من فکر میکنم وبلاگ بيش از هر چيز، محلیست برای ارائهی تجربيات شخصی. انسان در اساس عاشق "گفتن" است. خصلت "اجتماعیبودن" انسان است که او را به "گفتن" وا میدارد.
وقتی که من قول دادم از تجربيات خود بنويسم، به خاطر چندبعدیبودن واژهی "تجربه"، لازم بود که منظورم را بيشتر بشکافم که مجالاش نبود. از آنجا که موضوع مورد علاقهی من روابط انسانیست، گفتنیهايم نيز تنها برداشتهای شخصیام را شامل خواهد بود. به همين لحاظ، نه قصد اثبات در ميان است (که ديگری را خوش بيايد يا نيايد)، نه آموزش (برای دريافت) و نه حتّا گفتوگويی دوسمته (برای فهم مشترک). مونولوگ من، خواست تماماً شخصی من است برای گفتن و چه جايی بهتر از وبلاگ برای اين کار...
پ.ن: تضمينی نيست که قول من جامهی عمل بپوشد. شايد کلامم به خط ننشسته بپژمرد، شايد هم...
Saturday، April 29، 2006
Sunday، April 23، 2006
در مورد کتاب
1- کتابخانه را يک آبوجاروی حسابی کردم. مدّتها بود که کتابی بر پيشخواناش نگذاشته بودم و روی الباقی در قفسهها هم یک وجب خاک نشسته بود. خلاصه که: آنجا که رسيدی، غريبی مکن ای دوست!
2- جهت آگاهی علاقمندان به تاریخ اينکه: مجموعهی تاريخ شفاهی هاروارد تعداد زيادی بر عنوانهايش افزوده است؛ اينقدر زياد که من حتا وقت نکردم به همهشان در کتابخانهام لينک بدهم. خاصيت ممتاز اين کتابخانه -علاوه بر ارائهی گفتوگوهای دستِ اوّل با ارباب سياست- اين است که اگر حوصلهی خواندن متن را نداشته باشيد میتوانيد خود مصاحبه را بشنويد. من شخصاً ترجيح میدهم هم متن را بخوانم (تا بهتر رويش فکر کنم) و هم صدای طرف گفتوگو را بشنوم (تا بتوانم او را بهتر احساس کنم)؛ شما خود دانيد!
3- هر کس که قصههای بهرام صادقی را گذاشته روی نت جداً دستمريزادش، ولی ایکاش از رنگ روشن برای متن صفحه استفاده میکرد! اينطوری عينکیهايی مثل من میتوانستند تا قبل از کورشدن کتابهای بيشتری بخوانند!
2- جهت آگاهی علاقمندان به تاریخ اينکه: مجموعهی تاريخ شفاهی هاروارد تعداد زيادی بر عنوانهايش افزوده است؛ اينقدر زياد که من حتا وقت نکردم به همهشان در کتابخانهام لينک بدهم. خاصيت ممتاز اين کتابخانه -علاوه بر ارائهی گفتوگوهای دستِ اوّل با ارباب سياست- اين است که اگر حوصلهی خواندن متن را نداشته باشيد میتوانيد خود مصاحبه را بشنويد. من شخصاً ترجيح میدهم هم متن را بخوانم (تا بهتر رويش فکر کنم) و هم صدای طرف گفتوگو را بشنوم (تا بتوانم او را بهتر احساس کنم)؛ شما خود دانيد!
3- هر کس که قصههای بهرام صادقی را گذاشته روی نت جداً دستمريزادش، ولی ایکاش از رنگ روشن برای متن صفحه استفاده میکرد! اينطوری عينکیهايی مثل من میتوانستند تا قبل از کورشدن کتابهای بيشتری بخوانند!
Saturday، April 22، 2006
از تجربيات خود...
جالبترين يادداشتهایِ وبلاگی -به ظنّ من- يادداشتهایی هستند که از تجربيات شخصی میگویند. وقتی که فرد ديدهها و يافتههای خود را به چاشنی "تحليل" بيارايد که ديگر نور علا نور میشود!
من در اين صفحه کم از تجربيات خود ننوشتهام، امّا موضوعی که قطعاً جايش اینجا خالی بوده نوشتن از تجربيات زندگی در کانادا بوده است. شايد کمی در اينباره نوشتم. شايد که نه؛ به احتمال قريب به يقين چنين خواهم کرد.
نمیگويم دقيقاً چه خواهم نوشت، امّا خب رسم و سياق اين قلم را که میشناسيد؟ نوشته اگر تبدار نباشد و به ذهن و روانی زخم نزند که به من نمیچسبد!
:)
من در اين صفحه کم از تجربيات خود ننوشتهام، امّا موضوعی که قطعاً جايش اینجا خالی بوده نوشتن از تجربيات زندگی در کانادا بوده است. شايد کمی در اينباره نوشتم. شايد که نه؛ به احتمال قريب به يقين چنين خواهم کرد.
نمیگويم دقيقاً چه خواهم نوشت، امّا خب رسم و سياق اين قلم را که میشناسيد؟ نوشته اگر تبدار نباشد و به ذهن و روانی زخم نزند که به من نمیچسبد!
:)
Friday، April 21، 2006
روز سعدی سبز باد!
من نمیدانستم در آن کشور به اهل فرهنگ و ادب هم "روز" تخصيص میدهند! لابد جای خوشحالی هم دارد...سعدی از آن ادبايی بود که در چند رشته استاد بود که خودتان حکايتش را بهتر از من میدانید. و امّا آنچه مرحوم سعدی را در فرهنگ جهانی ممتاز و يگانه میکند طنز اوست که به راستی مثالزدنیست. در واقع اگر سعدی استاد مسلم طنز نبود، هيچوقت چنين نمیسرود:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!
خودمانيم: اگر نگاهی به اطرافمان، يعنی همين دنیايی که با نفسکشيدن داریم هوايش را آلوده میکنيم بياندازيم، خيلی ساده به طنز نهفته در اين ابيات و شوخطبعی شاعرش پی میبريم!
خلاصه که مبارک است!
Tuesday، April 18، 2006
يعنی بالاخره راه میافتد؟!
يکی نيست بگويد: ناسلامتی نزديک به يکسال است که هاوست و دومين گرفتهای، امّا دريغ از يک تکان مختصر! شايد دليلاش "بیانگيزهگی" مزمن من باشد که البته ديگر حکايتش برای خوانندگان اين صفحه کهنه شده؛ شايد هم...
به نظرم بد نيست که آستينها را از اين که هست بالاتر بزنم و به سايت "مجيد زهری" سر و سامانی بدهم. خيال دارم تمام برنامههای راديويیام را آنجا ذخيره کنم، به علاوهی يک شرح مختصر از پيشه و زندگیام و تعدادی عکس و شايد هم تبليغ برای بيزنس. بدم نمیآید راه زبان انگليسی را هم به تارنمایم باز کنم که انصافاً با فارسی تنها خيلی خشکوخالی میشود!
خلاصه که برنامه زیاد دارم برای اين يک وجب تربت پاک اينترنتی... فقط میماند حال و حوصلهاش.
پ.ن:
راستی: يکوقت اگر خواستيد کمک فنی بدهيد رودربايستی نکنيد ها!
به نظرم بد نيست که آستينها را از اين که هست بالاتر بزنم و به سايت "مجيد زهری" سر و سامانی بدهم. خيال دارم تمام برنامههای راديويیام را آنجا ذخيره کنم، به علاوهی يک شرح مختصر از پيشه و زندگیام و تعدادی عکس و شايد هم تبليغ برای بيزنس. بدم نمیآید راه زبان انگليسی را هم به تارنمایم باز کنم که انصافاً با فارسی تنها خيلی خشکوخالی میشود!
خلاصه که برنامه زیاد دارم برای اين يک وجب تربت پاک اينترنتی... فقط میماند حال و حوصلهاش.
پ.ن:
راستی: يکوقت اگر خواستيد کمک فنی بدهيد رودربايستی نکنيد ها!
Saturday، April 15، 2006
دو پيام، همراه با يک پيوست
از جمع پيامهای دو-يادداشت پيش، دو نقطهنظر قابل تأمل را جدا میکنم برای مرور دوباره. اگر افزودنیای بود، سر فرصت -با هم- بازخوانیشان خواهيم کرد.
و نظر من:
در ابتدا لازم است موضوعی را روشن کنم و آن اين است که مسئلهی مورد توجه من در اين "غائله"، صرفاً همان جملهای است که از گوشزد مثال آوردهام نه چيز ديگر. واضحتر بگويم: من هنوز یادداشتهای طرفين غائله را نخواندهام که بخواهم اصولاً نظری در اين باره داشته باشم! در ثانی و بدون تعارف: اصولاً وزن خود و قلمم را بيش از آن میدانم که وارد يکهمچين معرکههايی بشوم که هر روز در گوشهای از اين شهر شيشهای (يا به قول پارسا: بررهی مجازی!) بساطش پهن است. این موضوعی بود که بايستی میگفتم.
و امّا نکتهی جالب، همانطور که گفته شد، اشارهی دوست صريح و حساس ما گوشزد به تحوّلی است که در فضای وبلاگشهر رخ داده است، يعنی روآمدن بلاگرهای مذهبی. برای منی که با وبلاگها از روز تولّد تا کنون زندگی کردهام و به هرآنچه در شهرک بلاگرها رخ داده به دقّت نگريستهام، اين مسئلهایست حائز اندیشيدن.
داستان وبلاگهای فارسی با افرادی شروع شد که از کامپيوتر کمابیش سررشته داشتند. بعد وبلاگهای سياسی و غير مذهبی روئيدند؛ وبلاگهايی که اکثراً مشی ضد حکومتی داشتند و با نام مستعار مینوشتند. سپس... از آن روز، اين گردونه هزار چرخ خورده تا خود را پيدا کند و فراز و نشیب بسيار ديده. در اين شهر، کانونهای مجازی، حلقهها و جريانهای بسيار پاگرفته که بعضی کماکان هستند و شماری نيز دود شدهاند و رفتهاند به هوا. اين حکايت بخشی از جامعهی نوشتاری ماست که به وبلاگشهر یا دنيای وبلاگهای فارسی شهره است. اين را داشته باشيد:
و امّا مسير تحولاتی که از آن بهخلاصه سخن رفت را بعضی ديدهاند و بعضی نه. حرف من درست همين "ديدن" يا "نديدن" است. خود "ديدن" گام اصلی بررسی جدّی هر پديدهایست. وقتی من از اشاره و "گوشزد" کسی ذوقزده میشوم از آنروست که اين آدم ردّ تحوّل روز وبلاگشهر را گرفته و بو کشيده است؛ اين آدم شاخکهايش حساس است. همين تلنگر کوچک مولّد انديشيدن میشود در انسان؛ چشمها را به سمتی باز میکند که تا به حال نبوده؛ ذهن را به جايی میبرد که بتواند باريک-پسکوچههای شهرک دودگرفته را نيز وارسد.
اين کل آن چيزی بود که برای مدّتزمانی مرا به شوق آورد.
نازخاتون: چه اصراری است که کسی برای ديگران تکليف تعيين کند مجيد جان؟ مشکل اينجاست که عدهای نمیخواهند يا نمیفهمند که وبلاگ حريمیست خصوصی و "خسروان صلاح مملکت خويش بهتر دانند!" اگر از نوشتن، موضوع انتخابي، تحليل کسی خوشمان نمیآيد يا باب ميل ما سخن نمیگويد، چه جای دعوا و خطکش کاريه! اين عادت زشت سالهاست که در بين ما مد شده. یه نگاه به جامعهی ایرانه دور و برمون که بندازیم میبینیم که مدام از هم ایراد میگیریم، تو نخ هم میریم، برای هم تکلیف مشخص میکنیم. مجید جان من یکی از کسانی که "ارزش" تعیین میکنند، خستهدلم. کی میگه "ارزشهای" دیگری برای من هم بايد "ارزش " باشه؟ شخصا اگر از وبلاگنويسی دلگير بشم و يا با عقايدش مشکل داشته باشم، بی سر و صدا میرم و ديگه پام رو تو اون وبلاگ نمیذارم. البته حرف من اين نيست که از بحث و گفتگو فراريم، نه. بحثم اينه که نمیخوام برای کسی تعيين تکليف کنم. ببخشيد سرتون رو درد آوردم. حالم منقلب شده بابت خبر ديروز. شاد باشيد و تندرست.
هاله: سلام مجید جان.
من اصلا" به اون بخش از نگرانی گوشزد که مسلمانان میخواهند وبلاگشهر را قبضه کنند و اینها کار ندارم. شخصا" دوستان خیلی خوبی مابین همین وبلاگنویسان مسلمان دارم که بعضا" خیلی هم خاطرشان را میخواهم. قبضه هم کردند بکنند، نوش جانشان! اما این که کسی مسلمان یا غیر مسلمان بخواهد به این وضوح و بدون کوچکترین خجالتی برای دیگران تعین تکلیف بکند و حد و مرز بگذارد و چه و هر کس پا از آن مرز بیرون بگذارد عاق میشود و مبتذل و جایاش بیرون از دایرهی اعتماد ... این جداً حالام را بد میکند.
کسی که چیزی بارش باشد محال است خود را صدر مجلس بنشاند.
و نظر من:
در ابتدا لازم است موضوعی را روشن کنم و آن اين است که مسئلهی مورد توجه من در اين "غائله"، صرفاً همان جملهای است که از گوشزد مثال آوردهام نه چيز ديگر. واضحتر بگويم: من هنوز یادداشتهای طرفين غائله را نخواندهام که بخواهم اصولاً نظری در اين باره داشته باشم! در ثانی و بدون تعارف: اصولاً وزن خود و قلمم را بيش از آن میدانم که وارد يکهمچين معرکههايی بشوم که هر روز در گوشهای از اين شهر شيشهای (يا به قول پارسا: بررهی مجازی!) بساطش پهن است. این موضوعی بود که بايستی میگفتم.
و امّا نکتهی جالب، همانطور که گفته شد، اشارهی دوست صريح و حساس ما گوشزد به تحوّلی است که در فضای وبلاگشهر رخ داده است، يعنی روآمدن بلاگرهای مذهبی. برای منی که با وبلاگها از روز تولّد تا کنون زندگی کردهام و به هرآنچه در شهرک بلاگرها رخ داده به دقّت نگريستهام، اين مسئلهایست حائز اندیشيدن.
داستان وبلاگهای فارسی با افرادی شروع شد که از کامپيوتر کمابیش سررشته داشتند. بعد وبلاگهای سياسی و غير مذهبی روئيدند؛ وبلاگهايی که اکثراً مشی ضد حکومتی داشتند و با نام مستعار مینوشتند. سپس... از آن روز، اين گردونه هزار چرخ خورده تا خود را پيدا کند و فراز و نشیب بسيار ديده. در اين شهر، کانونهای مجازی، حلقهها و جريانهای بسيار پاگرفته که بعضی کماکان هستند و شماری نيز دود شدهاند و رفتهاند به هوا. اين حکايت بخشی از جامعهی نوشتاری ماست که به وبلاگشهر یا دنيای وبلاگهای فارسی شهره است. اين را داشته باشيد:
و امّا مسير تحولاتی که از آن بهخلاصه سخن رفت را بعضی ديدهاند و بعضی نه. حرف من درست همين "ديدن" يا "نديدن" است. خود "ديدن" گام اصلی بررسی جدّی هر پديدهایست. وقتی من از اشاره و "گوشزد" کسی ذوقزده میشوم از آنروست که اين آدم ردّ تحوّل روز وبلاگشهر را گرفته و بو کشيده است؛ اين آدم شاخکهايش حساس است. همين تلنگر کوچک مولّد انديشيدن میشود در انسان؛ چشمها را به سمتی باز میکند که تا به حال نبوده؛ ذهن را به جايی میبرد که بتواند باريک-پسکوچههای شهرک دودگرفته را نيز وارسد.
اين کل آن چيزی بود که برای مدّتزمانی مرا به شوق آورد.
Tuesday، April 11، 2006
بيخود فضای حرفزدن را تنگ نکنيد!
در پيوند با يادداشت قبلی نگفته نگذارم:
هنگامی که کسی از "ابتذال" در وبلاگنويسی حرف میزند و برای اين "ابتذال" مثال زنده هم میآورد، اين عمل خودش در واقع مبتذلترين کار ممکن است! دوستانی که در هيئت "آقامعلّم"ی، با خطکش بکن-نکن ايستادهاند بالای سر وبلاگنويسان تا هر کی از "خط آقامعلّم" خارج شد محکم بکوبند توی ملاجش، در واقع برای پيکر خود قبايی تراشيدهاند که نامی جز ابتذال ندارد.
خواهشم این است که هر چه زودتر واژهی مبتذل "ابتذال" را بياندازيد توی چاه توالت و سيفون را بکشيد که واقعاً مشامآزار است! ... خرجش فقط کمی فراخانديشیست و عقبزدن تعصبهایی که سالهاست جان و روانمان را ساييده است و میسايد...
هنگامی که کسی از "ابتذال" در وبلاگنويسی حرف میزند و برای اين "ابتذال" مثال زنده هم میآورد، اين عمل خودش در واقع مبتذلترين کار ممکن است! دوستانی که در هيئت "آقامعلّم"ی، با خطکش بکن-نکن ايستادهاند بالای سر وبلاگنويسان تا هر کی از "خط آقامعلّم" خارج شد محکم بکوبند توی ملاجش، در واقع برای پيکر خود قبايی تراشيدهاند که نامی جز ابتذال ندارد.
خواهشم این است که هر چه زودتر واژهی مبتذل "ابتذال" را بياندازيد توی چاه توالت و سيفون را بکشيد که واقعاً مشامآزار است! ... خرجش فقط کمی فراخانديشیست و عقبزدن تعصبهایی که سالهاست جان و روانمان را ساييده است و میسايد...
وقتی که "جريان" ابتذال وارد "مرحله" میشود!
بعد از مدّتها، امکانی شد که -در چند روز گذشته- چند يادداشت بخوانم. از ميانشان دو-سهتايی دندانگير بود و دو-سهتايی هم البته دلبههمزن! در اصول، توقعی هم نمیشود از محيطی داشت که در آن سگ صاحباش را نمیشناسد (خُب نبايد هم بشناسد!).
در ميان آنچه خواندم، جملهای بود که مثل سيلی -شَتَرَق- خورد توی گوشم:
«من سكوت وبلاگستان را در اين رخداد نمیپسندم. سكوتی كه سبب گستاخی مزيد شاخه وبلاگنويسان مسلمان در جهت استيلا بر اين فضای مجازی خواهد شد.»[+]
تنها کسی میتواند اينطور حرف بزند که 1- مغز توی کلهاش داشته باشد و بهعلاوه 2- دو تا هستهی گنده هم لای پايش! ... چرا دروغ؛ من که از حرفش خوشخوشانم شد!
در چندوچونای حرف گوشزد حرفهايی دارم که امشب مجالاش نيست. حوصله کنم فردا... يا همین روزها چيزکی در اين دفتر قلمی میکنم که بسی لازم است و گفتن دارد.
قرارمان شد پس همين روزها...
در ميان آنچه خواندم، جملهای بود که مثل سيلی -شَتَرَق- خورد توی گوشم:
«من سكوت وبلاگستان را در اين رخداد نمیپسندم. سكوتی كه سبب گستاخی مزيد شاخه وبلاگنويسان مسلمان در جهت استيلا بر اين فضای مجازی خواهد شد.»[+]
تنها کسی میتواند اينطور حرف بزند که 1- مغز توی کلهاش داشته باشد و بهعلاوه 2- دو تا هستهی گنده هم لای پايش! ... چرا دروغ؛ من که از حرفش خوشخوشانم شد!
در چندوچونای حرف گوشزد حرفهايی دارم که امشب مجالاش نيست. حوصله کنم فردا... يا همین روزها چيزکی در اين دفتر قلمی میکنم که بسی لازم است و گفتن دارد.
قرارمان شد پس همين روزها...
Thursday، April 06، 2006
نوشتن يک جمله در هفت خط کمشاهکاری نيست... البته معلوم نيست تکليف خوانندهی زبانبسته که قرار است این "هفتخوان" را يکنفس برود و به لنگی نيافتد چه میشود!
اشتراک در:
پیامها (Atom)