در اشاره به گفتوگوی اخير آرامش دوستدارمقدمهبه باور من، گسترش سرسامآور جمعيتی مسلمين و جهانِ سوّمیها در جهان غرب -با وضع ايزولهای که آنان دارند-، در آيندهای نهچندان دور دنيای مدرن را با بحرانی جدّی روبهرو خواهد ساخت. بحران در دنيای مدرن -بیشک- سراسر جهان را تحت تأثير قرار میدهد. از اينرو، اگر با واپسگرايی مخالفايم و دل در گرو زندگی متجدّد و... نگاه به جلو داريم، تقويت و گسترش انديشهی لائيک يک ضرورت است.
باز به باور من، فهم تزهای تاریخی تنها در دل گفتوگو -و حتّا جدل- ميسر میشود. تئوريسين نبايد به فرمولبندی و ارائهی تز خود در کتابی بسنده کند؛ لازم است که با ايجاد بحث و گفتوگوی انتقادی، به مغزهشکافی و بالندهگی ايدهی خود مدد رساند. به همين لحاظ، پرهيز از هر نوع کلّیگويی و همه را با يک چوب زدن (Generalize)، صفبندی کور و تنزدن از رو-در-رويی با مخالفان و حتّا نزديکفکران، "شرط اخلاقی" يک نظريهپرداز است.
دو گزارهی در ظاهر نهچندان مرتبط بالا، در واقع دو بند اصلی استراتژیای است که جدال با واپسماندهگی و رشد و گسترش تجدّد را در هدف دارد. بند نخست البته جامعتر و دوّمی مرتبطتر با حلقهی فکری جامعهی ايران است... پرداختن به انديشهی نظريهپردازی چون دکتر آرامش دوستدار درست در همين راستاست.
سرخطهادر بارهی دو قسمت گفتوگوی عبدی کلانتری با آرامش دوستدار [
1 و
2] اين نکات به نظر من آمد:
1- اين گفتوگو چندان بهسامان نيست و خط مشخصی ندارد. اگر محور گفتوگو معلوم بود، میشد بهتر دربارهی آن انديشيد؛ خود گفتوگوشونده نيز -برای گفتارهای بعدی- تکليفاش با مخاطب روشنتر میبود.
2- گفتوگو حاوی نکات درخور اعتنايیست، امّا از تناقض نيز خالی نيست. برای مثال،
وقتی دوستدار میگويد محسن کديور دينخو نيست و اين برداشت را صرفاً از فلان مصاحبهاش با
شرق بهدست آورده، اين پرسش ايجاد میشود که آیا بهتر نيست برداشت خود از انديشهی کسی را از مجموعهی کارهای او بهدست آوريم؟ در ثانی، کسی که عمامه به سر میگذارد و به اين وسيله اعلام میکند "مبلّغ دين است" (و طبعاً مذهب شيعه را برتر از ديگر اديان و مذاهب میداند)، چطور میتواند دينخو نباشد؟
3- برخورد دوستدار با سروش بيش از آنکه انتقادی بر پايهی رخدادهای تاریخی باشد، شخصی است. زبانی که او برای خود برگزيده يا نوع نگاهش به سروش و کارنامهی وی به خودش مربوط است، امّا چکيدهی حرف دوستدار در باب "سروش" اين ظنّ را در مخاطب ايجاد میکند که او به دليل اينکه خودش مستقيم يا غير مستقيم از کادر دانشگاه رمانده شده، کينه به دل گرفته است.
4- به عقيدهی من، تئوری "دينخويی" آرامش دوستدار در بنياد خود اصيل است، با خاطرنشانکردن اين نکته که گونهی مطرحکردن آن کمی کلیگويانه و بيش از حد راديکال میزند. در اين بين، باور دارم که واقعيت چيزی است مابين نظر دوستدار و
ميرفطروس. میشود گفت: هرچند ايران ما بزرگان بسياری به جامعهی جهانی هديه کرده است، امّا در غالب اوقات، بدنهی جامعهی ايران چيزی نبوده جز يک "شورهزار عقيدتی". در اينجا پس من نيز
نظر پيشين خود را اصلاح میکنم.
5- کسی که تمام مردم ايران -البته "بهجز خودش"- از آغاز تاریخ تا حال را دينخو میداند و کوچکوبزرگِ اهلِ فکر اين ديار را با يک چوب میزند و از خرابکردن ديگران هيچ مضايقه نمیکند...، چطور قادر است به مردم درس «
پيش شرطهای گفتوشنودِ انتقادی» بدهد؟! کجاست آن اخلاق رواداری و پذيرش نمادين مخالف؟
6- و امّا از حق نگذريم که شجاعت آرامش دوستدار در بازتاباندن انديشهاش مثالزدنیست.
برچسبها: Cultural Criticism