مرزگذاری بين "فعّاليتِ سياسی" و "پژوهشگری"
برای ورودی هرچند جزئی به موضوع "فقدان نگاه تاريخ غير مذهبی-ايدئولوژِيکی در نشريات درون کشور"، بايستی دو سمت از قضيه را ديد. نخستين سمت همانا سياستهای کلان نظام حاکم است. از آنرو که نظام حاکم در جوهر خود ايدئولوژيک-مذهبی است، بنابراين پُرواضح است که به صداهای مخالف ميدان ندهد. با اين وجود، میبينيم که گاه بعضی از چهرههای لائيک به اين نشريات راه پيدا میکنند که از آن جمله میشود دکتر جواد طباطبايی و دکتر عباس ميلانی را نمونه آورد. با اشاره به سمت ديگر قضيه، خودبهخود به چرايی اين نکته پاسخ گفتهايم.
آنچه باعث راهيابی امثال طباطبايی و ميلانی و عدم ورود امثال ميرفطروس به نشريات داخل کشور میشود، از جهتی به عملکرد خود اين پژوهشگران باز میگردد. اگر به کار امروز طباطبايی و بهويژه ميلانی دقيق شويم، درخواهيم يافت با وجودی که هيچيک رغبتی به رژيم حاضر ندارند، اما در قالب "فعال سياسی" نيز ظاهر نمیشوند. مثلاً عباس ميلانی، کسی که در تشکيلات "ايجاد رابطه بين ايران و آمريکا" فعالّيت دارد و اصولاً مدرّس علوم سياسی است، هيچگاه بيانيهی سياسی صادر نمیکند. به واقع ايندو پژوهشگر تکليفشان را با مسئلهی فعاليّت سياسی مشخص کرده و بين آن با کار صرفاً پژوهشی و علمی خود مرز گذاشتهاند. از آن سو میبينيم که دکتر علی ميرفطروس در زمان انتخابات بيانيه منتشر میکند و مردم را به تحريم آن فرا میخواند. هرچند نقش شرافتمندانهی تاريخی ايشان در ايستادن بر ايستارهای سياسی خود ستودنیست، امّا التقاط پژوهش و فعاليّت سياسی به جايگاه علمی ايشان -مستقیم و غیر مستقیم- خدشه وارد میکند و باعث موضعگيری بسياری از افراد در قبال اندوختهی علمی ايشان میشود. قصد من ارزشگذاری بر کار هيچيک از طرفين نيست؛ صرفاً میخواهم "تحلیل وضعیت"ی ارائه دهم و بازتاب، ارتباطِ عملکرد و نیز سطح سازگاری هریک را با وضع موجود نشان دهم. من از خود میپرسم مگر ما چند نفر به بلندای نامبردگان داريم که به دلايل جانبی خوانده نشوند يا وقتشان در کارهای حاشيهای بههدر رود؟ یک گام پیشتر رفته میپرسم: رسالت یک پژوهشگر تاريخ چيست؛ فعاليت سياسی؟ واقعاً چرا نباید پژوهشی گرانسنگ و یکتا چون عمادالدين نسيمی در ايران چاپ شود، اما مثلاً بیوگرافی امیرعباس هويدا -عضو خنثای رژيم شاه- هزار هزار چاپ و منتشر شود؟ چنين است که مشی پایانام شاهرخ مسکوب را فراراه خويش بايستی قرار داد که در زندان شاه از بند تودهايسم و فعاليت سياسی آزاد شد، نقش تاريخی خويش بازشناخت و عمر در راه پژوهش صرف کرد.
ضمن آگاهی از فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در مطبوعات ايران، بايستی بررسی کرد که ورود اين نگاه چه نقشی در بالندگی فکری جامعهی ايران میتواند بازی کند. نخست اين روند، آهنگ تکصدایی و قرائت رسمی را از بین خواهد برد و همگان میدانند که تکثر و چندصدایی، رکن اصلی جامعهای پویا و گامی بنيادی به سوی جامعهی مدنی است. دوّم اينکه ظهور مدرنيته در دنيای مدرن، مرهون کار فکری غير دينی بوده است. اينرا از تجربهی کشورهای مدرن آموختهایم. و سپس، اساس ليبراليسم در آزادسازی فکر از چارچوبهای ایدئولوژیکی-مذهبی است که این همهکس میداند و جامعهی آزاد و فردگرا جز جامعهی ليبرال نيست. آنچه دليل آمد خود يک از هزار بود... به هر رو، اين موارد تحقق نمیيابند مگر با ورود تفکرهای مستقل و غير وابسته به دين و ايدئولوژی.
يکی از شاخصههای جوامع توسعهنيافته، عدم تفکيک مسئوليّت است. در اين جوامع، غالباً يا افراد در پُست و جايگاه مشخص خود قرار نگرفتهاند، يا افرادی "چندکاره" هستند. چنين است که روشنفکر سر از کمپ چريکی درمیآورد، پژوهشگر تاريخ به فعاليّت زيرزمينی سياسی کشيده میشود و پرچمدار اپوزِيسيون میگردد و در بُعد اجتماعی آن، استاد دانشگاه بعدازظهرهايش را مسافرکشی میکند! درک و چارهانديشی برای اين معضل، نياز به ريشهيابی در فرهنگ، اجتماع و سيستم و تاريخ سياسی آن جامعه دارد که در مجال اين مقال نيست. اجمالاً بايستی گفت که غالباً اين شرايط از سوی دولت و فرهنگ عامه -که صد البته ريشه در پيشينهی تاريخی دارد- به افراد تحميل میشود و میشود گفت نوعی جبر است. در مقابل، تنها راه مبارزه با اين ناگزیری، مقاومت و تنندادن به آن است. نمونه اینکه اهل فکر ما که در غرب زندگی میکنند، چندان ملزم نيستند که از همان رويهی سنتی جامعهی ايران پیروی کنند و به افرادی چندکاره بدل شوند. لازم است که بدانند اين چندکارهگی، به تأثیرگذاری اساسی و علمی آنان صدماتی جدّی وارد میکند و به هنگام ارتباط با مخاطب، يکی از شغلها آن ديگری را خنثا میکند. برای مثال، همين چندی پيش، دو دانشجو با من در ارتباط با دکتر علی ميرفطروس صحبت میکردند و آنچه "پيراهن عثمان" کرده بودند، همان بيانيهی تحريم انتخابات ايشان بود. جالب اينکه وقتی ازشان پرسيدم چه کتابهايی از ميرفطروس را خواندهاند، پاسخ دادند که هيچکدام را! در اينجا هرچند عنصر "ناآگاهی" در اظهارنظر اين افراد کمرنگ نيست، اما با اين حال بايد باريک شد که چه "عامل روانی" باعث شده که اين افراد چنين برانگيخته شوند و موضعگيری کنند و حتا از مطالعهی آثار دکتر ميرفطروس امتناع ورزند، تو گوِيی از دستگرفتن این کتابها واهمه دارند؟! اگر دکتر ميرفطروس در رديف همان کار تاريخی -که بهراستی نيز ايشان در آن صاحبنظر است- فعاليت میکرد، باز هم شاهد چنين موضعگيریهايی بوديم؟ آيا فعاليت سياسی، به اثرگذاری علمی ايشان صدمه نمیزند و از گستردگی تأثير دیدگاههاشان بر اقشار مختلف نمیکاهد؟
اشارهی اجمالی به دو موضوع "فقدان نگاه تاريخی غير مذهبی-ايدئولوژيک در فرهنگ ما" و "فايدهی ورود اين نگاه به مطبوعات" کمک کرد تا دريابيم چرا الزام زندگی مدرن، نشستن هرکس در جايگاه مشخص خوِيش است. همينطور دريافتيم که فعاليّت در چند پُست جداگانه، ثمرش کاستن از تأثير کلّی و سردرگمی خود فرد و مخاطبيناش است. نکتهی کليدی اينجاست که اگر پژوهشگر تاريخ -برای نمونه- همزمان فعّالی سياسی نيز باشد، فعاليّت سياسی او کار علمیاش را تا حد قابل توجهی مختل و خنثا خواهد کرد؛ بهويژه در جهان پُرشتاب ما که کمتر کسی حوصلهی وقتگذاشتن و ژرفانديشی دارد و سرسریخوانی و زود برگذشتن باب روز است. به فرجام، جامعهی انسانهای "چندکاره"، جامعهای بینظم، گسيخته و نابسامان است که هر سمتاش را بگيری، سمت ديگرش میريزد.
برچسبها: کوششهای نظری


