کتابی به دستم رسيده است با عنوان کورش و بابل؛ نگاهی به نوشتههای پورپيرار، نوشتهی هوشنگ صادقی. کتاب در 176 صفحه در سوئد و توسط نشر گامل در تابستان 2005 منتشر شده است. به گمانم اين دوّمين نقد جدّی بر ديدگاههای ناصر پورپيرار است که به شکل کتاب عرضه میشود.
کتاب را هنوز دست نگرفتهام؛ طبعاً نظری هم راجعبه محتوايش نمیدهم؛ نکتهی قابل توجه امّا همان روی جلد کتاب نشسته است! ايرادی که به عنوان کتاب وارد است، برخورد تحقيرآميز با کسیست که قرار است "نوشتههای"ش در اين کتاب نقّادی شود. آوردن نام شخص به شکل نصفه (نام فاميل فقط) نوعی کنایه است که در فرهنگ مطبوعاتی بیسابقه نيست، به اين معنا که "فلانی اهميتی برای ما ندارد". امّا پرسش درست همينجاست که اگر "نوشتهها"ی (نه آثار!) اين شخص خارج از دايرهی توجه ماست، پس چرا به سراغاش رفتهایم؛ چرا اينهمه وقت صرفاش کردهایم و واژه-به-واژه وارسيديماش؟
نفس نقد محترم است زمانی که آداباش بدانيم. فروکوبيدن طرف نقد با کنايه و زبان خارج از اصول به واقع اثبات بیوزنی کار خود ماست. اگر کاری میکنیم، لااقل درستاش انجام دهيم...
Thursday، March 30، 2006
Tuesday، March 28، 2006
فراخوان برای شعر...
به بعضی رخها -از زيبايی- نمیشود نمره داد! یکی را امروز من در اين تصوير ديدم. زيبايیاش نگذاشت سکوت کنم؛ انگشتانم خود-به-خود روی کيبورد لغزيد و از هيجان درونم هويدا کرد...
اين صورت زيبا (که لابد سيرت زيبايی هم دارد)، از بعضی از دوستان -و از جمله من- خواسته که فراخواناش را در وبلاگ بازتاب دهيم. ای به چشم! من که حتماً اين کار را میکنم؛ البته نه به خاطر اصل فراخوان (که در واقع اهميتی برای من ندارد)، بلکه به خاطر "زيبایی" که به اين کار فرايم خوانده است...
اين صورت زيبا (که لابد سيرت زيبايی هم دارد)، از بعضی از دوستان -و از جمله من- خواسته که فراخواناش را در وبلاگ بازتاب دهيم. ای به چشم! من که حتماً اين کار را میکنم؛ البته نه به خاطر اصل فراخوان (که در واقع اهميتی برای من ندارد)، بلکه به خاطر "زيبایی" که به اين کار فرايم خوانده است...
Sunday، March 26، 2006
"باران" منتشر شد
شمارهی ده نشريهی معظّم باران، دستپخت حضرت مسعود مافان (و شرکا) در آمد. از آنجایی که يک نسخه هم به سمت اينجانب پرتاب (=مرحمت) فرمودهاند، خاضعانهترين "تبليغات" خود را تقديم میداريم تا لااقل کمی جبران مافات شود!
واقعيتاش فرصت نکردهام که مجله را زير و رو کنم؛ برگی زدهام و چند نوشته را دستچین کردهام برای خواندن. در اين بين، معرفی (نقد؟) بتول عزيزپور بر دو کتاب در حضر و در سفر مهشيد اميرشاهی بسی خواندنی است. آنچه نظرم را گرفته، وسعت دانش تئوريک نويسنده است؛ زنان نويسنده و پژوهنده اينروزها -خصوصاً در حوزهی ادبيات- میروند که فرسنگها از مردان جلو بيافتند که نمیدانيم بايد تبریک گفت یا... داستان زن - و مرد جوان از شهلا شفيق هم از دسته کارهايیست که خواندن دارد، مخصوصاً ديالوگها و نگاه شهریاش. زينتبخش مجله -به ظنّ من- نقد-معرفی بهروز شيدا است از رمان وقت تقصير محمّدرضا کاتب که چون ديگر بررسیهايش شایان توجه است.
به هر حال، باران را بايستی از خانوادهی کارهای جدّی حوزهی فرهنگ دانست. اهل فرهنگ اگر هستيد، اين برگ فرهنگی را با حمايت مالی خود پاس داريد و تقويت کنيد.
واقعيتاش فرصت نکردهام که مجله را زير و رو کنم؛ برگی زدهام و چند نوشته را دستچین کردهام برای خواندن. در اين بين، معرفی (نقد؟) بتول عزيزپور بر دو کتاب در حضر و در سفر مهشيد اميرشاهی بسی خواندنی است. آنچه نظرم را گرفته، وسعت دانش تئوريک نويسنده است؛ زنان نويسنده و پژوهنده اينروزها -خصوصاً در حوزهی ادبيات- میروند که فرسنگها از مردان جلو بيافتند که نمیدانيم بايد تبریک گفت یا... داستان زن - و مرد جوان از شهلا شفيق هم از دسته کارهايیست که خواندن دارد، مخصوصاً ديالوگها و نگاه شهریاش. زينتبخش مجله -به ظنّ من- نقد-معرفی بهروز شيدا است از رمان وقت تقصير محمّدرضا کاتب که چون ديگر بررسیهايش شایان توجه است.
به هر حال، باران را بايستی از خانوادهی کارهای جدّی حوزهی فرهنگ دانست. اهل فرهنگ اگر هستيد، اين برگ فرهنگی را با حمايت مالی خود پاس داريد و تقويت کنيد.
Thursday، March 23، 2006
There For You
To F
When it all went down
And the pain came through
I get it now
I was there for you
Don’t ask me how
I know it’s true
I get it now
I was there for you
I make my plans
Like I always do
But when I look back
I was there for you
I walk the streets
Like I used to do
And I freeze with fear
But I’m there for you
I see my life
In full review
It was never me
It was always you
You sent me here
You sent me there
Breaking things
I can’t repair
Making objects
Out of thoughts
Making more
By thinking not
Eating food
And drinking wine
A body that
I thought was mine
Dressed as Arab
Dressed as Jew
O mask of iron
I was there for you
Moods of glory
Moods so foul
The world comes through
A bloody towel
And death is old
But it’s always new
I freeze with fear
And I’m there for you
I see it clear
I always knew
It was never me
I was there for you
I was there for you
My darling one
And by your law
It all was done
[+]
Monday، March 20، 2006
نوروز 85 مبارک!

دوستان حتماً اينقدر لطف دارند که من را از فرستادن کارت تبريک به تکتکشان معاف کنند! باور کنيد که "تشريفات" اخلاقی و اينگونه مراودهها -آنهم از نوع خوشوبشکردن و کارتیاش- طاقتفرساتر از هر کاری است برايم. مهم در واقع اين است که دلها به هم راه داشته باشند که لابد دارند!
خلاصه که نوروزتان به شادکامی! اميد که سال خوبی برای همهتان/مان باشد.
Wednesday، March 15، 2006
نوروز در تورنتو

عدّهای از بچههای اهل دل و فرهنگدوست در تورنتو آستين بالا زدهاند و دستبهکار فراهمکردن جشن نوروز در تورنتو شدهاند. این جشن از این بابت یکتاست که بر خلاف دیگر جشنها، فقط به زبان فارسی نيست؛ عمدهی آن انگليسیست و به اين ترتيب، بخشی از فرهنگ ايران -که نوروز و حواشیاش باشد- را به ديگر فرهنگها معرفی میکند.
هرچند علاقمندم، امّا از کمی فرصت تا حال نتوانستهام پیگير ماجرا بشوم. اين را فقط میدانم که کار در چند روز و بخشهای مختلف تدارک شده که شامل شعر، موسيقی، نمايش و ديگر برنامههای متنوع است. محل برگزاریاش هم کنار آب در هاربورفرانتسنتر است تا رايحهی جانبخش و صفا و زلالی آب چاشنیاش شود (البته آب درياچهی جنوب تورنتو همچين هم زلال نيست و فقط جهت جورآمدن قافيه عرض شد! حس لطيف شاعری است ديگر؛ گل بکند گِل را هم گُل قالب میکند!)
خلاصه که دست بر و بچهها درد نکند و خسته نباشند.
Monday، March 13، 2006
نوروز است ديگر!
امسال بوی نوروز نمیآید؛ نمیدانم، شايد دماغ من کيپ است! زياد هم البته مهم نيست، چون نوروز خارج از کشور چيزی است در حد "تخيّل" که خوشبختانه هيچکداممان از آن کم نداريم.
يکی از ايرادهای نوروز -البته از ظنّ من- اين است که مکانی برای برگزاری آن وجود ندارد. يعنی هر جشن و مراسمی که سرش يکجور به دينومذهب وصل است، جا و مکانی برای خودش دستوپا کرده است، امّا نوروز مادرمرده اين وسط حسابی دربهدر است. اين آلاخون-والاخونی نوروز را وقتی که خارج از کشور هستی بهتر حس میکنی، چون خودت هم طبعاً میشوی پارهای از آن. همين است که اگر نوروز بویی هم داشته باشد، در ميان اينهمه بو که از خلايق ساطع میشود، گم میشود و تهماندهاش هم به مشام من و توی نوعی نمیرسد!
يکی از ايرادهای نوروز -البته از ظنّ من- اين است که مکانی برای برگزاری آن وجود ندارد. يعنی هر جشن و مراسمی که سرش يکجور به دينومذهب وصل است، جا و مکانی برای خودش دستوپا کرده است، امّا نوروز مادرمرده اين وسط حسابی دربهدر است. اين آلاخون-والاخونی نوروز را وقتی که خارج از کشور هستی بهتر حس میکنی، چون خودت هم طبعاً میشوی پارهای از آن. همين است که اگر نوروز بویی هم داشته باشد، در ميان اينهمه بو که از خلايق ساطع میشود، گم میشود و تهماندهاش هم به مشام من و توی نوعی نمیرسد!
اشتراک در:
پیامها (Atom)