بین جامعهی غربی "متمدن" و جامعهی اسلامی "بربر"، نشانیست از بیدانشی در حوزهی تاریخ. تا انسان بوده، انسانها از هم تاثیر گرفتهاند و از هم آموختهاند. ندید پیوند زنجیروار و ارتباط انسانی انسانها، دم خروس ذهن سیاهوسفیداندیش است و بیزار از جهان فراخ و میانی خاکستری.
۶- محتوی و فرم دو ستون توامان ساختمان نقد هستند. منتقدی اثرگذار است که در عین غنای محتوای اثرش، لحنی برازنده نیز انتخاب کرده باشد. تا به حال چه کسی دیده که با ناسزاگویی به کسی، او متنبه شده باشد؟
۷- با تمام این تفاصیل، نباید چشم بر واقعیتهای مطرحشده در این مستند فرو بست. خفهکردن منتقد به بهانهی حقوق بشر، نقض حقوق بشر است.
۸- گزافهگویی را نباید جای نقد جازد. برای نمونه، پیشنهاد فیلم برای "بیرونراندن بیش از پنجاه میلیون مسلمان و مسلمانزاده از اروپا"، با کدام قاعده میخواند و تا چه حد امکان اجرا دارد؟ در ثانی، چه کمکی به جامعهی اروپایی میکند؟ تا چه حد انسانی است؟ این به اصطلاح "راه حل" آیا قادر است گره بلعیدهشدن آتی اروپا را بگشاید؟ وحشت را میشود درک کرد، اما تعصب تاریکاندیشانه خود بیشتر وحشتزاست تا مرحم وحشت.
حرف باز هم است که بماند به مجالی دیگر...
Sunday، March 30، 2008
نوروز بر همگی شادان باد!
شاید عجیب بهنظر بیاید که کسی حتا وقت نکند در روزها صفحهی وبلاگ خودش را باز کند، اما انگار به نفعمان است که به حضور مسايل عجیب در این روزگار عادت کنیم!
خلاصه اگر نوروزانهای در این صفحه نقش نبست و برای یکایک شما یاران کارت تبریکی ارسال نشد دلگیر نشوید. قضیه از تنبلی آب نمیخورد به جان شما!
کارتهای اینترنتیتان را نیز تا آنجا که نفسم کشید جواب دادم، اما باز کلیاش ماند. در هر حال این نوشته بهانهای است برای توجیه کموقتی خودم که یکوقت به آدابنشناسی تعبیر نشود.
دستتان را به گرمی میفشارم و رویتان را به تبریک نوروز باستانیمان میبوسم (اگر مونث باشید البته بهتر است!).
نوروزتان گلباران و همهروزتان بهاری باد!
خلاصه اگر نوروزانهای در این صفحه نقش نبست و برای یکایک شما یاران کارت تبریکی ارسال نشد دلگیر نشوید. قضیه از تنبلی آب نمیخورد به جان شما!
کارتهای اینترنتیتان را نیز تا آنجا که نفسم کشید جواب دادم، اما باز کلیاش ماند. در هر حال این نوشته بهانهای است برای توجیه کموقتی خودم که یکوقت به آدابنشناسی تعبیر نشود.
دستتان را به گرمی میفشارم و رویتان را به تبریک نوروز باستانیمان میبوسم (اگر مونث باشید البته بهتر است!).
نوروزتان گلباران و همهروزتان بهاری باد!
Tuesday، March 11، 2008
مختصر: هوشنگ معینزاده و کتابهایش
ادبيات الحادی رشتهای است در ادبيات که با بهخدمتگرفتن فرم و زبان ادبی، به مفاهيم و مضامين نقاد دين و خدا میپردازد. از این رو، این سیاق، پیش و بیش از آنکه ارتقای ادبی (هنر برای هنر) مد نظرش باشد، روشنگری فلسفی را در هدف دارد. شيوهی ادبی یادشده در زبان ما کمسابقه نيست، اما تا بخواهيد کمياب است. دليلاش هم چوب تکفير همهی این سالها بوده است که احیانا یادآوری نمیخواهد.
هوشنگ معينزاده نمايندهای است بس گرانقدر در اين حوزه. معينزاده با ذهنی باز، نگاهی ژرف و نثری پرداخته، آثار ارجمندی آفريده است که هيچ خانه و کتابخانهای را از آنها خالی مباد. در جامعهای که غالب نويسندگان آن خودسانسوری و نان به نرخ روز خوردن را روش خود کردهاند، شجاعتمردی چون هوشنگ معينزاده چراغ پرنوری است در ظلمات سهمگیناش. هر چند مضمون آثار معین زاده سکوت غالب منتقدین ادبی را در پی داشته (لابد از ترس تکفیر)، با تمام این وصف، ماهیت غنی و محتوی روشنگر این آثار سببی بوده که زیر سایه نمانند و خوانندهی خود را در بیرون و درون مرز بیابند؛ اشتیاق روزافزون نسل جوان ایران به دانستن نیز از قلم نیافتد. ختم کلام اینکه چشمهی وجدان آدمی بایستی رو به خشکی باشد اگر خواندن آثار این نویسنده ستایشاش برنیانگیزد.
هوشنگ معينزاده نمايندهای است بس گرانقدر در اين حوزه. معينزاده با ذهنی باز، نگاهی ژرف و نثری پرداخته، آثار ارجمندی آفريده است که هيچ خانه و کتابخانهای را از آنها خالی مباد. در جامعهای که غالب نويسندگان آن خودسانسوری و نان به نرخ روز خوردن را روش خود کردهاند، شجاعتمردی چون هوشنگ معينزاده چراغ پرنوری است در ظلمات سهمگیناش. هر چند مضمون آثار معین زاده سکوت غالب منتقدین ادبی را در پی داشته (لابد از ترس تکفیر)، با تمام این وصف، ماهیت غنی و محتوی روشنگر این آثار سببی بوده که زیر سایه نمانند و خوانندهی خود را در بیرون و درون مرز بیابند؛ اشتیاق روزافزون نسل جوان ایران به دانستن نیز از قلم نیافتد. ختم کلام اینکه چشمهی وجدان آدمی بایستی رو به خشکی باشد اگر خواندن آثار این نویسنده ستایشاش برنیانگیزد.
Saturday، March 08، 2008
روز زن
روز زن که جهانیاش هشت مارس باشد، در اساس ارزشمند است، ولی مثل هر حرکت انسانی و سیاسی دیگر -اینروزها- یقهاش در دست تفسیر تفسیرگران گیر است. پای تفسیر آنجا به میان میآید که بحث "ارزش مقام زن" آغاز میشود. مظاهر عقبماندگی مذهبی که خوب میدانند متاعشان دیگر خریداری ندارد و احکامشان حتا بچههای مدرسهای را نیز به اجرا وانمیدارد، به تاکتیک همرنگِ جماعت شدن روی آورده، در پشت سنگری پناه گرفتهاند که کمترین ارادتی به سنگربان آن ندارند. اینروزها که به اطراف چشم بیاندازی، با شگفتی میبینی زنستیزترین افراد نیز شدهاند پرچمدار مبارزه برای حقوق زنان! اینها با رخنه به درون جنبشی که آرمان آن "احقاق حقوق زنان"* است، با پیچاندن تعرفه به این روشنی و خوانایی، در پی مسخ محتوی و نابودی بنیاد آن هستند.
مسئله واضح است: ادیان -در مجموعهی خود- زنان را موجودی دستِ دوّم و برای مصرف مرد معرفی میکنند. در این مورد بخصوص، فرقی بین ادیان و مذاهب نیست. انسان ایماندار و دینمحور نیز وظیفهی الهی دارد از دین خود تبعیت کند. زن دیندار -اگر مومن واقعی باشد- بایستی بپذیرد موجودی در مالکیت مرد است. مرد مومن نیز اعتقاد راسخ دارد زنش موجودی اوست. در ضلع دیگر، بنیادگرایان در گونههای مختلف و کانسرواتیوها، زن را نه چون انسانی مستقل، بل در مقام مادر و یا همسری بردبار میستایند، البته اگر به وظایف مادرانه و همسرانهی خود بهدقت عمل کند! چپیهای جوراجور نیز -با جدالی که با تمام مظاهر زیباییشناختی، عاطفی و معنوی دارند- با چشمبستن بر واقعیتهای بیولوژیک و روانی انسان، زن را به ماشینی تهی از احساس بدل میکنند؛ البته مرد را هم. آنان چون درک درستی از انسان ندارند، با مشتی شعار به اسم "انسانگرایی" که ربطی به واقعیت وجودی انسان ندارد، دولت و قدرت حاکم را در مقام مالک انسان مینشانند، نه خدمتگزار او. از اینروست که به دشمنی با بنیاد خانواده -که پناهگاه طبیعی انسان و پادزهر تنهایی اوست- برخاستهاند.
من میگویم اگر سخن از برابری میگوییم، منظور این باید باشد که انسانها در چشم قانون و از لحاظ استفاده از منابع طبیعی و امکانات مدنی برابر باشند. جنسیت طبیعت انسان است، نه شأن او. اینکه زن را به "مادر و همسر پارسا" تقلیل میدهند، با شعار آزادی از حجاب -که در بنیاد خود نماد سرافکندگی و ضدیت با آزادی زن است- دفاع میکنند یا با نگرش رادیکال فمینیستی، میخواهند ماهیچهها و پشمهای صورت زن را رشد دهند، ربطی به احقاق حقوق زنان و برابری ندارد. من فکر میکنم قبل از اینکه مجذوب شعارهای بعضی شویم، بهتر است اول در آنها دقت و اندیشه کنیم.
*من با آگاهی از عبارت "احقاق حقوق" در متن خود استفاده کردهام، برای اینکه عمیقاً معتقدم آنچه زنان در مبارزات انسانی خود بهدست میآورند، در واقع حقوقی است که در طول تاریخ از آنها گرفته شده است. بنابراین، نه تنها کسی لطفی در حق آنها نمیکند، بلکه برای مصادرهی سالیانهی این حقوق بایستی از زنان پوزش نیز خواست.
مسئله واضح است: ادیان -در مجموعهی خود- زنان را موجودی دستِ دوّم و برای مصرف مرد معرفی میکنند. در این مورد بخصوص، فرقی بین ادیان و مذاهب نیست. انسان ایماندار و دینمحور نیز وظیفهی الهی دارد از دین خود تبعیت کند. زن دیندار -اگر مومن واقعی باشد- بایستی بپذیرد موجودی در مالکیت مرد است. مرد مومن نیز اعتقاد راسخ دارد زنش موجودی اوست. در ضلع دیگر، بنیادگرایان در گونههای مختلف و کانسرواتیوها، زن را نه چون انسانی مستقل، بل در مقام مادر و یا همسری بردبار میستایند، البته اگر به وظایف مادرانه و همسرانهی خود بهدقت عمل کند! چپیهای جوراجور نیز -با جدالی که با تمام مظاهر زیباییشناختی، عاطفی و معنوی دارند- با چشمبستن بر واقعیتهای بیولوژیک و روانی انسان، زن را به ماشینی تهی از احساس بدل میکنند؛ البته مرد را هم. آنان چون درک درستی از انسان ندارند، با مشتی شعار به اسم "انسانگرایی" که ربطی به واقعیت وجودی انسان ندارد، دولت و قدرت حاکم را در مقام مالک انسان مینشانند، نه خدمتگزار او. از اینروست که به دشمنی با بنیاد خانواده -که پناهگاه طبیعی انسان و پادزهر تنهایی اوست- برخاستهاند.
من میگویم اگر سخن از برابری میگوییم، منظور این باید باشد که انسانها در چشم قانون و از لحاظ استفاده از منابع طبیعی و امکانات مدنی برابر باشند. جنسیت طبیعت انسان است، نه شأن او. اینکه زن را به "مادر و همسر پارسا" تقلیل میدهند، با شعار آزادی از حجاب -که در بنیاد خود نماد سرافکندگی و ضدیت با آزادی زن است- دفاع میکنند یا با نگرش رادیکال فمینیستی، میخواهند ماهیچهها و پشمهای صورت زن را رشد دهند، ربطی به احقاق حقوق زنان و برابری ندارد. من فکر میکنم قبل از اینکه مجذوب شعارهای بعضی شویم، بهتر است اول در آنها دقت و اندیشه کنیم.
*من با آگاهی از عبارت "احقاق حقوق" در متن خود استفاده کردهام، برای اینکه عمیقاً معتقدم آنچه زنان در مبارزات انسانی خود بهدست میآورند، در واقع حقوقی است که در طول تاریخ از آنها گرفته شده است. بنابراین، نه تنها کسی لطفی در حق آنها نمیکند، بلکه برای مصادرهی سالیانهی این حقوق بایستی از زنان پوزش نیز خواست.
Tuesday، March 04، 2008
ذهنم اینروزها مشغول موضوع "نظم اخلاقی" و "نظم قانونی" است. گذار جامعه از سنت به مدرنیته، تغییر ناگزیر نظام نظم اخلاقی به نظم قانونی را بهدنبال دارد. مدرنیزم (بُعد مادی مدرنشدن) و صنعتیشدن لازمهاش ایجاد نظم قانونی و پسزدن سنت اخلاقمدار جامعه است. از طرفی، سیستمهای کمونیستی نیز خود وابستهی تام نوعی اخلاقاند. این هم بخشی از قضیه است که نیاز به تحلیل دارد. گاهی هم که کُمیتشان لنگ شده، به نوعی با سنت کنار آمدهاند و خود حتا مشوق ناسیونالیسم شدهاند، مثل شوروی در جنگ "میهنی" جهانی دوم.
این مسائل را دوست دارم بیشتر وارسم و به جزییاتاش از سمتهایی بپردازم و از دلاش چند یادداشت بیرون بکشم.
این مسائل را دوست دارم بیشتر وارسم و به جزییاتاش از سمتهایی بپردازم و از دلاش چند یادداشت بیرون بکشم.
در اورکات و فیس بوک
زیاد اتفاق افتاده که بعضی خواستهاند من را به جمع دوستان خود در اورکات و اخیراً فیس بوک اضافه کنند، امّا من نپذیرفتهام. دلیلاش را احتمالاً اینجا گفتهام، اما تکرارش بد نیست.
برای من، نفس حضور در اورکات یا فیس بوک درازکردن لیست رفقا نیست! من آدمِ شرکت در اینجور مسابقهها نیستم. بر این اصل، تنها کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که واقعاً دوست من باشد، نه اینکه قرار باشد بعداً دوست بشویم! اگر زمانی دوستیام نیز با دوستی کمرنگ بشود، طبعاً نامش در فهرست من خط خواهد خورد.
من فکر میکنم تعداد و نوع لینکهای کنار این وبلاگ خودش بهترین ویترین روحیه و منش من باشد. من اگر اهل سنت رایج "لینک بده، لینک بستون" بودم، ترافیک صفحهام لااقل ده برابر امروز بود. ولی مهم برای من -در هر مرحلهای از زندگی و از جمله حضور در اینترنت- کیفیت است نه کمیت. تاثیر ماندگار فرآوردهی کیفیت است، چه کمیت در کار فرهنگی ترقهای میزند و زود هم خاموش و فراموش میشود.
درخواستم از دوستانی که خوش دارند نام مجید زهری را در میان فهرست خود داشته باشند این است که قبل از اضافهکردن، با من مکاتبه کنند و آشنایی بدهند.
برای من، نفس حضور در اورکات یا فیس بوک درازکردن لیست رفقا نیست! من آدمِ شرکت در اینجور مسابقهها نیستم. بر این اصل، تنها کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که واقعاً دوست من باشد، نه اینکه قرار باشد بعداً دوست بشویم! اگر زمانی دوستیام نیز با دوستی کمرنگ بشود، طبعاً نامش در فهرست من خط خواهد خورد.
من فکر میکنم تعداد و نوع لینکهای کنار این وبلاگ خودش بهترین ویترین روحیه و منش من باشد. من اگر اهل سنت رایج "لینک بده، لینک بستون" بودم، ترافیک صفحهام لااقل ده برابر امروز بود. ولی مهم برای من -در هر مرحلهای از زندگی و از جمله حضور در اینترنت- کیفیت است نه کمیت. تاثیر ماندگار فرآوردهی کیفیت است، چه کمیت در کار فرهنگی ترقهای میزند و زود هم خاموش و فراموش میشود.
درخواستم از دوستانی که خوش دارند نام مجید زهری را در میان فهرست خود داشته باشند این است که قبل از اضافهکردن، با من مکاتبه کنند و آشنایی بدهند.
Monday، March 03، 2008
قضیهی حضرت امام (ره) و ترانهی گوگوش!
بعضیها دکترا دارند، خودشان هم حالیشان نیست؛ البته در پررویی! میگویم تا دیر نشده باید رفت از بیچاره سنگ پای قزوین اعادهی حیثیت کرد:
ولی حالا که حرف به اینجا کشید، بد نیست ببینیم این امام "عاشقپیشه" مورد ادعای شازده، واقعا -در هواپیمای صادره از قلب اروپا- چه در سر داشت:
توی پرانتز: دقت کنید چطور قطبزاده دارد با ترجمهی غلط، گند آقا را ماستمالی میکند.
خلاصه قدیمیها بیراه نگفتهاند که «یک جو رو به صد پارچه آبادی میارزد!»
میدانم که از ۱۲ بهمن، سالروز ورود خمینی بزرگ به ایران مدتی میگذرد. ولی من میخواهم ترانهی «من آمدهام» گوگوش را به احترام و عشق پیرمردی که تمام ایران روزی عاشقانه میپرستیدش تقدیم کنم. انگار که وقتی از پلههای هواپیما پایین آمد با خودش این ترانه را میخواند: «من آمدهام که عشق فریاد کند.»[Link]با این شیوهای که جناب درخشان درپیش گرفته، چیزی نمانده قیمت دستمال ابریشمی سر به خدا بزند و بشود از کیمیا نایابتر... از بس ایشان مصرف دارند! برای شخص ایشان که البته جای نگرانی نیست، چون پدر محترم و بازاریشان -که در امر خرید و فروش فرش و پارچه و صد البته احتکار تبحر دارند- چند تکه اعلایش را برایش کنار میگذارند! با تمام این تفاصیل، از حق نباید گذشت که جناب درخشان تنها دارند رسوم خانوادگی را بهجا میآورند (مثل مرحوم -ببخشید شهید- عموجانشان) که در جای خودش کاری است پسندیده.
ولی حالا که حرف به اینجا کشید، بد نیست ببینیم این امام "عاشقپیشه" مورد ادعای شازده، واقعا -در هواپیمای صادره از قلب اروپا- چه در سر داشت:
توی پرانتز: دقت کنید چطور قطبزاده دارد با ترجمهی غلط، گند آقا را ماستمالی میکند.
خلاصه قدیمیها بیراه نگفتهاند که «یک جو رو به صد پارچه آبادی میارزد!»
Saturday، March 01، 2008
کدامش: غرور یا تواضع؟
در برنامهای دیدم که جمعی از هنرمندان، برای آقای مشایخی -به هر حال پیشکسوتی در هنرپیشهگی- بزرگداشتی گرفتهاند. چه کار پسندیدهای! امید که از این کارهای خوب باز هم بکنند...
آقای مشایخی سخنان خود را با عباراتی اینچنین آغاز کردند: "من کمترین، من به خاطر بیسوادی، من که کسی نیستم" و الخ؛ البته نقل به مضمون. مجری برنامه هم مرتب تکرار میکرد "این بندهی حقیر سراپا تقصیر" (یعنی خودش)...؛ باز هم نقلی به مضمون. با خودم فکر کردم اگر همین حرفها را ترجمه کنند، مخاطب غربی با خواندن آنها چه حالی خواهد شد؟ در بارهی ما چه فکر خواهد کرد؟
واقعا چه شده که ما مردم -و بدتر از همه فرهنگسازان و کاروان هنر ما- چنین در فرهنگی رقتانگیز دستوپا میزنیم؟ غرور مگر چه عیب دارد که جایش را تواضع حقیرانه گرفته است؟ ما اگر در زندگی کار مثبتی کردهایم یا قابلیتی داریم، چرا نباید به آن اعتراف کنیم؟ چرا حتما باید دیگران این کار را برای ما بکنند؟
خلاصه که حقارت اگر در فرهنگی لانه کرد، هیچ گردنی در پهنهی آن افراشته نخواهد شد.
آقای مشایخی سخنان خود را با عباراتی اینچنین آغاز کردند: "من کمترین، من به خاطر بیسوادی، من که کسی نیستم" و الخ؛ البته نقل به مضمون. مجری برنامه هم مرتب تکرار میکرد "این بندهی حقیر سراپا تقصیر" (یعنی خودش)...؛ باز هم نقلی به مضمون. با خودم فکر کردم اگر همین حرفها را ترجمه کنند، مخاطب غربی با خواندن آنها چه حالی خواهد شد؟ در بارهی ما چه فکر خواهد کرد؟
واقعا چه شده که ما مردم -و بدتر از همه فرهنگسازان و کاروان هنر ما- چنین در فرهنگی رقتانگیز دستوپا میزنیم؟ غرور مگر چه عیب دارد که جایش را تواضع حقیرانه گرفته است؟ ما اگر در زندگی کار مثبتی کردهایم یا قابلیتی داریم، چرا نباید به آن اعتراف کنیم؟ چرا حتما باید دیگران این کار را برای ما بکنند؟
خلاصه که حقارت اگر در فرهنگی لانه کرد، هیچ گردنی در پهنهی آن افراشته نخواهد شد.
اشتراک در:
پیامها (Atom)