ده اسفند، ميلاد نصرت
آنان به دستهای قادر انسانسلام نکردند
پنداشتند دست، برای درندگيست
و پهنههای پشت، آینهی تازيانههاست
آکنده بود باورشان از محال...
آه...
نصرت رحمانی (شيون بريدهبريده - حريق باد)
يکی از مشخصههای جدّی شعر نصرت رحمانی -که عجيب است به آن اشارهای نمیشود- "خاستگاه و خصلت شهری" آثار او است. نصرت رحمانی يکی از شهریگوترينهای پهنهی شعر نو و از معدود شاعرانی بود که از حالوهوای شهر و روند زندگی شهرنشينی متأثر بود. در واقع تولّد و رشد شعر نصرت در توازی بود با ایجاد و پیادهشدن طرح شهر در فرم و مبانی متجدّد آن. خودش در گفتوگو با آدينه[1]، هنگامی که در مورد آشناییاش با نيما و احتمال تأثيرگرفتناش از وی مورد پرسش قرار میگيرد، خيلی صریح میگويد:
بعدها با او (نیما) دمخور بودم. گر چه به او خيلی نزدیک شدم و راهنمايیهای او برای من پرارزش بود، امّا همواره فاصلهای بين او و من بود. من یک آدم شهری بودم و نيما روستائی بود. در شعر ما هم اين فاصله و تمايز، خود را نشان میدهد. نیما از طنين مرغ سحر، بانگ خروس و... خوشش میآمد و من از بوی نم هشتی يا آفتابی که از سوراخ سقف بازار روی زمين میافتاد يا سايه-روشن آبانبارهای چهلپله. نیما به چادری و گوسفندی و سگی دلخوش بود، امّا اينها برای من چندان جذاب نبود. زيبايیشناختی نیما، زيبايیشناختی يک آدم روستايی بود. من بچهی تهران بودم. بزرگشدهی کوچهها و بازارها... یک آدم شهری. يک جوان شهری گستاخ...بعد از اين با قطعيت میگويد که او متأثر از هدايت بوده است نه نیما. چنين مرزبندی مشخصی با جهانبينی شعر نيمايی ناياب است. مثلاً آنچه شاملو با نيما کرد، شوریدن به استاد در تمنّای هوای تازه بود. شاملوی طاغی، در پی ايستادن روی قلهی خودش بود و نشستن زير سايهی ديگری را نمیخواست. نصرت طاغی امّا، سودای ديگری در سر داشت: او به جای مخالفت با بستری که به آن تعلق داشت، باهمآوايی با آن را برگزيد؛ روشی که با رسم روشنفکری دوران نمیخواند. اين درست نقطهی طغيان نصرت بود؛ طغيانی که بيشتر یک ناگزيری بود تا یک خواسته؛ طغيانی که از جبر حسّی او میآمد تا اينکه انديشيده باشد.
به عقيدهی من، برای بررسی تاریخی شعر نو، درنظرگرفتن اين خصلت شعر نصرت الزامیست. میخواهم بگويم پای بررسی تاريخی شعر نو، بدون اين تقسيمبندی میلنگد. در دورانی که قريببهاتفاق روشنفکران -و البته شعرا که جزو اين قشر بودند- با چپروی، از مظاهر زندگی شهری و مدنيت بيزاری میجستند، نصرت رحمانی يک استثنا بود. در زمانهای که مدینهی فاضلهی شعرای ما کوه و دشت و بيابان -و بعدها زاغهها، حلبیآبادها و "جنوب شهر" بود- نصرت از لايههای شهر میگفت. در زمانی که "شغل" روشنفکری، "مقابله با آنچه در حال وقوع بود" بود، نصرت تنها واقعيت را لخت کرد و با همهی زوايایش، با خشونت و نرمی و تلخوشيريناش، پرخاشگرانه و هنرمندانه بهتصوير کشيد:
بر تارک خيزاب واژگان
در لابلاى صخرههاى تيز كلام و صوت
تا دور راندهام
در روبهروى مرگ
مبهوت ماندهام
اگر قول علی میرفطروس را -هنگامی که از "ادبيات" و "تاریخ" مقايسهای بهدست میدهد- بپذيريم که «[ادبیات،] تاريخی است که حالات، روحيات، شخصيت و عواطف انسانها را بيان میکند»، و اگر به تأثير و نقش هنر در توليد فکر و ساخت افکار عمومی آگاه باشيم، با کشف و شناخت ذهنيت روشنفکران آن دوران در آينهی آثارشان، آنگاه از اينکه چه شد در انقلاب پشت سر روحانيون قرار گرفتند و مردم را نيز به همين راه فراخواندند، شگفتزده نمیشويم.
1- ويژهنامهی گفتوگو، شهريور 1372، ص 88.
بيشتر دربارهی نصرت:
لنگ گلیرنگ را گره به سرین زد
ساق چو مرمر درون حوضچه بگذاشت
عاج دو پستان او به لرزه در آمد
...
قامت موزون در آب گرم نهان کرد
دست به نرمی کشید بر سر و سینه
لنگ بینداخت آن چه بود عیان...
يا
خدایا تو بوسیدهای هیچگاه
لب سربفام زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندان تو
به پستان کالش زدی دست را [متن و صدا]
چند پيوند:
برچسبها: Literary Criticism



1 پيام:
سلام.چه روزها و چه هنرمندانی داشتيم،هيهات که انگار دارم کابوس ميبينم،کاش روزی بيدار شويم.
>>> صفحهی اصلی