چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

گفت‌وگو & بگذاريد بمانند!

گفت‌وگو

درسكوت خواهشين اين اتاق شرمگين
می‌وزم چون شعر بر دامان لب‌هايت، ببين
می‌نشينی رو ‌به‌ رويم، دست من بر دست‌هات
می‌نشانی لا‌به‌لايی گيسوانم ياسمين
من به تو می‌گويم از آوارها ترسيده‌ام
از ترک‌هايی كه افتاده‌است بر ذهن زمين
باز می‌گويم كه اين تشويش ما را می‌كشد
اين شب نامطمئن، اين دشنه‌های در كمين
باز از هر سوی باران می رسد، سركش، عجول
بارشی بر سرنوشت گنگ گلدان‌های ظنين
تو ولی در بازوان ايمنت سر می‌كشی
عطر گيسوی مرا حلقه به حلقه، چين به چين
چشم می‌دوزی به آن سوی غبار جاده‌ها
از شيار پنجره، آرام لبريز از يقين
يک نفر؟... آری کسی خواهد رسيد از دور‌ها
تا بپاشد صبح بر رفتار تاريک زمين
باز خلوت، باز اتاق كوچک و آراممان
باز هم من می‌وزم بر ترد لب‌هايت ببين
شکريه عرفانی، شاعر افغان [+]

* * *


بگذاريد بمانند!


به چه می‌انديشی معصوم دخترک؟
به خشکيدن ته مانده‌ی انسانيت،
کاندر بهار سرمستی‌کش ايران
بی ترحم، بی‌درنگ
نويد ز آوارگی‌ات می‌دهد؟

گر بگويم، باورم کن:
می‌نشيند بر نگاهم زردترين زردِ جهان
غم چه غم؛ جانکاه، گو جانسوز، از جور زمان
که گرفتَ‌ست تو را با چه شقاوت به ميان
گه ببينم که به اشک و آه، ترسان،
بی اميد و بی افق، خونين‌جگر، بی‌نام و نشان
رهنمون می‌کنندت به سرايی و سرابی که پی‌اش،
نيست هيچ، جز درد و فغان،
...
جگرم خون می‌شود آن‌گه که اشک تو
می‌چکد بر خاک ِ مهمان‌کش بی‌شرم
که بدادست به باد عهد خويش؛
کآنسان که انسان بيافتد گذارَش،
به ماندن،
رسمش چُنين باشد به خوش‌آمد بنوازند،
آن باخته و رانده ز موطن ز سرايش،
وز نيست چُنين و شده است عهد فراموش،
بر ماست برآريم ز درون بانگ: هی، سروپا گوش!
"به کجا می بفرستيد، اينان که ندارند،
هيچ ز دنيا،
که در اين خاک فشاندند ذره ذره هستی خويش،
ز پسِ زاد، گشته‌اند کودک و ...جوان و ... مرد و زن،
و اينک،
خود براه و کودکان، در پس خويش؟"
به کجا می بتوانند برفتن،
که نبودست از اوّل نه سرايی نه مکانی؟
گر در اين خاک نمانند به فرجام،
نه بُوَد هيچ کجا سر به پناه و سايبانی؟
...
بگذاريد بمانند، بگذاريد بمانند!
بنشانيد به مهر کودک افغان به بر خويش،
و بگوييد: بمانند، بمانيد!
که در اين ملک به حق، حقّ زيستن بشايد،
کِه به از دوست افغان که از ماست و از ماست و از ماست...؟
بگذاريد بمانند!
مجيد زهری، 9 اردی 83.