دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

آدميرال غياث‌آبادی هم نویسنده شد!

در اين زمانه، یکی از گرفتار‌های ما ملّت اين است که در خيلی از جاها، می‌بينیم پياز هم جزو ميوه‌ها شده! منظور: طرف چس‌ناله‌های غربت‌اش را یا چه می‌دانم، ناسزاهای دعوای خودش و زنش را جمع کرده در دفتری، به اسم "ديوان شعر" به ملّت قالب می‌کند (اين را بعداً در باره‌اش حرف می‌زنیم). يا آن‌ دیگری، جناب آدمیرال غياث‌آبادی، با آن نثر پريشان و کم‌سوادی مزمن، همان شوفرتاکسی مشنگ ساکن هايدلبرگ آلمان، علافی‌های بين مسافرکشی‌اش را چاپ می‌زند با عنوان تاکسی‌نوشت، زيرش هم می‌نويسد "مجموعه‌قصه" (طوفان خنده)! بعد می‌رود در کاردار سفارت جمهوری اسلامی در آلمان سخنرانی می‌کند که لابد بگويد "نويسنده" است و احتمالاً مواجبش را هم بفرستند برايش در خانه‌. يعنی آدم قحط بوده؟ شايد هم سخنران نمی‌خواسته‌اند؛ کسی را برده‌اند که جای دوست و دشمن را نشان بدهد! همين کودک کهنسال، هر چه نويسنده و اهل فکر را در نیمچه‌وبلاگ متروکش "مثلاً" ريشخند می‌کند... که انصافاً مايه‌ی دلسوزی‌ست به حال خودش.
خودمانیم، اين یکی ديگر شلغم است که آمده جزو ميوه‌ها!

۲ نظر:

ناشناس گفت...

ای بابا.... ما همیشه میگفتیم جناب زهری عزیز شلغم است که قاطی میوه ها شده . نگو این آدمیرال بوده. خوب اشکالی نداره . از این پس میگیم آدمیران همان شلغم است که قاطی میوه ها شده و جناب زهری عزیز همون ترب سیاه قلمبه است که قاطی میوه ها شده. همان ترب سیاهی که برای سنگ کلیه مناسب است و سنگ کلیه را دفع می کنه.

شرمنده که این طور نوشتم ولی زهری جان به شما چه؟ مگه شما وکیل و وصی وبلاگ شهر هستی؟ مگه این آدمیرال جایی از شما تنگ کرده؟ باور بفرمایید هنوز نرفتم ببینم این آدمیرال کی هست و کی نیست . فقط با این فرهنگ نوشتاری شما مخالف هستم . عزیز جان از آدمیرال خوشت نمیاد ؟ بهش لینک نه و سراغش نرو .. دیگه سرکوب چرا؟ این طرف نوشتاری را ما کی کنار میذاریم آخه ؟

با ارادت همیشگی و گله مند شما
مریم از تورنتو

مَتَتی گفت...

این دعواهای الکی و فحاشی ها نه فایده ای به حال کسی دارد و نه شایسته وبلاگستان است.