شنيدهام که در ايران امروز، يکی از رايجترین "تخلّفات قانونی"*، به اجرا گذاشتن مهریه است! يعنی ازدواج -که شايد مهمترين پيمان زندگیست- مسخ شده و به قالب "کاسبی" (بخوان کلاهبرداری) درآمده است! خانوادهی دختری که "راهی خانهی بخت است"، از ناچاری يا اپيدمی بیفرهنگی و بیاخلاقی يا...، از قصد مهر را بالا میگيرد که وقتی خرشان از پل گذشت، به اجرا بگذاردش و به پول نزديکش کند.
اين تنها یک مورد از شمار بیاخلاقیهايیست که فرهنگ اين ملّت را رشمهرشمه کرده است. در دياری که فرهنگش چنين در حال نزع است، آيا میشود دم از "نوسازی" زد؟ بهراستی نوسازی چه؟ اصلاً از کجا اين نوسازی را بايد آغازيد؟
*اصطلاح "تخلّف قانونی" ريشخندیست به رفتارهای غير اخلاقیای که اين روزها به شکل فرهنگ عامه درآمده، در سطوح گونهگون جامعه جریان دارد. ناگفته نماند که اين رفتارها، پا در سنّت و مذهب جامعه دارند... که مهريه بخشی از عقد اسلامی در ايران است... گاه هم از سوی نظام حاکم تجويز و تزريق میشوند.
Thursday، November 30، 2006
Sunday، November 26، 2006
معنی "پيشرفت" در ايران امروز!
آيا رویهمگذاشتن چند تير و تخته، و اضافهشدن چند ساختمان نتراشيده به مجموعهی نخراشيده و بیبنياد شهریِ تهران و ديگر شهرهای ايران، اسماش "ساخت زيربنايی" است؟ نمرديم و معنی "نوسازی" و "پيشرفت" را هم فهميديم!
قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقعنگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساختهای آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودیست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمیآوری، دياری که پيشينهی تاريخی و پشتوانهی فرهنگیاش مصداق "شير بیيال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنجتر و ريشهایتر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچيک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.
خاستگاه: نوسازی جمهوری از مهدی جامی
در همين رابطه:
راديوزمانه شکست خواهد خورد از شهلا شرف: [يک][دو]
پانوشت:
دوست دارم يکی-دونکته را که جای گفتوگو دارد باز کنم:
1- مهدی از رشد و واگيری "شکمچرانی" گفته و آن را بازتاب "پرپولشدن جيب مردم" برشمرده و شهلا در نقد اين نظر، "گسترش فرهنگ آمريکايی" را مسبب دانسته است. من فکر میکنم فرهنگ مصرفی آمريکایی با آنچه در ايران امروز میبينيم، چندان مرتبط نباشد.
وقتی لذّات و نعمات زندگی به حداقل ممکن برسد و "زندگی حداقلی" -توسط رژيم حاکم و اقمار داخلی و خارجیاش تبليغ، تجويز و تحميق شود- ولع جامعه را میگيرد و "خوردن" میشود تنها روزنهی تفريح و سرگرمی مردم. در واقع، در سطح زندگی مردم در ايران امروز و در فقدان امکانات رفاهی و تفريحات سالم و اميد به آينده، چيز ديگری جز پرخوری (و البته توليد مثل) نیست که مردم به آن پناه برند!
2- شهلا با رويکرد به نوشتهی مهدی، اين اعتقاد را مطرح میکند که «حیف که بودجهی پارلمان ِ هلند به دست ِ نالایقان افتاد». من البته نظر عکس دارم و دليلی نمیبينم که تصور کنم پارلمان هلند نمیدانسته دارد بودجه در اختيار چه کسی با چه طرز فکری میگذارد. آنچه هلند و در کل اتحاديه اروپا در پی آن است همانیست که فرازهايی از آن را در نوشتهی مهدی جامی شاهديم.
قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقعنگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساختهای آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودیست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمیآوری، دياری که پيشينهی تاريخی و پشتوانهی فرهنگیاش مصداق "شير بیيال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنجتر و ريشهایتر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچيک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.
در همين رابطه:
پانوشت:
دوست دارم يکی-دونکته را که جای گفتوگو دارد باز کنم:
1- مهدی از رشد و واگيری "شکمچرانی" گفته و آن را بازتاب "پرپولشدن جيب مردم" برشمرده و شهلا در نقد اين نظر، "گسترش فرهنگ آمريکايی" را مسبب دانسته است. من فکر میکنم فرهنگ مصرفی آمريکایی با آنچه در ايران امروز میبينيم، چندان مرتبط نباشد.
وقتی لذّات و نعمات زندگی به حداقل ممکن برسد و "زندگی حداقلی" -توسط رژيم حاکم و اقمار داخلی و خارجیاش تبليغ، تجويز و تحميق شود- ولع جامعه را میگيرد و "خوردن" میشود تنها روزنهی تفريح و سرگرمی مردم. در واقع، در سطح زندگی مردم در ايران امروز و در فقدان امکانات رفاهی و تفريحات سالم و اميد به آينده، چيز ديگری جز پرخوری (و البته توليد مثل) نیست که مردم به آن پناه برند!
2- شهلا با رويکرد به نوشتهی مهدی، اين اعتقاد را مطرح میکند که «حیف که بودجهی پارلمان ِ هلند به دست ِ نالایقان افتاد». من البته نظر عکس دارم و دليلی نمیبينم که تصور کنم پارلمان هلند نمیدانسته دارد بودجه در اختيار چه کسی با چه طرز فکری میگذارد. آنچه هلند و در کل اتحاديه اروپا در پی آن است همانیست که فرازهايی از آن را در نوشتهی مهدی جامی شاهديم.
Saturday، November 25، 2006
Monday، November 20، 2006
آن وبلاگ و نويسندهاش (9)
سيروس شاملو
سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی دارد. سيروس نه که از نام پدر استفادهی ابزاری نمیکند، که خود منتقد سخت اوست. آنچه سيروس میگويد هر چند آغشته به آزردهگی پسری است که بیمهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنیهايی که فقط چون او میتواند بگويد.
نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بیخواندهشدن پژمردن! چرايی اين نادیدهگيری را بپرسيد از روشنفکری بیمايه و قهرمانپرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده بهنسیمی فرو میريزد!
سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی دارد. سيروس نه که از نام پدر استفادهی ابزاری نمیکند، که خود منتقد سخت اوست. آنچه سيروس میگويد هر چند آغشته به آزردهگی پسری است که بیمهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنیهايی که فقط چون او میتواند بگويد.
نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بیخواندهشدن پژمردن! چرايی اين نادیدهگيری را بپرسيد از روشنفکری بیمايه و قهرمانپرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده بهنسیمی فرو میريزد!
نمیدانم چرا تارنمای مهشيد امیرشاهی هر روز یک گوشهاش کج است! اینروزها که دیگر چنان به لنگی افتاده که جز صفحهی اصلی، جای ديگر قابل بازديد نيست...
دوستی که آنجا را میگرداند -با وجود تمام گرفتاریهایی که لابد دارد- کاش بیشتر به مخاطبان مهشید عنايت میداشت!
دوستی که آنجا را میگرداند -با وجود تمام گرفتاریهایی که لابد دارد- کاش بیشتر به مخاطبان مهشید عنايت میداشت!
Friday، November 17، 2006
کدام رفتار غلط[تر] است؟
نيکآهنگ کوثر مینویسد:
طبق سنّت وبلاگی -بیحاشيه و فهرستوار- میروم سر اصل مطلب:
1- در سريال سوزناک رفيقمان، بر خلاف ادعای ايشان، هر چه دقيق شدم، اثری از «کتککاری» يادشده (منظور: کتکخوردن دانشجوی ايرانی از "گروههای فشار" - داخل گيومه: همان پليس آمريکا) نديدم. صد البته که اشکال نه از صداقت ايشان، که از ضعف بينایی اينجانب بنده بوده است!
2- منهم چون نیکآهنگ به "تحقير" بدجوری حساسام و اتفاقاً مثل هماو، ديدن فيلم باعث شد که احساس تحقير کنم، البته نه به خاطر کتکخوردن "خيالی" آرتيست فيلم، که بهخاطر رفتار عصر حجری آن فردی که اسم خودش را گذاشته دانشجو (آنهم در آمریکا) و فکر میکند که میتواند با عربدهکشی، مظلومنمایی و خلاصه جوسازی، خرش را از پل نه که بگذراند که اصلاً بپراند و... کارها را مثل درون وطن اسلامیمان راستوريس کند! خودمانيمها: انگاری حق با دکتر سروش زبانبسته بود که معتقد بود دانشگاه نمیتواند کسی را آدم کند، واسهی همين هم لابد سه سال درش را گل گرفت!
3- از فيلم نمیشود فهميد که حق با جوان دانشجو بوده یا پليسها، به همين خاطر قضاوت در این مورد خودبهخود منتفیست.(مگر اينکه کسی "پيشزمينهی ذهنی" داشته باشد، مثلاً تنفر از آمريکا به هر قيمتی... روی همين حساب، از قبل حکم صادر کند... که تکليف حکمش هم معلوم است). اصلی که امّا میشود بر آن پای فشرد اين است که زندگی در کشوری دموکراتيک، رفتاری دموکراتيک میطلبد. مقايسهی پليس يک کشور مدرن غربی با انصار حزبالله چيزی جز کجسليقهگی گوينده نيست.
4- یک جوان میتواند در برخورد با پليس شوکه و عصبانی شود و يا اصولاً از پليس بترسد، مثل اکثر کسانی که از جهان سوّم آمدهاند و طعم بدطعم کتک و تحقير سربازان گمنام و بدنام امام زمان و ديگر اقمارشان در باقی کشورهای بدبخت-بيچاره را چشيدهاند، امّا فراموش نکنيم که عاقبت مقاومت در برابر پليس در هر کشور دموکراتيکی، چيزی جز دستگيری با زور نيست و پليس را نمیشود به صرف برخورد طبيعیاش مقصّر دانست. واقعاً چرا بعضی فکر میکنند همکاری با پليس کاری دور از شأن است؟!
5- خلاصه که تعصّب بد است، تنفر از آن هم بدتر. گندزدايی از ايندو آفت گاه اينقدر سخت است که عمر انسان کفافاش را نمیدهد.
نظر ملاحسنی: بياييد کمتر هارت و پورت کنيم
دیشب که فیلم ایم کتک کاری را روی یو-تیوب دیدم، اشکم در آمد. چقدر تحقیر کننده بود. خدا ذلیلشان کند این جماعتی که اصل را بر مجرمیت میگذارند. برایشان هم فرقی نمیکند که در کجا مامور باشند.گفتم به توصيهی اين عزيز عمل کرده، با این کمبود محرّم و دعای کميل و ... که در بلاد فرنگ گريبانمان را گرفته، قطره اشکی از "آقا" گدايی کنیم... امّا نمیدانم چرا هرچه زور زدم نشد که نشد! خيلی خوب است که آدم اين استعداد را داشته باشد که هر وقت خواست (بخوانيد "لازم شد"!) اشکی برِيزد و نالهای سر دهد... که اينجانب از اين بابت کاملاً مرخصام...
نمیدانم آیا پتشین بازی اثری دارد یا نه، ولی هر چه هست باید خدمتشان رسید. کاری هم ندارم که این دانشجوی بیچاره فقط ایرانی است. ایرانی بودنش حواس ما را بیشتر جمع کرد، ولی هر دانشجوی خارجی که اندکی غیر آمریکایی بنظر برسد و البته اگر قیافهاش خاورمیانهای باشد ممکن است به چنین بلایی مبتلا شود.[لينک مربوطه!]
طبق سنّت وبلاگی -بیحاشيه و فهرستوار- میروم سر اصل مطلب:
1- در سريال سوزناک رفيقمان، بر خلاف ادعای ايشان، هر چه دقيق شدم، اثری از «کتککاری» يادشده (منظور: کتکخوردن دانشجوی ايرانی از "گروههای فشار" - داخل گيومه: همان پليس آمريکا) نديدم. صد البته که اشکال نه از صداقت ايشان، که از ضعف بينایی اينجانب بنده بوده است!
2- منهم چون نیکآهنگ به "تحقير" بدجوری حساسام و اتفاقاً مثل هماو، ديدن فيلم باعث شد که احساس تحقير کنم، البته نه به خاطر کتکخوردن "خيالی" آرتيست فيلم، که بهخاطر رفتار عصر حجری آن فردی که اسم خودش را گذاشته دانشجو (آنهم در آمریکا) و فکر میکند که میتواند با عربدهکشی، مظلومنمایی و خلاصه جوسازی، خرش را از پل نه که بگذراند که اصلاً بپراند و... کارها را مثل درون وطن اسلامیمان راستوريس کند! خودمانيمها: انگاری حق با دکتر سروش زبانبسته بود که معتقد بود دانشگاه نمیتواند کسی را آدم کند، واسهی همين هم لابد سه سال درش را گل گرفت!
3- از فيلم نمیشود فهميد که حق با جوان دانشجو بوده یا پليسها، به همين خاطر قضاوت در این مورد خودبهخود منتفیست.(مگر اينکه کسی "پيشزمينهی ذهنی" داشته باشد، مثلاً تنفر از آمريکا به هر قيمتی... روی همين حساب، از قبل حکم صادر کند... که تکليف حکمش هم معلوم است). اصلی که امّا میشود بر آن پای فشرد اين است که زندگی در کشوری دموکراتيک، رفتاری دموکراتيک میطلبد. مقايسهی پليس يک کشور مدرن غربی با انصار حزبالله چيزی جز کجسليقهگی گوينده نيست.
4- یک جوان میتواند در برخورد با پليس شوکه و عصبانی شود و يا اصولاً از پليس بترسد، مثل اکثر کسانی که از جهان سوّم آمدهاند و طعم بدطعم کتک و تحقير سربازان گمنام و بدنام امام زمان و ديگر اقمارشان در باقی کشورهای بدبخت-بيچاره را چشيدهاند، امّا فراموش نکنيم که عاقبت مقاومت در برابر پليس در هر کشور دموکراتيکی، چيزی جز دستگيری با زور نيست و پليس را نمیشود به صرف برخورد طبيعیاش مقصّر دانست. واقعاً چرا بعضی فکر میکنند همکاری با پليس کاری دور از شأن است؟!
5- خلاصه که تعصّب بد است، تنفر از آن هم بدتر. گندزدايی از ايندو آفت گاه اينقدر سخت است که عمر انسان کفافاش را نمیدهد.
Friday، November 10، 2006
قضيه اورکات!
امشب بعد از مدَتها سری زدم به قهوهخانهی اورکات. اورکات قرار بود جايی باشد مثل "کانون رفقا" که... نشد که باشد...
نايی بود به چند جا سرک بکشم. چيزی که امّا به شگفتیام واداشت اين بود که هر کس به خانهام آمده را نشان میداد! با وجود اين قاعدهی ثبت غافلگيرکننده که حضرات اورکاتيون تعبيه فرمودهاند، خب طبيعی است که هر جا من هم پا بگذارم را به صاحبخانه نشان بدهد؟
این قضیه به نظرم به شکلی، امنيت بازدیدکننده -و کلاً نفس بازديدکردن اينترنتی- را زير پرسش میبرد. حساباش را بکن: تو میخواهی در خلوت خودت –طوری که خلوت کسی را نشکنی و پری در پهنهی سکوت کسی نچرخانی- پاورچينپاورچين از اين بام به آن بام پر بکشی و کوچه-باغهای مجازی را زير پا بگذاری و... به تماشای رنگها بايستی، غافل از اينکه رد تو را همهجا میگيرند!
امکان ردگيری اورکات، هر دليلی که پشتاش خوابيده باشد، ضررش به سودش میچربد.
نايی بود به چند جا سرک بکشم. چيزی که امّا به شگفتیام واداشت اين بود که هر کس به خانهام آمده را نشان میداد! با وجود اين قاعدهی ثبت غافلگيرکننده که حضرات اورکاتيون تعبيه فرمودهاند، خب طبيعی است که هر جا من هم پا بگذارم را به صاحبخانه نشان بدهد؟
این قضیه به نظرم به شکلی، امنيت بازدیدکننده -و کلاً نفس بازديدکردن اينترنتی- را زير پرسش میبرد. حساباش را بکن: تو میخواهی در خلوت خودت –طوری که خلوت کسی را نشکنی و پری در پهنهی سکوت کسی نچرخانی- پاورچينپاورچين از اين بام به آن بام پر بکشی و کوچه-باغهای مجازی را زير پا بگذاری و... به تماشای رنگها بايستی، غافل از اينکه رد تو را همهجا میگيرند!
امکان ردگيری اورکات، هر دليلی که پشتاش خوابيده باشد، ضررش به سودش میچربد.
Wednesday، November 08، 2006
کاری شنيدنی از Stabilo
در ميان حجم ترانههای جديدی که از رادیوها پخش میشود یا در تلويزيون میبينيم، کم پيش میآيد که کار دندانگيری باشد که بتواند به دلی چنگ بزند و نفسی حبس کند. نسل ترانههای امروز را شايد بشود -چون نسل ما- "نسل سوخته" نام نهاد که بهواقع، دور از واقع نيست.
اين ترانه را با کيفيت بالا، برای گروهی که هر-از-گاهی برایشان ترانهای ايميل میکنم خواهم فرستاد تا هر وقت ميل و شوری بود، دستی بر سرش بکشند و حالی ببرند.
And I, I wanted to tear down the curtains
To let, let in some natural light
I wake up and open one eye
And wait for the window to crack at me, alone [+]
Kidding Ourselves ساختهوپرداختهی گروه جوان کانادايی Stabilo، با قطعهی بالا آغاز میشود؛ به آرامی و پر از تپش... ترانهای که در ميان همنسلیهای خود از قبيلهی ديگریست. ويدئویاش هم ديدنیست، امّا خود ترانه است که شنیدن دارد، بهويژه اگر با هدفون و در خلوت بشنوید، ديگر تا بخواهيد حظّتان چاق است و چرب!To let, let in some natural light
I wake up and open one eye
And wait for the window to crack at me, alone [+]
اين ترانه را با کيفيت بالا، برای گروهی که هر-از-گاهی برایشان ترانهای ايميل میکنم خواهم فرستاد تا هر وقت ميل و شوری بود، دستی بر سرش بکشند و حالی ببرند.
Monday، November 06، 2006
Josh Groban
جاش گربن (Josh Groban)، خوانندهی سوپر رمانتیک لسآنجلسی (با "لسآنجلسی" خودمان اشتباه نشود!) که صدايی اپرايی دارد، روز شنبه در راديو CHFI تورنتو، در برنامهی "يکساعت با چهرهها" گپ مفصل و جالبی داشت که برای شخص من، نکتهای در آن جالبتر از باقی نکات بود: سن خواننده! جاش صدایی دارد بهغايت پخته که هيچ به جوانسالیاش نمیآيد (من فکر میکردم لااقل چهل را بايد داشته باشد، امّا حدوداً بيستوپنجساله است!).چند لحظه پيش که برای يافتن چيزی راجعبه جاش زدم به جادهخاکی اينترنت، شانسی ويدئوی ترانهی زيبای You Are Loved -- Don't Give Up خورد به پُستم. بد ندیدم شما را هم در لذّت شنيدن-ديدناش شريک کنم.
Download now Josh Groban lyrics and videoclips on Lyricspy
دوستی (6)
نشستن با جمعی که دوستشان داری، هم را دوست دارید، قدر دارد؛ قدر يک دنيا. اين همان جمعیست که "دو گفتوگو" در آن جريان دارد: گفتوگوی زبانها و دلها...
I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us -- don't tell!
They'd banish us, you know.
...
Emily Dickinson
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us -- don't tell!
They'd banish us, you know.
...
Emily Dickinson
Saturday، November 04، 2006
شبه یادداشت
قابل توجه مریدان "ایزم" های مختلف
Two-Cow Philosophy
Political Philosophies Explained in Simple “Two-Cow” Terms.
Socialism:
You have two cows. You keep one and give one to your neighbour.
Communism:
You have two cows. The government takes them both and provides you with milk.
Fascism:
You have two cows. The government takes them both and sells you the milk.
Bureaucracy:
You have two cows. The governments takes them both, shoots one, milks the other, pays you for the milk, and then pours it down the drain.
Capitalism:
You have two cows. You sell one and buy a bull.
Corporate:
You have two cows. You sell one; force the other to produce the milk of four cows and then act surprised when it drops dead.
Democracy:
You have two cows. The government taxes you to the point that you must sell them both in order to support a man in a foreign country, who has only one cow, which was a gift from your government.
Political Philosophies Explained in Simple “Two-Cow” Terms.
Socialism:
You have two cows. You keep one and give one to your neighbour.
Communism:
You have two cows. The government takes them both and provides you with milk.
Fascism:
You have two cows. The government takes them both and sells you the milk.
Bureaucracy:
You have two cows. The governments takes them both, shoots one, milks the other, pays you for the milk, and then pours it down the drain.
Capitalism:
You have two cows. You sell one and buy a bull.
Corporate:
You have two cows. You sell one; force the other to produce the milk of four cows and then act surprised when it drops dead.
Democracy:
You have two cows. The government taxes you to the point that you must sell them both in order to support a man in a foreign country, who has only one cow, which was a gift from your government.
Friday، November 03، 2006
فاصلهی ما
هر زمان که بر اثر اتّفاقی، با هموطنی تازهآمده از ايران برخورد میکنم، درهای را بين خودمان میبینم که هر لحظه ژرفتر میشود. بحثِ ارزشگذاری طرفين نيست... امّا، همگی فرق کردهايم؛ ما با هم فرق داريم. اين واقعيتیست که بايستی شناخت و پذيرفت. همهمان در حال تغيیريم...
گاهی با خواندن بعضی از افکار در همین اينترنت، روشن میبينم که تنها اشتراک بين ما فقط زبان فارسی است و بس؛ افقهای فکری و عقايد گونهگون، آمال گونهگون، نگاهها گونهگون، حتّا اميال و احساساتمان هم از جنسی ديگر است.
درهی فاصله تا کجا عريض میشود و چه حد ژرفا میگيرد را "نه تو میدانی و نه من"...
گاهی با خواندن بعضی از افکار در همین اينترنت، روشن میبينم که تنها اشتراک بين ما فقط زبان فارسی است و بس؛ افقهای فکری و عقايد گونهگون، آمال گونهگون، نگاهها گونهگون، حتّا اميال و احساساتمان هم از جنسی ديگر است.
درهی فاصله تا کجا عريض میشود و چه حد ژرفا میگيرد را "نه تو میدانی و نه من"...
امان از جنگ قدرت مجازی!
آدم وقتی نوشتههای شماری از وبلاگها را در چند روز اخير میبيند، دلبستهگیاش را به وبلاگ از دست میدهد هيچ، از کل نت هم بيزار میشود! من ماندهام اين اندکشماری که دارند با وبلاگ پول درمیآورند کِی دست میکشند از بهگندکشيدن فضای وبلاگشهر؟
جدالهای مجازی کی تمامی میگيرد "خدا" عالم است!
جدالهای مجازی کی تمامی میگيرد "خدا" عالم است!
Wednesday، November 01، 2006
دوّمین یادداشت
اکنون که قراراست بزرگان اهل تمیز به رتق وفتق اموربپردازند، تا خردسالان نوآموزی چون بنده به نق ونوق مشغول گردند، ازاین پس هفته ای یک نق نامه، برای خالی نبودن عریضه، پیشکش حضورتان میدارم. باشد که مورد لطف دوستان قرارگیرد و اسباب غلغلک دشمنان را نیز فراهم آورد. آمین.
نزدیک به سه دهه است که روشنفکران دیندارمان و دینداران روشنفکرمان، دراندیشه صدور "انقلاب پنجاه وهفت" خواب و خوراک را به خود و خانواده های وابسته حرام کرده اند. وما "ایرانیان نمک ناشناس" که از زمره "کافرون و کافرین" هستیم، آنگونه که شایسته مقام این دلبندان است، ازاین نخبگانِ علم وادب ومعرفت قدردانی نکرده ایم. ولی اکنون زمان آن فرا رسیده تا نابغه ای را ازمیان این جمع دلپذیر انتخاب نموده، و در مورد اندیشه های نابش، قلم را بروی کاغذ بلغزانیم. آنهم لغزاندنی! از آنجائیکه دست بنده به ضریح مبارک هیچ امامزاده ای نمیرسد، دست به پاچه شلوارآقایان نظریه پردازوسخنگو، و یا دستک چادر خانمهای محّققه که در مراکزپژوهشی مانند هاروارد، برکلی، ام.ای.تی و... سرگرم اثبات تز و تئوریهای بسیار خردمندانه خویش هستند، میشوم. وچون حیف است که مردمانی چنین خردمند و دیندارکه باعث سربلندی "امّت همیشه درصحنه" میباشند، به حضورتان معرفی نشوند، لذا نگارنده این سطوراراده را براین استوار نموده تا با دلی آکنده زمهربه این نخبگان دیندارو آش پزان حرفه ای اظهارارادتِ قلمی کند. خدا را چه دیدید! بلکه این آخر عمری، ما هم ازاین زندگی خیری دیدم وتوانستیم یک کاسه آش شله قلمکار مجانی هم نوش جان کنیم. از قضا دوستی میگفت که این فاطی خانم آش شله قلمکاری میپزد که زبانزد پروفسور چامسکی است.
دراین نوشته، به معرفی انسانی فرهیخته، دکتر فِری، عالم وفیلسوفی برای تمام فصول میپردازم؛ علی الخصوص اینکه ایشان چهره تلویزیونی بسیارمحبوبی نیزهستند. دکتر فِری، نزد ایرانیان تهرانجلسی وتوابع، شخصیتی شناخته شده دارند؛ بویژه نزد بانوان مسلمان-مدرن-تحصیلکرده که در ایالات مختلفه آمریکا به پختن آش و تدریس در دانشگاها مشغولند. ایشان مریدان بیشماری نیزدر کانادا دارند. برخی از دانشجویان بسیارمدرن و دیندارمان دردانشگاه مک گیل، درشهرزیبای مونتریال، درکشور پهناورو غیر اسلامی کانادا، از طرفداران پروپا قرص جناب استاد دکترفِری هستند. مک گیلیان گرامی اذعان دارند که "دکتر فِری روشنفکری واقعی است. هم مدرن است و جالب. هم سکسی است و خوش تیپ، وهم فوق العاده زیرک ودانا." داوری درمورد گفته های مک گیلیان بهعده خوانندگان گرامی است. خواهشمندم که بنده را مسئول گفته های دانشمندان آینده ندانید.
دکتر فِری با چهره ای کاملاً رومانتیک وروشن فکرانه، عینک کلوین کلاین، کت و شلوار گاباردین ، و تیک عصبی که درحین گفتگوی تلفنی با "مرتدین" و "کافرون" موجبات گردن کژی ایشان را فراهم می آورد، دل و دین از همه ربوده. ایشان ازجمله دانشمندان دینداریست که برای آگاهی دادن به انسانهای گمراه و معمولی، پا به میدان تلویزیون گذارده وکافیست که تنها یکبار، دکتر فِری را درحال صحبت پیرامون "قرآن و علم" درآن کانال تلویزیونی بسیاراسلامی ومدرن، و صد البته دموکراتیک ساخت بورلی هیلز ببینید تا نه یک دل، بل صد دل به او ببازید.
دکتر فِری بخاطرعشقی که به هم میهنان گمراه و از دین و "انقلاب" برگشته شان دارند، وبه نیّت ارشاد آنان و نجاتشان ازنیش مارقاشیه وروز صد هزارسال، به این آمریکای جهانخوارآمده اند ودردانشگاه وبیمارستان مربوطه اش مشغول خدمت به مسیحیان دردمند میباشند. و درعین حال سرگرم ترویج دین ودستورات کتاب آسمانی خود، از طریق ماهواره هستند. چنین کاری را چه مینمامید؟ آیا درست است که چهره هائی چنین برجسته درمیان ما ایرانیان باشند و ما، بدلیل بی دقّتی و فراموشکاری ارثی مان، از وجود ذی الوجود چنین مردمانی نیک اندیش، شیک و ترگل وورگل، بی خبر بمانیم؟
ازمحسنات دکتر فِری ویژه گی خاص ایشان درامر "فهمیدن قرآن" است. دکترفِری ازجمله اندیشمندانی است که خواندن قرآن را برایرانیان واجب میدانند و براین باورند که"اگر ایرانیان، که همان مسلمانان راستین هستند (بنده قرآن مُهر میکنم که این فرمایشات دکتر را همانگونه که ایشان فرموده اند به خدمتتان تقدیم میدارم) قرآن را انگونه که شایسته است بخوانند و بفهمند، به این واقعیت پی خواهند برد که این کتاب آسمانی نه تنها رازشگفتیهای جهان را درسینه خود حفظ نموده ،بلکه سّرخوشبختی را نیزبرای بشرّیت به ارمغان آورده." و البته اگرشما هم قدری انصاف داشته باشید، وازروی غرض و مرض، به تجزیه و تحلیل فرمایشات ایشان منشینید، درخواهید یافت که سخن ایشان پر بیراه هم نیست.
برای آگاهی دوستان عرض میدارد که نگارنده این سطور آدمیست که میل وافربه پر کردن انبان آخرت دارد، و به نیّت قربتاً الی الله، هرازگاهی ازمحضردکتر فِری، کسب فیضی میکند. وهمواره میکوشد تا از ارشاد اسلامی خویش غافل نماند. و افزون بر اینها، امید دارد که شما نیز، پس ازآشنائی با برنامه تلویزیونی دکترفِری، نوشته ای به او ارسال دارید و موجبات مسّرت دل کوچولویش را فراهم آورید، و به این انسان فروتن ووارسته خاطر نشان سازید که ایرانی درهر کجای این دنیا که باشد، موهبت وجود دانشمندانی چون دکتر فِری را همواره پاس میدارد.
ایشان اندر باب خواندن قرآن میفرمایند که "قرائت قرآن سیرتکاملی دارد"( عنایت فرمائید که دراین بحث قرائت قرآن مفهومی کاملاً متفاوت با آنچه ما از این واژه عربی میدانیم دارد). بعقیده دکترفِری، برهرآدم "معمولی" واجب است که "قرآن را هفت مرتبه بخواند،" زیرا تنها درآخرین لحظات هفتمین دفعه است که یواش یواش حس کنجکاوی آدم "معمولی" برانگیخته میشود، و "بدنبال کشف معمای قرآن وارد مرحله ای شگرف ازتعالی انسانی میشود." و چه چیز بهتر از بالارفتن انسان از نردبان ایمان؟؟ حالا چرا ما ایرانیان از این "برانگیختگی" خوشمان نمی آید، بنده که سردرنمی آورم!
از دیدگاه دکترفِری، تنها پس ازاین "برانگیختگی" ست که آدم "معمولی" با آن "حس کنجکاوی تحریک شده، میرود، و تفسیر چندین جلدی سیّد بزرگوار مرحوم آیت الله طباطبائی را میخواند،" و تازه دستگیرش میشود که هیچ نمیداند!! البته همانطوریکه میدانید،آن بزرگوار، به مدّت پنجاه سال زحمت کشیدند و گاز منواکسید کربن بدرون ریه بزرگوارشان فرو دادند، و اثری حیرت انگیز و شگفت آورازخود بجای گذاردند که "فهمیدن" آن بمراتب دشوارتر از "درک مفاهیم" مندرج درکتاب آسمانی است. و البته دکترفِری بخوبی به این نکته واقف اند که "آدم معمولی" ، با آن "مغز کوچک و خواهشهای نفسانی" بسیار هولناکش، ازفهم و درک و هضم "کتاب آسمانی،" عاجزاست. و نا گفته نماند که دکتر فِری معتقدند که انسانی که با قرآن (حتّی بطورسطحی) آشناست، انسانیست که در جاده ایمان گام برمیدارد. انسان مؤمن ازهیچ احدالناسی نمی هراسد، و به هیچ شیطانی هم باج نمیدهد، و هر آینه به استقبال مرگ مینشیند. زیرا مرگ یعنی رسیدن عاشق به معشوق. دکتر فِری معتقدند که مسلمان واقعی، تا هنگامیکه آخرین دم را فرومیدهد باید قرآن بخواند. حالا اگر نفهمیده ازاین دنیا رفت، ولی قرآن بدست داشت که فبها؛ اما اگرخواند و فهمید که "تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل."
دکتر فِری بخوبی میدانند که نیازمسلمان ایرانی که در این آمریکای خونخوار زندگی میکند، نیازی است اساسی به اسلام. درست مثل نیاز عاشق به معشوق. دکترفِری میداند که "بی مذهبان و بد مذهبان" باعث بیچارگی دنیا هستند." ایشان معتقدند که داروین "دروغگوی شیّادی است که باعث بوجود آمدن پدیده ای بنام بدمذهبی است." اما، طبق فرمایشات گهربار دکتر فِری، انسان آگاه، به گفته های هیچ شیّاد و حقه بازی که درلباس پژوهشگری وتحقیق درصدد گمراه کردن مردم است، وقعی نمیگذارد. لذا، "مسلمان انسانی است آگاه، که به مرحله ای والا ازرشدو تکامل انسانی رسیده و جز خدمت به خلق و پیام قرآن اندیشه ای دیگر در سر نمیپروراند."
"انسان مؤمن" به این حقیقت واقف است که درحال حاضر ودر این دنیای دون و فانی، هستند کسانی که به "فتنه گری درمیان دینداران" نشسته اند؛ گرگانی در لباس میش!! و چنانچه این دون صفتان به "فتنه گری" پرداختند و بین مسلمانان نفاق انداختند ، طبق فتوای دکتر فِری انساندوست ودیندار، "باید آنها را گردن زد،" تا ازاین شکرخوریهای بیجا نکنند. اما، و از آنجائیکه انسان امروزی سرش گرم به کارو خدمت به خلق است و ازآنجائی که وقت و حوصله گردن زدن را ندارد (که ازدید بنده عملی است بغایت خسته کننده، زیرا بهنگام "گردن زدن" عضلات دست وگردن وکتف به فعالیّتی شدید مشغول میگردند و ازآنجائیکه شمارآدمهای "فتنه گر" بصورتی شگفت آور رو به افزایش است، ممکن است عمل گردن زنی ساعتها بدرازا بیانجامد و موجبات دردسرگردن زنِ مادرمردهِ را فراهم آورد) لذا بهتر است که به ارشاد این گمراهان، ازطریق علمی-تبلیغاتی- ماهواره ای مشغول شد. از دیدگاه دکتر فِری هدف، دیندارکردن مردمان است وبس.
دکترفِری مؤمنین را ازافراد برگزیده میداند که درجه ایمانشان اینقدر بالاست که بهنگام مرگ، که درواقع همان "لقاءالله" است، با آغوشی بازو لبی خندان به استقبال عزرائیل میروند. ایشان درارتباط با مسئله مرگ مؤمنین چنین میگویند: "چه لذّتی بالاترازاینکه درلحظه الوداع (به ریش همه این فتنه گران خندید) با لبی خندان به استقبال معشوق رفت؟
البته، دراینجا باید خاطر نشان ساخت که هستند کسانی مثل آقای لنین، که لبخند به لب ازاین دنیا میروند،و با صورت بشّاش و مومیائی شده شان تا مدتها دل ازهمه مرده پرستان میبرند. و چه بسیار مؤمنین و مؤمنانی که با چهره ای عبوث به استقبال معشوق میروند. واین نکته را به خاطر داشته باشید که اگر هنگامیکه بدنبال جنازه مؤمنی، درسردخانه ای میگردید، بجای گشتن دنبال "علامت مسلمانی اش" به صورت مرده نگاه بیندازید؛ اگر خندان بود که تکلیف روشن است، چون مؤمن را پیدا کرده اید.
دکتر فِری بر این باورند که امثال ایشان باید بیایند و یقه پاره کنند و حنجره خراش دهند، چرا که دینداری چیز خوبی است. بنده هم با ایشان موافقم. دینداری چیز خوبی است. چرا که هم سکسی است، هم مد است و هم بی مایه نیست؛ اما کو گوش شنوا؟ معقول تر و روشنفکرانه تر از این اظهارات را از که شنیده، و در کجا خوانده اید؟!! نگاهی به تزهای دانشگاهی اسلامیون روشنفکرو مدرن بیندازید تا بدانید که هنوزهیچ نمیدانید! و برای همین است که بنده شدیداً بر این باورم که باید از شناخت چنین موجودات دانشمندی، چون دکتر فِری، غافل نمانیم. فقط کمی همّت ملّی لازم داریم تا افرادی ازاین قبیل را لانسه کنیم. ایشان میتوانند کاندیدای بسیار دلربائی برای دریافت جایزه صلح نوبل درسال 2008 باشند!!
اکنون که دست اندرکاران امور کشوری مشغول رسیدگی به اوضاع سیاسی هستند، و ازجیب های پدران ثروتمند خویش هزینه اقامت وادامه تحصیلات کسانی مانند دکتر فِری را، دردانشگاههای درجه یک خارجه میپردازند، این وظیفه ایرانیان خوشی-زیر- دل- زده، و بی وطنی چون ماست، که پیشتیبانی بیدریغ خود را از این فرهیختگان دیندار اعلام داریم. بهرروی باید اذعان داریم که اگر بخاطر گل روی ما "آدمهای معمولی" نبود که امثال دکترفِری به این بلاد کافرین و کافرون پا نمیگذاردند و برای خواندن دو رکعت نماز حاجت، در سرزمینی که درآن یک وجب خاک غیر قصبی پیدا نمیشود، دچار اینهمه بلایا نمیشدند. آیا میدانید که پیدا کردن سمت وسوی قبله دراین سرزمین که مالک آن شیطان بزرگ است چقدر دشوار و جانفرساست؟
پرند 2006/11/01
نزدیک به سه دهه است که روشنفکران دیندارمان و دینداران روشنفکرمان، دراندیشه صدور "انقلاب پنجاه وهفت" خواب و خوراک را به خود و خانواده های وابسته حرام کرده اند. وما "ایرانیان نمک ناشناس" که از زمره "کافرون و کافرین" هستیم، آنگونه که شایسته مقام این دلبندان است، ازاین نخبگانِ علم وادب ومعرفت قدردانی نکرده ایم. ولی اکنون زمان آن فرا رسیده تا نابغه ای را ازمیان این جمع دلپذیر انتخاب نموده، و در مورد اندیشه های نابش، قلم را بروی کاغذ بلغزانیم. آنهم لغزاندنی! از آنجائیکه دست بنده به ضریح مبارک هیچ امامزاده ای نمیرسد، دست به پاچه شلوارآقایان نظریه پردازوسخنگو، و یا دستک چادر خانمهای محّققه که در مراکزپژوهشی مانند هاروارد، برکلی، ام.ای.تی و... سرگرم اثبات تز و تئوریهای بسیار خردمندانه خویش هستند، میشوم. وچون حیف است که مردمانی چنین خردمند و دیندارکه باعث سربلندی "امّت همیشه درصحنه" میباشند، به حضورتان معرفی نشوند، لذا نگارنده این سطوراراده را براین استوار نموده تا با دلی آکنده زمهربه این نخبگان دیندارو آش پزان حرفه ای اظهارارادتِ قلمی کند. خدا را چه دیدید! بلکه این آخر عمری، ما هم ازاین زندگی خیری دیدم وتوانستیم یک کاسه آش شله قلمکار مجانی هم نوش جان کنیم. از قضا دوستی میگفت که این فاطی خانم آش شله قلمکاری میپزد که زبانزد پروفسور چامسکی است.
دراین نوشته، به معرفی انسانی فرهیخته، دکتر فِری، عالم وفیلسوفی برای تمام فصول میپردازم؛ علی الخصوص اینکه ایشان چهره تلویزیونی بسیارمحبوبی نیزهستند. دکتر فِری، نزد ایرانیان تهرانجلسی وتوابع، شخصیتی شناخته شده دارند؛ بویژه نزد بانوان مسلمان-مدرن-تحصیلکرده که در ایالات مختلفه آمریکا به پختن آش و تدریس در دانشگاها مشغولند. ایشان مریدان بیشماری نیزدر کانادا دارند. برخی از دانشجویان بسیارمدرن و دیندارمان دردانشگاه مک گیل، درشهرزیبای مونتریال، درکشور پهناورو غیر اسلامی کانادا، از طرفداران پروپا قرص جناب استاد دکترفِری هستند. مک گیلیان گرامی اذعان دارند که "دکتر فِری روشنفکری واقعی است. هم مدرن است و جالب. هم سکسی است و خوش تیپ، وهم فوق العاده زیرک ودانا." داوری درمورد گفته های مک گیلیان بهعده خوانندگان گرامی است. خواهشمندم که بنده را مسئول گفته های دانشمندان آینده ندانید.
دکتر فِری با چهره ای کاملاً رومانتیک وروشن فکرانه، عینک کلوین کلاین، کت و شلوار گاباردین ، و تیک عصبی که درحین گفتگوی تلفنی با "مرتدین" و "کافرون" موجبات گردن کژی ایشان را فراهم می آورد، دل و دین از همه ربوده. ایشان ازجمله دانشمندان دینداریست که برای آگاهی دادن به انسانهای گمراه و معمولی، پا به میدان تلویزیون گذارده وکافیست که تنها یکبار، دکتر فِری را درحال صحبت پیرامون "قرآن و علم" درآن کانال تلویزیونی بسیاراسلامی ومدرن، و صد البته دموکراتیک ساخت بورلی هیلز ببینید تا نه یک دل، بل صد دل به او ببازید.
دکتر فِری بخاطرعشقی که به هم میهنان گمراه و از دین و "انقلاب" برگشته شان دارند، وبه نیّت ارشاد آنان و نجاتشان ازنیش مارقاشیه وروز صد هزارسال، به این آمریکای جهانخوارآمده اند ودردانشگاه وبیمارستان مربوطه اش مشغول خدمت به مسیحیان دردمند میباشند. و درعین حال سرگرم ترویج دین ودستورات کتاب آسمانی خود، از طریق ماهواره هستند. چنین کاری را چه مینمامید؟ آیا درست است که چهره هائی چنین برجسته درمیان ما ایرانیان باشند و ما، بدلیل بی دقّتی و فراموشکاری ارثی مان، از وجود ذی الوجود چنین مردمانی نیک اندیش، شیک و ترگل وورگل، بی خبر بمانیم؟
ازمحسنات دکتر فِری ویژه گی خاص ایشان درامر "فهمیدن قرآن" است. دکترفِری ازجمله اندیشمندانی است که خواندن قرآن را برایرانیان واجب میدانند و براین باورند که"اگر ایرانیان، که همان مسلمانان راستین هستند (بنده قرآن مُهر میکنم که این فرمایشات دکتر را همانگونه که ایشان فرموده اند به خدمتتان تقدیم میدارم) قرآن را انگونه که شایسته است بخوانند و بفهمند، به این واقعیت پی خواهند برد که این کتاب آسمانی نه تنها رازشگفتیهای جهان را درسینه خود حفظ نموده ،بلکه سّرخوشبختی را نیزبرای بشرّیت به ارمغان آورده." و البته اگرشما هم قدری انصاف داشته باشید، وازروی غرض و مرض، به تجزیه و تحلیل فرمایشات ایشان منشینید، درخواهید یافت که سخن ایشان پر بیراه هم نیست.
برای آگاهی دوستان عرض میدارد که نگارنده این سطور آدمیست که میل وافربه پر کردن انبان آخرت دارد، و به نیّت قربتاً الی الله، هرازگاهی ازمحضردکتر فِری، کسب فیضی میکند. وهمواره میکوشد تا از ارشاد اسلامی خویش غافل نماند. و افزون بر اینها، امید دارد که شما نیز، پس ازآشنائی با برنامه تلویزیونی دکترفِری، نوشته ای به او ارسال دارید و موجبات مسّرت دل کوچولویش را فراهم آورید، و به این انسان فروتن ووارسته خاطر نشان سازید که ایرانی درهر کجای این دنیا که باشد، موهبت وجود دانشمندانی چون دکتر فِری را همواره پاس میدارد.
ایشان اندر باب خواندن قرآن میفرمایند که "قرائت قرآن سیرتکاملی دارد"( عنایت فرمائید که دراین بحث قرائت قرآن مفهومی کاملاً متفاوت با آنچه ما از این واژه عربی میدانیم دارد). بعقیده دکترفِری، برهرآدم "معمولی" واجب است که "قرآن را هفت مرتبه بخواند،" زیرا تنها درآخرین لحظات هفتمین دفعه است که یواش یواش حس کنجکاوی آدم "معمولی" برانگیخته میشود، و "بدنبال کشف معمای قرآن وارد مرحله ای شگرف ازتعالی انسانی میشود." و چه چیز بهتر از بالارفتن انسان از نردبان ایمان؟؟ حالا چرا ما ایرانیان از این "برانگیختگی" خوشمان نمی آید، بنده که سردرنمی آورم!
از دیدگاه دکترفِری، تنها پس ازاین "برانگیختگی" ست که آدم "معمولی" با آن "حس کنجکاوی تحریک شده، میرود، و تفسیر چندین جلدی سیّد بزرگوار مرحوم آیت الله طباطبائی را میخواند،" و تازه دستگیرش میشود که هیچ نمیداند!! البته همانطوریکه میدانید،آن بزرگوار، به مدّت پنجاه سال زحمت کشیدند و گاز منواکسید کربن بدرون ریه بزرگوارشان فرو دادند، و اثری حیرت انگیز و شگفت آورازخود بجای گذاردند که "فهمیدن" آن بمراتب دشوارتر از "درک مفاهیم" مندرج درکتاب آسمانی است. و البته دکترفِری بخوبی به این نکته واقف اند که "آدم معمولی" ، با آن "مغز کوچک و خواهشهای نفسانی" بسیار هولناکش، ازفهم و درک و هضم "کتاب آسمانی،" عاجزاست. و نا گفته نماند که دکتر فِری معتقدند که انسانی که با قرآن (حتّی بطورسطحی) آشناست، انسانیست که در جاده ایمان گام برمیدارد. انسان مؤمن ازهیچ احدالناسی نمی هراسد، و به هیچ شیطانی هم باج نمیدهد، و هر آینه به استقبال مرگ مینشیند. زیرا مرگ یعنی رسیدن عاشق به معشوق. دکتر فِری معتقدند که مسلمان واقعی، تا هنگامیکه آخرین دم را فرومیدهد باید قرآن بخواند. حالا اگر نفهمیده ازاین دنیا رفت، ولی قرآن بدست داشت که فبها؛ اما اگرخواند و فهمید که "تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل."
دکتر فِری بخوبی میدانند که نیازمسلمان ایرانی که در این آمریکای خونخوار زندگی میکند، نیازی است اساسی به اسلام. درست مثل نیاز عاشق به معشوق. دکترفِری میداند که "بی مذهبان و بد مذهبان" باعث بیچارگی دنیا هستند." ایشان معتقدند که داروین "دروغگوی شیّادی است که باعث بوجود آمدن پدیده ای بنام بدمذهبی است." اما، طبق فرمایشات گهربار دکتر فِری، انسان آگاه، به گفته های هیچ شیّاد و حقه بازی که درلباس پژوهشگری وتحقیق درصدد گمراه کردن مردم است، وقعی نمیگذارد. لذا، "مسلمان انسانی است آگاه، که به مرحله ای والا ازرشدو تکامل انسانی رسیده و جز خدمت به خلق و پیام قرآن اندیشه ای دیگر در سر نمیپروراند."
"انسان مؤمن" به این حقیقت واقف است که درحال حاضر ودر این دنیای دون و فانی، هستند کسانی که به "فتنه گری درمیان دینداران" نشسته اند؛ گرگانی در لباس میش!! و چنانچه این دون صفتان به "فتنه گری" پرداختند و بین مسلمانان نفاق انداختند ، طبق فتوای دکتر فِری انساندوست ودیندار، "باید آنها را گردن زد،" تا ازاین شکرخوریهای بیجا نکنند. اما، و از آنجائیکه انسان امروزی سرش گرم به کارو خدمت به خلق است و ازآنجائی که وقت و حوصله گردن زدن را ندارد (که ازدید بنده عملی است بغایت خسته کننده، زیرا بهنگام "گردن زدن" عضلات دست وگردن وکتف به فعالیّتی شدید مشغول میگردند و ازآنجائیکه شمارآدمهای "فتنه گر" بصورتی شگفت آور رو به افزایش است، ممکن است عمل گردن زنی ساعتها بدرازا بیانجامد و موجبات دردسرگردن زنِ مادرمردهِ را فراهم آورد) لذا بهتر است که به ارشاد این گمراهان، ازطریق علمی-تبلیغاتی- ماهواره ای مشغول شد. از دیدگاه دکتر فِری هدف، دیندارکردن مردمان است وبس.
دکترفِری مؤمنین را ازافراد برگزیده میداند که درجه ایمانشان اینقدر بالاست که بهنگام مرگ، که درواقع همان "لقاءالله" است، با آغوشی بازو لبی خندان به استقبال عزرائیل میروند. ایشان درارتباط با مسئله مرگ مؤمنین چنین میگویند: "چه لذّتی بالاترازاینکه درلحظه الوداع (به ریش همه این فتنه گران خندید) با لبی خندان به استقبال معشوق رفت؟
البته، دراینجا باید خاطر نشان ساخت که هستند کسانی مثل آقای لنین، که لبخند به لب ازاین دنیا میروند،و با صورت بشّاش و مومیائی شده شان تا مدتها دل ازهمه مرده پرستان میبرند. و چه بسیار مؤمنین و مؤمنانی که با چهره ای عبوث به استقبال معشوق میروند. واین نکته را به خاطر داشته باشید که اگر هنگامیکه بدنبال جنازه مؤمنی، درسردخانه ای میگردید، بجای گشتن دنبال "علامت مسلمانی اش" به صورت مرده نگاه بیندازید؛ اگر خندان بود که تکلیف روشن است، چون مؤمن را پیدا کرده اید.
دکتر فِری بر این باورند که امثال ایشان باید بیایند و یقه پاره کنند و حنجره خراش دهند، چرا که دینداری چیز خوبی است. بنده هم با ایشان موافقم. دینداری چیز خوبی است. چرا که هم سکسی است، هم مد است و هم بی مایه نیست؛ اما کو گوش شنوا؟ معقول تر و روشنفکرانه تر از این اظهارات را از که شنیده، و در کجا خوانده اید؟!! نگاهی به تزهای دانشگاهی اسلامیون روشنفکرو مدرن بیندازید تا بدانید که هنوزهیچ نمیدانید! و برای همین است که بنده شدیداً بر این باورم که باید از شناخت چنین موجودات دانشمندی، چون دکتر فِری، غافل نمانیم. فقط کمی همّت ملّی لازم داریم تا افرادی ازاین قبیل را لانسه کنیم. ایشان میتوانند کاندیدای بسیار دلربائی برای دریافت جایزه صلح نوبل درسال 2008 باشند!!
اکنون که دست اندرکاران امور کشوری مشغول رسیدگی به اوضاع سیاسی هستند، و ازجیب های پدران ثروتمند خویش هزینه اقامت وادامه تحصیلات کسانی مانند دکتر فِری را، دردانشگاههای درجه یک خارجه میپردازند، این وظیفه ایرانیان خوشی-زیر- دل- زده، و بی وطنی چون ماست، که پیشتیبانی بیدریغ خود را از این فرهیختگان دیندار اعلام داریم. بهرروی باید اذعان داریم که اگر بخاطر گل روی ما "آدمهای معمولی" نبود که امثال دکترفِری به این بلاد کافرین و کافرون پا نمیگذاردند و برای خواندن دو رکعت نماز حاجت، در سرزمینی که درآن یک وجب خاک غیر قصبی پیدا نمیشود، دچار اینهمه بلایا نمیشدند. آیا میدانید که پیدا کردن سمت وسوی قبله دراین سرزمین که مالک آن شیطان بزرگ است چقدر دشوار و جانفرساست؟
پرند 2006/11/01
چه کس انتخاب شود بهتر است؟
اینروزها که در استان ما بازار انتخابات داغ است، اين موضوع فکرم را مشغول کرده که "چه کس انتخاب شود بهتر است"؟ بسياری از فعّالين ايرانی، علاقمندی خود از انتخاب يک ايرانی -و در کل ورود ايرانيان به سطوح مختلف سياسی- را پنهان نمیکنند. ورود ایرانيان -مثل ديگر مهاجرين- طبعاً حق هر جامعهی بالندهای است. به عبارتی، اگر در جامعهی مهاجرپذير، مهاجرين در بدنهی قدرت سهم و نقش نداشته باشند، سيستم آن جامعه بيمار است. امّا آنچه ذهن من را بهخود کشيده کمی جدای اينهاست و ريزبينی بيشتری میطلبد...
من میانديشم که برای مثال، اگر يک ايرانی -يا ديگر مليتی مسلمان- از نردبان قدرت بالا رود بهتر است، يا همان کانادايیهای سفيد (انگليسی-فرانسویتبارها) بر صدر بمانند؟ تکيهی هر يک بر سکوی قدرت چه تبعاتی دارد؟ پاسخ را شايد بشود چنين جست: اگر "قبلیها" بمانند، به احتمال قريب به يقين با کانادایی برخورد خواهيم داشت مثل کانادای فعلی و قبلی. و امّا اگر جديدها -آنهم از نوع مسلمان و جهان سوّمی- بيايند چه خواهد شد؟ اين ريسک بزرگی است که ما را از افتادن به چاه احساسات از نوع قومی برحذر میدارد.
لابد همه در ياد داریم که معتقدان به انتخابات در جمهوری اسلامی، چه اصلاحطلب و چه تمامتخواه و ديگر انواع، همدل و همصدا، برای آنکه شرکتنکردن حدودِ چهلدرصد از واجدين شرايط را موجه نشان دهند، انگشت اشاره به سمت آمریکا میگرفتند که "بله، در آمریکا هم هميشه همين حدودها شرکت نمیکنند"! اين قياس بیربطِ "آماری" چيزی نبود جز شيره ماليدن سر مردمی که "ناآگاهی" بخشی از زندگیشان شده. بحث اينجاست که اگر مجيد زهری نامی در انتخابات محل سکونتش شرکت نمیکند، آنرا اصلاً دنبال نمیکند و اينکه هيچ: "اصلاً دربارهاش هم هيچ نمیگويد"، به اين دليل واضح است که به سيستم سياسی کانادا اعتماد دارد و... درون آن احساس امنيت میکند. او خيالش راحت است که فردا فردی مثل مثلاً احمدینژاد يا خاتمی از کيسهی مارگيری انتخاباتی نمیپرد بيرون! در ايران امّا وضعيت چگونه است؟
با توان فکری و روحيهای که من از جهان سوّمیهای ساکن کانادا سراغ دارم، ترجيح میدهم که سکّان کشتی سياسی اين کشور همچنان در دست خود کانادايیها باقی بماند. اگر من به کانادا کوچيدهام، دليلی جز اين نداشته که در "سيستمی کانادايی" با همين فرم فعلی زندگی کنم؛ حال اگر در همين خط ارتقا پيدا کرد چه بهتر. در اينکه بافت ملّی-مردمی و به تبع آن سيستم سياسی کانادا رو به تغيير است حرف و شکّی نيست و بايد هم باشد، امّا اين روند گامبهگام را نبايد با ورود -بخوان تحميل- تفکرات مذهبی و از جنس جهان سوّمی شتاب بخشيد و منحرف کرد.
من میانديشم که برای مثال، اگر يک ايرانی -يا ديگر مليتی مسلمان- از نردبان قدرت بالا رود بهتر است، يا همان کانادايیهای سفيد (انگليسی-فرانسویتبارها) بر صدر بمانند؟ تکيهی هر يک بر سکوی قدرت چه تبعاتی دارد؟ پاسخ را شايد بشود چنين جست: اگر "قبلیها" بمانند، به احتمال قريب به يقين با کانادایی برخورد خواهيم داشت مثل کانادای فعلی و قبلی. و امّا اگر جديدها -آنهم از نوع مسلمان و جهان سوّمی- بيايند چه خواهد شد؟ اين ريسک بزرگی است که ما را از افتادن به چاه احساسات از نوع قومی برحذر میدارد.
لابد همه در ياد داریم که معتقدان به انتخابات در جمهوری اسلامی، چه اصلاحطلب و چه تمامتخواه و ديگر انواع، همدل و همصدا، برای آنکه شرکتنکردن حدودِ چهلدرصد از واجدين شرايط را موجه نشان دهند، انگشت اشاره به سمت آمریکا میگرفتند که "بله، در آمریکا هم هميشه همين حدودها شرکت نمیکنند"! اين قياس بیربطِ "آماری" چيزی نبود جز شيره ماليدن سر مردمی که "ناآگاهی" بخشی از زندگیشان شده. بحث اينجاست که اگر مجيد زهری نامی در انتخابات محل سکونتش شرکت نمیکند، آنرا اصلاً دنبال نمیکند و اينکه هيچ: "اصلاً دربارهاش هم هيچ نمیگويد"، به اين دليل واضح است که به سيستم سياسی کانادا اعتماد دارد و... درون آن احساس امنيت میکند. او خيالش راحت است که فردا فردی مثل مثلاً احمدینژاد يا خاتمی از کيسهی مارگيری انتخاباتی نمیپرد بيرون! در ايران امّا وضعيت چگونه است؟
با توان فکری و روحيهای که من از جهان سوّمیهای ساکن کانادا سراغ دارم، ترجيح میدهم که سکّان کشتی سياسی اين کشور همچنان در دست خود کانادايیها باقی بماند. اگر من به کانادا کوچيدهام، دليلی جز اين نداشته که در "سيستمی کانادايی" با همين فرم فعلی زندگی کنم؛ حال اگر در همين خط ارتقا پيدا کرد چه بهتر. در اينکه بافت ملّی-مردمی و به تبع آن سيستم سياسی کانادا رو به تغيير است حرف و شکّی نيست و بايد هم باشد، امّا اين روند گامبهگام را نبايد با ورود -بخوان تحميل- تفکرات مذهبی و از جنس جهان سوّمی شتاب بخشيد و منحرف کرد.
اشتراک در:
پیامها (Atom)