شب که به خانه میرسی، اينقدر خستهای که نمیتوانی دستگيرهی در را بپيچانی... دوشگرفتن و شامدرستکردن و حتا خوردنش که ديگر پيشکش!
امّا کامپيوتر تو را به خود میکشد. بازی انگشتان روی کيبورد، برای لهترین تن هم سخت نيست! نمیدانی: حجم گفتنیست که لبريزت کرده، کنجکاویست، عادت است يا چيز ديگر...؟ امّا... دست آخر، تا چند خط از دستانت نکشد، دست از سرت برنمیدارد. کامپيوتر است که اين میکند.
امّا کامپيوتر تو را به خود میکشد. بازی انگشتان روی کيبورد، برای لهترین تن هم سخت نيست! نمیدانی: حجم گفتنیست که لبريزت کرده، کنجکاویست، عادت است يا چيز ديگر...؟ امّا... دست آخر، تا چند خط از دستانت نکشد، دست از سرت برنمیدارد. کامپيوتر است که اين میکند.



3 پيام:
سلام آقای زهری. خسته نباشید!
من فکر میکنم که هم کنجکاوی است هم عادت وهم خبر گیری وخوش وبش با دوستان دیده و ندیده واعلام اینکه هنوزهستم.نوعی حظوروغیاب غیر مستقیم وچیزهای دیگر!
زنده وشاد باشید.
مجید جان!
باید شکری به جا آورد که خسته به منزل میرسی و رمق نداری و اینچنین موج ایجاد میکنی، اگه سرحال بودی چیکار میکردی
:)
بعضي وقتها خوندن مطالب يه وبلاگنويس سر حالت مياره و اين اتفاق الان براي من افتاده
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی