دوست بلاگر
کوواش نکات و پرسشهايی را در پيامگیر اين
يادداشت مطرح ساخته که گفتم بیاشاره و پاسخ نگذارم و نگذرم. ضمناً اين کار، بحث يادداشت مزبور را بهتر باز میکند.
در ابتدا اين توضيح لازم که: من سعی میکنم نگاهم به مسئلهی نظام فعلی ايران -و حول و حوش آن-، نگاهی فرای تعلقات يا اختلافات سياسی باشد. از آن مهمتر، نگاه به تاريخ و شخصيتهای تاريخی است که دوچندان عدالت و بیطرفی میطلبد، و الا قضاوت تاريخی میشود چيزی در حد حکمهای ايدئولوژيکی که در تمام اين سالها مردم را با آن بمباران کردهاند. اشکال در اين است که اکثر تحليلهايی که در رسانهها میخوانيم و میشنويم، يا از زاويهی مخالف و يا موافق ارائه شدهاند که به همين لحاظ نمیتواند چندان دقيق باشد. نگاه به مسئلهی مهاجرت و ايرانيان خارج از کشور نيز مشمول همين وضع بوده است.
آنچه را که راجعبه مسئلهی ايرانيان "شهر تورنتو" (نه جاهای ديگر) گفتهام، نتيجهی مشاهدات و بررسیهای شخصی من بوده است. دليل برانگيختهشدن و شگفتی از آن سخن بهواقع نوبودن و غیررسمی بودن آن است که نشنيدهام تا قبل از آن کسی باصراحت -در بارهی بدنهی اصلی جامعهی ايرانيان تورنتو- چنين نظر بدهد. بهتکرار، اکثريت اين جامعه نسبت به مسائل سياسی ايران خنثا است و اصلاً مسئلهی سياست و مسائل داخل ايران مسئلهاش نيست. تا به حال هر چه شنيدهایم یا آنان را "ضد انقلاب کوردل" شمارده یا "عاشقان سينهچاک ايران" و "خارجنشين"هايی که برای بازگشت به ايران لحظهشماری میکنند! اين روايات واقعيت ندارند.
میگویی: «
بهطور كلی نظرم اينست كه "شمار زيادی" از ايرانيان مهاجر «خاصيت جذب در جامعهی ميزبان را ندارند» بدون توجه به اينكه در كدام كشور باشند. برای مثال مگر كماند مردانی كه پس از سالها زندگی در آنور دنيا میآيند ايران تا صرفاً دختری "باكره" را به زنی بگيرند»؟ برای اين ادعا نياز به آمار و ادله است که نه شما داری نه کس ديگر. استدلالی نيز که ارائه دادهای آنچنان مربوط و گويا نيست. دو-سه نکته را در اين ميان نبايد از ياد برد: نخست، درک غلط از "محتوای جامعهی ميزبان" است. جامعهی تورنتو -برخلاف نگاه جميع خارجيان (حتا اروپاييان)- جامعهای تماماً "سفيد" نيست. اين جامعه تشکيلشده از انواع نژادها و مليتهاست. 49٪ آن اصلاً در تورنتو بهدنيا نيامدهاند. بخش بزرگی از مابقی نيز والدينی خارجی دارند. مسئلهی "پردهی بکارت" نيز فقط مسئلهی ايرانيان نیست! تعصّب در خیلی از مليتهای ساکن تورنتو حادتر از ايرانيان است، حدود آن نیز وسيع است. اگر عادلانه قضاوت کنيم، ايرانیها هرچند خاصيت همزيستی مسالمتآميز با خود را چندان ندارند، امّا يکی از مليّتهای تطبيقپذير و سطح بالای تورنتو و کانادا هستند. ايرانیها از لحاظ رشد اقتصادی، دانش آکادميک و تطبيقپذيری اجتماعی جزو بهترینها هستند. مشکل ويژهای نيز در اين جامعه ندارند که بخواهد از جذب آنان به بدنهی اجتماع ممانعت کند.
مسائل ايرانيان خارج از کشور به وسعت جهان است، به همين خاطر، نبايد مسائل آنان را يککاسه کرد و کلّیگويانه -با آوردن عبارت "ایرانيان خارج از کشور"- در بارهشان نظر داد. مسئلهی ايرانيان تورنتو با ایرانيان فلان کشور اروپايی يکسان نيست. حتا درون شهر تورنتو با اقشار مختلفی از ايرانيان برخورد میکنیم که تو گویی از سرزمينهای گوناگونی آمدهاند. اين مسئلهی يککاسهکردن ما را از بهدستآوردن برآوردی صحيح دور میکند. مثلاً مثال نويسندهای مسن (59 ساله) به نام شهرنوش پارسیپور -که به لحاظ سن و شغل قابليت چندانی برای جذب در جامعه ندارد- نه تنها به جامعهی تورنتو ربطی ندارد، بلکه به جامعهی خود کاليفرنيا هم تعميمپذير نيست، چون آنجا نيز همهجور ايرانیای وجود دارد و هر کس روال خاص خود را در زندگی در پيش میگیرد. در مورد تورنتو خلاصه کنم: از لحاظ رقم ناچيز مشارکت در تظاهراتها و نشستهای ضد رژيم يا طرفدار رژيم، از لحاظ رفتوآمد بالای ایرانيان تورنتو با ايران، با رجوع به دغدغههای اين مردم -که اصلاً سياسی نیست-[1] و دلايل ديگری که بايد از نزديک بود و ديد، میشود گفت که اين جامعه سياسی نيست؛ در آن فعاليت سياسی بهچشم میخورد، امّا اساس آن سياسی نيست. بدون درنظرگرفتن استثناها، بايستی گفت قريببهاتفاق اعضای اين جامعه دارند اينجا زندگی میکنند و ذهنشان را در ايران جا نگذاشتهاند و در شرايط سالها پيش منجمد نشدهاند.
* * *در مورد زندهياد شاملو، شوربختانه اغراق فراوان شده است. شاملو آنچه باید باشد نيست. تا زمانی که شاملو را عدّهای بپرستند و او را در حد يک شاعر نبينند، هر ابراز عقيدهی مخالفی نیز برانگيزنده خواهد بود، آنهم از جهتی منفی. به همين دليل بود که مقالهی احسان نراقی چنين باعث رنجيدهگی عدّهای شد. در اينکه شاملو سالها حقوقبگير یکی از سازمانهای دولتی رژيم پهلوی (وابسته به فرح پهلوی) بوده شکّی وجود ندارد. مسعود بهنود هم بوده. بعد هم که انقلاب شد، شدند از پاپ کاتوليکتر! از اين فرصتطلبیها در تاريخ کم نيست و زياد نبايد آنها را عمده کرد. دليلی هم نيست که اينها را به رخشان بکشیم و دادگاهی بسازيم و آنها را بنشانيم در جای متهم. اينهم خودش خبطی است بزرگتر از پرستيدن آنها. همين که انسان نسبت به مسائل و شخصيتهای تاريخیاش آگاه باشد کفايت میکند؛ انتقامگرفتن بدتر از پرستيدن است. خلاصه که راه رسيدن به آگاهی، نگاهی فرای تعلقات و تنفرهاست. شاملو شاعر نسبتاً خوبی بوده، امّا در حوزهی تاريخ -که او خود را در آن صاحبنظر میدانسته- دانش چندانی در چنته نداشته است. برای نمونه هرآنچه در رابطه با فردوسی گفته، عيناً کپیبرداری از آرای دکتر علی حصوری بوده است که اصل کلام نيز زير پرسش است و معتبر نیست. در حوزهی زبان و زبانشناسی نيز "گاف" اينقدر داده که از مثل گذشته است. گذشته از ايرادهايی که بهاءالدّین خرمشاهی و ديگران از ضعف زبانی او گرفته بودند، همان ايرادهایی که معلمی به نام ملکی از آيين نگارش او گرفته بود (در شمارهی 96 آدينه) را اگر پاسخ گفتند باقیاش پيشکش! شاملو حتا شعر حافظ را (با آهنگ شهبازيان) در جايی غلط میخواند. با نگاهی هرچند گذرا به چند دههی گذشته میبينیم که تقسيم موقعیت در فرهنگ و جامعهی ما چندان تابع عدالت نبوده است. يعنی غالباً کسانی رو آمدهاند که یا حرف مد روز زدهاند، يا با نظام حاکم ساختهاند. مثلاً اينروزها برای نادر ابراهيمی
بزرگداشت میگیرند زيرا -در پرانتز بگوِيم- او قبلاً چند جلد "رمان" در قالب زندگینامهی آیتالله خمينی نوشته بوده، امّا آوردن نام بزرگمردی چون
احسان یارشاطر در رسانهها، کماکان کفر تلقی میشود! آدم موجسواری بهنام نادر ابراهيمی چه خدمتی به ادبيات و فرهنگ ما کرده؟ آنزمان تمام همّ و غماش اين بود که يا جيب "کتاب کودک" را خالی کند، یا گوش انتشارات "پروگرس" شوروی کمونيستی را بِبُرد که اين آقا را به سِمَت مصحح ترجمههای فارسی آن بنگاه بگمارند. ورق که برگشت، ورق آقا هم برگشت! يعنی با هر سازی که بگويید رقصيد و مثل مسعود بهنود، هم از توبرهی آن رژيم خورد و هم از آخور اين نظام. يا سيمين دانشور -که به باور من مايهی چندانی در ادبيات ندارد- را با هياهو
بزرگ میدارند و فرد تنکمايهای به نام جلال آل احمد را -که شهرتش مرهون شلوغبازیهای سياسیاش بوده- به "
اديب" تبديل میکنند! میخواهم بگويم از اين مسائل تنها نباید به عنوان "اشتباه" گذشت و به نقدی بسنده کرد، بلکه بايد تماميت نگاه تاریخیمان را به تاريخ و شخصيتهای تاريخی اصلاح کنيم. شوربختانه شاهديم که آن شخصيتپردازیهای تصنعی و بیعدالتیها در ارزيابی تاريخ همچنان دارد خودش را بازتوليد میکند و به روزگار ما نيز پای لنگش را کشانده است.
شاملو کتاب "کوچه"اش خوب است، خوب دستش درد نکند! کلاً من بهعنوان يکی از عاشقان شعر و ادب، نه شعر شاملو را چندان میپسندم نه نثر او را. شعری که جز "خنجر" و "خون" عنصری ندارد و جای لطافت و عشق و عاطفه در آن بهکل خالیست لااقل نمیتواند شخص من را جذب کند. کسی را نيز که در زمانهی ما شعر را سنگر مبارزه کند -بیتعارف- چندان نمیپسندم. قبلاً چنين بوده، امروز قرار نیست در امتداد "قبلاً" زندگی کنيم و عيناً فراراهمان قرارش دهيم. شعر باید شعر باشد، قصه باید قصه باشد نه بيانيهی سياسی یا روش انسانسازی. اين نظر من است و نظر مخالف من نيز محترم. بگذريم جانا؛ خیلی طولانی شد...
1- برای مثال، پرتيراژترين نشريهی اين شهر
ايران جوان است که در 180 صفحه منتشر میشود و در آن فقط قصهی دختر فراری و زن طلاقگرفته و عشق نافرجام و از اين دست مطالب منتشر میشود، مثل زندهیاد
زن روز! بهعلاوه، بيشترين مشارکت مردم غالباً در جشنهاست که بهواقع طبيعی هم هست.
برچسبها: Refugee - Immigrant