يادتان باشد، دربارهی جهان ايرانشناسی-کاری سترگ به همّت دکتر شجاعالدّین شفا- مطلبی نوشته بودم. يعنی خبری بود که خلاصه کرده بودم برایتان. امروز امّا از شانس، جلد نخست اين مجموعه مهمان کتابخانهام شد. اين جلد قطور البته چاپ اواخر دوران شاه است و عجيب اين است که با طی مسيری چنين طولانی، گذرش به تورنتو و آخر سر به کتابخانهی من افتاده!
اميدوارم که اين مجموعهی بيستجلدی، هر چه زودتر منتشر شود که برازندهی کتابخانهی هر ايرانیست.
Friday، September 29، 2006
Thursday، September 28، 2006
انوشه انصاری مایهی افتخار ايرانی است
مدّتها بود که فرصتی برای افتخار به ايرانیبودن خود دست نداده بود؛ اين فرصت را امّا انوشه انصاری در اختيارمان گذاشت. داستان انوشه اينقدر بازتاب داشته که بیشک تکرارنکردن آن در اين وبلاگ، چيزی از ارزش آن نمیکاهد! به هر رو، بد نديدم خوشحالی خودم را با شما دوستان درميان بگذارم... و تقسيم کنم.
اينکه او و همسرش در پيشهی خود سخت موفق بودهاند... و ديگر مسائل از اين دست البته شايان توجه است، ولی در کل، جذابيت حرکت انوشه -به ظنّ من- در جسارت اين زن رخ میکند. تصميم به سفر از روی کنجکاوی و خواستهی شخصی -و نه اکتشافی- به فضا، در نوع خود بینظير است و شخصاً مانندی برای آن سراغ ندارم. از ديگر سو، باليدن انوشه به ايرانیبودن خود -با وجودی که او نيز چون ديگر مهاجران و پناهندگان مجبور به جلای وطن شده... و تمام داشتهی خود را از امکانات آمریکا و در خاک اين کشور بهدست آورده- جای احترام دارد... که انصافاً احترامبرانگيز است. اين حرکت -یا بهتر است گفت "انتخاب"- انوشه نيز خود با شاخصهی جسارت در او پيوندی دارد؛ باليدن به بنمايه، ريشه و هويّت ملّی با نقشکردن پرچم بر لباس خود -آنهم در اوج کدورت دو دولت- میتوانست در خاک آمریکا احساسات منفی برانگيزد و عواقبی داشته باشد که اصل حرکت را در سايه فرو برد... که انوشه دانسته چنين کرد.
کوتاه اينکه: با شنيدن اخبار و وقايع تأسفبار داخلی -که شوربختانه هر روز هم بر حجم آن افزوده میشود- کار انوشه خوش درخشيد و باعث افتخار يکيکمان شد.
اينکه او و همسرش در پيشهی خود سخت موفق بودهاند... و ديگر مسائل از اين دست البته شايان توجه است، ولی در کل، جذابيت حرکت انوشه -به ظنّ من- در جسارت اين زن رخ میکند. تصميم به سفر از روی کنجکاوی و خواستهی شخصی -و نه اکتشافی- به فضا، در نوع خود بینظير است و شخصاً مانندی برای آن سراغ ندارم. از ديگر سو، باليدن انوشه به ايرانیبودن خود -با وجودی که او نيز چون ديگر مهاجران و پناهندگان مجبور به جلای وطن شده... و تمام داشتهی خود را از امکانات آمریکا و در خاک اين کشور بهدست آورده- جای احترام دارد... که انصافاً احترامبرانگيز است. اين حرکت -یا بهتر است گفت "انتخاب"- انوشه نيز خود با شاخصهی جسارت در او پيوندی دارد؛ باليدن به بنمايه، ريشه و هويّت ملّی با نقشکردن پرچم بر لباس خود -آنهم در اوج کدورت دو دولت- میتوانست در خاک آمریکا احساسات منفی برانگيزد و عواقبی داشته باشد که اصل حرکت را در سايه فرو برد... که انوشه دانسته چنين کرد.
کوتاه اينکه: با شنيدن اخبار و وقايع تأسفبار داخلی -که شوربختانه هر روز هم بر حجم آن افزوده میشود- کار انوشه خوش درخشيد و باعث افتخار يکيکمان شد.
Monday، September 25، 2006
يک "نه" بگو و خلاص!
گاهی گفتن یک "نه" ناقابل، از هزار دردسر پيشگيری میکند. يعنی، آدم را از افتادن در انواع چاه و چاله -از کمعمق بگيريد تا گود چون چاه ويل- نجات میدهد. خلاصه که لابد افرادی که مثل من راحت توی رودربايستی گير میکنند و اگر پسِ گردنشان هم بزنی اين کلمهی جادويی باز از دهانشان نمیپرد بيرون، چوب اين قضيه را به حدّ کافی خوردهاند.
سردردتان ندهم: اينقدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" میگويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمهی بیمورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفتشدن رو دريغ نکند!
سردردتان ندهم: اينقدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" میگويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمهی بیمورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفتشدن رو دريغ نکند!
Sunday، September 24، 2006
آن وبلاگ و نويسندهاش (6)
تهرانتويی
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -بهويژه پرداختن به مسئلهی مهاجرت و حواشی- آن است. از اينرو، تهرانتويی را بايستی در زمرهی "وبلاگهای تخصصی" طبقهبندی کرد.
بدون ارزشگذاری دقيق نوشتهها، امّا خواندن تهرانتويی میتواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازهواردين و حتّا قديمیترها مفيد باشد.
شادباش "مهرگان"ی

از قضا، جشن مهرگان ديروز بوده. به هر حال، بر اصل "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است"، مبارکتان باد!
پ.ن: نجات آثار باستانی ايران
Saturday، September 23، 2006
از دست نامهپرانیهای بیحاصل!
در اينترنت، هيچچيز بدتر از بمباران خبری نيست. بعضی، کاری ندارند جز پرکردن ايميل ديگران... که آدم واقعاً درمیماند بهشان چه بگويد!
يا ايميل میگيری که "آقا آپديت کردم؛ بيایید بخوانيد"، يا از احزاب تکنفرهی فلهای و دستههای گوناگون چپ و راست... و از نشريات بنجل و بیمصرف -که اگر روی کاغذ میآمدند، کيلویی هم قيمت نداشتند- چپوراست ايميل و بسته به سمتات پرتاب میشود. واقعاً اين افراد خبر دارند که مزاحم مردماند؟ به نظرم که دارند!
بگذريم آقا، بگذريم...
يا ايميل میگيری که "آقا آپديت کردم؛ بيایید بخوانيد"، يا از احزاب تکنفرهی فلهای و دستههای گوناگون چپ و راست... و از نشريات بنجل و بیمصرف -که اگر روی کاغذ میآمدند، کيلویی هم قيمت نداشتند- چپوراست ايميل و بسته به سمتات پرتاب میشود. واقعاً اين افراد خبر دارند که مزاحم مردماند؟ به نظرم که دارند!
بگذريم آقا، بگذريم...
Monday، September 18، 2006
نوشتن و سردرگمیهايش!
1- موضوعهای مختلف میآيد در ذهنم و هنوز به قلم نيامده میپرد!
گاهی کمبود کامپيوتر از کمخونی بدتر است...
2- گاهی هم هست که چيزکی مینويسی و دو دقيقه نشده، مثل سگ از کردهات پشيمان میشوی... امّا کاریاش نمیشود کرد؛ رفته است به جدل کل دنيا!
گاهی کمبود کامپيوتر از کمخونی بدتر است...
2- گاهی هم هست که چيزکی مینويسی و دو دقيقه نشده، مثل سگ از کردهات پشيمان میشوی... امّا کاریاش نمیشود کرد؛ رفته است به جدل کل دنيا!
Saturday، September 16، 2006
شمارهی 26 تلاش
چندی پيش به اشتباه گمانی را مطرح کرده بودم که «تلاش از چاپ باز ايستاده»، غافل از آنکه "تلاش"یان در تدارک ويژهنامهی پُروپيمانی بودهاند در "یکصدمين سالگرد مشروطيت". تلاش 26 در 216 منتشر شده است، حاوی مقالات و گفتوگوهای خواندنی، جملهگی پيرامون جنبش مشروطه. ندیدم که هنوز امّا در سايت گذاشتهباشندش. به هر رو، دستمريزادشان که در تنگنای انواع امکانات در غربت، کاری ارائه میدهند، کارستان.
Tuesday، September 12، 2006
و يازده سپتامبر...
ديروز که يازده سپتامبر بود، آمدم چيزی بنويسم راجع به جنايت آن روز، که وقت نشد و سوژه بيات شد. چکيدهی سخنم امّا اين بود:
اينکه "پشت قضيهی يازده سپتامبر دست که بوده" حرف و حديث زياد است، ولی من از طرفداران تئوری توطئه* پرسشی دارم: اگر بنلادن و همقطارهایش توان چنين کاری را داشتند، آيا میکردند يا نه؟
به باور من، همين پرسش کفايت میکند که اينگونه طرز فکر (فناتيزم اسلامی) را مقصر اين فاجعه بدانیم.
*کسانی که مدعیاند بانی فاجعه خود آمریکاییها بودهاند و اين قضيه را طراحی کردهاند که به بهانهی آن، شرق ميانه را تصرّف کنند!
اينکه "پشت قضيهی يازده سپتامبر دست که بوده" حرف و حديث زياد است، ولی من از طرفداران تئوری توطئه* پرسشی دارم: اگر بنلادن و همقطارهایش توان چنين کاری را داشتند، آيا میکردند يا نه؟
به باور من، همين پرسش کفايت میکند که اينگونه طرز فکر (فناتيزم اسلامی) را مقصر اين فاجعه بدانیم.
*کسانی که مدعیاند بانی فاجعه خود آمریکاییها بودهاند و اين قضيه را طراحی کردهاند که به بهانهی آن، شرق ميانه را تصرّف کنند!
Sunday، September 10، 2006
"ذهن بسته" ترّحمبرانگيز است!
در ايران همکاری داشتم به اسم امير. امير با يک "همسر شهيد" مدّتی بود که سر و سرّی داشت. گاهی با هم، البته با ماشين خانم، چرخی میزدند...
گذشت تا يکروز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه میتوانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتماش: «چه مرگات شده پسر»؟! گفت: «بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنهای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينهام يخ زد»! کمی اينپا-آنپا کرد و ادامه داد: «طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
القصه، جريان اين بوده که روز قبلاش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست میکشد يا نمیدانم با او دست میدهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت بزرگ" دست آلودهی خودش را با آتش مثلاً مطهر میکند! خلاصه که از اين ديوانهبازیها در آن کشور کم نديدهام و نديدهايد...
خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد میبينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير میکند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکسالعمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آنها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب میکند (چيزی شبيه به مشقاسم دايیجان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثالزدن معاف میکند.
من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينههای علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسهی "آدمشدن" بس دشوارتر و طولانیتر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.
گذشت تا يکروز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه میتوانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتماش: «چه مرگات شده پسر»؟! گفت: «بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنهای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينهام يخ زد»! کمی اينپا-آنپا کرد و ادامه داد: «طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
القصه، جريان اين بوده که روز قبلاش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست میکشد يا نمیدانم با او دست میدهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت بزرگ" دست آلودهی خودش را با آتش مثلاً مطهر میکند! خلاصه که از اين ديوانهبازیها در آن کشور کم نديدهام و نديدهايد...
خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد میبينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير میکند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکسالعمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آنها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب میکند (چيزی شبيه به مشقاسم دايیجان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثالزدن معاف میکند.
من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينههای علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسهی "آدمشدن" بس دشوارتر و طولانیتر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.
"آرشيو موضوعی" اين وبلاگ
دور زمانی بود که "بايگانی موضوعی" وبلاگ را بهروز نکرده بودم. علّتاش بیاعتنايی بود يا شايد هم...؛ خلاصه هر چه! چند روز پيش امّا ديدوبازديدی کردم با گذشتهها و هر چه تيتر بود در آنجا -منظم و مرتب- ليست شد.
گفتم شايد دوستانی که اينجا را دنبال میکنند بد نباشد که بدانند.
گفتم شايد دوستانی که اينجا را دنبال میکنند بد نباشد که بدانند.
Monday، September 04، 2006
آن وبلاگ و نويسندهاش (5)
امير مهيم
بيت بالا، آغازگر برنامهی "دريچه" بود که امير مهيم نزديک به سه سال در راديو صدای ايران-تورنتو اجرا میکرد. در اين برنامه، امير شماری از ادبا و شعرای ايرانزمين را معرفی کرد و از آثارشان سخن گفت... که کاری بود طاقتگير و زمانبر، و امّا مفيد و از بسياری جهات لازم.
امير مهيم اينروزها به نوشتن در وب روی آورده و ساکن وبلاگشهر ما شده است. به اين دوست خوشآمد میگویم و برايش آرزوی تداوم در کار دارم.
Saturday، September 02، 2006
وبلاگ و نفس تغيير
با نزديکشدن به ۱۶ شهريورماه، باد روز تولد وبلاگ فارسی که به سر و رویمان میخورد، بر بنيهی نوشتنمان میافزايد. اينروزها بهويژه نوشتن از وبلاگ لطفی دگر دارد...
داشتم گشتی میزدم در آرشیو وبلاگ، فکری به ذهنم جهید. اين فکر در واقع يک مقايسه بود. به نظرم آمد که از لحاظ کيفی، نوشتههای اين وبلاگ از سياق انديشيده و جدّی، به سمت بيشتر روزمرهنويسی رفته است؛ تحليلهای موضوعی دراز جایشان را به نوشتههای کوتاهتر و شخصیتر سپردهاند.
اينکه قبلاً گفتهام ما در طی دورهی وبلاگنويسی، در حال آزمودن بيان تازه و يافتن خوديم، به هيچوجه به معنی بهکمالرسيدن يا در مقابلاش فروافتادن نيست. مسئله فقط تغيير است؛ تغييری که جانمايهی وبلاگنویسیست.
من از تغييرنکردن سخت میترسم... از آدمهای ثابت نيز! تغييرکردن، نيافتادن در مرداب فرسايش و تکرار است. حال وبلاگ عاملی شده برای تغيير. من نفس تغيير را دوست دارم...
داشتم گشتی میزدم در آرشیو وبلاگ، فکری به ذهنم جهید. اين فکر در واقع يک مقايسه بود. به نظرم آمد که از لحاظ کيفی، نوشتههای اين وبلاگ از سياق انديشيده و جدّی، به سمت بيشتر روزمرهنويسی رفته است؛ تحليلهای موضوعی دراز جایشان را به نوشتههای کوتاهتر و شخصیتر سپردهاند.
اينکه قبلاً گفتهام ما در طی دورهی وبلاگنويسی، در حال آزمودن بيان تازه و يافتن خوديم، به هيچوجه به معنی بهکمالرسيدن يا در مقابلاش فروافتادن نيست. مسئله فقط تغيير است؛ تغييری که جانمايهی وبلاگنویسیست.
من از تغييرنکردن سخت میترسم... از آدمهای ثابت نيز! تغييرکردن، نيافتادن در مرداب فرسايش و تکرار است. حال وبلاگ عاملی شده برای تغيير. من نفس تغيير را دوست دارم...
اشتراک در:
پیامها (Atom)