شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۳

آن‌چه که احسان شريعتی در پی‌اش است

پسر کو ندارد نشان از پدر
امّا:
It has no future but itself
Its infinite realms contain
Its past, enlightened to perceive
New periods of pain
*

برداشت من از نحوه‌ی علمکرد آقای احسان شريعتی در تارنمای‌شان و نيز سخنرانی سال گذشته‌شان در تورنتو اين است که ايشان بيش از آن‌که در پی معرفی انديشه‌ی مرحوم دکترعلی شريعتی باشند، قصد "صف‌آرايی" دارند. نخست بگويم احسان خودآگاهانه خود را زير سايه‌ی سنگين پدر قرار داده است و مدعی ارائه‌ی تفکر جديدی هم نيست. برآورد من از احسان، نشستن‌اش بر مسند "وکيل مدافع" پدر است که اين البته حق هر فرزندی تواند بود.

يادآور شديم که بسياری دکتر شريعتی را تئوريسين انقلاب اسلامی می‌دانند. اين ايده در جای خود محفوظ و قابل بحث است، امّا توجه داشته باشيم برای من و شمايی که نسبتی با دکترشريعتی نداريم، تبعات قضاوت شدنش نيز گزندآلود نخواهد بود امّا برای احسان شريعتی چطور؟ به‌عبارتی، اگر احسان شريعتی امروز از کارنامه‌ی پدر چنين دفاع می‌کند، به اين دليل قابل لمس است که "پدرش را مسبب وضعيّت موجود نمی‌داند". احسان در تارنمای خود فضايی ايجاد کرده است بسيار باز و چندآوايی و در سخنرانی‌اش نيز معرّف انسانی دموکرات بود، امّا پرسش اين‌جاست: در قرن بيست‌ويکم فرزندان تا چه حد ميراث‌دار فکری پدران خويش هستند (بايد باشند)؟ گفتار پدر، چه مسئوليّتی برای پسر می‌آفريند؟ به اين پرسش‌ها بايستی با آگاهی کامل به جو و فرهنگ ايران امروز پاسخ داد و از هرگونه مقايسه‌ی تطبيقی با فضای حاکم بر جهان مدرن پرهيز کرد.

پی‌نوشت:

1- مدّعی نيستم که احسان شريعتی به آنچه می‌گويد باور ندارد و صرفاً نقش‌اش دفاع احساسی از پدر و توجيه کارنامه‌ی سياسی-فرهنگی او -برای تبرئه‌ی خود(و پدر)- است. از آن‌جايی که ايشان خود درون اين دايره است، تمامی تلاش‌هايش می‌تواند بر محور باوری راسخ به مکتب شريعتيسم باشد.
2- در اين‌جاست که اهميّت کار ابراهيم نبوی -چه از لحاظ اخلاقی و چه از لحاظ رشد فکری- بيش از پيش نمايان می‌شود. ابراهيم نيز فرزند معنوی دکتر شريعتی است، امّا با بازنگری خردگرايانه در گذشته و تحوّل در خويش، واقعيّت را فدای روابط "پدر-فرزندی" نمی‌کند و صف‌آرايی را بی‌مورد می‌داند و به شريعتی به‌عنوان شخصيّتی تاريخی می‌نگرد؛ بدون تعصّب. به هر تقدير، احسان و ابراهيم دو-وضعيّت جداگانه دارند.
3- خانمی "منتقد" از طرفداران دکترشريعتی، ابراهيم نبوی را چنين خطاب قرار می‌دهند: «...يک دروغ را بر ايشان [ابراهيم نبوی] نمی‌بخشم و آن نسبت ناروای "استبداد" دادن به آموزگاری است[=دکتر شريعتی] که آرمان "آزادی" خشتِ اول و شرط ورود به "مکتبِ" او بود و آنکو اين ندانست هيچ از آن مرام نآموخت
امّا بر خلاف نظر "رمانتيک" منتقد محترم، خود دکتر شريعتی نظری کاملاً متفاوت راجع‌به دموکراسی و شعورِ جمعی داشت. به اين گفت‌آورد از دکتر توجه کنيد: «توده‌های عوام مقلّدِ منحط و بنده‌واری که رأی‌شان را به يک سواری‌خوردن يا يک شکم آب گوشت می‌فروشند، شايستهء دموکراسی نيستند. آرای گوسفندها و رأس‌ها [=الاغ‌ها] ارزشی ندارد، رهبری نمی‌تواند زادهء آرای عوام و برآمده از متن تودهء منحط باشد.»
4- آن بخش از وصيّت‌نامه‌‌ی دکتر شريعتی که به "چگونگی آينده‌ی پسرش" اختصاص دارد و "توقع پدر از پسر" را به نمايش می‌گذارد، از لحاظ روانی در روند شکل‌گيری ايستارهای فکری احسان بی‌تأثير نبوده است. به‌واقع پدر راه را -تمام و کمال- جلوی پای پسرش می‌گذارد و او را "در مقابل و در مرحله‌ی کار انجام شده" قرار می‌دهد. گسستن ِ چنين بندی، کاری‌ست کارستان!

پی‌نوشت 2:
1- به جد در شگفت‌ام که هرگاه در هرجا پای نقد شريعتيسم و ملّی-مذهبی‌ها به ميان می‌آيد، بلافاصله سروکله‌ی امضايی نصفه ذيل ِ«دکتر ي-علوي پژوهشگر دانشگاه» نيز پيدا می‌شود؛ استاد دانشگاهی که قواعد را "قوائد" می‌نويسد![+] البته از اينکه اين "استاد" اين‌گونه خويشتن را تحويل می‌گيرند -به خاطر وفور موارد مشابه- به حيرت نمی‌افتيم (لابد وقتی اسم خودشان را می‌شنوند، جلوی پای خودشان به احترام برمی‌خيزند!) چه در فضای مملکتی که داشتن هر مدرک دانشگاهی جواز ورود به تمامی عرصه‌ها -هر چند بی‌ربط با آن مدرک- محسوب می‌شود و اصولآ داشتن مدرک دانشگاهی حکم ايستادن بر قلّه‌ی تمام دانش‌هاست، پرسيدن ندارد که رشته‌ی اين "استاد" که چيزی در مايه‌های اقتصاد يا آمار است، چه ربطی می‌تواند به علوم انسانی و تاريخ و سياست داشته باشد که اين‌گونه ايشان سرشار از اظهار فضل خود را در همه‌ی اين رشته‌ها صاحب‌نظر معرفی می‌کنند و برفرق هر نوشته‌ای به تأکيد مهر می‌زنند "پژوهشگر دانشگاه" گويی در جايی معلّم دانشگاه بودن حکم علاّمه‌گی دهر و آگاهی کامل به تمامی معارف و علوم و فنون عالم است! به هر روی ترديدی نداريم که بد دفاع کردن از موضوعی، بدفرجام است و خسران‌اش اغلب جبران ناپذير. اين اشارتی بود تا احسان که اين‌جا را می‌خواند، به هوش باشد و دامن از هرچه بوی نا می‌دهد برکشد که بوی سوختگی سوختگان سياسی، خرد آزار است و بسی آينده‌سوز.

* گزيده‌ای از "رازِ درد" The Mystery of Pain ، سروده‌ی شاعر فقيد قرن نوزدهم آمريکا Emily Dickinson.