شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

ارتباط با هم‌ميهنان؟

هفته‌نامه‌ی سلام تورنتو -که از معدود نشريات فارسی‌زبان تورنتو است که گاهی سربرگش را می‌خوانم- اصرار غريبی دارد برای پيوندزدن ايرانيان به هم. مثلاً می‌گويد "ما ايرانی‌ها -مثل ايتاليايی‌ها، يونانی‌ها یا ديگر مليت‌ها- اين حق را داریم که خيابانی به اسم‌مان بشود". یا می‌گويد ما بايد در بدنه‌ی سياسی کشور نفوذ کنيم و نماينده داشته باشیم... و از اين دست حرف‌ها. خلاصه می‌خواهد به زور سيريش هم شده، ايرانی‌ها را به هم بچسباند يا به جايگاهی که لابد لياقتش را ندارند برکشد! البته چنين تلاشی جای تقدير دارد، امّا اگر منطقی به آن نگاه کنيم، اين‌هم به‌نوعی حکايت "آب در هاون کوبیدن است" به گمانم...

اعضای یک جمعيت‌ يا مليت -یا هر چه که اسم‌اش را می‌خواهيد بگذاريد- بايد در حد قابل توجهی بستر فکری-فرهنگی مشترک داشته باشند. بايد شاخصه‌های مشترک قوی‌ای داشته باشد. بايد به هم‌ديگر کشش داشته باشند. بايستی به پيشينه‌ی خود افتخار کنند... من چنين مواردی را در بين ايرانيان خارج از کشور نمی‌بینم. ايرانيان خارج البته از اين بابت فرقی با داخلی‌ها ندارند.

شما اگر نمی‌خواهيد با خودتان روراست باشيد، من اصرار دارم که باشم! واقعيت اين است که ايرانی‌ها در هر کجای کره‌ی خاک، سايه‌ی هم را با تير می‌زنند. از روحيه و رفتار هم گريزانند، امّا چون به پيشينه‌ی خود عادت دارند و ضمناً خيلی‌هاشان سخت می‌توانند با محيط جديد خو بگيرند، باز به سمت هم می‌روند. اين، يک نوع حالت کشش و دافعه‌ ايجاد کرده که با اکثر ايرانيان است: از یک‌طرف هم را نمی‌خواهند، از سمت ديگر باز سراغ هم را می‌گيرند. برای همين است که نفرت از خودی در جامعه‌ی ايرانی، اين‌قدر واضح است که هيچ‌جور نمی‌شود پنهان‌اش کرد.

دوستان خود من اکثراً ايرانی‌ هستند، امّا موضوع اين است که من در اين مورد بخصوص حق انتخاب داشته‌ام و با آن‌ کسانی نشست‌وبرخاست می‌کنم که خودم می‌خواهم. صرفاً "ايرانی‌بودن" من را وادار نمی‌کند که با کسی حتا سلام‌وعلیک کنم؛ رفاقت که بماند. به عنوان شهروند آزاد اين جهان، با خيلی از مردم ديگر ملل راحت‌تر هستم. این يک واقعيت است. دلیل بيرون‌آمدنم از ايران‌ نيز زندگی بهتر در محيطی بهتر بوده، نه مبارزه‌ی سياسی و از اين حرف‌ها. البته با هم‌ميهنانم خصومتی نيز ندارم. برای آينده‌ی ايران -مثل همه‌ی شما- نگرانم، ولی به آينده‌ی وطن دوّمم نيز می‌انديشم.

با موسيقی ايرانی به سختی ارتباط برقرار می‌کنم. شايد باور نکنيد، امّا در تمام اين سال‌های زندگی در خارج، حتّا يک کنسرت ايرانی هم نرفته‌ام (خارجی البته تا دل‌تان بخواهد)! وقتی پانزده-شانزده سال داشتم، پدرم به من روزی گفت: «مجيد جان! بزرگ‌تر که بشوی، از اين جفنگيات خارجی ديگر گوش نمی‌دهی. فعلاً نوجوانی و خب توی باغ نيستی!» البته بعد از گذشت سال‌ها من هم‌چنان توی باغ نيستم! ناگفته نگذارم که زبان فارسی و بزرگان تاریخ و بخش‌هايی از فرهنگ ايران را دوست دارم، مخصوصاً ادب و شعرش را.

شما هم وقت کرديد، بنشينيد کلاه‌تان را قاضی کنيد که نسبت به مسئله‌ی "ارتباط با هم‌ميهنان" چگونه فکر و عمل می‌کنيد؟

۱ نظر:

امضا گفت...

به قول شاعر اين رشته سر دراز دارد اخوي. ايراني جماعت از هم بدشون مياد اما بدون همديگه هم نمي تونن زندگي كنن. از عادات فكري هم ايراد ميگيرند اما دنباله رو همون ها ميشن. و.... به هر حال هر چي نباشيم؛ در مورد جمع اضداد بودن سرآمد همه مردم دنياييم ديگه.