:: وبلاگ‌ها ::

Wednesday، September 19، 2007

این را هم بگویم که اگر نگویم، جان شما خوابم نمی‌برد:
به این دانشجویی که توی سخنرانی جان کری گرد و خاک کرده، جای این‌که شوک الکتریکی به بدنش بزنند، باید جای دیگرش فرو می‌کردند که آدم بشود و دیگر از این غلط‌ها نکند! من واقعاً نمی‌فهمم تا کی آدم‌هایی که به زندگی شهروندی و در کل مدنیت اعتقاد دارند، باید تن‌شان به خاطر یک‌مشت بچه‌ی ابله احساساتی که کم‌ترین نظمی را برنمی‌تابند و به هیچ اصول اخلاقی و پرنسیپ جمعی پابند نیستند بلرزد؟ چرا باید این‌همه آدم حاضر در آن جمع خفه‌خون بگیرد که مثلاً این حضرت عشقش کشیده به جای سئوال‌کردن، یک‌ربع صغرا-کبرا بچیند و وقت حضار را بی‌خودوبی‌جهت تلف کند؟
گاهی در زندگی، موقعی که در صف بانک ایستاده‌ام، موقع رانندگی، موقع خرید، موقع قدم‌زدن، سر کار، در مهمانی و ... از خودم می‌پرسم اگر پلیس درکار نبود، واقعاً چه بلایی سر ما مردم می‌آمد...

6 پيام:

Blogger مانی خان می‌نويسد:

امیدوارم روزی گیر یکی از این پلیسها بیافتی آنوقت می فهمی که بعضی از این ها چه حرامزاده هائی هستند

3:10 AM  
Blogger مانی خان می‌نويسد:

توی پست قبلی نوستی : نه خوصله کلای را دارم نه گپو گفت .به وبلاگ من چکار داری که حکوصلس را نداری خوب نخون

3:12 AM  
Blogger Meisam می‌نويسد:

دوست دارم این قبیل مزخرف‌گویی از شما بعید باشد، که خشونتِ زیدان را نابجا تشخیص دادید و هوادارانش را مُشتی جوگیر و چرت-و-پرت-گو قلمداد کردید. البته ممکن است شما در این مورد، صرفاً احساس‌تان را بیان کرده باشید و وسوسه‌ی ِ بیان ِ احساس، گاهی، یک نوع شورش ِ آزادی‌خواهانه به نظر بیاید، یک نوع وارستگی، که به هیچ چیز تا تَه ارادت نمی‌ورزد، حتا به «خشونت نورزیدن.» اما خوب‌تر آن است که حال‌تان که جا آمد، یک بار از بیرون، به خودتان، و این بار ِ مُدرن بودن ِ فرمایشی، نگاهی انتقادی بیاندازید.

7:10 PM  
Blogger مجيد زهری می‌نويسد:

برای میثم می‌نویسم:
خیلی از آدم‌هایی که در دموکراسی غوطه‌ورند، حواس‌شان نیست که این ساختمان را چیزی جز "نظم" نگه نمی‌دارد. اساس دموکراسی بر این است که هر کس در جای خودش قرار دارد و خط خودش را می‌رود. این یعنی مسالمت در زندگی. کسی هم اگر از خط خارج شود، قوه‌ی اجرایی "بلافاصله" او را به جای خود برمی‌گرداند؛ در هر موقعیتی، با ابزار خاص خودش.
مسئله‌ی سخنرانی و تجمع هم همین است. یکی می‌آید فکر می‌کند که فضا، ملک شش‌دانگ پدرش است! کسی آن‌جا نیست جز خودش. کسی حق حرف‌زدن ندارد جز خودش. زمان همه محدود است جز خودش. همه باید در لحن گفتارشان دقت کنند جز خودش... پرخاش می‌کند. تند می‌رود. زمان می‌خورد. به تذکر مأمور قانون -که می‌گوید به حقوق جمع احترام بگذار- دهن‌کجی می‌کند. با رفتارش، کانون تجمع و نظم موجود و مأمور حفظ این کانون و نظم را به مسخره می‌گیرد. در آن لحظه چه باید کرد که حقوق دیگر انسان‌ها و اصل برنامه حفظ شود؟ جلوی خاطی را باید گرفت. جز این راهی برای بازگرداندن آرامش نیست.
دنیای ما، دنیایی نیست که هر کس ساز خودش را بزند. ما انسان‌ها باید یاد بگیریم که زندگی اجتماعی، مشارکت می‌طلبد؛ احترام در رفتار و گفتار می‌طلبد. کسی که سه دقیقه وقت دارد، چرا باید ده دقیقه -آن‌هم با لحنی مایل به عربده- تریبون را از‌آنِ خود کند؟ این رفتار چه نامی جز تجاوز به حقوق جمعی دارد؟
منصف باشیم و دلسوزی‌مان را بگذاریم برای کسی که ارزش‌اش را دارد...

9:56 PM  
Blogger Meisam می‌نويسد:

به نظرم کمی دور از انصاف (این سخت‌ترین ِ واژه‌ها) است که هر نوع بی‌نظمی و تخطی از الگو را با هیجانی لجام‌گسیخته، مخلّ ِ دموکراسی و آزادی‌هایِ اجتماعی به حساب بیاوریم. آن چیزی که، به نظر ِ من، بدذوقی ِ نوشته‌ی شما بود، نه تمایل‌تان به حفظِ نظم و آدابِ احترام به حقوق ِ جمع، بلکه عصبیت‌تان بود که در قالبِ تعابیری مثل «باید به جای دیگرش فرو می‌کردند»، «از این غلط‌ها نکند»، «بچه احساساتی که کمترین نظمی را برنمی‌تابند» خودش را بیرون می‌زد. احساس کردم به شدت از دستِ آن بچه‌احساساتی عصبانی هستید و با مقایسه با شرایطِ مشابهی که برایِ همه‌یِ ما پیش آمده، همه‌ی عصبانیت‌تان را به حسابِ جوگیر شدن و برخوردِ غیرانتقادی با احساساتِ درونی گذاشتم. به هر حال این بچه‌احساساتی ِ باتوم‌خورده، اعلا حدّ ِ نظم‌گریزی‌اش، مصادره‌یِ یک تریبون، آن هم هفت-هشت دقیقه بیشتر بوده، و این را در مقایسه با ظلمی که او، احتمالاً با همه‌ی خامی و هوچی‌گری‌اش، درک کرده، می‌توان نادیده گرفت. رضایت ِ خاطر ِ سادیستی ِ شما از باتوم خوردنِ او (قصدم توصیف است، کلمات بار ِ اخلاقی ندارند)، احتمالاً شبیهِ رضایتِ خاطر ِ طرفدارانِ زیدان است، که یادم است منتقدشان بودید. تفاوت فقط در این است که این بار یک نیرویِ سرکوبِ رسمی (پلیس) میل ِ درونی ِ شما را برآورده کرده و همین رسمیت، خاطر ِ شما را جمع کرده که این سرکوب و خشونت، هم‌سو و هم‌راه با دموکراسی و حقوق ِ جمع است. و به نظرم، این خاطرجمعی، این آرامش، این قطعیتِ شما در پذیرفتن ِ خشونتِ پلیسی، و بروزش به شکل ِ کلماتی که همه‌شان، از برآورده‌شدنِ عمیق ِ میل ِ آزارگری در ما حکایت می‌کنند، این‌ها آن چیزهایی است که به خاطر ِ آزادی (در بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین معانی‌اش)، شایسته‌ی برخوردِ انتقادی ست.

5:35 AM  
Blogger مجيد زهری می‌نويسد:

دو نکته:
من در اوایل کار وبلاگ‌نویسی، برای نوشتن یک مطلب مدّت‌ها بررسی می‌کردم؛ به منابع مختلف و دانسته‌هایم رجوع می‌کردم و کتاب و مقاله‌ی جدید می‌خواندم تا به دانسته‌هایم افزوده شود. روش کارم بیش‌تر مقاله‌نویسی بود تا وبلاگ‌نویسی. بیش از یک‌‌سال است که لحظه‌ای می‌نویسم و در آزمایشی شخصی، سعی کرده‌ام که احساس به عقل در نوشته بچربد. از این بابت هم راضی‌ام.
دیگر این‌که پلیس آمریکا، مأمور بسیج یا پاسدار نیست که مأمور سرکوب باشد. پلیس در جهان مدرن، مأمور حفظ قانون است. من خودم که به غرب آمده‌ بودم، مدّت‌ها با این موضوع درگیری ذهنی داشتم تا بالاخره آن را درک کردم.

6:42 AM  

ارسال يک نظر

>>> صفحه‌ی اصلی


:: نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است. ::
:: Copyright © 2004-2007 www.MajidZohari.Com All Rights Reserved ::
Built & Designed by M. Zohari