آنچه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ میداد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينیای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند. طرفه اينکه اگر جلوی آنرا با هوشمندی و سرعت نگيرند، به ديگر اقمار اروپای واحد نیز دامن خواهد کشيد، زيرا مسئله یکیست و فقط جغرافيایاش کمی متفاوت.
1- اينروزها، اشتباهی که تحليلگران مرتکب میشوند، "ريشهيابی" غائله و لاجرم قضاوتِ آن -و دادن حق به يکی از طرفين دعوا- است. ريشهيابی مسئله هرچند لازم است، امّا نياز به زمانی کافی و برنامهای همهجانبه و دقيق -در سطح ملّی و اروپا- دارد. در لحظاتی که "احساس" و تشنّج بر فضا سنگينی میکند، ردگيری ريشههای غائله با اشکال جدّی روبهرو خواهد بود. در لحظات کنونی، مهمترين و لازمترين کار، جلوگيری از وسعتگرفتن غائله و دامنکشيدن آن به ديگر نقاط اروپا و جهان متمدّن است.
2- چنانچه اعراب شورشی در اين نبرد -حتا از لحاظ احساسی- پيروز شوند و از جامعه و دولت امتياز بگيرند، اين امر آنان را در شورشهای بعدی و فراگيرتر -اینبار به وسعت کل اروپا- ثابتقدم خواهد کرد. با پيروزی شورشيان، "سنت" جديدی متولد خواهد شد: سبک و سياق مبارزهی مدنی جای خود را به روش زور و خشونت خواهد سپرد.
3- همزيستی مسالمتآميز عرب الجزايری و مراکشی -آنهم به تعداد زياد، در وسعت يک جامعه- با مردم کنونی فرانسه اگر غير ممکن نباشد لااقل دور از دسترس است. اينرا کسانی که در اروپای غربی زندگی کرده یا میکنند و به خلق و خوی اعراب شاخ آفريقا و فرانسويان (کلاً اروپاييان) واردند تأیید میکنند. ایجاد فضای همزيستی نياز به طرحی بلندمدّت دارد که در آن بايستی عدالت حکمفرما باشد. چرا "عدالت" شرط اصلی است؟ دليل اين است که تا عرب ساکن فرانسه از سوی جامعهی بومی به شکل "شهروند" دیده نشود (سوای حقوقی که به او تعلق میگیرد)، اين همزيستی رخ نخواهد داد. شرط در اين کار، انعطافپذيری طرفين است.
4- جامعهی فرانسه و جوامع اروپایی بايد بپذيرند که بافت انسانی آنها با ورود ميليونها خارجی تغيیر کرده است. اینطور که از قرائن پيداست، هنوز ذهنيت اروپايی اين واقعيت را نپذيرفته است و همچنان در اروپای اوايل قرن بيستم سير میکند! هنوز کسانی هستند که اخراج خارجيان را بهترين و نهايیترين راه حل میپندارند (يعنی پاککردن صورت مسئله)، غافل از آنکه چند ميليون آدم را که نمیشود اخراج کرد؟! کليد حل مسئلهی اروپا فهم اين "واقعيت" بنيادی است که بافت انسانی و فرهنگی اروپا تغيير کرده است و هر روز نيز بيشتر تغيير میکند و بايستی اين تغيير را پذيرفت و با آن همگام شد. راه حلهای آينده لازم است پيرامون اين محور چيده شود، يعنی اروپا و انسانهای اروپایی نخست بايد تغيير در جامعهی خود را بشناسند و بپذيرند و تغيير در خود را بياموزند و به آن همّت گمارند، بعد به فکر حل مسئله باشند. دو مثال در همين رابطه:
الف- دوست کانادايی من که چينیتبار است تعريف میکرد که برای تعطيلات به اتريش رفته بود. در فرودگاه، پليسِ گيشه به دليل اينکه او "چشمبادامی" بوده باورش نمیشده که کانادايی باشد! تصور آن پليس و کلاً تصور غالبِ اروپايی اين است که شهروند کانادایی، انسانی سفيدپوست است.
ب- هنگامی که در
معرفی امی تن (Amy Tan) نوشتم "نويسندهی آمريکايی"، دوستی نامه داد که "چطور ممکن است اين آدم با اين قيافه آمريکايی باشد"؟!
امروزه کانادايیها و آمریکايیها دريافتهاند که جوامعشان ديگر جوامعی "سفيد" نيستند. اين درک هنوز در اروپا نهادينه نشده است.
5- غائلهای که امروز در فرانسه شاهدش هستيم، پيکار دو جنس مخالف و نامتجانس است. اگر ترجمان دقيق اين پيکار و ايندو جنس
برخورد تمدّنهای ساموئل هانتينگتون نباشد، امّا از بسياری جهات به تعریف او نزديک است. هانتينگتون نيز در کتاب خود اين پيکار را قطعی و ناگزير ارزيابی میکند که من با آن موافقم. امّا میتوان راهحلی سوای آنچه او پيشنهاد میکند[1] انديشيد. بايستی به جای نبرد، بستر جذب و همزيستی را -در طرحهايی بلندمدّت- ايجاد کرد. سرکوب اقليتهای قومی و بهحاشيهراندن آنها فقط زندهنگهداشتن "نبرد" را تضمين میکند و راه حلی مناسب برای رفع اختلاف ميان ايندو جنس نيست.
6- شورشهای اخیر -در نفس خود- زدن ريشهی نظم اجتماع را در هدف دارند. اگر توجه کنيم که دموکراسی و مدنيت بر نظم شالوده ريخته میشود و "قراردادهای اجتماعی" نيز چيزی جز اجرای منظم قواعد پذيرفتهشده از سوی اجتماع نيست، آنوقت متوجه خواهيم بود که حفظ اين نظم چقدر مهم است. اما پرسش اينجاست که برای حفظ اين نظم چه بهايی بايد پرداخت؟ آيا حفظ اين نظم به اروپاييان جواز سرکوب خارجيان را میدهد؟ بحث اينجاست که اصل نظم را -که اجتماع بر پايهی آن میگردد- بايستی حفظ کرد، امّا خواستهی خارجيان را نيز بايد در آن سهم داد. اين سهمدهی، فرم نظم موجود را به سوی همزيستی مسالمتآميز تغيیر میدهد.
7- روشنفکر کافهنشين و نيز روشنفکران جهانِ سوّمی، به جای ديدن و ارزيابی جدّی واقعيتها، آنرا با معيارها و ساختار ذهنی خود سازگار میکنند. در نزد ايشان، کل ماجرا به "قيام کوخنشينان" بر عليه "مستکبران خاجنشين" تعبير میشود و اينطور قال مسئلهای ملّی، ريشهای و جدّی -که سرش به اصل "فرهنگ مهاجرت" وصل است- کنده میشود! سادهانديشی از اين واضحتر؟
8- روش اروپاييان در برخورد با خارجیها، بهحاشيهراندن آنها بوده است. منطق اروپاييان اين بوده که کلاف تمام کارهای مهم در دست خودشان باقی بماند. اينکه چرا جهان "سفيد" به سوی تغيير بافت انسانی رفته خود بحثی فراخدامن و خارج از حوصلهی اين يادداشت است، امّا آنچه واقعی و ملموس است خود اين تغيير است. اين تغيير را بايد ديد، فهميد و به آن تن داد. بکرماندن فضای انسانی-فرهنگی اروپا تصوّری محال و تا حد زيادی نژادپرستانه است.
9- بعضی معتقدند: يا اروپایی شو، يا برگرد به سرزمين خودت! همسانسازی خارجيان با خود نيز طرحی غير کاربردی است. در آزمايشگاه تاریخ، مارکسيستها با بهراهانداختن "کارخانهی انسانسازی" شکست اين طرح را به جهانيان ثابت کردند. اگر قرار بر تغيير است، دوطرف بايد تغيير کنند؛ بايد فرهنگ نويی خلق شود که در ساخت آن همهی شهروندان سهم داشته باشند. افق همزيستی مسالمتآميز زمانی پديدار میشود که به خارجيان امکان ورود "واقعی" به جامعه داده شود، بستر جامعه همانطور که بر آنان اثر میگذارد از آنان نيز اثر بگيرد، فضای شراکت در همهی امور جامعه و رشد ايجاد شود و آنوقت است که شاهد فضايی انسانی خواهيم بود.
10- بعضی نيز با راهکاری به ظاهر دموکراتيک و زير نقاب "احترام به باورهای مختلف" کوشش میکنند که بخشی از خارجيان کمفرهنگتر هر چه بيشتر در تفکرات سنتی خود فرو روند. پرسيدنیست: چطور میتوان به تفکرات مثلاً مردسالارانه و خرافی احترام گذاشت؟ اين روش -که در کانادا مصداق دارد- بيشتر خارجيان را به حاشيه رانده از دخالت در امور اساسی بازشان میدارد. اصولاً بايستی تأکيد بر لفظ "خارجی" کنار گذاشته شده به انسان به شکل انسان نگريسته شود. اگر روشی آزموده شده به سوی رشد در دسترس است (که جهان مدرن آنرا در سير تمدّن خود آزموده است)، در بهکارگيری اين روش بايستی به همهی انسانها سهمی مساوی داد. در کنارش، با تندادن به انعطافپذيری، تفاوتها و خواستهای نو -که توسط خارجيان به جامعهی ميزبان وارد میشود- را بايستی ديد و پذيرفت و به آنها امکان ابراز وجود و ميدان داد.
در اينباره حرف بسيار است و فرصت کم. کاستیهای اين نوشته نيز از همين روست. اگر نکتهای به نظر شما میرسد، با بيان آن به تکميل اين يادداشت کمک کنيد.
توضيحات:1- در کتاب
برخورد تمدّنها میخوانيم که از نبرد بين دنيای مدرن با دنيای بنيادگرا و بدوی گريزی نيست. يعنی يا بايد پيروز شد، و يا در انتظار شکست لحظهشماری کرد.
برچسبها: Cultural Criticism, Social Issues