نگاهی فراسوتر از تنگِ ملیت؟
طنز گزنده و عبرتانگیز دوستم ف.م. سخن (نامه به احمد باطبی) محال است آدمی که در نهادش حتا تهماندهای از وجدان باقی مانده باشد را تحت تأثیر قرار ندهد، اما من فکر میکنم نوشتهای به این حد خوب را هم بشود از جواری دیگر دید و سنجید. "تقلیلگرایی" نه، اما "تقلیلگری" شاید صفتی باشد که به قامت این نوشته بیاید. چرا این گفتم، چون نویسنده تجربهی مهاجرت ندارد و موضوع را از نگاه "ایرانیای ایرانی" دیده است، نه مثلاً "ایرانیای فرانسوی"، یا به دیگر واژه "فرانسوی ایرانیتبار".
زندگی در مهاجرت تنها "نواختن گیتار و موزهگردی" نیست! پیچیدهگی زندگی در مداری دووجهی حبس نمیماند. بهواقع، نفس مهاجرت جبری است برای دگردیدن زندگی.
نگاه به جغرافیا -بهویژه موطن آدمی- آمیختهای است از "حس" و "منفعت". انسان که از وطنش جاکن شد و در دیگرسو جایگزین، حس و منفعتاش نیز رنگی دیگر میگیرد و از تنگِ قالب قبلی بیرون میزند. اگر انسان مهاجر کماکان همان حجم حسّ قبلی را دستنخورده حفظ کرده باشد، طبعاً جایی از کارش عیب دارد و آن عیب، "عدم تطبیقپذیری" با جامعه و فرهنگ کشور محل سکونتش است.
اغلب این خودِ زندگی است که مسیر پیش رو را تعیین میکند تا خود انسان. دستِ اختیار کوتاه است... و دریغا که چنین است. آمیزش با اجتماع جدید، حس جدید میآورد؛ منافع جدید هم. حجم حسی که آدمی در آن غوطه میخورد حدود دارد و با سرازیرشدن حس جدید، حس قبلی سرریز میکند؛ جایگزینی جدید با قدیم. نمیشود در اجتماعی زیست و از آن تأثیر نگرفت و به آن عادت نکرد (با استثناها کاری ندارم). موضوع منافع نیز، تا آنجا که به قوت لایموت مربوط است، در همان محیط محل سکونت تأمین میشود، یا فرامنطقهای میشود (باز با استثناها کاری ندارم). پس، توقع ماندن در همان دایرهی حال و هوای مکان قبلی، بیجا و ناشی از نبود تجربهی زندگی در مهاجرت است.
تعلق به وطن از بین نمیرود، اما کمرنگ میشود. این درس مهاجرت است. بماند که جانیافتادن بعضی در "وطن دوم"، عامل "پناهبردن"شان است به زادگاه، غافل که خانهی پدری نیز -بهتبع جبر روزگار- تغییر کرده است و با آنچه آنان در خاطرهی خویش محفوظ دارند، فرسنگها فاصله گرفته است. اینان با سلاح کُند بازرفت تاریخی، به جنگ سرنوشت میروند که خوششان باد!
طرفه اینکه توقع از مهاجری که تمام مدت به وطنش چشم بدوزد، بیجا و در جدال با جبر زندگی مهاجرت است. من با این نظر موافق نیستم که بایستی ایران را فراموش کرد و ایرانیان درون مرز را تنها گذاشت و به مسائلشان بیتوجهی کرد، ولی موافق هم نیستم که ما مهاجرین خود را تماماً وقف ایران کنیم و بر واقعیت کنار دست و قابل لمس زندگی خود چشم فروبندیم.
زندگی در مهاجرت تنها "نواختن گیتار و موزهگردی" نیست! پیچیدهگی زندگی در مداری دووجهی حبس نمیماند. بهواقع، نفس مهاجرت جبری است برای دگردیدن زندگی.
نگاه به جغرافیا -بهویژه موطن آدمی- آمیختهای است از "حس" و "منفعت". انسان که از وطنش جاکن شد و در دیگرسو جایگزین، حس و منفعتاش نیز رنگی دیگر میگیرد و از تنگِ قالب قبلی بیرون میزند. اگر انسان مهاجر کماکان همان حجم حسّ قبلی را دستنخورده حفظ کرده باشد، طبعاً جایی از کارش عیب دارد و آن عیب، "عدم تطبیقپذیری" با جامعه و فرهنگ کشور محل سکونتش است.
اغلب این خودِ زندگی است که مسیر پیش رو را تعیین میکند تا خود انسان. دستِ اختیار کوتاه است... و دریغا که چنین است. آمیزش با اجتماع جدید، حس جدید میآورد؛ منافع جدید هم. حجم حسی که آدمی در آن غوطه میخورد حدود دارد و با سرازیرشدن حس جدید، حس قبلی سرریز میکند؛ جایگزینی جدید با قدیم. نمیشود در اجتماعی زیست و از آن تأثیر نگرفت و به آن عادت نکرد (با استثناها کاری ندارم). موضوع منافع نیز، تا آنجا که به قوت لایموت مربوط است، در همان محیط محل سکونت تأمین میشود، یا فرامنطقهای میشود (باز با استثناها کاری ندارم). پس، توقع ماندن در همان دایرهی حال و هوای مکان قبلی، بیجا و ناشی از نبود تجربهی زندگی در مهاجرت است.
تعلق به وطن از بین نمیرود، اما کمرنگ میشود. این درس مهاجرت است. بماند که جانیافتادن بعضی در "وطن دوم"، عامل "پناهبردن"شان است به زادگاه، غافل که خانهی پدری نیز -بهتبع جبر روزگار- تغییر کرده است و با آنچه آنان در خاطرهی خویش محفوظ دارند، فرسنگها فاصله گرفته است. اینان با سلاح کُند بازرفت تاریخی، به جنگ سرنوشت میروند که خوششان باد!
طرفه اینکه توقع از مهاجری که تمام مدت به وطنش چشم بدوزد، بیجا و در جدال با جبر زندگی مهاجرت است. من با این نظر موافق نیستم که بایستی ایران را فراموش کرد و ایرانیان درون مرز را تنها گذاشت و به مسائلشان بیتوجهی کرد، ولی موافق هم نیستم که ما مهاجرین خود را تماماً وقف ایران کنیم و بر واقعیت کنار دست و قابل لمس زندگی خود چشم فروبندیم.



4 پيام:
درود بر مجید عزیز،
خوش آمدی.... با اجازه به این مطلبات در بلاگ نیوز لینک داده شد.
قربان صفایت رفیق.
سعدیا «حب وطن» گرچه حدیثی است غریب نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم.
جایت خالی بود و خوش آغاز کردی. من هم این نوشته را در بالاترین لینک کردم.
داریوش سجادی متاسفانه انگلی بیش نیست
>>> صفحهی اصلی