چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۴

نگاهی فرای تعلقات

دوست بلاگر کوواش نکات و پرسش‌هايی را در پيام‌گیر اين يادداشت مطرح ساخته که گفتم بی‌اشاره و پاسخ نگذارم و نگذرم. ضمناً اين کار، بحث يادداشت مزبور را بهتر باز می‌کند.

در ابتدا اين توضيح لازم که: من سعی می‌کنم نگاهم به مسئله‌ی نظام فعلی ايران -و حول و حوش آن-، نگاهی فرای تعلقات يا اختلافات سياسی باشد. از آن‌ مهم‌تر، نگاه به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی است که دوچندان عدالت و بی‌طرفی می‌طلبد، و الا قضاوت تاريخی می‌شود چيزی در حد حکم‌های ايدئولوژيکی که در تمام اين سال‌ها مردم را با آن بمباران کرده‌اند. اشکال در اين است که اکثر تحليل‌هايی که در رسانه‌ها می‌خوانيم و می‌شنويم، يا از زاويه‌ی مخالف و يا موافق ارائه شده‌اند که به همين لحاظ نمی‌تواند چندان دقيق باشد. نگاه به مسئله‌ی مهاجرت و ايرانيان خارج از کشور نيز مشمول همين وضع بوده است.

آن‌چه را که راجع‌به مسئله‌ی ايرانيان "شهر تورنتو" (نه جاهای ديگر) گفته‌ام، نتيجه‌ی مشاهدات و بررسی‌های شخصی من بوده است. دليل برانگيخته‌شدن و شگفتی از آن سخن به‌واقع نوبودن و غیررسمی بودن آن است که نشنيده‌ام تا قبل از آن کسی باصراحت -در باره‌ی بدنه‌ی اصلی جامعه‌ی ايرانيان تورنتو- چنين نظر بدهد. به‌تکرار، اکثريت اين جامعه نسبت به مسائل سياسی ايران خنثا است و اصلاً مسئله‌ی سياست و مسائل داخل ايران مسئله‌اش نيست. تا به حال هر چه شنيده‌ایم یا آنان را "ضد انقلاب کوردل" شمارده یا "عاشقان سينه‌چاک ايران" و "خارج‌نشين"هايی که برای بازگشت به ايران لحظه‌شماری می‌کنند! اين روايات واقعيت ندارند.
می‌گویی:‌ «به‌طور كلی نظرم اين‌ست كه "شمار زيادی" از ايرانيان مهاجر «خاصيت جذب در جامعه‌ی ميزبان را ندارند» بدون توجه به اين‌كه در كدام كشور باشند. برای مثال مگر كم‌اند مردانی كه پس از سال‌ها زندگی در آن‌ور دنيا می‌آيند ايران تا صرفاً دختری "باكره" را به زنی بگيرند»؟ برای اين ادعا نياز به آمار و ادله است که نه شما داری نه کس ديگر. استدلالی نيز که ارائه داده‌ای آن‌چنان مربوط و گويا نيست. دو-سه نکته را در اين ميان نبايد از ياد برد: نخست، درک غلط از "محتوای جامعه‌ی ميزبان" است. جامعه‌ی تورنتو -برخلاف نگاه جميع خارجيان (حتا اروپاييان)- جامعه‌ای تماماً "سفيد" نيست. اين جامعه تشکيل‌شده از انواع نژادها و مليت‌هاست. 49٪ آن اصلاً در تورنتو به‌دنيا نيامده‌اند. بخش بزرگی از مابقی نيز والدينی خارجی دارند. مسئله‌ی "پرده‌ی بکارت" نيز فقط مسئله‌‌ی ايرانيان نیست! تعصّب در خیلی از مليت‌های ساکن تورنتو حادتر از ايرانيان است، حدود آن نیز وسيع است. اگر عادلانه قضاوت کنيم، ايرانی‌ها هرچند خاصيت همزيستی مسالمت‌‌آميز با خود را چندان ندارند، امّا يکی از مليّت‌‌های تطبيق‌پذير و سطح‌ بالای تورنتو و کانادا هستند. ايرانی‌ها از لحاظ رشد اقتصادی، دانش آکادميک و تطبيق‌پذيری اجتماعی جزو بهترین‌ها هستند. مشکل ويژه‌ای نيز در اين جامعه ندارند که بخواهد از جذب آنان به بدنه‌ی اجتماع ممانعت کند.
مسائل ايرانيان خارج از کشور به وسعت جهان است، به همين خاطر، نبايد مسائل آنان را يک‌کاسه کرد و کلّی‌گويانه -با آوردن عبارت "ایرانيان خارج از کشور"- در باره‌شان نظر داد. مسئله‌ی ايرانيان تورنتو با ایرانيان فلان کشور اروپايی يکسان نيست. حتا درون شهر تورنتو با اقشار مختلفی از ايرانيان برخورد می‌کنیم که تو گویی از سرزمين‌های گوناگونی آمده‌اند. اين مسئله‌ی يک‌کاسه‌کردن ما را از به‌دست‌آوردن برآوردی صحيح دور می‌کند. مثلاً مثال نويسنده‌ای مسن (59 ساله) به نام شهرنوش پارسی‌پور -که به لحاظ سن و شغل قابليت چندانی برای جذب در جامعه ندارد- نه تنها به جامعه‌ی تورنتو ربطی ندارد، بل‌که به جامعه‌ی خود کاليفرنيا هم تعميم‌پذير نيست، چون آن‌جا نيز همه‌جور ايرانی‌ای وجود دارد و هر کس روال خاص خود را در زندگی در پيش می‌گیرد. در مورد تورنتو خلاصه کنم: از لحاظ رقم ناچيز مشارکت در تظاهرات‌ها و نشست‌های ضد رژيم يا طرفدار رژيم، از لحاظ رفت‌وآمد بالای ایرانيان تورنتو با ايران، با رجوع به دغدغه‌های اين مردم -که اصلاً سياسی نیست-[1] و دلايل ديگری که بايد از نزديک بود و ديد، می‌شود گفت که اين جامعه سياسی نيست؛ در آن فعاليت سياسی به‌چشم می‌خورد، امّا اساس آن سياسی نيست. بدون درنظرگرفتن استثناها، بايستی گفت قريب‌به‌اتفاق اعضای اين جامعه دارند اين‌جا زندگی می‌کنند و ذهن‌شان را در ايران جا نگذاشته‌اند و در شرايط سال‌ها پيش منجمد نشده‌اند.
* * *
در مورد زنده‌ياد شاملو، شوربختانه اغراق فراوان شده است. شاملو آن‌چه باید باشد نيست. تا زمانی که شاملو را عدّه‌ای بپرستند و او را در حد يک شاعر نبينند، هر ابراز عقيده‌ی مخالفی نیز برانگيزنده خواهد بود، آن‌هم از جهتی منفی. به همين دليل بود که مقاله‌ی احسان نراقی چنين باعث رنجيده‌گی عدّه‌ای شد. در اين‌که شاملو سال‌ها حقوق‌بگير یکی از سازمان‌های دولتی رژيم پهلوی (وابسته به فرح پهلوی) بوده شکّی وجود ندارد. مسعود بهنود هم بوده. بعد هم که انقلاب شد، شدند از پاپ کاتوليک‌تر! از اين فرصت‌طلبی‌ها در تاريخ کم نيست و زياد نبايد آن‌ها را عمده کرد. دليلی هم نيست که اين‌ها را به رخ‌شان بکشیم و دادگاهی بسازيم و آن‌ها را بنشانيم در جای متهم. اين‌هم خودش خبطی‌ است بزرگ‌تر از پرستيدن آن‌ها. همين که انسان نسبت به مسائل و شخصيت‌های تاريخی‌اش آگاه باشد کفايت می‌کند؛ انتقام‌گرفتن بدتر از پرستيدن است. خلاصه که راه رسيدن به آگاهی، نگاهی فرای تعلقات و تنفرهاست. شاملو شاعر نسبتاً خوبی بوده، امّا در حوزه‌ی تاريخ -که او خود را در آن صاحب‌نظر می‌دانسته- دانش چندانی در چنته نداشته است. برای نمونه هرآن‌چه در رابطه‌ با فردوسی گفته، عيناً کپی‌برداری از آرای دکتر علی حصوری بوده است که اصل کلام نيز زير پرسش است و معتبر نیست. در حوزه‌ی زبان و زبان‌شناسی نيز "گاف" اين‌قدر داده که از مثل گذشته است. گذشته از ايرادهايی که بهاءالدّین خرمشاهی و ديگران از ضعف زبانی او گرفته بودند، همان ايرادهایی که معلمی به نام ملکی از آيين نگارش او گرفته بود (در شماره‌ی 96 آدينه) را اگر پاسخ گفتند باقی‌اش پيشکش! شاملو حتا شعر حافظ را (با آهنگ‌ شهبازيان) در جايی غلط می‌خواند. با نگاهی هرچند گذرا به چند دهه‌ی گذشته می‌بينیم که تقسيم موقعیت در فرهنگ و جامعه‌ی ما چندان تابع عدالت نبوده است. يعنی غالباً کسانی رو آمده‌اند که یا حرف مد روز زده‌اند، يا با نظام حاکم ساخته‌اند. مثلاً اين‌روزها برای نادر ابراهيمی بزرگداشت می‌گیرند زيرا -در پرانتز بگوِيم- او قبلاً چند جلد "رمان" در قالب زندگی‌نامه‌ی آیت‌الله خمينی نوشته بوده، امّا آوردن نام بزرگ‌مردی چون احسان یارشاطر در رسانه‌ها، کماکان کفر تلقی می‌شود! آدم موج‌سواری به‌نام نادر ابراهيمی چه خدمتی به ادبيات و فرهنگ ما کرده؟ آن‌زمان تمام همّ و غم‌اش اين بود که يا جيب "کتاب کودک" را خالی کند، یا گوش انتشارات "پروگرس" شوروی کمونيستی را بِبُرد که اين آقا را به سِمَت مصحح ترجمه‌های فارسی آن بنگاه بگمارند. ورق که برگشت، ورق آقا هم برگشت! يعنی با هر سازی که بگويید رقصيد و مثل مسعود بهنود، هم از توبره‌ی آن رژيم خورد و هم از آخور اين نظام. يا سيمين دانشور -که به باور من مايه‌ی چندانی در ادبيات ندارد- را با هياهو بزرگ می‌دارند و فرد تنک‌مايه‌ای به نام جلال آل احمد را -که شهرتش مرهون شلوغ‌بازی‌های سياسی‌اش بوده- به "اديب" تبديل می‌کنند! می‌خواهم بگويم از اين مسائل تنها نباید به عنوان "اشتباه" گذشت و به نقدی بسنده کرد، بل‌که بايد تماميت نگاه تاریخی‌مان را به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی اصلاح کنيم. شوربختانه شاهديم که آن شخصيت‌پردازی‌های تصنعی و بی‌عدالتی‌ها در ارزيابی تاريخ هم‌چنان دارد خودش را بازتوليد می‌کند و به روزگار ما نيز پای لنگش را کشانده است.
شاملو کتاب "کوچه‌‌"اش خوب است، خوب دستش درد نکند! کلاً من به‌عنوان يکی از عاشقان شعر و ادب، نه شعر شاملو را چندان می‌پسندم نه نثر او را. شعری که جز "خنجر" و "خون" عنصری ندارد و جای لطافت و عشق و عاطفه در آن به‌کل خالی‌ست لااقل نمی‌تواند شخص من را جذب کند. کسی را نيز که در زمانه‌ی ما شعر را سنگر مبارزه کند -بی‌تعارف- چندان نمی‌پسندم. قبلاً چنين بوده، امروز قرار نیست در امتداد "قبلاً" زندگی کنيم و عيناً فراراه‌مان قرارش دهيم. شعر باید شعر باشد، قصه باید قصه باشد نه بيانيه‌ی سياسی یا روش انسان‌سازی. اين نظر من است و نظر مخالف من نيز محترم. بگذريم جانا؛ خیلی طولانی شد...

1- برای مثال، پرتيراژترين نشريه‌ی اين شهر ايران جوان است که در 180 صفحه منتشر می‌شود و در آن فقط قصه‌ی دختر فراری و زن طلاق‌گرفته و عشق نافرجام و از اين دست مطالب منتشر می‌شود، مثل زنده‌یاد زن روز! به‌علاوه، بيش‌ترين مشارکت مردم غالباً در جشن‌هاست که به‌واقع طبيعی هم هست.

۱۲ نظر:

mehdi marashi گفت...

مجیدجان! مهم نیست که چقدر با نظرت موافقم اما این بت پرستی انگار رفته تو خون ما. نمی‌دونم چرا اما خیلی از ماها دوست نداریم کسی بت‌هامونو بشکنه. این‌جاشو حتما با تو موافقم

محسن مؤمنی گفت...

مجید زهری عزیز !
گمان نکنم هیچ آدمی بتواند نگاه کاملا بی طرفانه به تاریخ یا مسائل سیاسی داشته باشد . به هر حال قسمتی از تاریخ که برای هر کس واضح است ، دربرابر قسمتی که پوشیده است ، بسیار ناچیز است . این است که عدم قطعیت در نگاه تاریخی نسبت به سایر علوم خیلی زیاد است . به همین دلیل ادعای نگاه بی طرفانه در تاریخ ، به نظرمن ، ادعایی گزاف است .
مثلا نگرش شما نسبت به "مصدق" ممکن است برای من دور از بی طرفی باشد و برای دیگری عین بی طرفی . اما قطعا برمی گردد به دانسته های شما از مصدق ، بدون دخالت دادن احساسات و عواطف ، گو اینکه در تاریخ از هر طرفی که به موضوع نظر افکنی نشانه هایی برای صدق سخن خود خواهی یافت . بنابراین ، نمی توانیم بگوییم ، آنها که به نظر من و شما به "آل احمد" بیش از حد اهمیت می دهند ، از بی طرفی به دورند . حتی گذر زمان نیز سهم افراد را عادلانه نمی دهد . مثلا در مورد "خیام" ، پانصد سال هیچ نگاهی نیست و دویست سال بیش از حد توجه می شود . کار تاریخ و اهمیتی که اشخاص در آن پیدا می کنند ، چیزی فراتر از عدالت است .

مرز نگاه بی طرف با بت پرستی از نظر من خیلی باریک است .

اما در مورد پاسخی که درباره ی نظر قبلی ام فرموده بودید . فکر نمی کنم که نظر شما بر این بوده باشد که عامل اصلی "مسئله ی هویت ایرانی" ، انقلاب بوده باشد . چون حتی اگر "مسئله ی هویت" را فقط به "زیر و رو شدن ساختارهای اجتماعی" وابسته بدانیم . پیش از این هم ، کم و بیش این تغییر ساختارها را داشته ایم . البته من قضاوت در مورد اهمیت هیچیک نمی کنم . و به نظر خودم هم "انقلاب" تاثیرش در این "درهم ریزی ساختار" از همه بیشتر است . اما داشته ایم . مثلا سیاست اسکان عشایر رضاخان . من عامل "جذب جمعیتی ِ بدون روند مشخص در تهران" را نیز یکی از علل این "درهم ریزی" می دانم .

neda گفت...

به هر حال و در هر صورت با بزرگ و کبير خوندن شاملو يا هر کس ديگه اي مخالفم و متاسفم که عده اي اينکارو مي کنن.

ناشناس گفت...

آیا نگاه شما نسبت به ادبیات، به قول خودتان نگاهی است "ورای تعلقات ؟" مثلا خودت خوب می دانی که شاملو با مسعود بهنود قابل مقایسه نیست. عملکرد شاملو در زمان شاه آنقدر رادیکال بود که مقتدای چریکها باشد- خاطرات فرج سرکوهی، نوشته های کاوه گوهرین در نیمروز - .. یعنی چریکهایی که شعر شاملو را می خواندند نمی دانستند که شاملو در کجا کار می کند؟ راستی از خودت بپرس آن زمان مسعود بهنود کجا بود و چه می کرد؟ نقل قول های پادویی مثل احسان نراقی که به قول زنده یاد محمد مختاری هر روز در کرایه رژیمی است به جای خود.. (راستی چه اتفاق نظری است بین آقای زهری در کانادا و حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان) بندبازی های مسعود بهنود ربطی به شاملو ندارد. در زمان شاه شاملو کار فرهنگی کرد و پولش را گرفت اما مسعود بهنود وارد زد و بندهای سیاسی شد. شاملو شریف ماند پاک اما مسعود بهنود نه..
هر چند سعی می کنی ادبیانه صحبت کنی، اما کاملا مشخص است که بحث ادبیات از نظر جنابعالی بهانه است. دعوای شما، دعوای سیاسی است. از دید لوچ جنابعالی شاعران و نویسندگان از روی مواضع سیاسی شان سنجیده می شوند حکمها قبلا صادر شده است. فقط باید از اینجا و آنجا چیزهایی پیدا کرد و به هم چسباند تا به نظر ما بخورد.. شاملو بد است چون مجیز شاه را نگفته. آل احمد و سیمین دانشور که جای خود دارند. تکلیف نادر ابراهیمی که معلوم شد. دیگر که می ماند؟ فقط اصحاب دانش نامه سلطنتی ایرانیکا هستند.. البته لابد دانشمندی مثل جنابعالی خبر ندارید که جناب استاد یار شاطر چه تعریفهای چندش آوری از رفسنجانی کرده بودند یا به گوشتان نخورده است که در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی مطالب متعددی از ایشان در روزنامه اطلاعات تهران چاپ شد.. یا اینکه همان موقع در تهران شایع بود که ایشان یک عده دیگر از فضلا قصد مسافرت به ایران و نوکری دولت سردار سازندگی را دارند، ظاهرا برادران در جناح مقابل پیش دستی کردند و باقی قضایا.. حالا شما سعی خودتان را بکنید که برای ایشان سابقه جعل کنید.
در ضمن نشریه ایران جوان هم چندین سال است که منشر نمی شود. آوردن اسم آقای یار شاطر هم جرم نیست. جهت اطلاع در جشنواره فرهنگ ایران در زمان وزارت ارشاد مهاجرانی ایشان و کارهایش رسما توسط وزارت ارشاد معرفی شد.

ناشناس گفت...

برای نمونه. دیدگاه جنابعالی نسبت به روزنامه شرق است
در حالت عادی این روزنامه از دید شما ارزش خواندن ندارد. چرا؟ چون از مارکز، ساتر و گرامشی می نویسد. که با فلسفه سلطنتی شما اصلا جور نیست.
چون نظریات این روزنامه مورد تمایل شما نیست می شود: نشانه سقوط روزنامه نگاری
http://majidzohari.blogspot.com/2004/04/blog-post_15.html
اما مدتی بعد با اولین نسیم نظریات جنابعالی هم عوض می شود و شما مشتاق خواندن همان روزنامه ای می شوید که تا دیروز به آن ناسزاهای ادبی می داید. چرا؟ آیا تغییری در روزنامه شرق رخ داده؟ خیر فقط چون این روزنامه حرفهای باب میل شما زده شما عاشق سینه چاک آن شده اید
http://majidzohari.blogspot.com/2005/09/blog-post_112786190486090374.html
با این حساب می توان فکر کرد اگر شاملو برای شاه مدیحه گفت بود و از انقلاب سفید او تعریف کرده بود حالا از نظر شما چگونه آدمی بود. حتی این نادر ابراهیمی اگر به جای بنگاه پروگرس سر از بنیاد پهلوی در می آورد و به جای زندگی آیت الله خمینی زندگی شاه را می نوشت از دید جنابعالی می شد هم ردیف احسان یار شاطر

Coovash گفت...

مجيد عزيز
مي‌بيني كه چقدر حرف‌زدن سخت است در كشورما؟ اصلا دربين ايراني‌ها؟ هر اظهارنظر كوچكي رنگ سياست به خود مي‌گيرد...در همين اينترنت بود كه آقاي «يارشاطر» به همراه عده‌اي ديگر رجاله نام گرفت صرف اظهارنظر درباره‌ي هدايت و عده‌اي اهل هنر امضا جمع كردند عليه رجاله‌ها! گفتني هست اما نمي‌شود گفت......

مجيد زهری گفت...

مهدی جان!
راه چاره، شناخت ریشه‌های اين "بت‌پرستی" فرهنگی است. منجی‌گرايی شيعی(نشستن در انتظار موعود)، تفکر فردیِ استبدادی (فرهنگِ ايلی/ فرهنگ انسان مغلوب و سرکوب‌شده) و نيز ورود و ريشه‌دواندن روشنفکری چپ استالينيستی بعضی از دلايل بت‌پرستی فرهنگی ما هستند.

مجيد زهری گفت...

محسن جان!
من هرچقدر اين حس پرسشگری‌ تو را دوست دارم، امّا از عجولی ناخودآگاهت گله‌مندم. اين بی‌تابی که برای "دانستن" از خود نشان می‌دهی، گاه جلوی تأمل و به‌ژرفارفتن را از تو می‌گیرد. البته این بی‌تابی‌کردن‌ها خاصيت سن و سال توست و اعتراف می‌کنم که من نيز جز اين نبودم. همين است که وقتی به ته دلم رجوع می‌کنم، می‌بينم که روی‌هم‌رفته از رفتارت احساس خوبی دارم، امّا اين احساس جلوی من را نمی‌گيرد که به تو نهيب نزنم: "اين‌قدر عجول نباش"!
و امّا حرف که به اين‌جا رسيد، چند مورد از عجولی‌هايت را نشان می‌دهم که خودت قضاوت کنی:

1- به درستی می‌گویی «گمان نکنم هیچ آدمی بتواند نگاه کاملاً بی‌طرفانه به تاریخ یا مسائل سیاسی داشته باشد»، اما ببين چطور حرف اوليه‌ات را با اين جمله خراب می‌کنی: «مثلاً نگرش شما نسبت به "مصدق" ممکن است برای من دور از بی‌طرفی باشد و برای دیگری عین بی‌طرفی»!
دنيا به اين بی‌در و پيکری‌ها هم نيست! تو اين‌جا دو مقوله‌ی "گزارش تاريخی" با "تحليل‌ تاريخی" را از اساس اشتباه فرض کرده‌ای. شايد هم تفکيکی بين آن‌ها قائل نباشی. من يا کس ديگر، چه به نفع و چه بر عليه مصدّق استدلال خود را ارائه می‌دهيم. اين استدلال اگر جواب قانع‌کننده گرفت باطل می‌شود و اگر نگرفت، معتبر می‌ماند. کار تحليل تاريخ جز اين نيست. بگذار مثالی برايت بزنم: تمام روايت‌هایی که از 28 مرداد ارائه شده، شعبان جعفری را مرد شماره‌ی يک اين "کودتا"‌ شمارده. اين روايت تا همين یکی-دوسال پيش هم پابرجا بوده. بعد شعبان جعفری در مصاحبه‌اش با هما سرشار یادآور شد که اصلاً تا دو بعد از ظهر 28 مرداد در زندان بوده و اين در حالی بوده که راديوی سراسری را قبل از ظهر همان روز به تسخير درآورده بودند. اين‌جاست که "گزارش تاريخی" پایه‌ی استدلالی "تحليل‌های تاريخی" قبلی را سست می‌کند. با یک منطق ساده می‌توان تایید کرد که یک زندانی کم‌سواد چون جعفری که دستش به جایی بند نبوده، نمی‌توانسته یک کودتا یا شورش را سازمان دهد و رهبری کند.

2- مسئله‌ی تاريخ مثل ديگر مسائل نسبی است، قبول، اما نه به آن شوری که تو تصور کرده‌ای. اگر آنی بود که تو می‌گفتی،‌ ديگر اصلاً نمی‌شد در باره‌ی هيچ‌کس و هيچ‌چيز نظر داد و ارزيابی کرد! عمده‌شدن یک مسئله به عوامل مختلفی ربط دارد. مثلاً وقتی موج ناسيوناليستی با حکومت رضاشاه آمد، ديوان‌های اشعار کلاسيک ما (مثل حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی و ...) نيز يک‌به‌یک تصحيح و برای نخستين بار منتشر شدند، هزاره‌ی فردوسی گرفته شد، فرهنگستان زبان تاسیس شد، فرهنگ و زبان ما باليد. تا قبل از آن اين‌طور نبود، برای اين‌که سلسله‌ای بر ايران حکومت می‌کرد که زبانش فارسی نبود، دغدغه‌اش ايران نبود. اين موج با مشروطه آغازيد، امّا در حکومت رضاشاهی اوج گرفت.

3- مسئله‌ی عدالت که پيش می‌کشی آنی نيست که من گفته‌ام. حرف مشخص من اين است که ادبيات در دوران دهه‌ی سی تا پنجاه -و تا همين امروز- ادبيات ملتزم به سياست بوده است، نه ادبيات صرف. تقسيم نام و نشان نيز بر حسب التزام به کار سياسی بوده نه سطح هنر. آن‌چه من می‌گویم (تقسيم ناعادلانه‌ی جاه به سبب موقعيت سياسی زمان) با آن‌چه تو می‌گویی (عمده‌‌شدن یک شخصيت در يک دوران مشخص) دو بحث مجزاست و هر يک نيز قابل بحث. ناگفته نگذارم به‌میان‌کشيدن بحث مصدّق در يادداشتی که رويکردی به ادبيات دارد خلط مبحث است.

4- می‌گویی: «مرز نگاه بی‌طرف با بت‌پرستی از نظر من خیلی باریک است».
به راستی اين مرز کجاست؟ خُب نشانش بده! مرز ميان ناسيوناليسم و شووينيسم هم خیلی باريک است. به قول کولاکوفسکی، مرز بين کمونيسم و فاشيسم از مو باريک‌تر است، زيرا هر دو از لحاظ سيطره‌ی دولت بر توليد و تقسيم آن پا در سوسياليسم قرن نوزدهمی دارند. اما فراموش نکن همين مرزهای باريک‌تر از مو دنيای ما را شکل می‌دهند. در اهميت همين مرزهاست که تقسيم‌بندی معنا می‌يابد و جهان تک‌رنگ و تک‌صدا نیست.

5- در مورد سياست درهم‌آميزی قومی رضاخان و بعد رضاشاه نظر خاصی ندارم. اما اين پرانتز را باز می‌کنم که اين سياست در بسياری از کشورهای مدرن جهان از جمله آمريکا، انگليس، فرانسه و آلمان نیز جريان داشته و به نتيجه هم رسيده است. سياست رضاشاه به نتيجه نرسيد و به احتمال زياد، تبعاتی سوء نیز به همراه داشته. انقلاب نيز تنها عامل نبود، امّا در کل عامل مهمی بود.

مجيد زهری گفت...

ندا خانم حق با شماست.

کوواش جان!
بر نوشته‌ات چيزکی خواهم نگاشت. کمی صبوری کن.

Abchinus گفت...

سلام به جناب زهري
و ممنونم بابت لطفي كه به من داشتيد. به وقتش دسترسي ام به اينترنت محدود بود و نشد كه به موقع تشكر كنم. شاد و تندرست باشيد

بهنام گفت...

شعر شاملو را خوانده ای اصلا؟ سرسخت ترین مخالفان شاملو نیز چنین حرف مضحکی نزده اند که جای لطافت و عشق و عاطفه در شعرش خالیست آنهم نه مثلا زیاد که به کلی! در ضمن بابت حقوق بگیری شاملو از رژیم پهلوی همین که نمی دانی از کدام سازمان دولتی دریافتیش بوده چرند بودن سخنت عیان می شود. خیلی جالب است که وقتی میخواهی از عدم علاقه ات به شعر شاملو بگویی پیشتر می آوری که از عاشقان ادبیات هستی تا یکوقت مخاطب فکرنکند از پشت کوه آمده ای. در هر حال برایت آرزوی شفا می کنم و امیدوارم به زودی ترهات تو هم غیر از این فضای مجازی منتشر شود تا درد عدم مخاطب خفه ات نکند.

مجيد زهری گفت...

جناب بهنام مجازی!
هر کس که بت جنابعالی را نقد کرد مجنون است؟ به چه حق خودت را مجاز می‌دانی که با هر کس مخالف بودی به او بگويی ديوانه و برايش «آرزوی شفا» کنی؟
به‌راستی ريشه‌ی نقد سالم خشکيده که کار ما افتاده به اين جماعت متعصّب بت‌پرست؟!

من بارها در اين وبلاگ گفته‌ام که پذيرش مسئوليت نوشته به مراتب مهم‌تر از محتوای آن است. کسی می‌آيد در اين فضا -پشت نقاب و بی‌نام‌ونشان- عقده‌گشايی می‌کند، به اين خيال که "نظر" داده! آدمی که پای حرف خودش شهامت ندارد امضا بگذارد می‌خواهد مدافع هنر و ادبيات باشد؟ بيچاره شاملو که حافظان حيثيت‌اش شده‌اند لمپن‌های بی‌هويت!