جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

شب که به خانه می‌رسی، اين‌قدر خسته‌ای که نمی‌توانی دستگيره‌ی در را بپيچانی... دوش‌گرفتن و شام‌درست‌کردن و حتا خوردنش که ديگر پيشکش!
امّا کامپيوتر تو را به خود می‌کشد. بازی انگشتان روی کيبورد، برای له‌ترین تن هم سخت نيست! نمی‌دانی: حجم گفتنی‌ست که لبريزت کرده، کنجکاوی‌ست، عادت است يا چيز ديگر...؟ امّا... دست آخر، تا چند خط از دستانت نکشد، دست از سرت برنمی‌دارد. کامپيوتر است که اين می‌کند.

۳ نظر:

علی رادبوی گفت...

سلام آقای زهری. خسته نباشید!
من فکر میکنم که هم کنجکاوی است هم عادت وهم خبر گیری وخوش وبش با دوستان دیده و ندیده واعلام اینکه هنوزهستم.نوعی حظوروغیاب غیر مستقیم وچیزهای دیگر!
زنده وشاد باشید.

Roya - Minor Lady گفت...

مجید جان!
باید شکری به جا آورد که خسته به منزل میرسی و رمق نداری و اینچنین موج ایجاد میکنی، اگه سرحال بودی چیکار میکردی
:)

ps2h گفت...

بعضي وقتها خوندن مطالب يه وبلاگنويس سر حالت مياره و اين اتفاق الان براي من افتاده