وکيلمدافع مسلمانها؟!
یکی از زجرآورترين وضعيتها اين است که گاهی شرايط، آدمی مثل من را در جايگاه "وکيلمدافع مسلمانها" بنشاند! موضوع روشن است: در آمریکا و کانادا، مردم خاورمیانه را -با تمامی گوناگونیهاشان- یککاسه میکنند. نقطهنظرشان را نيز لابد نسبت به اين مردم میدانید که چيست...
امروز گپی پا داد با مردی از کانادايیهای فرانسویزبان. داشتیم در زنگ تفریح کار قهوه میخوردیم که خودش سر حرف را باز کرد. بیمقدمه پرسيد: تو مسلمونی؟ طبعاً اين سئوال را باید با سئوالی جواب میدادم: چطور مگه؟ گفت: همينطوری پرسيدم! گفتم: اينجور سئوالها را که نمیشود "همینطوری" پرسيد؟!
طوری باهاش تا کردم که راحت حرف دلش را بزند. به چند تا از کارگرهای مسلمان اشاره کرد که داشتند در گِلهای حياط نماز میخواندند. گفت از اينها که ريش بلند میگذارند يا زنهای روسریبهسر خوشش نمیآيد! بعد نظرم را راجع به شش سرباز کانادايی که چند روز پیش در افغانستان کشته شدند پرسيد. گفتماش هر چه از اين الاغها کمتر، بهتر! جا خورد! حرف را برگرداند به جای اوّلش و گفت: راستش اين ریخت و قيافههای اسلامی يکجور توهين است به منِ کانادايی. گفتماش فکر نمیکنی بدون مقدمه پرسيدن از دين کسی نيز یکجور بیحرمتی باشد؟ البته حرفم را پذيرفت. ولی روی حرف خودش هم اصرار داشت. میگفت اينها اگر با جهان غرب نمیتوانند کنار بيايند، بروند همان کشورهای اسلامیشان! گفتم اتفاقاً اينها میآیند به شهری بزرگ مثل تورنتو و مثلاً نمیآيند به شهرک کوچک تو (شهرش يازده ساعت شمال تورنتو است!)، تا شهرکنشينان نژادپرست روزگارشان را سياه نکنند. البته زير بار "اتهام" نژادپرستی نرفت.
میگفت در شهرشان فقط دو نفر خارجی وجود دارد؛ دو مرد پاکستانی. گفتم اينها چه میکنند آنجا؟ گفت ازدواج کردهاند و ماندگار شدهاند. از اين بابت خيلی ناراحت بود! به او گفتم واقعاً پاکستانیها در حق شما محبت کردهاند ماندهاند آنجا، چون وقتی مردها میآیند شهرهای بزرگ برای کار، طبعاً کسی نمیماند که با زنها ازدواج کند. میگفت پاکستانیها بمبگذارند! میگفت مردم هر لحظه منتظرند که در جايی از شهر ما بمبی منفجر بشود! گفتماش نژادپرستی که شاخودم ندارد. در ثانی یادت نرود تو الان داری برای شرکتی کار میکنی که مال مسلمانزادههاست. یعنی مسلمانزادهها برای توی کانادايی کار و درآمد ايجاد کردهاند. در دل امّا به اين فکر میکردم که اين پاکستانیها بايد آدمهای بیرگی باشند که اين فشار سنگين اجتماعی را دارند تحمّل میکنند و زندگی خودشان را تباه!
گفتوگو را قطع کردیم و برگشتيم سر کار. تمام مدّت امّا اين انديشه در سرم چرخ میزد که چرا يک انسان غربی بايد چنين نظر راديکالی نسبت به مسلمانان داشته باشد و بدتر اينکه چرا آدمی مثل من بايد وقتوبیوقت پاسخگوی چيزی باشد که خودش قربانی آن بوده...
امروز گپی پا داد با مردی از کانادايیهای فرانسویزبان. داشتیم در زنگ تفریح کار قهوه میخوردیم که خودش سر حرف را باز کرد. بیمقدمه پرسيد: تو مسلمونی؟ طبعاً اين سئوال را باید با سئوالی جواب میدادم: چطور مگه؟ گفت: همينطوری پرسيدم! گفتم: اينجور سئوالها را که نمیشود "همینطوری" پرسيد؟!
طوری باهاش تا کردم که راحت حرف دلش را بزند. به چند تا از کارگرهای مسلمان اشاره کرد که داشتند در گِلهای حياط نماز میخواندند. گفت از اينها که ريش بلند میگذارند يا زنهای روسریبهسر خوشش نمیآيد! بعد نظرم را راجع به شش سرباز کانادايی که چند روز پیش در افغانستان کشته شدند پرسيد. گفتماش هر چه از اين الاغها کمتر، بهتر! جا خورد! حرف را برگرداند به جای اوّلش و گفت: راستش اين ریخت و قيافههای اسلامی يکجور توهين است به منِ کانادايی. گفتماش فکر نمیکنی بدون مقدمه پرسيدن از دين کسی نيز یکجور بیحرمتی باشد؟ البته حرفم را پذيرفت. ولی روی حرف خودش هم اصرار داشت. میگفت اينها اگر با جهان غرب نمیتوانند کنار بيايند، بروند همان کشورهای اسلامیشان! گفتم اتفاقاً اينها میآیند به شهری بزرگ مثل تورنتو و مثلاً نمیآيند به شهرک کوچک تو (شهرش يازده ساعت شمال تورنتو است!)، تا شهرکنشينان نژادپرست روزگارشان را سياه نکنند. البته زير بار "اتهام" نژادپرستی نرفت.
میگفت در شهرشان فقط دو نفر خارجی وجود دارد؛ دو مرد پاکستانی. گفتم اينها چه میکنند آنجا؟ گفت ازدواج کردهاند و ماندگار شدهاند. از اين بابت خيلی ناراحت بود! به او گفتم واقعاً پاکستانیها در حق شما محبت کردهاند ماندهاند آنجا، چون وقتی مردها میآیند شهرهای بزرگ برای کار، طبعاً کسی نمیماند که با زنها ازدواج کند. میگفت پاکستانیها بمبگذارند! میگفت مردم هر لحظه منتظرند که در جايی از شهر ما بمبی منفجر بشود! گفتماش نژادپرستی که شاخودم ندارد. در ثانی یادت نرود تو الان داری برای شرکتی کار میکنی که مال مسلمانزادههاست. یعنی مسلمانزادهها برای توی کانادايی کار و درآمد ايجاد کردهاند. در دل امّا به اين فکر میکردم که اين پاکستانیها بايد آدمهای بیرگی باشند که اين فشار سنگين اجتماعی را دارند تحمّل میکنند و زندگی خودشان را تباه!
گفتوگو را قطع کردیم و برگشتيم سر کار. تمام مدّت امّا اين انديشه در سرم چرخ میزد که چرا يک انسان غربی بايد چنين نظر راديکالی نسبت به مسلمانان داشته باشد و بدتر اينکه چرا آدمی مثل من بايد وقتوبیوقت پاسخگوی چيزی باشد که خودش قربانی آن بوده...



4 پيام:
جالب بود. موقعیت های عجیب و غریبی که ما گاه ناچار در آن قرار می گیرم به دلیل جهل بی اندازهء بعضی آدم ها.
مجید جان، امان از دست آدم های غیرمنطقی و رادیکال. آدم های دیگر ترس و تندرو در حال لباس و کسوتی که هستند، برای دیگران تباهی می آرند. آیه "قل اعوذ بالرب الناس" درباره این جور آدم هاست. ناراحت نباش، در بین هموطن ها و هم کیشان ما هم از این آدم ها زیاد پیدا می شه. کاش این به اون در می شد . خنثی! ارادت
اين وسط جريان متعادلي هم وجود دارد. و اگر ميان اين جريان باشيد، هر جا كه هستيد، در مقام وكيل مدافع همه انسانها درمياييد.
چه مقابل اين غربي با ذهن پيش ساخته و چه مقابل آن مسلمانهاي به قول شما راديكال.
نگاه انسانی و بيرونی ات ستودنی است....
>>> صفحهی اصلی