در ايران همکاری داشتم به اسم امير. امير با يک "همسر شهيد" مدّتی بود که سر و سرّی داشت. گاهی با هم، البته با ماشين خانم، چرخی میزدند...
گذشت تا يکروز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه میتوانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتماش: «
چه مرگات شده پسر»؟! گفت: «
بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «
امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنهای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينهام يخ زد»! کمی اينپا-آنپا کرد و ادامه داد: «
طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
القصه، جريان اين بوده که روز قبلاش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست میکشد يا نمیدانم با او دست میدهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت بزرگ" دست آلودهی خودش را با آتش مثلاً مطهر میکند! خلاصه که از اين ديوانهبازیها در آن کشور کم نديدهام و نديدهايد...
خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد میبينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير میکند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکسالعمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آنها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب میکند (چيزی شبيه به مشقاسم دايیجان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثالزدن معاف میکند.
من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينههای علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسهی "آدمشدن" بس دشوارتر و طولانیتر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.
برچسبها: Cultural Criticism